|
از هرچه در خیال من آمد نکوتری |
کم کــم
تفــاوت ـ ظریف ِ میان نگه داشتن یک دست ،
و زنــجیر کردن یک روح را ...
یاد خـــواهی گرفت !
این که " عشــق " تکیه کـــردن نیست ،
و رفــاقت ، اطمینان خـاطر !
و یاد مـــی گیری که ...
بــوسه ها قــرارداد نـــیستند ؛
و هـــدیه ها عهد و پیــمان معنی نمـــی دهند !
و
شکست هایت را خـــواهی پذیرفت ،
ســرت را بالا خـــواهی گرفت ...
با چشــم های باز ،
ظـرافتی زنانه ...
و نه انــدوهی کودکانـه !
و یــاد مـــی گیری که ...
همــه ی راه هایت را هــم امــروز بسازی ...
که خـــاک فــردا بـــرای خیال هــا مطمئـــن نیست ؛
و آیـــنده
امکانی بــرای سقوط به میانه ی نـــزاع ،
در خـــود دارد .
کم کــم یاد مــی گیری که حتــی نور خورشید می سوزاند ،
اگـــر زیاد آفتاب بگیری !
بعــد ...
باغ خــود را مـــی کاری ،
و روحــت را زینت مـــی دهی ...
به جای این که منتــظر کسی باشی تا بــرایت گل بیـاورد !
و یــاد می گیری که
مـــی توانی تحمل کنی ،
که محــکم هستی ،
که خیــلی می ارزی !
و مـــی آموزی و ...
مـــی آموزی .
با هـــر " خــداحافظـ "ـــی ...
یاد مـــی گیری !
شاعـــر : خورخه لوئیس بورخس
ارسالی از سرمست عزیز
نمی رنجم اگر کاخ مرا ویـرانه می خواهد
که راه عشق ... آری ! طاقتی مردانه می خواهد
کمی هم لطف باید گاه گاهـــی مرد عاشق را
پـــرنده در قفس هم باشد ... آب و دانه می خواهد
چه حسن اتفاقی ! اشتــراک ما پریشانی است
که هم موی تو ، هم بغض من آری شانه می خواهد
تحــمل کردن قهـر تو را یک استکان بس نیست
تسـلی دادن این فاجعه میخانه مــی خواهد
اگر مقصود ِ تو عشق است ؛ پس آرام باش ای دل
چه فــرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد ؟!
شاعـــر : سجاد رشیدی پور
از : ابیات سنگین
باور مــی کنم !
وقتــــی که دره های درد
بـــر پیشانی ام تنها چند خـــط ساده است ...
باور می کنم ،
آیـــــنه ها نیــــز
دروغ مــــی گویند !!
شاعـــر : گروس عبدالملکیان
از : واژه ها درد را نمی فهمند ...
دلــم ،
دیــــوانه بودن با " تـــــو " را می خواست ...

شاعـــر : مهدی اخوان ثالث
+
دانلود آهنگ شب های تنهایی - وحید پور رستمی
آسمان ابری است ! از آفاق چشمانم بپرس
ابر بارانی است ... از اشک چو بارانم بپرس
کشتی دل در کف ِ امواج غم خواهد شکست
نکتـه را از سینه ی سرشار طوفانم بپـرس
در همـه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست
آنچـه را می گویم از آیینه ی جانم بپـرس
آتـش عشقت به خاکستر بدل کـرد آخرم
گـر نداری باور از دنیای ویـرانم بپرس
پـرده در پرده همه خنیانگـر عشق توام
شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس
در شب هجـر تو می سوزد چراغ هستی ام
آتش جان مــرا از شعـر سوزانم بپرس
جــز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت
باری از او گــر نپرسی از شبستانم بپرس
چون شفق از گریه چشمانم به مـوج خون نشست
چند و چـون را اینک از آفاق چشـمانم بپرس
شاعـــر : حسین منزوی
از : مــوج وحشی