عشق این نیس..

 

 

 

 

                                                 
 

 

یه وَقتآیے بآیـَכْ رَפֿـتْ..!!

اونم بآ پآـے פֿـوכِتْ..!!

بآیـَכْ جآتو تو زنْدِگے بَعْضے هآ פֿـآلے كُنے..!!

כُرسْته تو شُلوغیآشوטּْ مُتوَجهْ نِمیشَنْ چے میشه..

وَلے بـכوטּْ..

یه روزـے..

یه جآیے..

بـَכْ جورـے یآכِتْ مے اُפֿـتـَטּْ، كه כیگه כیرْ شـُכه..!!

פֿـِیْلے כیرْ...!!

بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی.

 

  دلت بگیره ولی دلگیری نکنی.

 

  شاکی بشی ولی شکایت نکنی .

 

  گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن...

 

  خیلی چیزا رو ببینی ولی ندیدش بگیری

 

  خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری!

 

  خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی....


تـا ڪـے ایـטּ تـراژدے مسخـره زندگے را نگاه ڪــُنمـ؟!

دیــالوگ هـایے ڪــه برایــمـ دیڪـــته ڪــرده انـد؟!

این نمــایش تڪـــرارے

ایـن خنده هـای زورڪـے

تـا ڪـے؟!

کاش بود ...

 

دارم میترکم 

 

دلم میخواد حرف بزنم

 

ولی چی میخوام بگمو نمیدونم

 

دلم یه آغوش گرم میخواد

 

یه شونه ای که بتونم روش گریه کنم

 

دستایی که با گرمیش تمام وجودمو گرم کنه

 

چشمایی که با تمام وجودش به من نگاه کنه

 

دلم میخواد گریه کنم

 

ولی کسی ازم نپرسه چرا گریه میکنی

 

برای کی،واسه چی

 

بهم نگه گریه نکن

 

بذاره گریه کنم تا خالی بشم

 

خیلی بده دلت گرفته باشه ولی نتونی حرف بزنی

 

نتونی چیزی بگی

 

چون کسی نیست که

 

تحملت کنه

 

حاضر باشه حرفاتو بشنوه

 

کاش بود تا میتونستم حرف بزنم

 

کاش بود......

 

دلتنگی


 

دلتنـــگــ♥ـے يعنـ♥ے...

                            

 

دلتنگـے يعنـے:

باخاطراتت بهش فكر كني،

بعد شيريني يه لبخند بياد رو لبتو...

بعد از چند لحظه

شورے اشكهاے لعنتـے...

 

خداوند کفر نمی گویم...



خداوندا!


اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

 

لباس فقر پوشی

 

غرورت را برای ‌تکه نانی

 

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

 

و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟!

 


خداوندا!


اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.


خداوندا تو مسئولی.


خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،


چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 و تو چه می‌دانی که چقدر تنهایی من غمگین است ...



من دخترم...

دختری از تبار زمین...

پاکم چون پاک بودن را دوست دارم...

عاشقانه اما صادقانه زندگی میکنم...

حریم خود را حفظ میکنم تا دهان گرگان بسته باشد... 

لعنت به من که چنین دخترانی همجنس منند...

دخترانی که خدایی بالا سرشان نمیبینند...

کسانی که کلمه عشق را لکه دار کرده اند...

و یک دوستت دارم گفتنشان تا شب بیشترعمر ندارد...

و از عاشق دیوی دو سر ساخته اند...

آری اینجا دنیاست......

اینجا باید مرد باشی نه زن...

در حالی که مردان ما زن شده اند.......

 دوست من دنیا خوبان را میبلعد....

مواظب خودت باش...

. . . . . . . .

زندگی پر از نخواستن میدونی یعنی چی؟

همه روز نگاشو خواستن میدونی یعنی چی؟

عشقتو ازت بگیرن میدونی یعنی چی؟

دل و اعصابت همش درگیرن میدونی یعنی چی؟

تو اصلا عاشق شدی که بدونی؟

جای تو تصمیم بگیرن میدونی یعنی چی؟

گریه های شب و سبک نشدن میدونی یعنی چی؟

همه شب خوابیدن و یه خواب راحت ندیدن میدونی یعنی چی؟

همه جا حسرت عشقتو کشیدن میدونی یعنی چی؟

پیش تو زجه زدن پیرهن دریدن میدونی یعنی چی؟

تو اصلا  عاشق شدی که بدونی؟

دست عشقتو تو دست دیگیری سپردن میدونی یعنی چی؟

تا قیامت اگه خوبی بباری برای من

همه دنیاتو بریزی پای من

تو نکردی انگار هیچ کار واسه من میدونی یعنی  چی؟

آخه عشقمو ازم گرفتی میدونی یعنی چی؟

خواب و شادی نفسم رو تو گرفتی میدونی یعنی چی؟

تو دل منو شکستی میدونی یعنی چی؟

تو براش عقدشو بستی میدونی یعنی چی؟

من پیش تو درد و دل میکردم که بدیش

تو براش اونو میخواستی میدونی یعنی چی؟

من فقط ، خدا امیدم به تو بود

من ازت چی خواستم تو چی خواستی میدونی یعنی چی؟

نمیدونم چرا ولی اصلا نمیدونم چرا ولی خیلی دلم گرفته . داشتم فک میکردم به مدت کوتاهی که باهم بودیم نمیدونم فقط میدونم اشتباه زیاد کردم خیللی زیاد همچی به هم خورده اوضاع قاتی پاتیه . هیچکس درکم نمیکنه . خیلی خستم . نمیدونم چرا زندگی میکنم . دلم میخواد بمیرم . از همچی بریدم . نمیدونم کارایی که کردم درست بودن یا نه کاش بشه جبران کرد . کاش آدم شم . کاش راهمو پیدا کنم . خستم . داغونم از سکوت خسته شدم . از زندگی بریدم اصلا نمیدونم دارم چی میگم یه سری چرت و پرت بی دلیل . فکرای مزخرفی به ذهنم میرسه کاش بشه بازم بخندم سه ساله که از زندگیم متنفرم نه افسرده نیستم بیمار روانی هم نیستم فقط گاهی بی دلیل شدید دلم میگیره اینم ربطی به هیچی نداره خودم واسه خودم مشکل شدم زندگیمو گم کردم . کاش الان بچه بودم وقتایی که مشکلی نبود همچی بازی بود همچی خنده بود دلم تنگه واسه بچگیام . دلم عشق میخواد اونم بچگونش . از خودم بدم میاد گاهی حس میکنم خیلی بدم همه چی رو قاتی کردم تو هم . نمیدونم نمیدونم نمیدونم مشکل شاید خودمم

خاطرمان باشد به یاد هم باشیم..

شاید سالها بعد در گذر جاده های بی تفاوت از کنار هم بگذریم

و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود .. 

حــآلـَҐ گــرفــتـِــﮧ

ازیــלּ شــﻬ ـر

کـــﮧ آدҐ هـآیـشـ

هــَمچـُوלּ هـَوآیــشـ نــآ پـآیـבآرלּ

گــآهـ آنــقــَבر پــآکـ کـــﮧ بــآورتـ نمــے شــَوב

گــآهـ چــنــآלּ بــے مــَعرفــَتـ کـــــﮧ نــَفـَسـت میگیــرב

کــاش مَن ديگــَري بودمــــ ....
مــي نشستمــ روبِـروي خـودَمـــ
ســر تــا پـــا گــوش مـي شدَمـــ
تــا ببيَمـــ حـَرفـــ حسابَمــــ
چيستــــ؟

هیچ کـــــــس
کسی را کـــــــه می خواهد
پیــــــــدا نمی کند
مـــــــــا انسان هــــــــــــا
یا دیر به هم می رسیم
یا آنقــــــدر زود
که نمی فهمیم ....!
:-(

از تـــــــــــو میگذرم...


باید فراموشت کنم!!

چندیست تمرین میکنم

من میتوانم ٬ میشود

ارام تلقین میکنم...

حالم نه ٬ اصلا خوب نیست

تا بعد بهتر میشود

فکری برای این دل تنهای غمگین میکنم...

من میپذیرم رفته ای بر نمیگردی٬ همین

خود را برای درک این صد بار تحسین میکنم...

کم کم ز یادم میروی

این روزگار و رسم اوست

این جمله را با تلخی اش 

صد بار تضمین میکنم...

ﻋﺸــــــﻖ …نــــﻪ ﭘــــﻮﻝ ﻣﯿﺨــــﻮﺍد …
ﻧــــﻪ زیبایــــی …
و ﻧــــﻪ هیــــچ چیــــز دیگـــــه ….
ﻓﻘـــــــــــﻂ ” ﺩﻭ ﺗــــﺎ ﺁﺩﻡ ” ﻣﯿﺨــــــــﻮﺍﺩ …
ﺗﺎﮐــــــــﯿﺪ ﻣﯿﮑﻨــــﻢ : ﺁﺩﺩﺩددﺩﺩﻡ …!..

دلم
پُر است
پُر پُر پُر
آنقدر که گاهی
اضافه اش از چشمانم میچکد!

گآهـــے خیآلـ میکـُنَم روی

دَستــِ خُدا مآنده اَم . .

خَسته اش کرَده اَم

خودَش هَم نمـــے دانـَد

بآ مَن چه کُند . . . !


وقتی چاره ای نمی ماند!

وقتی فقط میتوانی بگویی هرچه باداباد


حتی اگر دل کوه هم داشته باشی گریه ات


میگیرد …

همــــيشـ ه دقــيقآ وقـــــتي پـُر از حـــرفي

وقتـــ ي بغــــض ميکـــُني

وقتـــي دآغونــــي

وقــــتي دلــِت شکــــستـ ه

دقيقــــا هميـــ ن وقـــــتآ

انقــــدر حـ ـرف دآري کـــ ه فقــط ميتونــي بگـ ـ ي :

"بيخـــيآل"

گـاه בلـمــ مےـگـیرב

گـاه زטּـבگــے ســخـتــــ مےـشـوב

گـاه تـטּـهـا , تـטּـهـایـے آرامـشــ مـے آورב

گـاه گـذشـتـهـ اذیـتـمـ مـیـکـنـב

ایـטּ `گـاه هـا`... گـهـگـاه تـمـامــ روز و شـبــ مـنــ مےـشـو טּـב

آטּـوقـت بـغـض گـلـویـم را مـےـگـیـرב !

בرسـت مـثـل هـمےــטּ روزـها ...


دنـیــآ بــآزی هــایـت رآ ســرم در آوردی

گـــرفتنــی هــآ رآ گــرفتــی

دآدنــی هــآ رآ نـــدآدی

حســـرت هــآ رآ کـــآشتــی

زخـــم هآ رآ زدی

دیــگر بـس آســت...

چیــزی نمــآنــده..

بـگـــذآر بخــوآبــم

محتــآج یــک خــوآب بــی بیــدآرم

ﺩﻟـــــــﻢ ﻋــﺠــﻴــﺐ ﻫﻮﺍی ﻛـــﺴــی ﺭﺍ ﻛــﺮﺩﻩ ﺍﺳت...
ﮐــــــــﺴـــــــﻲ ﻛــﻪ ﻫﻮﺍﻳﺶ ﺷــﺒــﻴــﻪ ﻫﻴـــــــــﭽــــﻜــــﺲ ﻧـــــــــــــــــﯿــــﺴـــــــﺘـــــــــ ....

راهــ کـِـﮧ میـروے 

عَقــَـب میـمــانَــم•••


نـَه بـَـرای اینـکـِـﮧ نـَخواهَـم با تــُـــو هـَـم قــَـدم باشَـم


میـخواهـم پا جاے پاهایـَـت بگــُـذارَـم


میـخواهـَـم مـُـراقبـَـت باشَم


میـخواهـَــم رد پایـَـت را هیچ خیابانـے در آغوش نکـِـشـَــد


تـــُــو فــَـقـَـط بـَــراے مـَـنے••

من از اینا میگم


دامن های کوتاه  و ...... تقصیر کیه ؟؟

من از سیاستی گلایه دارم که مردها نوشتنش و حاکمش بودن


مردهای سرزمین من و مردهای سرزمین دور دست گفتن دامن کوتا بده


ولی خودتون خوبشو نساختید در عوض مردهای تاجر رفتن کوتاشو آوردن و زن


ها پوشیدن حاج آقا های هم نظر دادند که این زن ها گناه کارند زن این وسط


چه کارست؟؟؟؟؟


شما تصمیم میگیرید ؟؟


شما یک کشور رو تحریم کردید


شما تاجر بودید


شما دیش ماهواره تنظیم میکنید


شما گناه کار رو تعیین میکنید


شما کارخونه دار بودید ولی نتونستید چیزی بسازید


شما حکم میدید


شما شلاق میزنید


شما خیلی کارها میکنید ولی کاسه ها رو سر زن و خدا شکسته میشه

کاش بودی....


               



کاش بودی.
کاش میدیدی.
کاش میفهمیدی.
کااااااااش
این کاش هافایده ای ندارن وقتی.......تونیستی

اس عاشقانه

آهـــــــــــــــــــــــــــــــای آدمااااااااااااااااااا..........
جواب دوستــــــــــــتــــــــــــــ دارم...........
"مرســـــــــــــــــــــــــــــــی"......!!
نیســـــــــــــت....
بفهمیــــــــــــــدلطفااااااااااااا!!!!!!!!!!

     


 


داستان غم انگیز یک دختر تبریزی


 

                      


      سر کلاس درس معلم پرسيد:بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟

هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به همديگه نگاه مي

کردند. ناگهان مهسا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرش رو انداخت پايين در حالي که

اشک تو چشاش جمع شده بود. مهسا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش

نيوشا موضوع رو ازش پرسيد. بغض مهسا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو

ديد و گفت:مهسا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟

  مهسابا چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟

دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي

که بهت بگه عشق چيه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم.

  مهساگفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو

درک کنيد نه معني شفاهيش رو حفظ کنيد. و ادامه داد:من شخصي رو دوست

داشتم و دارم از وقتي که عاشقش شدم ، با خودم عهد بستم که تا وقتي که

نفهميدم از من متنفره، بجز اون شخص ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه

خيلي سخته که به يه چنين عهدي عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه،

به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي

،حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...

من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم

اون حتي قبل از اينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده.

چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي.


ما باهم خيلي خوب بوديم عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگه رو دوست

داشتيم و هر کاري براي هم مي کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست

منو گرفت خيلي گرم بودن عشق يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم

بشي ،عشق يعني حاضر باشي همه چيزتو به خاطرش از دست بدي ،عشق يعني

از هر چيزو هرکسي به خاطرش بگذري.

اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت که ديگه

طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از اين موضوع خيلي ناراحت شد فکر نمي

کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود. پدرم مي

خواست عشق من رو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق

من رو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش ميکنم

بذار بره، بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت مهسا نه من نمي تونم بذارم که

بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اون رو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم بخاطر من برو

... و اون رفت ،و پدرم من رو به رگبار کتک بست.

عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع

عشق من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم.

اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که

توش نوشته شده بود: مهساي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه

ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم

ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم مي رسن پس من زودتر مي رم اونجا منتظرت مي

مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش.

دوستدار تو (امیر)

 مهساکه صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان مي کنم جوابم واضح بود.

معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني.

  مهسابه بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن.

ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر مهسا اومدن دنبال

مهسابراي مراسم ختم يکي از بستگان.

  مهسابلند شد و گفت: چه کسي ؟

ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان

دستهاي مهسا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي

زمين افتادو ديگه هم بلند نشد.

آره مهساي قصه ي ما رفته بود، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي

اون دنيا بهم رسيدن...

  مهسا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد:


خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد

خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد


               



داستان غمناك دو عاشق كه به هم نمي رسن

داستان غمناك دو عاشق كه به هم نمي رسن..

شب عروسيه، آخره شبه ، خيلي سر و صدا هست. ميگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض

كنه هر چي منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل كرده. داماد سروسيمه پشت در راه ميره داره از

نگراني و ناراحتي ديوونه مي شه. مامان باباي دختره پشت در داد ميزنند: مريم ، دخترم ، در را باز

كن. مريم جان سالمي ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمياره با هر مصيبتي شده در رو مي شكنه ميرند

تو. مريم ناز مامان بابا مثل يه عروسك زيبا كف اتاق خوابيده. لباس قشنگ عروسيش با خون يكي

شده ، ولي رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به اين صحنه نگاه مي كنند. كنار دست مريم

يه كاغذ هست، يه كاغذي كه با خون يكي شده. باباي مريم ميره جلو هنوزم چيزي را كه ميبينه باور

نمي كنه، با دستايي لرزان كاغذ را بر ميداره، بازش مي كنه و مي خونه :

 

سلام عزيزم. دارم برات نامه مي نويسم. آخرين نامه ي زندگيمو. آخه اينجا آخر خط زندگيمه. كاش

منو تو لباس عروسي مي ديدي. مگه نه اينكه هميشه آرزوت همين بود؟! علي جان دارم ميرم.

دارم ميرم كه بدوني تا آخرش رو حرفام ايستادم. مي بيني علي بازم تونستم باهات حرف بزنم.

 

 ديدي بهت گفتم باز هم با هم حرف مي زنيم. ولي كاش منم حرفاي تو را مي شنيدم. دارم ميرم

چون قسم خوردم ، تو هم خوردي، يادته؟! گفتم يا تو يا مرگ، تو هم گفتي ، يادته؟! علي تو اينجا

نيستي، من تو لباس عروسم ولي تو كجايي؟! داماد قلبم تويي، چرا كنارم نمياي؟! كاش بودي

مي ديدي مريمت چطوري داره لباس عروسيشو با خون رگش رنگ مي كنه. كاش بودي و مي

ديدي مريمت تا آخرش رو حرفاش موند. علي مريمت داره ميره كه بهت ثابت كنه دوستت داشت.

حالا كه چشمام دارند سياهي ميرند، حالا كه همه بدنم داره مي لرزه ، همه زندگيم مثل يه سريال از جلوي چشمام ميگذره. روزي كه نگاهم تو نگاهت گره خورد، يادته؟! روزي كه دلامون لرزيد،

يادته؟! روزاي خوب عاشقيمون، يادته؟! نقشه هاي آيندمون، يادته؟! علي من يادمه، يادمه چطور

بزرگترهامون، همونهايي كه همه زندگيشون بوديم پا روي قلب هردومون گذاشتند. يادمه روزي كه

بابات از خونه پرتت كرد بيرون كه اگه دوستش داري تنها برو سراغش.

 

يادمه روزي كه بابام خوابوند زير گوشت كه ديگه حق نداري اسمشو بياري. يادته اون روز چقدر

گريه كردم، تو اشكامو پاك كردي و گفتي گريه مي كني چشمات قشنگتر مي شه! مي گفتي كه

من بخندم. علي حالا بيا ببين چشمام به اندازه كافي قشنگ شده يا بازم گريه كنم. هنوز يادمه

روزي كه بابات فرستادت شهر غريب كه چشمات تو چشماي من نيافته ولي نمي دونست عشق

تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزي كه بابام ما را از شهر و ديار آواره كرد چون من دل به عشقي

داده بودم كه دستاش خالي بود كه واسه آينده ام پول نداشت ولي نمي دونست آرزوهاي من تو

نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل مي كنم. هنوزم رو حرفم هستم يا تو يا مرگ. پامو از

اين اتاق بزارم بيرون ديگه مال تو نيستم ديگه تو را ندارم. نمي تونم ببينم بجاي دستاي گرم تو ،

دستاي يخ زده ي غريبه ايي تو دستام باشه. همين جا تمومش مي كنم. واسه مردن ديگه از بابام

اجازه نمي خوام. واي علي كاش بودي مي ديدي رنگ قرمز خون با رنگ سفيد لباس عروس چقدر

بهم ميان! عزيزم ديگه ناي نوشتن ندارم. دلم برات خيلي تنگ شده. مي خوام ببينمت. دستم مي

لرزه. طرح چشمات پيشه رومه. دستمو بگير. منم باهات ميام ….

 

پدر مريم نامه تو دستشه ، كمرش شكست ، بالاي سر جنازه ي دختر قشنگش ايستاده و گريه مي

كنه. سرشو بر گردوند كه به جمعيت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاكي تو سرش شده

كه توي چهار چوب در يه قامت آشنا مي بينه. آره پدر علي بود، اونم يه نامه تو دستشه، چشماش

قرمزه، صورتش با اشك يكي شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهي كه خيلي حرفها توش

بود. هر دو سكوت كردند و بهم نگاه كردند سكوتي كه فرياد دردهاشون بود. پدر علي هم اومده

بود نامه ي پسرشو برسونه بدست مريم اومده بود كه بگه پسرش به قولش عمل كرده ولي دير

رسيده بود. حالا همه چيز تمام شده بود و كتاب عشق علي و مريم بسته شده. حالا ديگه دو تا

قلب نادم و پشيمون دو پدر مونده و اشكاي سرد دو مادر و يه دل داغ ديده از يه داماد نگون بخت!

مابقي هر چي مونده گذر زمانه و آينده و باز هم اشتباهاتي كه فرصتي واسه جبران پيدا نمي كنن

گورستان دلهاي شكسته


بعد سالها كه بي من بود

روزي دگر از قضا

نگاه بيمارم دلش را ربود

بار ديگر در كوچه اي به سوال لبي گشود

پرسيد در چه هوايي ؟

گفتم : فرسنگها آنطرفتر از آنجا كه پيش از با تو بودن ، مي زيستم

در آنسوي بيابان تاريك تنهايي

يك كوچه مانده به تختخواب ابدي

پرسيد اجازه دارم در تخت تنهايي تو باهم نشينيم ؟

گفتم : وقتي تازه در بيابان تاريكش پا نهاده بودم ،

مرا تحمل نتوانستي

تامل كرد ،

غوغاي وحشتناكي در درونم بپاشد

چند لحظه ديدن رخش برايم عمري بيش بود

عمري پر از لذت و آرامش

اما اين بار سخني كه از زبانم پريده بود

مرا به عكس قضايا برد

چند لحظه ديگر برگشت

و با سكوتي پر از فحش مرا تنها گذاشت

نميدانم شايد جمله اي كه بر لب راندم

دل شكسته او را نيز در منجلاب زجر آويخت

كه اينگونه براي دومين بار مرا تنهاي تنها گذاشت

گم شده بودم

نا گاه به خود آمدم

خود را در تختخواب سنگي ابد يافتم

در حاليكه دور دستها و گردنم را

با زنجيرهاي خون آلودي كه از دلم چكيده بود ، بسته بودند

دختركي زيبا و شيطون صفت

بر پشتم شلاق مي تازيد

با هر ضربه صدايي بر مي خواست

كه هر دم حيرانتر و حيرانترم مي كرد



( عشق ، عشق ، عشق ، . . . )

كارت پستال جديد


و تو چه می‌دانی که چقدر تنهایی من غمگین است .. 

چقدر تفاوت وجود داشت بین واقعیت و طرز فکر من!


 

                      


فاحشه بودن به تن فروشی نیست

 

 به فروختن

 

خاطرات قدیمی به بهای ورود

 

 یک

 تازه وارد است.

******

تقــدیر

 

 مرا سرد کرد از خودش... از عشق...

 

کــه حالا بــه جای دلبستن یخ بسته ام

 

 آهای !!! روی احساسم پا نگذاریــد ..لیز می‌‌خوریــد...