دل نوشته

خیلی وقت است که دیگر حرف های دلم را نمینویسم.....

راستش دیگر به کاغذ و قلم هم اعتمادی ندارم.....

بعضی وقت ها  ادم هایی را میبینم که از خودشان فرار میکنند......

ادم های که میان ظاهر و باطنشان راهیست طولانی....

و دلم از همین فاصله ها میگیرد......

بعضی وقتها که به دورو برم نگاه میکنم,دلم از این همه بد میگیرد.....


خداحافظی

 

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد



لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد


هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد


خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

فاضل نظری

 

ادم برفی

 

                        

                             

 

نمیخواهم کسی شال گردن اضافیش را به گردن ادم برفی احساسم

بیندازد..........

 

اجازه هست

اجازه هست خيال كنم تاآخرش مال مني؟ خيال كنم دل منو با رفتنت  نمي شكني؟

 اجازه هست خيال كنم بازم مياي مي بينمت بااون چشماي

مهربون دوباره چشمك ميزني؟

 طپش طپش باچشمكت غزل بگم براي تو

 بااتكا به عشق تو تو زندگي برم جلو

غریبه

 

نمیدانم 

گنجشک ها که آنقدر شبیه همند 

چطور همدیگر را میشناسند 

و نمیدانم 

چقدر شبیه من هست


که تو دیگر مرا نمیشناسی

دل نوشته

 

اینجا نمیدونم چرا باز همه چی ریخته بهم؟؟؟

                                            میای مرتبش کنیم؟بیا کمک کنیم به هم

اینجا یکی جای خدا نشسته و باز پادشاهی میکنه

                                اینجا یکی به جای تو داره منو بازم هوایی میکنه

اینجا هوای دل من باز داره بارونی میشه

                                    کوچه  تاریک  دلم با   تو چراغونی   میشه

اینجا همه بازم دارن با هم دیگه قهر میکن

                                         زندگیو برای هم به کام هم زهر میکنن

اینجا یکی با نداریش روزو شب و سر میکنه

                                      یکی زیادی داره و میخاد فضا سفر  کنه

اینجا ی دزد جای امین میره خزونه دار میشه

                           ی خنگ بی لیاقتم با پارتیاش صاحب کارو بار میشه

اینجا صداقت مرده و همش شده دروغ ٫دروغ

                                اینجا دیکه اسمونش ههمش شبه و بی فروغ

اینجا نمیدونم چرا عاشقی از مد افتاده

                                        کی اخه این خیانتو یاد جوونامون داده

اینجا نمیدونم چرا باز همه چی ریخته به هم؟

                                    میای مرتبش کنیم؟؟بیا کمک کنیم به هم

 

 

 

اخه این عدالته؟؟؟؟(دل نوشته)

 

این روزا به دورو برت که نگا کنی میبینی همه جا اوضاع ریخته به هم اما چرا؟؟؟؟

اگه ریشه یابی کنی میبینی کارو به کاردان نسپردن میبینی اونی که باید باشه نیست٫میبینی حق و نا حق کردن.

 

حق کیو خوردی که الان اونجا نشستی که واست خیلی زیادیه!!!!

ببینم تو دین شما دزدی چیه؟ دزد کیه؟؟؟؟

میدونم ٫من دیگه خوب میدونم دزد کیه واسه شما؟.......

 

به خیالت دزد اونه که از دیوار بالا میره یا اونه که کیف میزنه جیب میزنه......

عزیزم خیلی تعجب نکنا....ولی تو مذهب ما تو میشی دزد!!!

دزدی که کیف نزده جیب نزده زندگی زده......

زندگی فردی که میتونست جور دیگه باشه اما تو نزاشتی دزدیدیش!!!

 

اینجا پر از دزدایی که سجاده پهن میکنن٫تسبیح اب میکشن .....

دزدای خداپرست٫نه خدا دوست٫ونه خدا اشنا...!!!!!!!

 

اینجا ۱۱۰پاسخگو نیست به کجا زنگ بزنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

الو خداااااااااااااا.............الهم عجل لولیک الفرج....

 

(دل نوشته )بی معرفت ی بوق بزن

 

خسته ام٫خیلی خسته......دیگه تاب سنگینی این بار غم رو ندارم.

غم داره هر لحظه مثل دونه های برف روی کوه وجودم میشینه............

 

سردمه٫ خیلی سردمه.....دیگه گرمای پرتوهای خورشیدو حس نمیکنم.

دیگه هیچ چیز وجود نا ارومه منو اروم نمیکنه٫ دیگه دارم یخ میزنم زیر این 

همه برف دارم مدفون میشم.

 

چرا رهگذری از جاده کوهستانی دلم عبور نمیکنه؟؟؟......

چرا؟.....فقط ی بوق! چیز زیادیه مگه؟ زیادی خواستم تو بگو...!!!!۱

فقط ی بوق تو جاده کوهستانی دلم میتونه ی بهمن را بندازه که همه بار

غمو از کوه وجودم به سمت دره نابودی سرازیر کنه.......

اونوقتکه سبک بشم سبک خیلی سبک........

اونوقتکه  پرتوهای خورشید بهم میرسن و به وجود سردم گرمی میبخشن

اونوقتکه حس میکنم زنده ام٫زندگی میکنم.......

 

ی رهگذر٫ی بوق٫ی بهمن باشکوه٫ی زندگی دوباره......

بی معرفت زودتر بیا ی بوق بزن..........منتظرم

 

 

 

خیلی حیونی

 

خیلی حیوونی

 

هیچوقت نگیم كه :        " خیلی حیوونی " 

 

 وقتی یاد نجابت اسب می افتم 

وفاداری سگ و اون نگاه مهربونش

 نهنگ که به جفتش تا آخر عمرش وفادار می مونه

شیر که اگه گرسنه نباشه شکار نمی کنه

قو که غرورش رو خیلی دوست داره 

مرغ عشق که بدون جفتش میمیره 

به خودم گفتم كه خیلی نامردیه كه بعضی آدما رو به حیوون تشبیه کنیم !

 

 

گل

 

                   در گلستانی هنگام خزان ،

رهگذر بود یكی تازه جوان

صورتش زیبا ، قامتش موزون ،

چهره اش غم زده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و كوه

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود

گفت: آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا

در فلان جشن به دامان چمن ،

هر كه خواهد كه برقصد با من

از برایم شده گر از دل سنگ ،

كند آماده گلی سرخ وقشنگ

چه كنم من كه در این دشت ودمن

گل سرخی نبود وای به من

در همانجا به سر شاخۀ بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد كنم

روحش از بند غم آزاد كنم.

رفت تا بادیه ها پیماید

گل سرخی به كف آرد شاید!

جستجو كرد فراوان و چه سود

كه گل سرخ در آن فصل نبود

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یكی گلبن گلبرگ سپید

گفت: ای مونس جان ، یار قشنگ ،

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست كنم تسلیمت ،

بهترین نغمه كنم تقدیمت

گفت: ای راحت دل ، ای بلبل

آنچنانی كه تو میخواهی گل

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش قیمت جان خواهد بود

بلبلك كامده آن همه راه

بود از محنت عاشق آگاه

گفت برخیز كه جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد

گفت گل : سینه به خارم بفشار ،

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چكید ،

گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز كن از آن آواز

شب هوا خوش ، همه جا مهتاب است

این چنین آب و هوا نایاب است

بلبلك سینۀ خود كرد سپر

رفت سر مست در آغوش خطر

خار آن گل ، همه تیز و خون ریز ،

رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل كرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود آری در آب و گلش

شد سحر ، بلبل بی برگ و نوا

دگر از درد نمی كرد صدا

جان به لب ، سینه و دل چاك زده

بال و پر بر خس و خاشاك زده

گل به كف در گل و خون غلط زنان ،

سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه یار

بود تا صبح همانجا بیدار

بلبل افتاد به پایش جان داد

گل بدان سوخته حیران داد

هر كه می دید گمانش گل بود ،

پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

كرد و برداشت گل ، افتاد به راه

دلش آشفته بد از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترك كرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت:"افسوس پزت عالی نیست!

گر چه دم می زنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما"

پشت پا بر دل آن غم زده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد

طعنه ها بود به هر لبخندش

كرد پرپر گل و دور افكندش!

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پری رویان آه

(فریدون مشیری)