سر کلاس درس معلم پرسيد:بچه ها چه کسي مي دونه عشق چيه؟
هيچکس جوابي نداد همه ي کلاس يکباره ساکت شد همه به همديگه نگاه مي
کردند. ناگهان مهسا يکي از بچه هاي کلاس آروم سرش رو انداخت پايين در حالي که
اشک تو چشاش
جمع شده بود. مهسا 3 روز بود با کسي حرف نزده بود بغل دستيش
نيوشا موضوع رو ازش پرسيد. بغض مهسا ترکيد و شروع کرد به گريه کردن معلم اونو
ديد و گفت:مهسا جان تو جواب بده دخترم عشق چيه؟
مهسابا چشماي قرمز پف کرده و با صداي گرفته گفت:عشق؟
دوباره يه نيشخند زدو گفت:عشق... ببينم خانوم معلم شما تابحال کسي رو ديدي
که بهت بگه عشق چيه؟
معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولي الان دارم از تو مي پرسم.
مهساگفت:بچه ها بذاريد يه داستاني رو از عشق براتون تعريف کنم تا عشق رو
درک
کنيد نه معني شفاهيش رو حفظ کنيد. و ادامه داد:من شخصي رو دوست
داشتم و دارم از وقتي که عاشقش
شدم ، با خودم عهد بستم که تا وقتي که
نفهميدم از من متنفره، بجز اون شخص
ديگه اي رو توي دلم راه ندم براي يه دختر بچه
خيلي سخته که به يه چنين عهدي
عمل کنه. گريه هاي شبانه و دور از چشم بقيه،
به طوريکه بالشم خيس مي شد اما دوسش داشتم بيشتر از هر چيز و هر کسي
،حاضر بودم هر کاري براش بکنم هر کاري...
من تا مدتي پيش نمي دونستم که اونم منو دوست داره ولي يه مدت پيش فهميدم
اون حتي قبل از اينکه من عاشقش بشم عاشقم بوده.
چه روزاي قشنگي بود sms بازي هاي شبانه صحبت هاي يواشکي.
ما باهم خيلي خوب بوديم
عاشق هم ديگه بوديم از ته قلب همديگه رو دوست
داشتيم و هر کاري براي هم مي
کرديم من چند بار دستشو گرفتم يعني اون دست
منو گرفت خيلي گرم بودن عشق
يعني توي سردترين هوا با گرمي وجود يکي گرم
بشي ،عشق يعني حاضر باشي همه
چيزتو به خاطرش از دست بدي ،عشق يعني
از هر چيزو هرکسي به خاطرش بگذري.
اون زمان خانواده هاي ما زياد باهم خوب نبودن ،اما عشق من بهم گفت که ديگه
طاقت ندارم و به پدرم موضوع رو گفت. پدرم از اين موضوع خيلي ناراحت شد فکر
نمي
کرد توي اين مدت بين ما يه چنين احساسي پديد بياد ولي اومده بود. پدرم
مي
خواست عشق من رو بزنه ولي من طاقت نداشتم نمي تونستم ببينم پدرم عشق
من
رو مي زنه رفتم جلوي دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش ميکنم
بذار بره، بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت مهسا نه من نمي تونم بذارم که
بجاي من تورو بزنه من با يه لگد اون رو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم
بخاطر من برو
... و اون رفت ،و پدرم من رو به رگبار کتک بست.
عشق يعني حاضر باشي هر سختي رو بخاطر راحتيش تحمل کني.بعد از اين موضوع
عشق
من رفت ما بهم قول داده بوديم که کسي رو توي زندگيمون راه نديم.
اون رفت و ازون به بعد هيچکس ازش خبري نداشت اون فقط يه نامه برام فرستاد که
توش نوشته شده بود: مهساي عزيز هميشه دوست داشتم و دارم من تا آخرين ثانيه
ي عمر به عهدم وفا مي کنم منتظرت
مي مونم شايد ما توي اين دنيا بهم نرسيم
ولي بدون عاشقا تو اون دنيا بهم
مي رسن پس من زودتر مي رم اونجا منتظرت مي
مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت
باش.
دوستدار تو (امیر)
مهساکه صورتش از اشک خيس بود نگاهي به معلم کردو گفت: خب خانم معلم
گمان مي کنم جوابم واضح بود.
معلم هم که به شدت گريه مي کرد گفت:آره دخترم مي توني بشيني.
مهسابه بچه ها نگاه کرد همه داشتن گريه مي کردن.
ناگهان در باز شد و ناظم مدرسه داخل شد و گفت: پدرو مادر مهسا اومدن دنبال
مهسابراي مراسم ختم يکي از بستگان.
مهسابلند شد و گفت: چه کسي ؟
ناظم جواب داد: نمي دونم يه پسر جوان
دستهاي مهسا شروع کرد به لرزيدن پاهاش ديگه توان ايستادن نداشت ناگهان روي
زمين افتادو ديگه هم بلند نشد.
آره مهساي قصه ي ما رفته بود، رفته بود پيش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توي
اون دنيا بهم رسيدن...
مهسا هميشه اين شعرو تکرار مي کرد:
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسي باش که خواهان تو باشد
خواهي که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسي باش که پايان تو باشد



