همونطور که گفتم پزشک مناسب من نیست. تمام شد
نفر بعد... بخاطر مشغله کاری من و این بنده خدای جدید، تو هفته نمیشه کاری کرد و فقط پیام و تماس برقراره. دو تا پنجشنبه اخیر، دیدمش. اصلا نمیدونم چرا پذیرفتمش. چون شرایطش یه چیزهایی رو داره برام زنده میکنه که مشابهتهایی با گذشته داره و قاعدتا دافعه ایجاد کرده تو ذهنم. سمت دولتی سطح بالای حساس. سالهاست همسرش فوت کرده و یک دختر داره که در حال تحصیل دانشگاهیه. بسیار مشتاقه و من تو این تایم کوتاه آشنایی، پذیرای این همه اشتیاق نیستم.
مدتهاست توی جلسات آشنایی، چیزی به عنوان احساس توی وجودم تکون نخورده. اما طی سالها به این نتیجه رسیدم که تو این بازه سنی که هستم یه آدم امن، لزوما ممکنه نتونه به لحاظ احساسی، هیجان ایجاد کنه. مهم ثبات و شفافیت و امنیتیه که میده و نباید فوری کنارش گذاشت. بخاطر همین فرصت میدم طرف یه چیزهایی از خودش نشون بده ببینم واقعا میتونم اون حس امنیت رو بگیرم ازش؟ ثبات رفتاری داره؟ اونقدر بلوغ و شعور داره که اگر مسئلهای وجود داشته باشه بیاد حرف بزنه و مثل بچه کودن ٢ ساله برای گذر از مسئله یا اتمام رابطه از روش گوست کردن استفاده نکنه؟ شفافیت کافی داره؟ درباره برنامههای آینده نزدیک یا بلند مدتش حرف میزنه؟ آیا از حرفهاش مشخص میشه من تو اون برنامهها گنجانده شدم؟ اگر بدونه چیزی اذیتم میکنه مقید باشه اون رفتار رو انجام نده؟ اگر بخوام یک چیزی رو تو رفتارش تغییر بده قبول و واقعا اجرا میکنه؟ و... تا الان که کسی نتونسته در مورد شفافیت، ثبات و امنیت نظرمو به اندازه کافی جلب کنه. ببینم این بنده خدا چطور پیش میره.
+اگر یک بار فردای اولین Date، پیام ندن "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم" همون روز رو عید اعلام میکنم.
++اینکه با شنیدن جمله "عکست رو که دیدم با خودم گفتم من دلم میخواد داشته باشمش" و زنده شدن یه سری خاطرات، نمیدونستم عصبانیم و میخوام طرف رو پاره کنم یا بشینم گریه کنم هم در نوع خودش جالب بود.



