هجرت، آغاز جهاد فی سبیل الله. "َشب هشتم" را در بلاگ دنبال کنید

بسم الله الرحمن الرحیم

 

از بس که آزردی مرا                  دیگر نمی خواهم تو را!!

  

بلاگفا مدتیست که از جمیع جهات، دیار ظلم شده و خسران. و از آن جایی که «حاسبوا قبل أن تحاسبوا»، راهی جز مهاجرت باقی نمی ماند...

و به برای این کار چه شبی بهتر از «شب هشتم» ذی الحجه. و این بانگ الرحیل است که می آید از کاروان حسین ابن علی(علیه السلام)...

"راحلان طریق عشق می دانند که ماندن نیز در رفتن است،"

 

به بلاگ می روم

 

 "شب هشتم را در آدرس زیر دنبال کنید:

 

آدرس شب هشتم در بلاگ

 

 

خباثت بلاگفا تا لحظه آخر هم نگذاشت که با خاطره خوب این جا را ترک کنم. حتی اجازه نمی دهد آدرس های سرویس بلاگ (شرکت بیان) را ثبت کنم

 

یا مرتضی مددی

این هم نظریست!

بسم الله الرحمن الرحیم

نماز صبح! واقعیت تلخ این است که نماز صبح را در اکثر روزهای سال در خانه و شاید با فاصله زیاد از زمان اذان می خوانم.

به جز ماه های مبارک رمضان که چند سالیست بحمدلله این عمومیت شکسته می شود و تغییر برنامه روزانه در این ماه و بیداری شب ها و اجبار سحر!! گوش ها را بیش تر با اذان صبح آشنا می کند و لطافت هوای صبح هم مزید بر علت می شود و خواه با دوچرخه و خواه با موتور مرا به مسجد اعظم محقق می رساند. البته به جز امسال که پیش تر خود را از نعمت گوشی هوشمند محروم ساخته بودم(!) در طول مسیر نوای زیبای مناجات های روح نواز حاج منصور ارضی هم به زیبایی این تکرار روزانه می افزود. بگذریم که شب ها زمزمه های زیبای حاج حمیدآقای شاهمیرزایی این نقصان را به خوبی جبران می کرد!

اذان های مرحوم علی شامیرزا(شاه میرزایی) و شوخی های مرحوم فتح الله ستاری هم از یادگارهای این چند سال اند.

بگذریم...

امشب که بالاخره یک روز بعد از "غشنی"، پایان ماه مبارک رمضان و حلول ماه شوال و عید فطر اعلام شد، هر کسی پیش خودش (یا دیگری)، حرفی زد و حس خوب آمدن این و حسرت رفتن آن را به نحوی بیان کرد.

گفتم در این سیاهه هم این حس را این طور می توان دید:

خدا حافظ نماز جماعت صبح!

از فردا روز از نو روزی از نو!!

امشب هم که بنا بر عادت و تکرار، تا این ساعت بیدار بودم و الان که شبکه سه را روشن کردم دیگر خبری از سحری و دعای سحر نیست...

سحری امشبم در طول بیست دقیقه مکرر این یک ماه، شد نوشتن این چند سطر و تا اذان نگفته اند، حالا که بیدارم، بحول و قوه الهی یک بار دیگر طی طریقی کنم تا محقق.

آشنایان ره عشق در این بحر عمیق

غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده

 

روز پایانی ماه رمضان لطفی کن

اربعین پای پیاده حرم ثارالله

 

یا مرتضی مددی

هزار و سی صد و نود و 4

بسم الله الرحمن الرحیم

از آخرین فانوسی که در شب هشتم روشن شده بود پنج ماه و هشت روز و چند ساعتی می گذره!

امان از تنبلی! کم توفیقی! واتس آپ! دانشگاه جدید! ...... و دوران .... اصلا هم مچکر نیستیم!!

کلا از اون صبح شنبه کذایی دیگه دستم به صفحه کلید نمی ره!!

هی کلی نقشه برای پست های جدید کشیدم و هی قبل از تصمیم کبری رهاش کردم!

خیلی خبرا بوده. هی خواستم بنویسم و هی نشده.

حالا این پست رو هم برای پاگشا گذاشتم!!

ایشالا که پا قدمش سبک باشه...

 

 

و ایشالا که بودنش بهتر از نبودنش باشه.

به مدد استاد!

تا درودی دیگر، والسلام!

 

یا مرتضی مددی


+ بی مقدمه. حاجی جواد اویسی به رحمت خدا رفت. خیلی کم ایشون رو می شناختم. یه خاطره فقط. راهنمایی که بودم تابستون توی یه نجاری بین راه خونه و مغازه ایشون شاگردی می کردم. نزدیکای ظهر بود از مغازه معیلی یه مقدار گیلاس خریده بود و می برد خونه. سر راه که منو توی نجاری دید با کلی اصرار ازم خواست چند تا از گیلاس ها رو بردارم. آدم بزرگی بود و خیلی ها احترامشو می گرفتن. ولی همیشه برخلاف خیلی ها! وقت رد شدن به ما کوچکترا سلام می کرد. همین. خواستم ذکر خیری ازشون بشه. اللهم إنا لا نعلم منه الا خیرا...

++ ایشالا دو سه تا قرص توفیق پیدا بشه حتما شب هشتم پر ستاره تر می شه. دعا کنید

شب هشتم

بسم رب الحسین(ع)

شب هشتمی دیگر فرا رسید

 

                  و این بار در حسینیه ای زیبا به یاد همه شهدا...

 

                                      فریاد عشق به ارباب سر خواهیم داد...

 

                                                       قاسم یتیم مجتبی، جان فدای تو

 

وعده ما: امشب ، شب هشتم محرم الحرام، هیئت قاسم ابن الحسن(ع) محله حاج عبدالصمد بیدگل، بلوار واصف، ساعت 18 - www.yaghasem.com

سید! دوباره سلام

بسم رب الشهداء و الصدیقین

مدتی است ستاره های "شب هشتم" کم فروغ شده اند و زلال شیشه فانوس هایش از دوده اندود شده و به خاموشی می نماید.

و مدتی بود که سرگردان در کویر به آسمان نگاهی نینداخته و از ماه و ستاره های زیبایش غافل بودم.

تا این که باز شهابی پر نور در کهکشان این دل شیدا گذشت و مرا رَمی نفسی نموده و دعوت به چیدن ستاره نمود. ستاره هایی بی شمار در خوشه هایی بی شمار تر...

و چنین شد که در  بازگشت به "شب هشتم" گفتم که فضا را به نور این ستاره ها منور کرده و تحفه ای برای همراهان به ارمغان بیاورم.

 

مزار مطهر شهید سید مرتضی آوینی

 

و چنین بود...

چهارشنبه بود و بیستم فروردین.

سالروز پرواز همان شهاب پر نور از آسمان فکه. سالروز شهادت سید شهیدان اهل قلم، آقا سید مرتضی آوینی.

قولی بود که به سید داده بودم و قرار بود حداقل چند سالی که در این دانشگاه و در همسایگی بهشت زهرا(سلام الله علیها) هستم، وفای به عهد را فراموش نکنم.

پس از نماز ظهر و عصر با محسن و حسن راهی بهشت زهرا(سلام الله علیها) شدیم.

چهارشنبه قبل، در چنین ساعاتی، با محسن در خاک شلمچه قدم می زدیم و اکنون به سوی خاک سرداران شلمچه.

شاید گمان کنید برای بچه های دانشگاه، چنین زیارت کوتاهی به ظاهر تکراری شده است، ولی باور کنید اگر کمی با دقت بنگری هر بار دریایی از نکات ناب را دریافت می کنی.

این بار نیز یک به یک از کنار مزار سرو قامتان گذشتیم و سلامی فرستاده و مددی جستیم.

هدف؛ تشرف به آستان معنوی سید مرتضی بود که به فضل خدا و مدد شهدا میسر شد.

و باز هم تنهایی سید مرتضی بود که در نگاه اول توجه تو را به خود جلب می کرد. تنهایی سید مرتضایی که دقیقاً در همان ساعات رسانه های دیداری، شنیداری و نوشتاری، به ظاهر مملو بود از نام و یادش.

از آن جایی که نور شهدا از نور خدا روشن است، ضمیر شهدا نیز ز ما فی الضمیر ما آگاه است و نیازی نیست که زیاده حرفی بزنی و خواسته ای را به زبان مطرح کنی. همان یک نگاهشان، اگر بنا باشد، می تواند کاری کند کارستان.

حتی اگر طبق معمول هر ساله، چند تن از خواهران مکرمه خیلی زود از راه برسند و خاتمه ای باشند بر خلوت کوتاه مدت تو با سید مرتضی!!!

باکی نیست!!

سفری بود که بُعد زمان و مکان در آن معنایی نداشت...

زیارت سید مرتضی که تمام شد، گویی باب جدیدی از معرفت در آن سو، در حال گشوده شدن بود. بابی که که شاید زیارت سید مرتضی اذن دخول آن بود.

معارفی که شاید درس های جدید استاد و نقشه راهی است برای مسیری که در یک سال آینده پیش رو خواهد بود.

کلام باز هم به درازا کشید... چرا که «لن ترانی» ها در قالب قلم نمی آیند.

بگذریم...

نا قابل است؛

چند خط و تصویری که در ادامه مطلب می آید، برداشت هایی از حقیر است تقدیم به دوستان. امید که مقبول افتد.

 

 

یا مرتضی مددی

بـهشـت

بسم رب الشهدا و الصدیقین

 

"چه می جویی؟!

عشق؟!

همین جاست...

چه می جویی؟!

انسان؟!

این جاست...

همه تاریخ این جا حاضر است،

بدر و حنین و عاشورا این جاست،

و شاید آن یار، او هم این جا باشد...."

و این شاید که گفته شد؛ ناشی از ضعف خود ماست، و الا چه بسیار مردانی که در "همین جا" یار را دیدند...

با همین کلمات زیبای سید مرتضی بود که صبح ها را به شب می رساندیم. از طلوع خورشیدی که از خراسان امام غریب می آمد، تا غروب آن در کربلا.

و حقیقتا همه چیز آن جا بود... عشق، انسان، زیبایی های کل تاریخ و آن یار...





یادمان هور العظیم...

 

در "چشم های ظاهر بین" ما فقط دو جاده در میان آب های بی کران هور بود و یک سنگر رینگی برای استراحت و در انتها یک اورژانس صحرایی به جا مانده از عملیات های بدر و خیبر و محل شهادت سردار هور، شهید سیدعلی هاشمی...

اما کافی بود لحظه ای به آن جا قدم می گذاشتی تا عظمت آن جاده های آسمانی، که راهی به سوی "نقطه رهایی" بودند، تو را واله و حیران کند.

و چه کسی بود که بتواند پرده از این راز ها بگشاید...

"تو را با خدا چه عهدی بود که از این کرامت برخوردار شدی و خاک زمین تو سجده گاه یاران خمینی شد؟ و حال چه می کنی در فراغ پیشانی های بلندشان که سبب متصل ارض و سماء بود؟ و آن نجواهای عاشقانه....؟"

به راستی ای زمین هور! سرّ صفای هوای گرفته ات، که صفای وجود ما شده بود، در چیست؟!

در ذرات خاک پاکت که از چشم های زیبا و از دل های دریایی جوانان غیور این دیار تشکیل شده؟

در آب های نیلی ات که مخلوطی است "از خون جوانان وطن" که از طلائیه و زید و بصره به سوی تو جاری شده است؟

و یا در نی های سوخته ای که در هنگام عقب نشینی آن روز معروف، نقش خار مغیلان کربلا را برای پاهای برهنه بسیجیان روح اله داشتند؟

و یا شاید هنوز هم هوای غربت آن روزها را در سر داری و می خواهی تا ابد همان "قرارگاه سری نصرت" باشی برای سربازان گمنامی که سال هاست برای پاسداری از مرزهایت تمام قد ایستاده اند...؟!

"می دانم که دلت می خواهد باز هم خودت را به حبل دعای شهدا بیاویزی و با نمازشان تا عرش اعلی بالا روی. اما از آن روز که انسان بر این خاک زیسته است، آیا جز اصحاب عاشورایی سید الشهدا کسی را می شناسی که بهتر از شهدای ما خدا را عبادت کرده باشد؟!"

ای زمین هور!

اکنون به یاد می آورم روزهایی را که در هوای مقدست تنفس می کردم؛

به یاد می آورم نسیم دلپذیر صبحت را که معمولاً از جانب طلائیه می وزید؛

به یاد می آورم شکوه نمازهای جماعت صبح را و دو بند از دعای جوشن کبیر که رزق هر روز صبح بسیجیان بود در سنگر رینگی خادمین...

به یاد می آورم شوخی های شیرین ورزش های صبح گاهی را؛ «لا اله الا هو... اول است و آخر او...»

به یاد می آورم سفره های صمیمی صبح و ظهر و شام گاهت را در آن سنگر های کوچک ولی رؤیایی که هر چند غذا زیاد نبود ولی باز هم بچه ها غذایشان را با دیگران شریک می شدند...

به یاد می آورم که در قایق عاشورا، در میان آب های متلاطم هور، می نشستم و به افق های دور دست خیره می شدم و به بچه هایی که در همین نزدیکی مشغول شوخی و فعالیت بودند، و به زائران زمین پاکت که کمی آن طرف تر خاک مشهد سردار شهید علی هاشمی را سرمه چشمان خود می نمودند.

به یاد می آورم هر روز غروب دور هم جمع می شدیم و قرعه به هر کس می افتاد، زیارت ارباب می خواند به سمت محل غروب خورشید، به سمت کربلا...

به یاد می آورم روضه شب های فاطمیه را که مقداد چه سوزناک می خواند، مقداد که خود مادر از دست داده بود، و عجیب این بود که هر کس که در روز بیش تر می خندید و شوخی می کرد، در روضه های شب بیش تر زار می زد...

و به یاد می آورم

خاکی بودن "محمد حسن"، فرمانده مقر را؛

شوخ طبیعی "امیر" در ورزش صبحگاهی را؛

جدیت دوست داشتنی "حاج جلال" را که روز های آخر فهمیدم در ارتفاعات جاسوسان داغ دوستان خود در یگان صابرین سپاه را دیده است؛

لهجه زیبای "کلماتیان" یزدی را؛

رفاقت با "سیدمحمد" یزدی را؛

خلوص "حمزه" را که از صبح تا غروب، بی منت بیش از یک کارگر بیل می زد و آخر سر هیچ کس اخم او را ندید...

سادگی "یاسین" بوشهری را؛

محبت "شیخ محمدهادی" گرمساری را؛

صفای "محمد" کرمانشاهی را که هر وقت از کارش می پرسیدم به شوخی می گفت: "نگفتند که بگیم!!" و گاهی هم که زیاد می پرسیدیم می گفت: "گفتند که نگیم!!"؛

خدایا؛ وحید، محمدمهدی، سجاد، صابر، رضا و مرتضی و مصطفی و مجتبی و همه بر و بچه های با صفای هور...


هیچ وقت گمان نمی کردم همان صفا و صمیمیت و اخلاص و ایمانی را که از شهدا شنیده بودم، آن روزها
حقیقتا همان صفا و صمیمیت و اخلاص و ایمان را در بچه های هور ببینم...

چه صفایی داشت همین صدای زمینه زیبای "سید مرتضی" فضا را معطر کند

و تو در گوشه ای خلوت کنی؛

و "فتح خون" بخوانی؛

 بنویسی؛

 فکر کنی؛

 و خدا را شکر کنی از این نعمتی که به تو ارزانی داشته...

چه سال تحویل با صفایی داشتیم در اورژانس صحرایی به جا مانده از روزهای آخر جنگ؛

جایی که خون های پاک شهدا ریخته بود؛

جایی که پس از جنگ معراج شهدا شده بود؛

 جایی آن قدر دور از دنیا که حتی رادیو نیز آنتن نمی داد برای شنیدن پیام نوروزی آقا...

سال تحویلی که همه می گریستند؛

 خادم و زائر...

سال تحویلی که به احترام ایام عزای خانم فاطمه زهرا(س) و به رسم شهدا، "جشن حنا بندان" شد...

ولی همه آن اوقات خوش که با "دوست" سپری شده بود، گذشتند...

 

روز برگشت بود که تازه می فهمیدیم حس و حال رزمندگانی را که در فراغ همرزمان خود می گریستند و حسرت آن روز ها را داشتند...

شنیده ام که آدم(ع) در فراغ بهشت، سال ها گریست...؛

روز برگشت، در راه، حال و روز بچه ها را که دیدم، دلیلش را تازه فهمیدم...؛

و اگر آدم(ع) را ذکر "یا قدیم الأحسان بحق الحسین" آرامش بخشید، در روز وداع، این بچه ها را نیز فقط روضه وداع زینب کبری(س) و ارباب بی کفن می توانست آرام کند.



خدایا!

تو خود در قرآن کریم بهشت را این گونه توصیف نموده ای: «لا یسمعون فیها لغواً و لا تأثیماً الّا قیلاً سلاماً سلاما»؛

پس اگر به راستی این چنین است، هورالعظیم (موقعیت سردار شهید علی هاشمی) تجلی بهشت تو است بر روی زمینی که "" بود...

خدایا!

شکرت که چند روزی هم که شده ما را با هور، ما را با بهشت آشنا نمودی...

خدایا!

عید امسالمان را نیز شهدایی کن...

آمین

 

یا مرتضی مددی

 

برخی عکس ها در ادامه مطلب


بعد نوشت:

+ ان شاءالله خدا قسمت کنه امسال هم نوکر در خونه شهدا باشیم. شما هم همت کنید. باور کنید هر چی هست همونجاست. به قول شهید علی محمد اربابی، "یه بار بیایید اونجا ببینید که اونا هم کار و زندگی دارند، ولی یه بار بیایید ببینید اصلاً دلتون میاد برگردید به شهر...". هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله.

هر چند خادمین کلیه مناطق مشخص شده اند ولی برای منطقه فتح المبین هنوز هم می شه ثبت نام کرد. پنج تا دوره ده روزه از 25 بهمن 92 تا 15 فروردین 93.

ثبت نام خادمین شهدا در خاکریز فتح المبین با ارسال "یا زهرا" به سامانه 3000670170  . و یا با برادر امیر کاشفی 09101722310 تماس بگیرید.

++ خیلی وقت ها برای نوشتن، چاره ای جز حدیث نفس نداری، اصلاً اکثر متن ها وقتی نوشته می شوند که چشم ها واقعه و یا وقایعی را دیده باشند. به همین سبب بازگشت اینگونه "شب هشتم" را به دید عفو بنگرید!!

+++ در ده روز هور، دیدنی ها و گفتنی ها بسیار بود، ولی به قول محمد، نگفتن که بگیم!!

++++ باز هم به نظرم بهتره تاکید کنم قصد جانماز آب کشیدن نداشتم. گفتم شاید این چند کلمه ای که ناشیانه می نویسم، بهانه ای بشه حداقل برای پرواز دل خودم به سوی خوزستان...

+++++ بعضی از دیدنی ها رو می تونید توی ادامه مطلب مشاهده بفرمایید، البته اگه تا این جا به دلتون نشسته باشه.

++++++ همه مریض ها رو دعا کنید. خصوصا مادران شهدا...

ادامه نوشته

نُهِ ده - فتنه خاموش شد اما نهم دی باقیست

بسم الله الرحمن الرحیم
حتی اگه سرت خیلی شلوغ باشه و تصمیم هم گرفته باشی که تا یه مدت یه ذره(!) کمتر بنویسی؛ باز هم دلیل نمی شه که نسبت به نهم دی بی تفاوت باشی.

البته به همون دو تا دلیل فوق می شه یه جورایی دیگه به صورت نصف و نیمه(!) دینت رو ادا کنی. یعنی بر خلاف رویه شب هشتم، به جای نوشتن، به نشر مطالب خوب دیگران بپردازی!

خصوصا اگه یکی از اون دیگران، نویسنده چیره دست در له کردن جلبک ها باشه. یعنی آقای حسین قدیانی.
یکی از مطالب زیبای ایشان در "هشت ماه جنگ تحلیلی"، مطلبی است که بعد از نهم دی نوشته شد. با عنوان "من مستأجر نیستم خانه‌ام «بیت رهبری» است".

البته بلاگفا با ایشون مشکل داره و مانع می شه که آدرس وبلاگش رو اینجا قرار بدم. برای خوندن مطالب حسین قدیانی می تونید اسم "قطعه 26" را جستجو نمایید.


و خدا هست و هر آن چیز که از وی باقیست
فتنه خاموش شد اما نهم دی باقیست

این شما و این هم نوشته زیبای حسین قدیانی:

من مستأجر نیستم خانه‌ام «بیت رهبری» است

چهارشنبه / اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ همان اتوبوسی بود که پدرم را برد جبهه/ پلاک اتوبوس / ایران ۱۱ نبود/ نه از آن قدیمی‌ها بود/ نه از این لیزری‌ها / پـــلاک اتوبــــوس «BB-C068028H» بود/ و پلاک پدرم در جبهه«AK-S022-91H» / من با همین اتوبوس / رفتم راهی سرزمین نور شدم و / بوسه زدم بر خاک کرخه نور/ امسال عید / باز هم با همین اتوبوس می‌خواهم بروم جنوب/ من هنوز هم سوار هوندا ۱۲۵ پدرم می‌شوم / پدرم روی همین موتور/ موتور ضدانقلاب را در همین خیابان‌های تهران پایین آورد/ ۲۰۰ کلاهک هسته‌ای اسرائیل/ حریف هوندا ۱۲۵ پدر من نشده‌اند! / پدر من/ روی همین موتور/ به شهادت رسید ولی/ اجازه نداد که آبادان «عبادان» شود/ و خرمشهر «المحمره»/ زیر لاستیک هوندا ۱۲۵ پدر من/ هنوز هم دارد استخوان‌های آمریکا خرد می‌شود/ امروز هم فتنه‌گران / از صدای هوندا ۱۲۵ «بابااکبر»/ بیشتر از هیبت ماشین‌های ضدشورش نیروی انتظامی می‌ترسند.

***

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ ضدگلوله نبود/ لاستیکش عاج نداشت/ تاج و تخت نداشت / شیشه‌هایش دودی نبود/ دنده‌اش خوب جا نمی‌رفت/ فرمانش هیدرولیک نبود/ سقفش یکی- دو تا سوراخ داشت/ BMW نبود که سقف متحرک داشته باشد/ راننده‌اش کت و شلواری نبود/ پیراهن مشکی‌اش وصله داشت/ کاپشنش را از «تاناکورا» خریده بود/ که قبلا «ادواردو آنیلی» آن را پوشیده بود/ برلوسکنی کت شلوار می‌پوشد / آنجلا مارکل کت دامن/ سارکوزی یک وقت‌هایی لخت می‌گردد/ و من به کوری چشم «Frence24» / اعتراف می‌کنم/ و افتخار می‌کنم که حکومت به ما ساندیس داد/ و من چون روزه بودم / «نی» اش را نگه داشتم/ تا در روضه علی‌اصغر / در آن بدمم/ بشنو از نی / من نی‌ام را/ درون ساندیس نکردم/ فرو کردم در چشم رئیس‌جمهور آمریکا / و انتقام حرمله را گرفتم/ ساندیس من آب سیب بود/ دادم به رباب تا طفل۶‌ماهه‌اش را سیراب کند/ به کوری چشم ضدانقلاب/ رئیس‌جمهور آمریکا با ما نیست/ او با ما نیست/ با سران فتنه است/ با آن بی‌سواد/ که مردم گفتند عامل دست موساد/ خانم کلینتون! ساندیس‌های جمهوری اسلامی الکل ندارد/ که ۱۰۰ دلار آب بخورد/ از شیر مادر حلال‌تر است/ ۱۵۰ تومان است که مش رجب/ ۱۰ تایش را می‌فروشد هزار تومان/ سران فتنه/ کوکاکولا می‌خورند که گازش/ اشک‌آور است/ و اشک کودکان فلسطینی را درمی‌آورد/ نتانیاهو با سران فتنه است/ فتحی شقاقی شهید با ما/ علی عبدالله صالح با سران فتنه است/ حسن نصرالله با ماست/ چشم اسرائیل کور/ حکومت به ما تی‌تاپ هم داد/ من روزه‌ام را با همین تی‌تاپ باز کردم/ خاک بر سر شما/ که به جای گوشت «بزغاله گوساله»/ گوشت خوک را می‌خورید/ دانشمندان می‌گویند/ گوشت خوک، آدم را خرف می‌کند/ بنازم انقلاب اسلامی را/ که با ساندیس و تی‌تاپ و هوندا ۱۲۵ و اتوبوس/ دهن‌کجی کرده به تمام دنیای غرب/ آمریکا حریف ساندیس ما نمی‌شود/ برادر کوچک من/ ساندیس خود را که خورد/ آن را باد کرد و ترکاند جلوی چشم عکس نتانیاهو/ و مردک ۲ متری عقب رفت/ من یک ساندیس جمهوری اسلامی را/ با کل دنیای آمریکا و اسرائیل عوض نمی‌کنم/ من حتی اگر/ به عشق خوردن فلافل، بروم «حاج منصور»/ شرف دارد که به عشق BBC/ سر از لندن درآورم/ ساندیس جمهوری اسلامی شراباً طهوراست/ آب زمزم است/ آب زمزم ما/ ساندیس‌های جمهوری اسلامی‌اند/ نه چشمه‌ای که اختیارش دست سعودی‌های شیعه‌کش است.

***

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ تلویزیون نداشت/ نوار آهنگران گذاشته بود/ و من در خیابان انقلاب/ دیدم دختران وطنم/ وقتی پرچم انگلیس را آتش زدند/ دودش رفت در چشم آقازاده معروف/ من دختر بن‌لادن را در سفارت عربستان ندیدم/ ولی در چهارراه استانبول/ دیدم آقازاده‌ای را که فقیر نبود اما/ کاسه گدایی دراز کرده بود/ جلوی در سفارت روباه پیر/ من ادعا نمی‌کنم رهبرم «سید خراسانی» است اما/ در دجال بودن شما شک ندارم/ و البته که ظهور نزدیک است/ و امروز صبح/ یکی به من SMS داد که سران فتنه دررفته‌اند/ رفته‌اند شمال/ ویلای «احسان‌الله خان»! / با ماشین ضدگلوله که ترمزش ABS دارد و/ همه چراغ قرمز‌ها را رد می‌کند! / به میرزاکوچک‌خان زنگ زدم/ که حواست به وطن‌فروش‌ها باشد/ میرزا گفت/ دکتر حشمت/ نبض شیخ را گرفته/ چهارشنبه‌ای، مردم را که دیده/ تبش بالا رفته/ آن یکی هم/ ساندیس بدنش کم شده! / به میرزا گفتم/ این بار مواظب سرت باش/ اینها در سر سودای وطن‌فروشی دارند/ وطن‌فروش/ خواننده‌ای است که حنجره‌اش را پنجره‌ای کرده به سوی غرب/ عالیجناب چهچه! «دود عود»‌ات بوی زغال سوخته می‌دهد/ برای این ملت/ قوم طالوت/ حضرت داوود باید نغمه بخواند/ هان ای ابراهیم! / تبر بردار/ دیکتاتورهای مخملین / از دموکراسی بت ساخته‌اند/ علامت کوچک‌تر، بزرگ‌تر سرشان نمی‌شود/ معلم کلاس اول من/ یاد داده بود که ۲۴ از ۱۳ بزرگ‌تر است و / آرای باطله از رای شیخ! / معلم دینی من می‌گفت/ ۱۳ عدد نحسی نیست/ نحس / کسانی هستند که به اسم خط امام / رای مردم را دزدیدند/ نحس کسی است که / آشوبگر عاشورا را/ هوادار خود می‌داند / سال بعد اول ژانویه، دهم محرم است/ محرم که بیاید حتی/ عید ارمنی‌ها هم عزا می‌شود / آن وقت هواداران آقای نخست‌وزیر / سوت می‌زنند در عاشورا/ و به افتخار شمر/ که سر امام را برید/ کف مرتب می‌زنند/ ای عیسی! / بابانوئل سرش را در برف کرده و / «مروه شربینی» را نمی‌بیند/ امسال مجله تایم/ بابانوئل را کرد مرد سال/ و نوبل را دادند به بابانوئل/ حیف که عمر سعد/ هزار و چهارصد سال / زود به دنیا آمد و الا «یونیسف»، یک تقدیری هم از او کرده بود / اینجا هم، کسانی بودند که عکسش را/ ۶ ستونی کار کنند.

ستون دین من/ نماز یزید نیست/ آقازاده معاویه مست بود و / «انا‌لله و اناالیه راجعون» را نوشت «انا الله و اناعلیه الراجعون» (!) / ستون دین من/ آن نمازی است که سیدالشهدا خواند/ در ظهر عاشورا/ و به‌ازای هر کلمه نماز/ یک تیر خورد/ و الا ابن‌ملجم هم زیاد نماز می‌خواند/ اما قبله‌اش ولایت نبود/ قطام بود/ در نماز ابی‌عبدالله/ خم ابروی یار در یاد آمد و / در نماز ابن‌ملجم/ رژلب دختر اغیار!

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ راننده‌اش کمربند نبسته بود/ جریمه شد ۲۰ هزار تومان/ ۱۳ هزار تومانش البته به خاطر سیگار بود/ «وینستون» می‌کشید/ ریه‌اش آسیب می‌بیند ولی در عوض/ محصول آمریکایی را آتش می‌زند/ چرا کسی آنهایی را که «بهمن» می‌کشند، جریمه نمی‌کند؟! / مگر«۲۲ بهمن» را که محصول امام بود پاره نکردند؟ / من کاری با قوه قضائیه ندارم/ دلم برای محافظان سران فتنه می‌سوزد/ که به جای حفاظت از انقلاب/ مجبورند مراقب جان شیخ بی‌سواد باشند/ سربسته بگویم/ این سخت‌ترین کار دنیاست/ شیعه علی بودن و محافظت از عثمان/ تا که این پیرهن/ دوباره شر نشود.

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ به راننده‌اش مرخصی داده بودند/ به من هم مرخصی دادند/ امتحان برادر کوچکم هم در مدرسه لغو شد/ هان ای دشمن! / از این پس قصه/ همین است/ ساندیس نظام‌مان را می‌خوریم/ از مرخصی‌اش استفاده می‌کنیم/ سوار اتوبوس می‌شویم/ و در خیابان/ علیه شما شعار می‌دهیم و / در برابرتان تمام قد می‌ایستیم/ ما همه‌مان حکومتی هستیم/ من مستأجر نیستم/ خانه‌ام «بیت‌رهبری» است/ بیت رهبری/ خانه فقط «سید‌علی» نیست/ کاشانه ما هم هست/ ناشیانه حرف نزنید/ ما به این آشیانه ساده و صمیمی افتخار می‌کنیم/ تا وقتی حاکم، «علی» است/ راهپیمایی‌های ما/ همه حکومتی است.

چهارشنبه/ اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی/ راننده‌اش می‌گفت/ ۲۲ بهمن/ نوشابه و ساندویچ هم می‌دهند/ ما/ ۲۲ بهمن هم می‌آییم/ برای چنین ملتی/ که جانش بر کف است/ جان باید داد/ جمهوری اسلامی به مردمش می‌رسد/ حرفی هست؟! / ما با رهبرمان/ آنقدر «نداریم» که/ هر وقت اراده کنیم/ چفیه‌اش را می‌گیریم/ حرفی هست؟! / آنقدر دوستش داریم که/ با یک اشاره‌اش/ نشانی خیابان انقلاب را می‌گیریم و می‌آییم/ ساندیس هم می‌خوریم/ حرفی هست؟! /سران غرب/ به فکر مردمان خود باشند/ که اول سال نو/ از سرما یخ نزنند/ ما اینجا/ رابطه‌مان با رهبرمان گرم گرم است/ خاک بر سرت سارکوزی/ به ما چه که مردم فرانسه/ می‌خواهند/ سر به تن تو نباشد؟! / نظام ما با ساندیس و نی و تی‌تاب و هوندا ۱۲۵/ همه حیثیت «همه ابرقدرت‌های دیگر+۱+۵» را به بازی گرفته/ ما تا ساندیس داریم بمب هسته‌ای می‌خواهیم چه کار؟ / حالا دیدی که ما چرا/ انرژی هسته‌ای را/ برای مصارف صلح‌آمیز می‌خواهیم؟! / شما هر وقت/ نی ساندیس نظام ما را حریف شدید/ آن زمان حرفی نیست/ ما هم می‌رویم سراغ نیزه.

راستی! / یادم رفت بگویم/ برای این دل‌نوشته که تقدیمش می‌کنم به مولایم خامنه‌ای، / ۲ تا ساندیس گرفتم/ یک تی‌تاب/ حرفی هست؟!

طبق معمول جا ماندم

بسم رب الحسین(ع)




همه دارند به سوی حرمت می آیند

طبق معمول من بی سر و پا جا ماندم

یا مرتضی مددی

+ یلدا شب مادر شهیدی است که سی سال است در فراق فرزندش سحری نداشته است.

زائران اربعین - طوبی لکم

بسم رب الحسین(ع)
امروز زائران کاروان پیاده روی اربعین کربلا، از دانشگاه شاهد حرکت کردند و دل های بی قرار را همراه خود کرده و ما را درمانده و تنها رها نمودند.

خیلی دوست داشتم که باز یه حدیث نفس بنویسم ولی به چند تا عکس بسنده می کنم.

اگه تمایل به دیدن دارید، ادامه مطلب رو یه نگاهی بندازید.


یا مرتضی مددی

ادامه نوشته

یادواره شهدای کارگر شهرستان آران و بیدگل

بسم رب الشهدا و الصدیقین


همانطور که مشاهده فرمودید ان شاءالله امشب "یادواره شهدای کارگر شهرستان آران و بیدگل" در سالن 9 دی سپاه آران و بیدگل برگزار می شود.

بعد از با خبر شدن از این موضوع، چند نکته برای بنده جالب توجه بود؛

اول- در این روز ها که حتی در برگزاری یادواره شهدا هم به دنبال ظواهر دنیایی هستیم و حتی بین شهدا هم اختلاف طبقاتی قائل می شویم، جمعی از کارگران و صنعتگران، بسیجیان ، رزمنده های دیروز و امروز و خلاصه عده ای مخلص دور هم جمع شده و برای رسیدن به هدف مقدسی که همانا زنده نگاه داشتن یاد شهدای کارگر است، تلاشی در خور قدر دانی نموده اند. 

دوم- مقارن شدن برگزاری این یادواره با شرایط فعلی اجتماعی و اقتصادی کشور را می توان به فال نیک گرفت و باید به طراحان چنین ایده و برنامه ای آفرین گفت و پیام زیبایی را از شهدا (حداقل عرصه کار و کارگری) دریافت کرد:

جنگ، کار، تا پیروزی...



شهدای این عرصه بناست به ما بفهمانند که اگر برای حفظ اسلام و سربلندی کشور دیروز کار ما جنگ بود، امروز جنگ شما کار است... و امروز با کار کردن است که می توان به جنگ دشمنی رفت که نفاق فطری اش فقط لباسش را عوض کرده است...-البته اگر مقاومت و پایداری شهدا را فراموش نکنیم.

سوم- طعم شیرین قدم زدن در میان غرفه های نمایشگاه برگزار شده به همین منظور و ان شاءالله شرکت در یادواره امشب، نتیجه همدلی ایجاد شده بین صاحبان صنایع حقاً بسیجی شهرستان (از جمله هیئت امنای شهرک صنعتی سلیمان صباحی) و مسئولان سپاه و بسیج و سایر دل سوزان می باشد. همدلی که امید است تداوم و گسترش یابد.

چهارم- وقتی اولین بار در وبلاگ گاه نوشته (آقای عباس جندقیان) پوستر فوق و خصوصا نام سخنران مراسم را دیدم بسیار خوشحال شدم.

"حاج محمد احمدیان" از راویان با اخلاص و شیرین بیان دفاع مقدس است که می توان گفت فقط هر آن چه دیده است را روایت می کند. از جنگ و تفحص و امداد های غیبی و تشیع شهدا و زجر خجالت هنگام التماس پدران و مادران شهدای گمنام. دیده هایی که دریایی بی پایان را شبیه اند.

حاج محمد با سوز روایت می کند و با حسرت. حسرت گلوله هایی که پیراهنش را سوراخ سوراخ کرده و با خودش کاری نداشتند که شاید روزی بیاید و از مظلومیت بچه های جنگ بگوید.

"به خدا سینه ام می سوزه..."جمله ایست که شاید نزدیکانش بارها از او شنیده اند. سوزی که از حسرت فراموشی لاله هاست.

امشب دعوت شهدا را اجابت کنید و بیایید.

سفره کارگر ها ساده است. ولی صفایی دارد که جای دیگری نمی توان آن را یافت. خصوصا وقتی با نام شهادت نیز نمکین شود...


حاج محمد احمدیان - روایتگری منطقه عملیات کربلای چهار و پنج

جمعی از بچه های دانشگاه شاهد که شاید دعوتی خصوصی داشتند

مسجد شهرک ولیعصر(عج) -بین خرمشهر تا شلمچه، کنار نهر مرزی خین- که از آن شهرک فقط همین مسجد مانده است

چهار ستون آهنین که می بینید، پایه های برج دیده بانی است که تا شکاف بالای گنبد بالا رفته است

برج دیده بانی که روزی بر قدوم مبارک شهید شیخ جواد قاسمپور بوسه زده است...


یا مرتضی مددی


بعد نوشت:

+ یکی از روایت های زیبای حاج محمد احمدیان رو می تونید از لینک زیر دانلود کنید.


حاج محمد احمدیان - روایتی از ولایت پذیری 72 شهید تشییع شده پس از ماجرای 18 تیر 78

دانلود با حجم 1/5 مگابایت


++ حاج محمد طنز های زیبایی از دفاع مقدس دارند که یکی از اون ها رو می تونید در اینجا بخونید.

+++ وبلاگ نشانه هم از دیگر سنگر های این عزیز بزرگوار می باشد که البته اخیرا یکی از نزدیکان به ذکر خاطره از ایشان می پردازند.

http://neshane.parsiblog.com

++++ مجموعه پوستر های "جنگ، کار، تا پیروزی" را می توانید از اینجا مشاهده بفرمایید.

+++++ التماس دعا