یواشکی

سلام به همگی دوستای گلم که البته بعد از ماه ها تعدادشون به 1 رسیده!

ولی خداییش همون یکی که بازم جناب آقای فلسفی گل گلابه می ارزه به صدتا نارفیق نتی....(بهتون برنخوره ها.)

خیلی وقته دلم میخواد سبک وبلاگمو عوض کنم و از چیزایی که دوس دارم بگم ولی نه وقت میکنم و نه میدونم که کی و از کجا شروع کنم و جه ها بگم؟....

و دقیقا همین الان وقتشه که دل تکونی کنم اونم درست وسط امتحانای دانشگاه عزیزم پیام نور که کتاباش فقط به درد آدم کشتن و عملیات انتحاری میخوره.!.!.!!!!

فعلا فقط محتاج دعاهای ازته دل و گاز انبریتونم که منو بعَد از 4ماه درس نخوندن ازته چاه مشروطی به در آره!

دوس دارم شما بگین که دوس دارین چه سبکی بشه و چه جور مطالبی تو وبلاگم زده و چه حرفایی گفته بشه!

منتظر نظرات همیشگی تون هستم!!!

کلاس درس

سزد تا که کنم بر تو حکایت............حکایت از کلاسی بی شکایت

ورودم بر کلاس درس استاد..................به یادم مانده و بد یادم افتاد

که در خون و ژنه هر چه پسر هست................ژنی با نام دلقک بازی هم هست

چو بر سکشن شدی داخل چو بنده...............به سان خر زنی در زیر خنده

تو گر خواهی شوی شاگرد برتر..................چنین چیزی مگر هست توی کشور

کلاسی چون کلوپی پر هیاهو......................پسرها طالب آن خوش بر و رو

همه مشتاق کسب علم و هیکل................خودم خندم گرف جک گفتم ای ول

نباشد هیچکس دنبال مدرک...............خلاف سنگین ما دود است و  فندک

که ناموسا کلاسی بس عجیب است.........خفن بین معسلها دو سیب است

نوشت استاد بیچاره سه تخته................فرامیلی عجیب و گفت سخته

به یک شاگرد تنبل گفته شلغم..............یکی گفتا که تیکه ت توی حلقم

یکی را خستگی در خواب برده..............یکی آن زیرها تی تاپ خورده

یکی با گوشی استاتوس نوشته................چرا استاد ما اینقدره زشته؟

شود شرمم که خوانم هر کامنتی...............دگر شعری نگویم جز دو بیتی


رامین کجباف

دانشجوی مهندسی برق

پیام نور اهواز

زیادی می شوی...

زیاد که خوب باشی دل آدم ها را می زنی …


آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی ، آلرژی پیدا کرده اند …


زیاد که باشی ، زیادی می شوی …

.....

به سگ ها که محبت ميکني باوفا ميشن
به آدم ها که محبت ميکني هار ميشن
امااااا به خر که محبت ميکني.... اصلا براش فرقي نداره!! از بس که ثبات شخصيت داره اين بزگوار...

شک نکن...

شک نکن...!


آینده ای خواهم ساخت


که گذشته ام جلویش زانو بزند


قرار نیست من هم دل کسی را بسوزانم!!!


برعکس، کسی را که وارد زندگیم میشود 


آنقدر خوشبخت میکنم که


به هر روزی که جای او نیستی به خودت لعنت بفرستی!!!

به چه می اندیشم؟!!

شب را تا به سحر بیدارم


به چه می اندیشم؟!


به جهانی که پر از ننگ شده...


یا به آن دل که همه سنگ شده...


به امیدی شاید


که در این تاریکی،


سرد و کمرنگ شده!


یا به آن عشق که در دلها بود،


و چه بی رنگ شده...


به چه می اندیشم؟!


به جهانی که در آن ننگ نباشد


و درآن هیچ دلی سنگ نباشد


و امید و عشق و پاکی،


کم و بی رنگ نباشد...


و جهانی که در آن هیچ نشان از


بدی و دروغ و نیرنگ نباشد...

چه حقیرند...

چه حقیرند مردمی که

 نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده‌ی دوست نداشتن 

و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن 

و مدام شعر عاشقانه می‌خوانند 

و تراژدی غم‌انگیز انسان این است که

آنچه هست، نباید باشد و آنچه باید باشد، نیست 

و همه حرف‌ها همین است 

وهمه‌ی دردها همین جا است.

 درد روح این است و این است که:

«انسان شقایقی است که با داغ زاده است.» 

دکتر شریعتی

بهت نیاز دارم چون....


یک بار دختری ب عشقش گفت:

چرا دوستم داری ؟ واسه چی عاشقمی ؟
دلیلشو نمی دونم ... اما واقعا دوستت دارم .
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی ... پس چطور دوستم داری ؟
چطور می تونی بگی عاشقمی ؟
من جداً دلیلشو نمی دونم ، اما می تونم بهت ثابت کنم .
ثابت کنی ؟ نه ! من می خوام دلیلتو بگی .
باشه .. باشه !!! می گم ... چون تو خوشگلی ، صدات گرم و خواستنیه ، همیشه بهم اهمیت میدی ، دوست داشتنی هستی ، با ملاحظه هستی ، بخاطر لبخندت !دختر از جواب های اون خیلی راضی و قانع شد .
  متاسفانه ، چند روز بعد ، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت .
پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون
عزیزم ، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم ، اما حالا که نمی تونی حرف بزنی ، می تونی ؟
نه ! پس دیگه نمی تونم عاشقت بمونم .
گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوستت دارم اما حالا که نمی تونی برام اونجوری باشی ، پس منم نمی تونم دوستت داشته باشم . گفتم واسه لبخندات ، برای حرکاتت عاشقتم ، اما حالا نه می تونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمی تونم عاشقت باشم .اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان ، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره !!!
عشق دلیل می خواد ؟
نه ! معلومه که نه !!
پس من هنوز هم عاشقتم .
عشق واقعی هیچ وقت نمی میره .
این هوسه که کمتر و کمتر میشه و از بین میره .عشق خام و ناقص میگه : " من دوست دارم چون بهت نیاز دارم . "
" ولی عشق کامل و پخته میگه : " بهت نیاز دارم چون دوستت دارم

آهای... حواسم بهت هس!


دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.



در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت...

ادامه نوشته


خراشهای عشق...



چند سال پيش،در يک روز گرم تابستان،پسر کوچکي با عجله لباسهايش را در آورد وخنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش ميکرد واز شادي کودکش لذت مي برد. مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي پسرش شنا ميکرد.
مادر وحشت زده به سمت درياچه دويدوبا فرياد،پسرش را صدا زد.پسرش سرش را برگرداندولي ديگر دير شده بود.
تمساح با يک گردش پاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد،مادر از راه رسيد واز روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسررا با قدرت ميکشد ولي عشق مادرآنقدر زياد بود که نمي گذاشت پسردر کام تمساح رها شود. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود، صداي فرياد مادر را شنيد، به طرف ان دويد و با چنگ، محکم بر سر تمساح زد و او را فراري داد.
پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسربهبودي پيدا کرد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخن هاي مادرش مانده بود.
خبرنگاري که با پسر مصاحبه ميکرد از او خواست تا جاي زخم هايش را به او نشان دهد.پسرشلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخمهارا نشان داد،سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت،
(اين زخمها را دوست دارم،اينها خراش هاي عشق مادرم هستند)
،خراشهاي عشق خداوند رابه خودت نشان بده گاهي مثل يک کودک قدر شناس خواهي ديد چقدر دوست داشتني هستند

درگوشی ...

تا میگن شهید ،رزمنده،جانباز،فکر میکنیم یه زمانی آسمون باز شده و گروپ!! یه مشت فرشته آسمونی ریخته زمین!ک چی ک خدا فرستاده  بیان و نذارن نسلمون منقرض شه !

ولی ای دل غافل ک اونا فرشته نبودنو یکی بودن مث خودمون با یه دنیا شیطنت و بچه بازی و آرزو و هرچی کشکه ک ما میسابیم،ک البته اوناهم میسابیدن!فقط اونا مث ما بی بخار نبودن و ب خوشون و زندگیشون جهت  دادن.یا این وری یا اون وری! فکراشونو کردن و دودوتا چارتا،کندن و رفتن!جایی رفتن ک اگه صد سالم مث ما زندگی میکردن نمیرسیدن!

بعد جای اینکه ب خودمون بیایم و باور کنیم ک ن ،ماهم میتونیم ،خیلیامون نشستیمو زانوی غم بغل گرفتیم و هی میزنیم تو سرمون ک نه هیچی نمیشیم،اونا اعجوبه بودن واس خودشون!آخه یکی نیس بگه بچه مومن جای این فکرا بشین چرتکتو بنداز دودوتا تو کن چارتا و یاعلی بگو و شروکن!یا این وری یا اون وری!ب هرحال ازیه جایی باید شروکرد!


یاعلی...

دوتا داستانک باحال از بچه رزمنده های جبهه(همون اعجوبه ها)گذاشتم بخونید و نظرتونو راجب پستم بگید.منتظرما!میخوام بینم چن نفرتون متحول شدین!

که ریا نشه!!

حاج آقا نشست رو صندلی.سخنرانی رو شروع کرد و فقط از ثواب نماز شب گفت.تو اوج صحبت بود که اکبرکاراته زد به پیشونیش.حاج آقا گفت:اکبر،چی شده؟گفت:خوشحالم ک اصلا نمازشبم ترک نمیشه!نادی گفت:حاج آقا این اصلا نمی دونه نماز شب سیبه یا نماز!اکبر کاراته گفت:بعدابت میگم چیه!

پاشو برادر پاشو وقت نمازشبه.اینو نادی می گفت و پای بچه هارو لگد می کرد، میرفت اون سنگرو برمی گشت.همه رو از خواب بیدارکرده بود.هرکسی چیزی می گفت،یکی فحش میداد،یکی می خندیدویکی....

نادی داشت با سرعت می رفت که اکبر کاراته پتو رو از زیر پاش کشیدرفت تو هوا و با کمر اومد زمین.اکبر کاراته پرید پتویی انداخت روش و گفت:هورا بچه ها هورا!

کوهی از رزمنده ریخت رونادی ،ده بزن!حاج آقا با یه فانوس وارد سنگر شد و گفت:چه خبره؟!

اکبرکاراته گفت:هیچی،نادی داره نماز شب می خونه.طاهری گفت:آره ما ریختیم روش.کسی نبینه ،ریا نشه!!

سوپرطلا

اکبرکاراته ازتو خرابه های آبادان یه الاغ پیداکرده بود،اسمش رو هم گذاشته بود:(سوپرطلا)!الاغ همیشه ی خدامریض بود وآب بینیش چندسانت آویزون.یه روز که اکبرکاراته برای بچه ها سطل سطل شربت می برد،الاغ سرشو کرده بودتوی سطل شربت و نصف شربتا رو خورده بود.حالا اکبرکاراته هی شربتا رو لیوان می کردومی داد بچه ها و می گفت:بخورید که شفاست.کم کم بچه ها به اکبر کاراته شک کردند و فهمیدند که الاغ اکبر  کاراته سرشو کرده داخل سطل شربت و نصفشو خورده.همه به آب آویزون شده ی بینی الاغ نگاه کردند و عق زدند.دست و پای اکبر کاراته رو گرفتندو انداختندش توی رودخونه ی بهمن شیر.اکبر کاراته ک داشت خفه می شد دادمی زد و می گفت:ای الاغ خر!اگه مردم،اگه خفه شدم توی اون دنیا جلوتو می گیرم،حالا می بینی!او جیغ و داد می کرد و بچه ها از خنده ریسه رفته بودند.

                                                                 

                                                                        برگرفته از:اکبرکاراته و جغله های جهادی(فلش کارت)

از خاطرات یک سرباز

سربازیم رو دریک منطقه ی عملیاتی بودم،پادگان نبود،یک اتاقک بودبالای تپه،و دور تا دورکوه،گویاکوه ها بامن سخن ها داشتند؛ولی من همچون خلیفه ی خدا بر روی زمین،خم به ابرو نمی آوردم،در حالیکه فقط یک سرباز ساده بودم.درجه ی من سرجوخه بود...شرایط سختی بود.

بعدازدوماه،دوری از مردم،اولین بارکه اومدم برای مرخصی به مردم که نگاه می کردم به قیافه ها که نگاه می کردمتو دلم گفتم:

من در منطقه ی عملیاتی درسخت ترین شرایط در حال دفاع از مرزهابودم،دفاع ازخاک و ناموس این کشور!اونوقت شمااینجا وظایف اولیه ی خودتونکه رعایت حجاب و پوشش اسلامی است را رعایت نمی کنیدو تو سروکله ی هم می زدید و به همدیگه میگفتیدکه هنوز برامون اثبات نشده که حجاب(مثلا به این شکل یا به اون شکل)وظیفه ی ماست!اگرقراربود اینطور باشه من هم پست نگهبانی خودم رو ترک می کردم و میگفتم برای من هم باید اول اثبات بشه که نگهبانی دادن بر من واجبه....

داستان عشقی!!


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

برگرفته از وبلاگ ورود آزاد

حسرت

اما تو بگو<<دوستی>>ما به چه قیمت؟

امروز به این قیمت،فردابه چه قیمت؟


ای خیره به دلتنگی محبوس دراین تنگ

این حسرت دریاست تماشا به چه قیمت؟


یک عمرجدایی به هوای نفسی وصل

گیرم که جوان گشت زلیخا، به چه قیمت؟


ازمضحکه ی دشمن تاسرزنش دوست

تاوان تو را می دهم اما به چه قیمت؟


مقصود اگر از دیدن دنیا فقط این بود

دیدیم،ولی دیدن دنیا به چه قیمت؟

                                                گزینه اشعار فاضل نظری