فقط مینویسم...

دوست دارم سرمو بزارم رو بالشت جوری که صدام درنیاد فقط زار بزنم....

چقدر نامرد این دنیاااا..

چقدر بغض دارمممم...

چرا آدما اینجورین؟

بعضی از حرفا رو نمیشه زد 

فقط باید خفه شد و گاهی نفس عمیق کشید

فقط برای اینکه بین این همه نامردی بفهمی خدایی هم هست

و دلت تنها به همین سه حروف "خ د ا" پر معنا و مفهوم خوش باشه و بس..

و تمام

روز پدر آسمانی ام مبارک....

پدرم آغوش تو امن ترین جای جهان بود که تجربه ی دوباره اش آرزو شد. ..

روزت مبارک...

تولدم. .

این بار میخواهم امیدوار شوم به فصل دیگری از زندگی ام..

پایان دهم به همه ی روز های تلخ گذشته..

روزهایی تلخ که دیدمشان اما باورشان برایم ممکن نبود ..

تلخ لحظه هایی که، باخود یدک کشیدم ودم نزدم. ..

این بار قرار است دوباره متولد شوم و بروم برای استقبال 

روزهایی دیگر از زندگی ،تا شاید کمی ملایمات روزگار چاشنی اش شود.

.. میخواهم برای لحظه ای فراموش کنم آن روزهایی را که بغض احساسم را برانگیخت.... ..

امروز سالروز اولین دیدارم با دنیاست. ..

امروز اولین قدم هایم را دوباره برای بار دیگر به صحنه ی پر هیاهوی زندگی میگذارم. ..

اما این بار بدون همراهی عزیزانی که بودند وحالا دیگر خاطره هاشان باقیست و جایشان خالی... .

 

 

گلویم درد میکند....

به گمانم غده ای دارد ...

چشمانم هوای خیس بارانی شدن دارد...

فقط کافی است تا اطرافیان نگاهشان را برگردانند از من... 

لبانم تشنه ی بوسه ای ست ..

آغوشم کسی را میخواهد که دیگر نیست...

همه هستن  ولی انگار کسی نیست..

پدر جایش امسال خاليست. ...

و مادر سالهاست که جایش خالی ست..

نمیدانم به اعتراض با چه کسی لحظه تحویل سال را نادیده گرفتم و

خودم را در اتاق حبس کردم..!!

اما میدانم از سر اعتراض بود ...

اعتراض به خدا یا لجبازی با خودم...

انگار بهار شده است اما نمی فهمم انتظارم، دیگر برای چیست؟ ؟!!

این دلم است که مینویسد...

روزهایی را سپری میکنم که دلتنگی ختم میشود به دیدن عکس های نصفه شبی

و خواندن خاطرات قدیمی

روزهایی سپری میشود که بالشت زیر گریه هایت غرق میشود

و روزهایی که حسرت درد و دل با بعضی از آدم ها به دلت میماند

و..

بارها با خودت میگویی کاش دیوار خجالت شکسته بود و میتوانستی

برای پدر از اتفاق های جدید زندگی ات بگویی

درست مثل دیوار هایی که حرمتش حتی با مادر هم حفظ شده بود...

و این روز ها میفهمی که فرصت امروز و فردا نیست 

و چقدر زود ، دیر میشود...

و حالا من می مانم و حسرت ناگفته هایی که میشد کسانی  گوشش باشند 

که جزئی از وجود شان بودم ....

اما حالا این عکس ها هستند که گوش میشوند برای ناگفته هایم....

و اشک که کمک میکند تا بهتر برای عکس ها صحبت کنم...

این روز های من سپری میشود با دلتنگی های نصفه شبی و

پست های 3 صبحی 

و دیگر

هیچ...

زیبا ترین معشوق انسانها....

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺑﯿﮑﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ، !!

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﻋﻈﯿﻢ ﻭ ﻗﺎﺩﺭ ﻭ ﺭﺣﻤﺎﻥ ، !!

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﯾﻦ ﭼﻨﯿﻦ ﺁﺧﺮ، ...

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ ، !

ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﺎﻭﺭﯼ ﺟﺎ ﺩﺍﺩ ،

ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﻏﻮﻃﻪ ﻭﺭ ﺑﺎﺷﺪ ،

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﻮﯾﯿﺪ ،

ﻭ ﺍﯾﻦ ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺷﯿﺮﯾﻨﯽ ﺍﺳﺖ ،

ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

ﮐﻪ ﮐﻔﺮ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ،

ﮐﻪ ﻣﺎ ﺍﺯ ﺑﯿﮑﺮﺍﻥ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯿﻬﺎ ، ...

ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩ ،

ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻻﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﺑﯽ ﻧﺸﺎﻥ ﺳﺎﺯﯾﻢ ، !!...

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺟﺴﺘﻦ ،

ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺳﻮﺩﯼ ، ﺍﯼ ﺁﺩﻡ ، !...

ﺗﻮ ﺑﺎﯾﺪ ﻋﺎﺷﻘﺶ ﺑﺎﺷﯽ ،

ﻭ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﻮﺵ ﺑﺴﭙﺎﺭﯼ ،

ﺑﻪ ﺑﺎﻧﮓ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻋﺎﻟﻢ ،

ﮐﻪ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺁﺧﺮ ، ﺧﺪﺍﯾﯽ ﻫﺴﺖ ، !!...

ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

ﺍﮔﺮ ﻣﻦ ﮐﺎﻓﺮﻡ !! ﺑﺎﺷﺪ ، !!...

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﺎ ، ﺯﺍﻫﺪﯼ ﭼﻮﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ

ﺑﺎﺷﻢ ، ...

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﺪﺍﯾﻢ ﺭﺍ ، ...

ﺑﻪ ﻗﺪﯾﺴﯽ ﺑﺪﻝ ﺳﺎﺯﻡ ،

ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺩﻝ ﻭ ﺟﺎﻧﻢ ، !!...

ﻧﮕﻮ ﮐﻔﺮ ﺍﺳﺖ ، !!...

ﮐﻪ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﯾﺎﺩ ﮐﺮﺩﻡ ﻣﻦ ، ...

ﺑﻪ ﺧﺎﮎ ﻭ ﺁﺏ ﻭ ﺁﺗﺶ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ،

ﺧﺪﺍ ﺯﯾﺒﺎﺗﺮﯾﻦ ﻣﻌﺸﻮﻕ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ ،

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﺰﺍﺩﯼ ،

ﮐﻪ ﺍﻭ ﯾﮑﺘـــﺎﺗﺮﯾﻦ ،

ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮﯾﻦ ،

ﻣﻌﺒﻮﺩ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﺳﺖ،..

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﻟﻤﺲ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ..

این دلم است که مینویسد...

خونه تکونی تموم شد

ولی 

خیالم هنوز راحت نیس 

انگار هنوز کاری دارم

انگار یه جایی هنوز تمییز نشده

انگار سیاهی غم کل دلمو گرفته و با هیچی پاک نمیشه

نمیدونم دقیقا چمه

ولی ...

انگار یه چیزی گم کردم 

میدونم دیگه کاری ندارم 

اما...  یه چیزی کمه ....

یه قسمتی از فکرم و ذهنم و قلبم داره افسوس میخوره و 

میگه

ای کاش....

نمیدونم شاید میگه کاش امسال هم عید مثل هر سال میشد

کاش امسال پارسال بود

با این که پارسال هم یه چیزی کم بود..

اما امسال بدتر از پارسال ...

پارسال و حتی سال ها قبل

پارسال کسی بود که لحظه سال تحویل 

روی زمین بشیند و برای نبودن معشوقه اش گریه کند..

اما امسال چی؟؟؟!!

امسال من می مانم و یه دنیا دلتنگی برای هردوشان.

....

 

 

زندگی...

کاش زندگی از آخر به اول بود...

پیر به دنیا می آمدیم...

آنگاه

در رخداد یک عشق جوان میشدیم...

سپس

کودکی معصوم میشدیم و

در نیمه شبی 

با نوازش های مادر

آرام

می مردیم...

 

این دلم است که مینویسد...

دوست دارم بچه شوم ، پاهایم را زمین بکوبم ...

و فریاد بزنم مامان بابام رو میخوامممممم.....

بچه گانه تر از آنچه می اندیشیدم..

امروز دلم بی قرار مرد بی قراری هایم شد..

امروز دلم آغوش مهربان  مادرم را  بهانه گرفت...

امروز برای دلتنگی هایم اشک ریختم و بی قرار بودم 

بی پروا تر و شکننده تر از آنچه فکرش را میکردم..

اما این بار نه آغوشی بود ....

و نه پدر بود که بی قراری هایم را قرار باشد....

نبود ..

پدر نبود...

که مثل گذشته ها

با تمام استواری و غرور مردانه اش..

همراه من اشک بریزد اما من را همواره به آرامش دعوت کند...

دلتنگم همین..

مناجات...

بارالها…

از كوي تو بيرون نشود

 پاي خيالم 

نكند فرق به حالم ....

چه براني،

چه بخواني…

 چه به اوجم برساني 

چه به خاكم بكشاني…

 نه من آنم كه برنجم

نه تو آني كه براني..

نه من آنم كه ز فيض نگهت چشم بپوشم

نه تو آني كه گدا را ننوازي به نگاهي

در اگر باز نگردد…

نروم باز به جايي

پشت ديوار نشينم چو گدا بر سر راهي

كس به غير از تو نخواهم

چه بخواهي چه نخواهي

باز كن در كه جز اين خانه مرا نيست

 

مولوی

این دلم است که مینویسد...

یلدای امسال...

خداحافظی با پاییزی که برایم دردناک ترین پاییز زندگیم بود..

پاییز..

از این به بعد نمیدانم تا چه اندازه نگاهم بهت تغییر کند..

خودت خوب می دانی که برایم خاطره ی خوشی رقم نزدی...

خاطره ای پر از اشک همراه با باران پاییزی آن شب که هیچ وقت فراموشش نخواهم کرد

حتی می دانم مدت های زیاد حداقل احساسم به باران پاییزی ات هم خوب نخواهد بود

مگر اینکه نگاهم را تغییر دهم و بگویم  بارانت هم آن شب با اشک هایش با من همدردی میکرد و همراه من میگریست...

آه پاییز..

 امسال برایم غم انگیز ترین فصل خدا بودی...

 

پاییز  هر سال ،روز اول با آمدنش پدر را دوباره به من هدیه میکرد..

اول مهر هرسال برای دوباره بودن پدر خدا رو شکر میکردم و پاییز را دوست داشتم..

امسال  هم ممنون بودم اما این بار  همین پاییز برایم سوز رفتنش را بجا گذاشت..

 

امیدوارم زمستان ببخشد ..امسال اولین سالی است که پدرم به استقبالش نميرود. .

امسال اولین زمستانی است که با وجود کمترین برف ها هم پدر نیست که مرا به برف بازی سوق دهد..

امسال اولین زمستانی میشود که پدرم نیست..

و چهارمین زمستانی که مادر هم نیست..

وای ..

که چقدر خلوت و دلگیر شده  خانه ی دلمان تو این فصل های خدا...

امسال آخرین شب پاییز ..

 هوایش دلگیر خواهد بود و سرد ..

سرد سرد..

سردتر از آنچه فکرش را میکنم...منفی نگر نیستم ..

نه..

این را هواشناسی دلم می گوید..

شب یلدای امسال قلبم از سردی نبودنش یخ خواهد زد این را خوب میدانم. .

امسال هم برایم شب یلدا ، یلدا نميشود

درست مثل سالها پیش

که بدحالی مادرم اون شب قلب مرا به هر لحظه اضطراب صحنه ی تلخ سوق میداد..

اون شب اتفاقی نیفتاد..

و مادرم شب یلدا کنارم بود

همینطور پدر...

 

اما یلدای  امسال  مادرم کنارم نیست..

 

این را ناباورانه میگویم..

من که باور نمیکنم...اما اطرافیان میگویند..

 

گویا

پدر

هم دیگر نیست....

این دلم است که مینویسد...

امروز هم مثل روز های دیگر دلتنگ شدم.....

دلتنگ داشتن ، دلتنگ دلنگرانی های کسی..

،دلتنگ آغوش گرم ، دلتنگ دست های خسته...

دلتنگ نگاهی پر از آرامش...

دلتنگ داشتن سنگ صبوری از جنس یاقوت..

دلتنگ دست های زبر لطیف...

دلتنگ محبت های تمام نشدنی..

دلتنگ ......

دلتنگ خاطراتم...

دلتنگ لحظه های ناب با تو بودن ....

دلتنگ ....

 کاش هیچ وقت دلتنگ این دلتنگی ها نشوید..

امروز خواستار همه ی دلتنگی های دنیا شدم...

خواستار همان دست های زبر لطیف مادر...

خواستار محبت های تمام نشدنی و نگاه های پر از آرامشش...

خواستار نگاه های پر از امیدش..

خواستار قلبش که سرشار از آرزوهای قشنگ برای کامیاب شدنم بود..

 مادر نا آرامی های کودکیم

امروز بیش از پیش دلتنگت هستم...

اصلا فکر کن همان بچه ی شیرخواره ی دیروزم که

تن خسته ام خواستار آغوش گرم ات شده است....

فکر کن هنوز هم نمیتوانم قدم های مستحکم بردارم

بیا و دستم را بگیر...   فکر کن....

کاش میشد برای لحظه ای برگردی

وای که چقدر دلم یک لحظه با تو بودن را میخواهد...

میدانم نمیشود.. اشکالی ندارد...

بچه میشوم و می پذیرم که....

رفتی پیش خدا

و دیگر برنمیگردی...

مامان.. دلتنگت هستم ...........

کوچه فریدون مشیری

بي تو مهتاب شبي                                                        

 باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!


ارزش!!!

ارزش!

ارزش خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد

ارزش ده سال را، از زوج هائی بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

ارزش چهار سال را،از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

 

ارزش يک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.

ارزش يک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.

ارزش يک هفته را، از ویراستار یک مجله هفتگی بپرس.

 

ارزش یک ساعت را، از عاشقانی بپرس که در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.

ارزش يک دقيقه را، از کسی بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

ارزش يک ثانيه را، از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.

ارزش يک ميلی ثانيه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.

 

زمان برای هيچکس صبر نمیکند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.


قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

 

 

رهایم نکن..

خدايـــــا ...

مدعيان رفاقت ، هر کدام تا نقطه اي همراهند ...
عده اي تا مرز منفعت ...
عده اي تا مرز مال ...
عده اي تا مرز جان ...
عده اي تا مرز آبرو ...
و همگان تا مرز اين جهان ...

تنها تويي که همواره مي ماني ... !

رهـــــايم نـکن . . .

 

این دلم است که مینویسد...

نمیدونم براتون حتما پیش اومده گاهی اینقدر پایینی ها دلت رو میشکونن که با 

 هیچ چسبی دیگه درست نمیشه اینقدر تو چشماشون خیره میشی تا ببینی صدای

 شکستنشو شنیدن یا نه اما...... انگار نه انگار....

 

امروز یه نفر که خدا رو بهم هدیه داده بود بهم یاد داد که: همیشه نگاهت به

بالا  باشه تا از این پایینی ها دلت نگیره

 

شاید یکی از زیبا ترین اموخته های عمرم بود که همیشه هم بهش نیاز دارم...

 

برای شما هم نوشتم تا شما هم یاد بگیرین

 

سهراب سپهری

بهترین چیز رسیدن به نگاهی است...

 

که از حادثه عشق تر است....

 

لیلای  واقعی

یک شبی مجنون نمازش را شکست         بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود    فارغ از جام، سستش کرده بود

گفت یارب ازچه خوارم کرده ای               برصلیب عشق دارم کرده ای

من که مجنونم،                                   تو مجنونم نکن               

ای خدا بازیچه،دیگر نیستم                    این تو و لیلای تو..... من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم                    در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی                    من کنارت بودم....نشناختی

خوشبختی...

بندگی

بندگی یعنی

 

در کوچه پس کوچه های زندگی

 

دست کسی را بگیری...!

 

هیچگاه نه به کسی بخند ..

 

و نه قضاوتش کن ..

 

هرگز نمیدانی...

 

 شاید روزی تو هم در همان شرایط قرار بگیری..

 

این دلم است که مینویسد(1)...

یاد حرف کسی افتادم که خدا رو بهم هدیه کرد.... یادمه میگفت: خدا توی امید داشتن هاست، توی خوشحال بودن هاست..

اومدم اینجا که بنویسم خدا توی ناامیدی هاست ، ناامیدی هایی که سرشار از امید به آینده است چون گاهی امید داشتن آخرین راه حل میشه....و ناخوداگاه یه ذره امید ته قلب همه مون هست ...فکر میکنم خدا توی تنهایی ها و تکیه گاه نداشتن ها هم هست وقتی همه ی تکیه گاه ها یهو پشتت  رو خالی میکنن... چقدر بده که تازه اون موقع یادمون میفته و با خودمون میگیم اره یه تکیه گاه دیگه مونده.... و همه ی تلاشتو میکنی که با کمکش با همون امیدواری ای که در ناامیدی داشتی به اون چیزی که میخوای برسی ....تا قبلش برای رسیدن به خواسته هات رو بقیه حساب میکردی و خدا رو فراموش.... فراموش فراموش که نه.... در حد اینکه بگی خدایا کمکم کن... ولی حالا...

روی تنها کسی که حساب میکنی...

تنها کسی رو که فراموش نمیکنی...

با تنها کسی که دردو دل میکنی...

به تنها کسی که تکیه میکنی....

از تنها کسی که مدد میجویی...

خـــــــــــــــــــــــــــــــــداست .....

خدای امروز و فردا و ...

نگران فردایت نباش که چه میشود..

 

خدای دیروز و امروزت

 

               فردا هم هست....

 

 

دعای قبل خواب یک کودک

دعای شب یک کودک:


خدایا خودت میدونی کم اب خوردم


جیش هم کردم


پس کمک کن صبح تو رختخوابم بارون نیاد

 

پاسخ خدا

از خدا پرسیدم : خدایا چطور می توان بهترزندگی کرد؟

 

خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

 

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو،

 

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

 

شک هایت را باور نکن و هیچگاه به باورهایت شک نکن .

 

زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید .

 

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی !

 

حتی برای یک نفر مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام

 

توان شروع به دویدن کنی.

 

کوچک باش و عاشق ... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را .

 

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی .

 

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن .

 

فرقی نمی کند گودال آب کوچکی باشی یا دریای بیکران ...

 

زلال که باشی ، آسمان در توست .