سلام
بعد سالها اومدن اینجا کلی غم داشت کلی خاطره برام زنده شد برام.نمیدونم کسی میاد دیگه اینجاها ولی اومدم بگم زنده ام
بعد سالها اومدن اینجا کلی غم داشت کلی خاطره برام زنده شد برام.نمیدونم کسی میاد دیگه اینجاها ولی اومدم بگم زنده ام
چندسالِ قبل یک موشِ سمج به جانِ دکانِ کوچکِ خوارو بار فروشی اش افتاده بود
کیسه های برنج را میجوید
یابلایی سرِ دیگر اقلامِ دکانش می آورد....
یک روز بالاخره یک تله موشِ حسابی یک گوشه ی دکان میگذارد و موشِ نابکار را میگیرد....
اما تله موش جایِ گردنِ آن موجودِ بیچاره دمش را گرفته بوده و آن زبان بسته شروع کرده بود به جویدن دُمش برایِ رهایی....
یعنی حاضر بود قسمتی از خودش را بگذارد و جانَش را بردارد و برود....
ماهم گاهی بد نیست موش وار زندگی کنیم....
وقتی میبینیم یک رابطه
یک علاقه
پایش را بیخِ گلویمان گذاشته وجنگیدن برایش هم یک تلاشِ بیهوده است رهایش کنیم...
جانِ مان را برداریم و بزنیم بیرون....
حتی اگـر لازم باشد یک تکه از خــودمان
روحمان
قلبمان را
جا بگذاریم....
#فاطمه_صابری_نیا
🌸 @fatemehsaberinia
در دنــــــــــیــــــــــایی که
مردمش برای پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند.
مـــــــــــــــــــــن
اومــــــــــــــــــــــدم
سلــــــــــــــــــــــام
دوستان گلم
عید فطرتون مبارک
دوستون دارم یه عالمه
نماز و روزه هاتون قبول
باشه
نه برای در حسرت یک بوسه ماندن...
برای خلق بوسه ای از جنس ارامش...
من زن نشدم که هم خواب ادمهای بی خواب شوم...
زن شدم که برای خواب کسی رویا شوم...
من زن نشدم که تنهایی ام حسرت اغوشی عاشقانه
را داشته باشم...
زن شدم...
تا اغوشی در تنهایی عشقم باشم...
"ســیمــین دانـشــور"
نمی بخشمت
بخاطرتمام خنده هایی که ازصورتم گرفتی.
بخاطر تمام غم هایی که بر صورتم نشاندی.
نمی بخشمت
بخاطر دلی که برایم شکستی
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی
نمی بخشمت
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی
بخاطر نمکی بر زخمم گذاردی
ومی بخشمت بخاطرعـــــــشـــــــقی که برقلبم حک کردی..
دستاموگرفت وگفت چقدر دستات تغییر کردن
خودم و کنترل کردم و فقط لبخندی زدم
تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم:
بی معرفت!دستای من تغییر نکرده...
دستات به دستای اون عادت کرده...