احساس عجیبی دارم حس می کنم که باید یه کار مهم انجام بدم...شاید حالشو ندارم ولی حسش اذیتم می کنه از طرفی هم خوشاینده یا بهتر بگم امید زندگیه
آینده ترسناکه چون نمیدونی چی پیش میاد هیچ جیز موندنی نیست پس همیشه هر لحظه باید انتظار بدترین چیزارو داشت و براش آماده بود.
چرا نباید از همون بچگی با این عادت بزرگ می شدیم شاید قبول واقعیت ها برامون آسون تر می شد.
ساعت چهاره و من خوابم نمی بره...یه جورایی روحم بی قراری می کنه!!!!!!
بعد از این همه سال نمی دونم از زندگی چی می خوام..
گاهی به خاطر این احساس از خودم بدم میاد یا بعضی چیزا که الان حس گفتنش نیس درباره اش احساس گناه می کنم.
ولی به خودم افتخار می کنم که حداقل یاد گرفتم که با ترس هام روبه رو بشم
خیلی جالبه احساس ترم یکمو دارم دارم همون آهنگ آلمانی دلخواه همون موقع رو گوش میدم و بلا بلا بلا....:))))))))(خنده بلند)
فک کنم یه جورایی خل شدم (الان دیگه نمی خندم)
چیزای مبهمی و بی ربط میاد تو ذهنم....
همیشه آدمایی که حرصمو در میارن باعث پیشرفت من میشن شاید واسه همین دوسشون دارم و دنبالشون می کنم...
دلم می خواد احساس آزادی کنم... داد بزنم من آزادممممممم هیچ کس حق نداره به من بگه چیکار کن
به علاوه این چند روزه مقنعه امحسابی رو سرم سنگینی میکنه (فک کنم دیگه با این حرفم همه به دیوونه شدنم ایمان آورده باشن)
آآآآآآآآآه خدای من فقط تو می فهمی چی میگم و چی می خوام :)