خریت=خوشبختی

برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست

 

جز به نفهمیدن !

 

پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.

 

"دکترشریعتی"

ایستگاه

 

هر از گاهی توقف در ایستگاه بین راه ، فرصت خوبیست

برای دیدن مسیر طی شده و نگریستن

 به راهی که پیش روست .

گاهی برای رسیدن باید نرفت...

ای عجب

اي عجب! اين راه نه راه خداست
زانكه در ان اهرمني رهنماست

قافله بس رفت از اين راه، ليك
كس نشد آگاه كه مقصد كجاست

راهرواني كه در اين معبرند
فكرشان يكسره آی و هواست

اي رَمه، اين درّه چراگاه نيست
اي بَره، اين گرگ بسي ناشناست

تا تو ز بيغوله گذر ميكني
رهزن طرّار تو را در قفاست

ديد ببندي و در افتي به چاه
اين گُنه تست، نه حكم قضاست

لقمه ی سالوس كه را سير كرد؟
چند بر اين لقمه تو را اشتهاست

نفس، بسي وام گرفت و نداد
وام تو چون باز ده خود بينواست

خانه ی جان هر چه تواني بساز
هر چه توان ساخت در اين يك بناست

كعبه ی دل مسكن شيطان مكن


پاك كن اين خانه كه جاي خداست

پروين اعتصامي

چه بخشنده خدای عاشقی دارم!

دلم گرم خداوندیست

 که با دستان من گندم برای یاکریم خانه میریزد!

 چه بخشنده خدای عاشقی دارم!

که می خواند مرا با آنکه می داند گنه کارم!

 دلم گرم است،

 می دانم بدون لطف او تنهای تنهایم...

 

 


مهم نيست که در عشق شکست بخوري ،

 مهم اين است در عشقي که به خدا داري شکست نخوري...

پرسیدم

پرسیدم چطور بهتر زندگی کنم؟

با کمی مکث جواب داد:

۱- گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر

 ۲- با اعتماد٬ زمان حال را بگذران

 ۳- بدون ترس برای آینده آماده شو

 ۴- ایمان را نگه دار و ترس را به گوشه ای انداز

 ۵- شک هایت را باور نکن و هیچگاه با باورهایت شک نکن

 ۶- زندگی شگفت انگیز است اگر بدانی که چطور زندگی کنی

پرسیدم آخر؟....

و او بدونه اینکه متوجه پرسشم شود ادامه داد:

۱- مهم نیست که قشنگ باشی قشنگ این است که مهم باشی حتی برای یک نفر

 ۲- کوچک باش و عاشق که عشق خود می داند آیین بزرگ کردنت را

 ۳- بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه ی خواص تو با کسی

 ۴- موفقیت پیش رفتن است٬ نه به نقطه پایان رسیدن

داشتم به سخنانش فکر می کردم که نفسی تازه کرد و ادامه داد:

هر روز صبح در آفریقا٬ آهویی از خواب بیدار می شود و برای زندگی کردن و امرار

 معاش در صحرا می چرد آهو می داند که باید از شیر سریعتر بدود تا طعمه ی او نشود

 شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا می گردد و می داند که باید از آهو

سریعتر بدود تا گرسنه نماند....

مهم این نیست که تو شیر باشی یا آهو...

مهم این است که با طلوع آفتاب از خواب برخیزی و برای زندگی با تمام توان شروع به دویدن کنی..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود٬ ولی می خواستم بازهم ادامه دهد و باز هم....

که چین از چروک پیشانی اش باز کرد و گفت:

زلال باش ...زلال٬ فرقی نمی کند که گودال کوچک آبی باشی یا دریایی بی کران .

 زلال که باشی آسمان در تو پیداست

راز يک زندگي زيبا اين است:


 
که امروز با خدا گام برداري

 

 

 و براي فردا به او اعتماد داشته

 

باشی...

 

 

 

آرایشگر

شخصي در آرايشگاه با آرايشگر درباره ي خدا بحث مي کردند.آرايشگر گفت

: من به خدا اعتقاد ندارم.اگر خدا بود پس چرا اين همه فقير در دنيا وجود

دارند؟چرا مردم مريض مي شوند؟من نمي توانم خداي مهرباني را تصور کنم

 که اين همه درد و رنج را آفريده.آن شخص که نمي خواست بحث را با

آرايشگر ادامه بدهد و چيزي نگفت و پس از اتمام کار از آرايشگاه بيرون

رفت.وقتي در خيابان بود مردي را با صورت ژوليده و موهايي بلند ديد.سپس

 به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت:من هم اعتقاد ندارم که آرايشگر ها

وجود داشته باشند.آرايشگر که تعجب کرده بود گفت:آرايشگر ها وجود

دارند.من همين الآن موهاي شما را کوتاه کردم.آن شخص گفت:پس چرا اين

 مرد در خيابان اين جوري است.آرايشگر در جواب گفت:خب مردم خودشان

مراجعه نمي کنند.آن شخص گفت:دقيقا!نکته همين جاست که خدا وجود

دارد ولي مردم به آن مراجعه نمي کنند..

عشق ما آدما اینجوریه

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

امروز روز دادگاه بود و منصور داشت از همسرش جدا می شد ...


منصور با خودش زمزمه كرد ... چه دنیای عجیبی است این دنیای ما !


یك روز بخاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمی شناختم و امروز به خاطر طلاقش خوشحالم.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكی رو با هم سپری كرده بودن.


اونا همسایه دیوار به دیوار هم بودن ولی به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بدهی هاشو بده بعد هم  رفتن به شهر خودشون.

بعد از رفتن اونا منصور چند ماه افسرده شد.


منصور بهترین همبازی خودشو از دست داده بود.


7سال از اون روز گذشت تا منصور وارد دانشگاه حقوق شد.


دو سه روز بود که برف سنگینی داشت می بارید.


منصور كنار پنجره دانشگاه ایستاده بود و به دانشجوهایی كه زیر برف تند تند

به طرف در ورودی دانشگاه می اومدن نگاه می كرد.


منصور در حالی كه داشت به بیرون نگاه می كرد یك آن خشكش زد.


باورش نمی شد که ژاله داشت وارد دانشگاه می شد !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور زود خودشو به در ورودی رساند و ژاله وارد نشده بهش سلام كرد.

ژاله با دیدن منصور با صدای بلند گفت: خدای من منصور خودتی ؟!


بعد سكوتی بینشون حكم فرما شد.


منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودی جدیدی ؟!


ژاله هم سرشو به علامت تائید تكون داد.


منصور و ژاله بعد از 7 سال دقایقی با هم حرف زدن و وقتی از هم جدا شدند


درخت دوستی كه از قدیم میونشون بود جوونه زد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

از اون روز به بعد ژاله و منصور همه جا با هم بودن.

اونا همدیگر و دوست داشتن و این دوستی در مدت کوتاهی تبدیل شد به یه عشق بزرگ،


عشقی كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا می داشت.


منصور داشت کم کم دانشگاه رو تموم می كرد و به خاطر این موضوع خیلی ناراحت بود چون بعد از دانشگاه

نمی تونست مثل سابق ژاله رو ببینه به همین خاطر به محض تموم شدن دانشگاه به ژاله پیشنهاد ازدواج داد

و ژاله بی چون چرا قبول كرد طی پنج ماه سور و سات عروسی آماده شد و منصور و ژاله زندگی جدیدشونو

آغاز كردن.

یه زندگی رویایی... زندگی كه همه حسرتش و می خوردن. پول، ماشین آخرین مدل، شغل خوب، خونه زیبا،

رفتار خوب، تفاهم و از همه مهمتر عشقی بزرگ كه خونه ی این زوج خوشبخت رو گرم می كرد.

ولی زمونه طاقت دیدن خوشبختی این دو عاشق رو نداشت ...

گروه اینترنتی پرشیـن استار | www.Persian-Star.org

تو یه روز گرم تابستون ژاله به شدت تب كرد !

منصور ژاله رو به بیمارستانهای مختلفی برد ولی همه دكترا از درمانش عاجز بودن. آخه بیماری ژاله

ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بین رفت ولی با خودش چشمها و زبان ژاله رو هم برد و ژاله رو كور و لال کرد.

منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولی پزشكای اونجا هم نتونستن كاری بكنن.

بعد از اون ماجرا منصور سعی می كرد تموم وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها برای ژاله حرف می زد

براش كتاب می خوند ، از آینده روشن، از بچه دار شدن براش می گفت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ولی چند ماه بعد رفتار منصور تغییر كرد منصور از این زندگی سوت و كور خسته شده بود و

گاهی فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور می كرد !!!

منصور ابتدا با این افكار می جنگید ولی بالاخره تسلیم این افكار شد و تصمیم گرفت ژاله رو طلاق بده.

در این میان مادر و خواهر منصور آتیش بیار معركه بودن و منصور رو برای طلاق تحریک می کردن.

منصور دیگه زیاد با ژاله نمی جوشید . بعد از اینکه از سر كار میومد یه راست می رفت تو اتاقش.

حتی گاهی می شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمی زد !

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یه شب كه منصور و ژاله سر میز شام بودند منصور بعد از مقدمه چینی و من و من كردن به ژاله گفت:

ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم.

ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه ... منصور ته مونده جراتشو جمع کرد

و گفت :

من دیگه نمی خوام به این زندگی ادامه بدم یعنی بهتره بگم نمی تونم.

می خوام طلاقت بدم و مهریتم .......

در اینجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روی لبش گذاشت و با علامت سر پیشنهاد طلاق رو قبول کرد.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بعد از چند روز ژاله و منصور جلوی دفتری بودن كه یه روزی اونجا با هم محرم شده بودن.

منصور و ژاله به دفتر ازدواج و طلاق رفتن و چند ساعت بعد پائین اومدن در حالی كه رسما از هم جدا شده بودن.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور به درختی تكیه داد و سیگاری روشن كرد.

وقتی دید ژاله داره میاد، به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه ی مادرش.

ولی در عین ناباوری ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم میرم و بعد هم عصای نابیناها رو دور انداخت و رفت.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

و منصور گیج و منگ به رفتن ژاله نگاه می کرد!

ژاله هم می دید ، هم حرف می زد ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

منصور گیج بود نمی دونست ژاله چرا این بازی رو سرش آورده !

منصور با فریاد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازی كردی ؟!

منصور با عصبانیت و بغض سوار ماشین شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.

وقتی به مطب رسید تند رفت به طرف اتاق دكتر و یقه دكتر و گرفت و گفت:

مرد ناحسابی من چه هیزم تری به تو فروخته بودم ؟

دكتر در حالی كه تلاش می كرد یقشو از دست منصور رها كنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد ...

بعد از اینكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضیه رو جویا شد.

وقتی منصور تموم ماجرا رو تعریف كرد دكتر سرشو به علامت تاسف تكون داد و گفت: همسر شما واقعا

كور و لال شده بود ولی از یک ماه پیش یواش یواش قدرت بینایی و گفتاریش به كار افتاد و سه روز قبل

كاملا سلامتیشو بدست آورد.

همونطور كه ما برای بیماریش توضیحی نداشتیم برای بهبودیشم توضیحی نداریم.

سلامتی اون یه معجزه بود !

منصور میون حرف دكتر پرید و گفت: پس چرا به من چیزی نگفت ؟

دكتر گفت: اون می خواست روز تولدتون این موضوع رو به شما بگه !

منصور صورتشو میان دستاش پنهون كرد و بی صدا اشک ریخت چون فردای اون روز؛ روز تولدش بود ..

نظر شما چیه؟؟

عجب صبری خدا دارد

 


عجب صبری خدا دارد

 اگر من جای او بودم ٬

همان یک لحظه اول که اول ظلم را دیدم ٬

از این مخلوق بی وجدان ٬

جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم ٬

که در همسایگی صدها گرسنه ٬ چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش ٬ آن دم بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد٬

اگر من جای او بودم ٬

که می دیم یکی عریان و لرزان ٬ دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین ٬

زمین را واژگون مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد٬

اگر من جای او بودم ٬

 برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ٬

هزاران لیلی ناز آفرین را ٬ کو به کو آواره و ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد ٬

اگر من جای او بودم ٬

 به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان ٬

سراپای وجود بی وفا معشوق را ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم... چرا من جای او باشم ؟

همین بهتر که خود در جای خود بنشسته وتاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد .

و گر من جای او بودم ٬

این چنین کی عادلانه روی سازش سوی عادل و فرزانه می کردم ؟

عجب صبری خدا دارد...