اخرین شب کارشناسی ......
هوایی خاطراتشان
وذهنشان پر می کشد
به حوالی ِزندگی ها.. آدمها وکوچه ها
از کودکی تا امروز
عصرها باید آرامتر بود
تا ذهن از سفر گذشته برگردد
دوباره جمعه اس...
حس عجیب...
نمیدونم انگارهمه صداهای دنیا رومیشنوم...
مادری که بچه شش ماهش فردا مشخص میشه میتونه نگه اش داره یانه...
مادری که عزیز دردونش دوسال باید بری سربازی....
پسری که درسشوتموم کرده اماهنوز کاری پیدانکرده..
مریضایی که توتخت بیمارستان خوابیدن.......
بچه ای که ازصدای جرو بحث پدرمادرش نمیتونه بخاب..
وهزاران صدای دیگر...........
خداااااااا توهر شب این همه صدارومیشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من چرا این حسو دارم؟؟؟؟؟ نمیگی نمیتونم تحمل کنم توخدایییییییییییییی.....................
کی صبحی میرسه که همه چی توی دنیا اروم باشه؟
یازگشت....
زمانی که این وبلاگ رو ساختم یه دختر لوس ناز نازی مغرور 17 ساله بودم تو این دوران هیچ وقت الانی که هستم رو برای خودم پیش بینی نمیکردم... الان در استانه سن 23 سالگی.... روزاهای خیلی خوبی رو پت سر گذروندمم و بعضی از روزها واقعا بد بود .... هیچ وقت فک نمیکردم این قد بزرگ شم :D
الان روززززززززززز جمعه ............ یهویی یاد اینجا افتادم .....
خاطره نگاری منو به ایجا کشوند ... واقعا جمعه عصرا چرا اینحوریه که اینقد حال ادمو میگیره خصوصا اگه حواش بارنی باشه....
دلم خیلی گرفته... بعضی وقتا دوس دارم الانی که هستم با چنگ و دندون حفط کنم زمان جلوتر نره.. کاش ساعت ادواردی وود اشت که الان میتونستم زمان و نگه دارم....کاش...
دوران کارشناسیم داره تموم میشه خیلی به این زندگی عادت کردم... الان تو اتاق تنهایی نشستم البته اکثرا تنها هستم چون به زور از خابگاه اتاق دو نفره برای سال اخر بانیلو گرفته بودیم الانم اون مثل همیه پایینه داره درس میخونه... نمیدونم خیلی حرف دارم بزنم .... اگه جمله هام به هم ربطی نداشت بهم نخند :D بهتره تقسیم بندی کنم :D
درس:
وی که چقد بعضی از درسام سخته دوس دارم سرمو بکوبم به دیوار خصوووووصا این ازمایشگاه از دیجتال 2.....هفته دیگه میانترمشمه هنوز هیچی بلد نیستم .....کلا درسمم بد بد نبود خوب خوب نبود معدلم هم میانه :D
خابگاه :
جایی که اکثرا تنهام... بگم زندان بهتره نه ؟ چون این ترم واقعا خودمو با اتاق دو نفره گرفتن زندانی کردم....
دوستام:
دوتا رفیق خوبم هم اتاقای سال دوم و سوممم و هم رشته ایمممم خیلی دوووووسشون دارم .... دارم فک میکنم سال دیگه اصلا میتونم ببینموش ؟؟؟
چرا زندگی اینقد سخته تا میبینی یه چیزو دوس داری سریع میفهمی باید اونارو رها کنی......؟
بقیشو بهدا میگم :)
ترم دوم هم تموم شد و خونه ام چقدر خوووووووووووبه خونه چه خوبه پیش خانواده ات باشیییییی
چه خوبه با داداشت کل کل کنی .......................................
دو سه هفته ای میشه اومدم حسایش از دسم در رفته ئیگه دیگه وقت نداشتم به اینجا سر بزنم بعد امتحانا مامانم اینا اومدن دنبالم سه روز اصفهان 4 .5 روزی یزد بودیم خیلی خوش گدشت خسته گیم در رفففففففففففففف
امروزا کار خاصی انجام نمیدن جز خوب وگردش ......... از بیکاری خسته شدم هنوز واسه تابستون برنامه نریخنم ...
خب دیگه چیزی یادم نمیا بابایییییییییییییییی
خاطره وسوتی هر چی برام جالب باشه اونایی که یادم میاد رو میگم دوس ندارم فراموششون کنم....
بانازی دوستم دیر رسیدم سر کلاس بهرامی جا نبود توتالار فقط ردیف اخر اونم باید پشت سر پسا مینشستیم مجبوری ی نشسیم 5 مین بعد این که نشسیم 2 تا پسر وارد کلاس شدن اولیه شبیه یکی از رقیب کنکورم بود منو یاد دوران کنکور انداخت حواسم پرت شد و رفتم تو فکر.....همین پسره صندلی هایی بغای من خالی بود از جلو رد شد کل دفتر خودکارامو انداخت بعدشم نگا کرد وهیچی نگف میخواس رد بشه وداد زدم گفتم ببخشیدا اقا(تیکه بود گفتم ادم بشه ووسایلمو جمع کنه )(اما انگار نه انگار....جلل الخالق بعدش دوسش اومدوسایلموجمع کرد خودم که دس نزدم بهشون ....)نازی گف اسس اروم اعصابم خورد شده بود بش میخواستن اروم بگم یهو بلند گفتم ندیدی پسره بیجوووول همه چی مو انداخ رف (صدامم که تکه) خود پسره وناری و پسرا جلویی پکیدن از خنده .............ای خدا از دس صدام و لحن حرف زدنم
من که اصلا خوب نیستم میان ترم فیزیک داشتم نمیدونم چرا همش امتحنامو خراب میکنم اه ه
خوب ادامه سوتی که دادمو بگم
تو درمونگاه چشم پزشک اومده بود من اولین نفری بودم با اعتماد به نفسرفتم جلووو
بعدش گف فلان جاوایسا ایستادم روم علامت هابود بم گف خط اخرو بخون منم با خودم فک کردم تو این دانشگاه جه خبره چراباید خط بخونم این جوری شو ت حالا ندیده بودم واسه همین به دکتره گفتم یعنی خط خرو بخونم؟گف اره شروع کردم خونئن درمانگه دانشگاه صنعتی اصفهان.......واییی مرده وپسره و دوستم مرده بودن از خنده برگشتم بهشون گفتم مگه چیه چرا میخندین؟دکتره گف منظورم علائم بود با اخم به دوستم و پسره نیگا نیگا کردم بعدشم پقی زدم دیر خنده به دکتره گفتم علائم رو که نمیخونن وای ی ی ی اینم از اولین سونی ام تو دانشگاه
امروز 8 تا 10 ریاضی داشتم بهرامی که عاشقشم دانشگاه ما درس خا پایه دختر پس جداس پسرا امیان سر کلاس ما نمیدونم امروز چشئن شده بود فقط به استاد تیکه مینداختن ستادم هیجی نگفت یکی از پسرا بلند شد گف استاد این ترم خط تتون خیلی بد شده ترم پیش خیلی خوب بوده و اله وبله ..خیلی ک زد .رو اعصابم راه رف تو تالار 150 نفری دخترپسر بلند شدم گفتم استاد خط شما خیلیم خوبه همیشه ام خوب بوده(با صدا وطرز حرف زدن خودم جالبه) یهووو تالار منفجر شد استاد هم داشت میخندید هم منو نشون میداد میگف بلهههههههه از ایشون یاد بگیرین..........
ا خ جوووووووووووون امروز ازمایشگاه داشتم میزو نجیده بودن کلاس تشکیل نشد
الان خابگاه ام حوصله ام سر رفته بود گفتم بیام اینجا
مثلا قرار بود هر روز خاطره ها موبنویسم اما وقت نداشتم اه از دس این امتحانا
چن تا از خاطره و سوتی هایی که دادمو میگم از اول ورود به دانشگاه تا الان
روز ثبت نام دانشگاه بود باخانواده ام اومدیم اصفهان خونه یکی از اشناهامون نکته قابل توجه اش اینه قب از این که بریم ونشون نمیشناختیمشون دوست شوهر عمه ام بود بعدش اشنا شدیم
شب اونجا موندیم صبح بابابام دفتیم ثبت نام کار ثبت نام طول کشیدبابام اونجا با یکی از ببای یچه ها دوس شده بود به من زنگ زدو شماره سحرو بم داد گف خانواده خوبی ان باش اتاق وباش بردار منم دکه دختر بابایی ام گفتن باشه بعدش به سحر زنگ زدمو گفتم سلام کجایی (اخه غرفه زده بودن تعدادشون ام زیاد بود)ادرس داد ورفتم پیشیش...سحر دختر کرمانی رشته عمران چشم ابرو مشکی از اون روز شد گامبو من چاق نیستا توپره من فقط بخاطر اینکه حرصش بدم یش میگفتم گامبو. و من ذختر بور با موهای خرمایی قیافه ام با بچه ها دیگه فرق داشت گامبوم بعدا برام گف وقتی منو دیده به مامانش گفته این چرا این شکلیه شبیه ماها نیس دی
هم اتاقی های دیگه ام نیلو که بچه تهران بود که فقط ترم اول باهامون بود مهمان شهرخودشون شد ای تی
و بهناز همشهری گامبوم ومهسا که شهر کردی بود که مثل خودم برق بودن..
از داخل پرانتز خارج شویم داشتم میگفتم که 2 رفتم از سلف مرکزی نوش جون کردم بعدشم به ماگفتن که دیگه اینجا موندگار شدیدواتاق119 شد خونه ماااااااااااااااا 5 تا
شب اول دور از خونه چقد سخ بود خیلی واسه منی که تاحالادوری از خونه رو حتی واسه یک روز تجربه نکرده بودم....شب وسایلمون رو چیدیم و اتاق رو متب کردیم صبح اش بعد صبحانه برنامه دانشگاه گردی بود
دانشگاهمون روزای اول واسم خیلی بزرگ بود وهمه جا رو غاطی پاطی یاد کرفتیم نه تنها من بلکه همه اینطوری بودن.دی
همیارم بمهون گف که نباید از بچه ها دانشگاه ادرس بپرسیم پون ادرس اشتباه میدن دی اصفهانی بودن دیگه ادرس اشتباه میدادن نمیئونم اون موقع چرا فک میکردم فاصله بازارچه پردیس وخابگاه و سلف ودانشکده به نظرم به اندازه 10 کیلومتر بووووووووووووووود
شبش مارو بردن پارک جوان اصفهان ویک جای کاملامزخرف کا اونجا مامانم اینا اومدن خداحافظی مامانم ومن خیلی گریه کردیم اما چه میشه کری مقصر خودم بودم .از اون روز از اصفهان متنفر شدم
چه شب بدب بود مامانم توماشین از اصهان تا گلستان داشته گریه میکرده و من تو خابگاه یا همون خرگاه خودم
صبح روز شنبه بود وکلاس با هزار زحمت با گامبوام اینا مجتمع کلاس ها رو پیدا کریم تو را از هزار نفر پرسیدیم برنامه منو مهسا مث هم بود اما بهناز برنامه اش یا مافرق میکرد.ظهرش با مهسا رتیم غذابخوریم دیدم به به غذا خوردن اینجا عالمی داره واسه خودش با کلی دنگ وفنگ 2 تایی رستوران ازاد دفتیم بعد ناهار دیگه کلاس نداشتیم بایئ میرفتم بهداری تا فرم سلامت وپر کنیم واییییییییییییی خدا چه سوی دادم
فرمو چر کردیم وباید اتاق چشم پزشک میرفتیم وارد اتاق شدیم منو مهساو یه پسره صفری ارشد
بقیه اشو بعدا میگم نمره ام اومده بابی
va tekrar
khaste am nemidonam az chi hame chiiiiiiiiiiiiiiiii tekrarie asan rangi nadare nemidonam cheraaaa
bama majboram beram joloooooooo nemidonam ta koja ta key?