Full of Egoism
.I love you, because you`ll make me what I love
.I love you, because you`ll make me what I love
The first time that LOVE knocks on your door, Do NOT let it go.
یکی دو ماهی بود که اسباب کشی کرده بودیم. خانه ی جدید یک پذیرایی بزرگ داشت که تازگی به زحمت با موکت فرش شده بود و یک نشیمن پانزده شانزده متری که همان راحتی های قدیمی را در آن چیده بودیم. تماس گرفتند جهت امر خیر. والدین عزیز با یک حساب سرانگشتی، جای نشستن میهمانان و میزبانان را ترتیب داده و دو تا از مبل های تک نفره را در پذیرایی گذاشتند، تا عروس خانم و آقا دامادِ ناشناس هنگام صحبت کردن روی زمین اذیت نشوند.
از قضا، مادر و مادربزرگ و خواهر مکرمه به همراه آقازاده تشریف فرما شدند. حساب های والدین بنده به هم ریخت و جا برای مهمانان کم آمد. پدر عزیزم زحمت کشیده و آن دو مبل را از پذیرایی به نشیمن منتقل کردند. بدین ترتیب، همه مهمانان و نیز اهل خانه نشسته و از هر دری سخن گفتند.
زمان آشنایی اولیه خانواده ها سپری شد تا اینکه همه بالاتفاق رفتند سر اصل مطلب و دو جوانی را که محفل به یمن وجودشان تشکیل شده بود، راهی پذیرایی کردند تا با هم سنگ هایشان را وا بکنند. القصه، همین سالن پذیرایی بود و یک عدد شومینه و عروس و دامادی که باید روی موکت می نشستند. پدر عزیزتر از جان، که ظاهرا این بار برخلاف همیشه قصد بیرون کردن داماد و خانواده اش را نداشتند!، دوباره قبول زحمت فرموده و یک پتو کنار دیوار برای این دو غنچه نوشکفته پهن کردند. دوشیزه مکرمه و شاه داماد تازه خجالت را به کناری نهاده و گرم صحبت شده بودند. حرف ها بر سر شجریان و فیزیک و فلسفه و دیانت و سیاست به انتها نرسیده بود که برق منزل قطع شد! حالا خر بیار و باقالی بار کن!
این بار نیز، پدر جان به فریادمان رسیدند و یک عدد روشنایی قدیمی را سوار بر پیک نیک، طوری بین درِ پذیرایی و نشیمن قرار دادند که هر دوقسمت روشن شود. اما زوج جوان ترجیح دادند گفتگو را به وقت مناسب تری واگذارند و هر چه سریعتر به خانواده ها بپیوندند، که برق آمد و خوشبختانه خداحافظیِ دائم این دو خانواده در روشنایی کامل صورت گرفت!
Love is
.what everyone talks about but nobody really understands
تو مختاری انتخاب کنی
مصیبت این دنیا
یا رنج و عذاب آن دنیا
کدامیک را برمی گزینی؟
«طوفان دیگری در راه است» را هفته ی پیش خواندم. بیشتر به کتاب درسی معارف اسلامی شباهت داشت تا رمان. با این تفاوت که خطابه ها و موعظه های دینی از زبان شخصیت ها بیان می شد. شخصیت هایی که گذشته و آینده شان به گونه ای اغراق آمیز و غیر واقعی ساخته و پرداخته شده و حرف ها و رفتارهایشان پر است از شعارهایی که بعید می دانم اگر زنده شوند همین کارها را انجام دهند.
در طول مطالعه کتاب احساس نکردم که با شخصیت های مختلف یک داستان روبه رو هستم٬ بلکه یک نفر و با یک زبان واحد٬ با اسم های مختلف باورها و ارزش هایی را به مخاطب القا می کرد که در سالهای اخیر بیشتر حالت کلیشه به خود گرفته تا ارزش هایی باور پذیر که قابلیت متحول کردن انسانی را داشته باشد.
داستان٬ شروع غافلگیر کننده و کنجکاوی برانگیزی دارد٬ که به نظرم تنها نقطه قوت کتاب به حساب می رود٬ اما از آنجایی که شعارها شروع می شود همه چیز قابل پیش بینی است.
از نویسنده ای چون سید مهدی شجاعی و رمان معروفی چون طوفان دیگری در راه است بیشتر از اینها انتظار داشتم.
Sky above me
Earth below me
Fire within me
....
برفرازم آسمان
زیر پاهایم زمین
در درونم آتش است.
فرهادم اما
شور شیرین ندارد.
«بادكنك كوچكي بود كه خيلي دوست داشت بزرگ شود. براي همين شروع كرد به باد شدن. باد شد و بزرگ شد، اما هنوز هم بادكنك هاي بزرگ تر از او بودند، زياد هم بودند.
بادكنك باز هم باد شد. باد شد و باد شد و يكهو تركيد، با صداي بلندي هم تركيد، اما فكر نكنيد از زياد باد شدن تركيد، نه، اصلا اين طور نبود. او از غصه تركيد، چون هر چه باد مي شد، باز هم بادكنكي بود كه از او بزرگ تر باشد.»
بادكنك و اسب آبي، محمدرضا شمس
يا خواهم يافت
و يا
خواهم ساخت!
براي رسيدن، در بين راه منزلگاه هايي انتخاب كن.
.Bad students usually become good teachers
«در پاره اي از فرهنگ ها، "من" در قلب قرار گرفته است. براي عده اي ديگر، "من" در مغز قرار دارد و به كمك پيام هايي كه از گيرنده هاي خاصي نظير گوش، چشم، بيني، پوست و زبان دريافت مي كند، نه تنها جسم و احساسات فرد را كنترل مي كند، حتي در شكل گيري آنها نيز دخالت دارد. در اين نوع تفكر، اغلب "من" به يك "چيز" هوشيار در درون جسم تشبيه مي گردد كه اعمال، رفتار، احساسات و انديشه فرد را توليد و اداره مي كند. به عبارت ديگر، "من" درون جسم به عنوان تماشاگري غريب تفسير مي شود كه مشغول تماشاي دنيائي متفاوت و بيگانه از "من" است. "چيزي" كه علاوه بر تماشا كردن، مي انديشد، تصميم مي گيرد، عمل مي كند، خرسند مي شود و غيره. محبوسي كه با جهان اطرافش بيگانه هست، جهاني كه ساخته "من" نيست. مبناي چنين برداشتي هم به نوع تربيت و پرورشي بر مي گردد كه در اكثر فرهنگ ها رواج دارد، تربيتي كه انسان را از بدو تولد چنان بار مي آورد كه "خود" را مجزاي از ديگر موجودات و حتي همنوعانش ببيند و بر اين باور باشد كه هر آنچه كه بيرونِ از "من" است، "من" نيست. تفكري كه "من" را در جهاني قرار مي دهد كه هيچ وجه اشتراكي با "من" ندارد.
اين در نهايت منجر به برداشت خاصي مي شود كه در آن جهان به عنوان ميدان نبردي بين "من" و دنياي بيرون تصوير مي گردد. نبردي كه هدف آن غلبه "من" بر جهان و طبيعت است. عده اي "من" را مجموعه اي از افكار، خاطرات، تجربيات و احساسات مي دانند. اين تفكر نيز پرسش هاي تازه اي را مطرح مي كند و از جمله اينكه آيا افكار و خاطرات مي توانند بدون يك صاحب فكر يا صاحب خاطره وجود داشته باشند؟ چه چيزي افكار "من" را از افكار "تو" متمايز مي كند؟»
دكتر مسعود ناصري
دبيرستان كه بودم خيلي دلم مي خواست شرايطي فراهم شود كه بتوانم دروس حوزوي را بخوانم. بحث انتخاب بين دانشگاه و حوزه كه پيش مي آمد دلم مي خواست هر دو را با هم داشته باشم. اما همزمان انرژي گذاشتن براي دو حوزه مختلف تحصيلي معقول به نظر نمي رسيد. با اساتيد حوزه و دانشگاه كه صحبت مي كرديم نظرها مختلف بود. برخي معتقد بودند كه يادگيري علوم ديني از اهم واجبات براي هر فردي است و حوزه مقدم است، برخي نيز معتقد بودند كه وارد شدن در فضاي حوزه و دل دادن به آموزه هايش باعث مي شود كه شخص چهار پنج سال از محيط جامعه و از افكار، اعتقادات، نيازها و كمبودهاي افراد جامعه اش دور باشد و تازه آنجايي كه نياز است بيايد و با مردم رابطه برقرار كند و به قولي زكات علمش را بدهد و دينش را تبليغ كند، نتواند از پس وظايفش برآيد. به همين دليل نظرشان اين بود كه اگر كسي مايل است دروس حوزه را بخواند بهتر است ابتدا محيط دانشگاه را تجربه كند، با فضا و افرادش دم خور شود، همه مشكلات را ببيند و بسنجد و با تجربه هاي دوران دانشجويي و با ديدي بازتر نسبت به افراد جامعه اش وارد حوزه شود. نظر دوم را همان زمان هم بيشتر مي پسنديدم و اكنون با ديدن طرز فكر و رفتار طلبه ها و تحصيلكرده هاي حوزه به طور ملموس تري به درستي اش ايمان دارم.وارد دانشگاه، و به عبارتي جامعه، كه شدم بهتر معناي اين حرف را دانستم. افكار و تعصب هاي خودم دستخوش تغيير شد، با ديدن و شناختن آدم هايي كه چندان ادعاي دين و مذهب نداشتند اما پاك بودند، پاكِ پاك. و از طرفي آدم هايي كه به خيال خودشان آمده بودند تا نگذارند محيط دانشگاه آلوده شود، اما نه تنها كار مثبتي نمي كردند كه با اعمال و رفتارشان ضد تبليغ بودند براي دين. اينجا بود كه ديدم بهتر است هر كس خودش را درست كند و اگر مطلبي مي خواند و ياد مي گيرد به جاي اينكه انتظار داشته باشد ديگران به آن عمل كنند، خودش عمل كند و با رفتارش حداقل سعي كند دلي را نشكند و آزاري به جسم و روح كسي نرساند، تبليغ و اشاعه دين و فرهنگ اسلام پيشكشش. اينكه به بهانه درست كردن جامعه در زندگي و اعمال ديگران سرك بكشي و دنبال مچ گيري باشي و احساس كني كه داري خدمت مي كني و وظيفه ات را انجام مي دهي يكي از آن چيزهايي است كه تلخي اش را خودم هم چشيده ام بيشتر از چندين بار. ديدن اينكه برخي با خنده به ظاهر مهربانانه و در واقع تحقيركننده به دنبال اصلاح ديگران هستند در حاليكه خودشان سر تا پا عيب و نقص اند، اينقدر برايم دلخراش بود كه تصميم گرفتم يادگيري و تبليغ دين را به اهلش بسپارم تا دچار غرور و خودبيني كاذبي كه چنين افرادي با خرده معلوماتشان دچارش مي شوند، نشوم.
بالاخره، كار هر كس نيست خرمن كوفتن
در حال حاضر علاقه اي به پرداختن به دروس حوزوي ندارم. در عوض دوست دارم بيشتر بدانم، از همه جا و همه كس. به خيلي جاها سفر كنم. از اعتقادات و ارزش هاي ساير انسان ها و مكتب ها و مذاهب بيشتر بدانم. دنيا و طبيعت را بيشتر بشناسم و به دنبال اين باشم كه...
به دنبال اين باشم كه زندگي كنم و تجربه
فقط همين.
خانواده ام مرا مي شناسند. هر روز با من در ارتباطند. با هم زندگي مي كنيم. حرف مي زنيم. مي خوريم. مي خوابيم. اما گمان نمي كنم هيچ يك از افراد خانواده ام شخصيت اينترنتي مرا بشناسند. چند روز پيش داشتم به اين مسئله فكر مي كردم. خوب كه دقت كردم ديدم واقعا چقدر اين دو شخصيت و اين دو جايگاه متفاوت است. براي من كه خيلي، براي شما نمي دانم. شايد يك دليلش اين باشد كه هيچ كدام از افراد خانواده ام غير از موارد ضروري، زياد از نت استفاده نمي كنند. مي دانند كه من وبلاگ دارم و هر از گاهي مي نويسم اما اينكه من در نظر مخاطبان وبلاگ و دوستان اينترنتي چه ويژگي هايي دارم، احساس مي كنم با نظر خانواده ام كاملا متفاوت است. در اين ميان نظر دوستانم را نمي دانم، اما به نظرم مي رسد براي آنها هم اين دو شخصيت تفاوتهايي دارند، چه دوستاني كه با من چند سالي را در خوابگاه زندگي كرده اند و يا از نزديك با من در ارتباط بوده اند و مرا كاملا مي شناسند، و چه دوستاني كه شناخت چنداني از من ندارند و يا هرگز مرا از نزديك نديده اند.
اينكه چه عاملي اين تفاوت را ايجاد مي كند و اينكه كداميك از اين دو واقعا «من» هستم، برايم سوال است.
همه چيز سفر را دوست دارم. سخت هم كه باشد مي ارزد. شوق ساك پيچيدن. همه چيز و همه كس را پشت سر جاگذاشتن. استرس رسيدن به وسيله نقليه. حركت، رفتن و عبور. گذشتن از كوه و دشت و دره و دريا. خيره شدن به انتهاي جاده و عبور از پيچ و خم هايش. رفتن و رسيدن به مقصد. همه و همه احساس زنده بودن به انسان مي دهد، احساس زندگي. دوره كوتاهي است كه همه تجربيات يك عمر زندگي را در خود دارد. تنها كه باشي زندگي را به تنهايي تجربه مي كني، سخت مي گذرد اما مي تواني در تنهايي و آرامش به همه ي آن چيزهايي فكر كني كه هيچگاه وقتش را نداشته اي. همسفر خوبي اگر داشته باشي سختي هاي سفر برايت كمرنگ مي شود و شادي ها و لذت هايش چند برابر. حتي اگر همسفر خوبي به پستت نخورده باشد باز هم ارزش سفر كم نمي شود. تلخ مي گذرد اما تجربه هايي به دست مي آوري كه يك عمر برايت مفيد خواهد بود.
دانش آموز كه بوديم، دانش آموز بودن استرس و دلشوره ي خاص خودش را داشت. مدرسه رفتن، تكليف نوشتن، درس خواندن، درس جواب دادن، امتحان دادن و غيره. دانش آموز كه بوديم فكر مي كرديم خوش به حال معلم ها. كارشان راحت است و هيچ دغدغه اي ندارند و از آن مهم تر هيچگاه مجبور نيستند درس بخوانند. الان مي فهمم كه اشتباه مي كرديم. معلم بودن هم استرس دارد، شايد به مراتب بيشتر از دانش آموز بودن. بالاخره مسئوليتي كه يك معلم دارد به مراتب بيشتر و گسترده تر از مسئوليت يك دانش آموز است. نه تنها دانش آموز كه معلم هم بايد درس بخواند، امتحان بگيرد و برگه تصحيح كند و تكليف هم دارد براي انجام دادن. و تازه اينها كه چيزي نيست، علاوه بر آن بايد به درس كاملا مسلط باشد، مهارت انتقال مطلب را داشته باشد، به اندازه اي اطلاعات عمومي و تخصصي داشته باشد كه بتواند سوالات دانش آموزان را پاسخ دهد و مهم تر از همه نبايد تپق بزند! و الا همه مهارت ها و سوادش توسط دانش آموز زير سوال مي رود. اينها حداقل وظايفي است كه هر معلم عادي هم بايد بتواند از عهده اش برآيد. دانش آموز اگر در برابر خودش و نهايتا والدين و معلمش بايد پاسخگو باشد، معلم در برابر تعداد زيادي دانش آموز و والدينشان و همين طور مدير و مسئولين بالادست خود مسئول است. اين مطلب هم مثل همه آن مواردي است كه تا تجربه نشود درك نمي شود، اما تجربه اش شيرين است و آموزنده.معلم بودن را دوست دارم، پس سختي هايش را به جان مي خرم.
«هنگامي كه لاستيك ساز در حال وصله كردن توپي است ما نيز ميخ بزرگي را در لاستيك چرخ پيدا مي كنيم و آن را بيرون مي كشيم. لاستيك ساز پيش ما مي آيد، چرخ را از ما مي گيرد و دوباره آن را روي گِل ها مي اندازد و كوشش مي كند كه لاستيك توپي را جا بيندازد. من متوجه مي شوم كه او به سختي تلاش مي كند لاستيك را با لبه طوقه جا بيندازد. او سعي مي كند پيچ گوشتي بزرگي را كه در دست دارد داخل لاستيك كرده و با طوقه اهرم كند. من نگران مي شوم زيرا هر لحظه ممكن است كه توپي لاستيك، سوراخ و يا لبه چرخ زخمي شود. اما نگراني و فكر من با سكوت همراه است زيرا نمي خواهم در كار او مداخله كنم و باعث خجالت بيشتر معمار شوم. من در سكوت و نگراني به لاستيك ساز جوان نگاه مي كنم و او را نمونه اي كامل از اخلاق و رفتار اين نسل به اصطلاح صنعتي شده مي بينم. دهقاني كه با عجله به يك مكانيك تبديل شده است.ما در شهرها نسلي از انسان هاي بي مهارت ولي پر ادعا و همه چيز بلد مكانيك، كارگر ساختمان و تكنسين توليد مي كنيم. آنها حتي پيش از آنكه ابزار را بشناسند متخصص مي شوند. در كارهايشان هميشه حالتي از بي توجهي ديده مي شود و همه آنها درست مثل اين لاستيك ساز به نحوي رفتار مي كنند كه نشان بدهند شأنشان خيلي بالاتر از كاري است كه انجا مي دهند. بي اهميتي و بي تفاوتي نسبت به كاري كه انجام مي دهند، رفتارهاي بچه گانه در موقع كار و زباني كه به كار مي برند همه از اخلاق و كرداري درهم پاشيده و ناپخته حكايت مي كند. خسارت ها و تلفاتي كه اين متخصصان به اصطلاح صنعتي شده به بار مي آورند اثري چنان عظيم خواهد داشت كه در تاريخ ايران بي سابقه بوده است.
ساختمان هاي زيادي، حتي بناهاي مرتفع كه طرح ها و محاسبات آنها با كمك كامپيوتر انجام شده است توسط همين دست ها ساخته مي شوند. مكانيك، جوشكار، لوله كش، سيم كش و بنا همگي مشغول خراب كردن كار يكديگر هستند. آنها در كارشان به قدري بي توجه و بي علاقه اند كه گاهي ساعت ها به دنبال پيچ و مهره هايي كه گم كرده اند مي گردند و بالاخره كارشان را بدون آنها انجام مي دهند و اميدوارند كه قطعات به همان نحو در كنار هم بايستند. اين تكنسين ها مسئوليت هاي دقيق و ظريفي را در كارخانه ها به عهده مي گيرند كه لياقت انجام آنها را ندارند. آنها براي تعمير ماشين هاي دقيق با تنها ابزاري كه بلدند كار كنند يعني انبردست به جان ماشين ها مي افتند و به جاي تعمير، قصابي مي كنند. ابزارهاي ديگر را نه مي شناسند و نه حوصله و صبر پيدا كردن و به كار بردنشان را دارند، اما انبردست را چون با زور بازو به كار مي برند در همه جا مصرف مي كنند. راستي در صنعتي شدن با اين عجله ما چه مي خواهيم به دست بياوريم؟ آيا قبل از شناختن فرهنگ ماشين، اين صنعتي شدم به دردمان خواهد خورد؟»
جالب است بدانيد كه اين نوشته مربوط به خاطرات نويسنده قبل از انقلاب است، اما با گذشت بيشتر از سي سال از آن زمان كليت مطلب همچنان تازه و به روز است، متاسفانه.