یادمان هور العظیم...
در "چشم های ظاهر بین" ما فقط دو جاده در میان آب های بی کران هور بود و یک سنگر رینگی برای استراحت و در انتها یک اورژانس صحرایی به جا مانده از عملیات های بدر و خیبر و محل شهادت سردار هور، شهید سیدعلی هاشمی...
اما کافی بود لحظه ای به آن جا قدم می گذاشتی تا عظمت آن جاده های آسمانی، که راهی به سوی "نقطه رهایی" بودند، تو را واله و حیران کند.
و چه کسی بود که بتواند پرده از این راز ها بگشاید...
"تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می کنی در فراغ پیشانی های بلندشان که سبب متصل ارض و سماء بود؟ و آن نجواهای عاشقانه....؟"
به راستی ای زمین هور! سرّ صفای هوای گرفته ات، که صفای وجود ما شده بود، در چیست؟!
در ذرات خاک پاکت که از چشم های زیبا و از دل های دریایی جوانان غیور این دیار تشکیل شده؟
در آب های نیلی ات که مخلوطی است "از خون جوانان وطن" که از طلائیه و زید و بصره به سوی تو جاری شده است؟
و یا در نی های سوخته ای که در هنگام عقب نشینی آن روز معروف، نقش خار مغیلان کربلا را برای پاهای برهنه بسیجیان روح اله داشتند؟
و یا شاید هنوز هم هوای غربت آن روزها را در سر داری و می خواهی تا ابد همان "قرارگاه سری نصرت" باشی برای سربازان گمنامی که سال هاست برای پاسداری از مرزهایت تمام قد ایستاده اند...؟!
"می دانم که دلت می خواهد باز هم خودت را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. اما از آن روز که انسان بر این خاک زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سید الشهدا کسی را می شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟!"
ای زمین هور!
اکنون به یاد می آورم روزهایی را که در هوای مقدست تنفس می کردم؛
به یاد می آورم نسیم دلپذیر صبحت را که معمولاً از جانب طلائیه می وزید؛
به یاد می آورم شکوه نمازهای جماعت صبح را و دو بند از دعای جوشن کبیر که رزق هر روز صبح بسیجیان بود در سنگر رینگی خادمین...
به یاد می آورم شوخی های شیرین ورزش های صبح گاهی را؛ «لا اله الا هو... اول است و آخر او...»
به یاد می آورم سفره های صمیمی صبح و ظهر و شام گاهت را در آن سنگر های کوچک ولی رؤیایی که هر چند غذا زیاد نبود ولی باز هم بچه ها غذایشان را با دیگران شریک می شدند...
به یاد می آورم که در قایق عاشورا، در میان آب های متلاطم هور، می نشستم و به افق های دور دست خیره می شدم و به بچه هایی که در همین نزدیکی مشغول شوخی و فعالیت بودند، و به زائران زمین پاکت که کمی آن طرف تر خاک مشهد سردار شهید علی هاشمی را سرمه چشمان خود می نمودند.
به یاد می آورم هر روز غروب دور هم جمع می شدیم و قرعه به هر کس می افتاد، زیارت ارباب می خواند به سمت محل غروب خورشید، به سمت کربلا...
به یاد می آورم روضه شب های فاطمیه را که مقداد چه سوزناک می خواند، مقداد که خود مادر از دست داده بود، و عجیب این بود که هر کس که در روز بیش تر می خندید و شوخی می کرد، در روضه های شب بیش تر زار می زد...
و به یاد می آورم
خاکی بودن "محمد حسن"، فرمانده مقر را؛
شوخ طبیعی "امیر" در ورزش صبحگاهی را؛
جدیت دوست داشتنی "حاج جلال" را که روز های آخر فهمیدم در ارتفاعات جاسوسان داغ دوستان خود در یگان صابرین سپاه را دیده است؛
لهجه زیبای "کلماتیان" یزدی را؛
رفاقت با "سیدمحمد" یزدی را؛
خلوص "حمزه" را که از صبح تا غروب، بی منت بیش از یک کارگر بیل می زد و آخر سر هیچ کس اخم او را ندید...
سادگی "یاسین" بوشهری را؛
محبت "شیخ محمدهادی" گرمساری را؛
صفای "محمد" کرمانشاهی را که هر وقت از کارش می پرسیدم به شوخی می گفت: "نگفتند که بگیم!!" و گاهی هم که زیاد می پرسیدیم می گفت: "گفتند که نگیم!!"؛
خدایا؛ وحید، محمدمهدی، سجاد، صابر، رضا و مرتضی و مصطفی و مجتبی و همه بر و بچه های با صفای هور...
هیچ وقت گمان نمی کردم همان صفا و صمیمیت و اخلاص و ایمانی را که از شهدا شنیده بودم، آن روزها حقیقتا همان صفا و صمیمیت و اخلاص و ایمان را در بچه های هور ببینم...
چه صفایی داشت همین صدای زمینه زیبای "سید مرتضی" فضا را معطر کند
و تو در گوشه ای خلوت کنی؛
و "فتح خون" بخوانی؛
بنویسی؛
فکر کنی؛
و خدا را شکر کنی از این نعمتی که به تو ارزانی داشته...
چه سال تحویل با صفایی داشتیم در اورژانس صحرایی به جا مانده از روزهای آخر جنگ؛
جایی که خون های پاک شهدا ریخته بود؛
جایی که پس از جنگ معراج شهدا شده بود؛
جایی آن قدر دور از دنیا که حتی رادیو نیز آنتن نمی داد برای شنیدن پیام نوروزی آقا...
سال تحویلی که همه می گریستند؛
خادم و زائر...
سال تحویلی که به احترام ایام عزای خانم فاطمه زهرا(س) و به رسم شهدا، "جشن حنا بندان" شد...
ولی همه آن اوقات خوش که با "دوست" سپری شده بود، گذشتند...
روز برگشت بود که تازه می فهمیدیم حس و حال رزمندگانی را که در فراغ همرزمان خود می گریستند و حسرت آن روز ها را داشتند...
شنیده ام که آدم(ع) در فراغ بهشت، سال ها گریست...؛
روز برگشت، در راه، حال و روز بچه ها را که دیدم، دلیلش را تازه فهمیدم...؛
و اگر آدم(ع) را ذکر "یا قدیم الأحسان بحق الحسین" آرامش بخشید، در روز وداع، این بچه ها را نیز فقط روضه وداع زینب کبری(س) و ارباب بی کفن می توانست آرام کند.
خدایا!
تو خود در قرآن کریم بهشت را این گونه توصیف نموده ای: «لا یسمعون فیها لغواً و لا تأثیماً الّا قیلاً سلاماً سلاما»؛
پس اگر به راستی این چنین است، هورالعظیم (موقعیت سردار شهید علی هاشمی) تجلی بهشت تو است بر روی زمینی که "" بود...
خدایا!
شکرت که چند روزی هم که شده ما را با هور، ما را با بهشت آشنا نمودی...
خدایا!
عید امسالمان را نیز شهدایی کن...
آمین
یا مرتضی مددی
برخی عکس ها در ادامه مطلب
بعد نوشت:
+ ان شاءالله خدا قسمت کنه امسال هم نوکر در خونه شهدا باشیم. شما هم همت کنید. باور کنید هر چی هست همونجاست. به قول شهید علی محمد اربابی، "یه بار بیایید اونجا ببینید که اونا هم کار و زندگی دارند، ولی یه بار بیایید ببینید اصلاً دلتون میاد برگردید به شهر...". هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله.
هر چند خادمین کلیه مناطق مشخص شده اند ولی برای منطقه فتح المبین هنوز هم می شه ثبت نام کرد. پنج تا دوره ده روزه از 25 بهمن 92 تا 15 فروردین 93.
ثبت نام خادمین شهدا در خاکریز فتح المبین با ارسال "یا زهرا" به سامانه 3000670170 . و یا با برادر امیر کاشفی 09101722310 تماس بگیرید.
++ خیلی وقت ها برای نوشتن، چاره ای جز حدیث نفس نداری، اصلاً اکثر متن ها وقتی نوشته می شوند که چشم ها واقعه و یا وقایعی را دیده باشند. به همین سبب بازگشت اینگونه "شب هشتم" را به دید عفو بنگرید!!
+++ در ده روز هور، دیدنی ها و گفتنی ها بسیار بود، ولی به قول محمد، نگفتن که بگیم!!
++++ باز هم به نظرم بهتره تاکید کنم قصد جانماز آب کشیدن نداشتم. گفتم شاید این چند کلمه ای که ناشیانه می نویسم، بهانه ای بشه حداقل برای پرواز دل خودم به سوی خوزستان...
+++++ بعضی از دیدنی ها رو می تونید توی ادامه مطلب مشاهده بفرمایید، البته اگه تا این جا به دلتون نشسته باشه.
++++++ همه مریض ها رو دعا کنید. خصوصا مادران شهدا...