نقدی بر مجموعه شعر حفره ها

اگر به زبان شعری شاعر توجه کنیم، متوجه می شویم که بیشتر افعال در زمان حال اتفاق می افتد گروس عبدالملکیان در کتاب حفره ها نقش یک فیلمنامه نویس را به خوبی بازی کرده است تا یک شاعر.

در حقیقت استفاده از زمان حال به شکلی که تصاویر زنده، پویا و قابل لمس باشد.می توان با دقت روی افعال متوجه شد که شاعر با آگاهی این حرکت را انجام داده است. گاهی نیز شعر وارد فضای گذشته می شود و یا تعریف از خاطره ای، اما به بند یا سطر بعدی نرسیده زبان شعر دوباره به زمان حال بر می گردد بی آنکه احساس شود که ضعف تالیف در شعر رخ داده است. در حقیقت همان حرکت (بازگشت به گذشته) را به کار می برد،که معمولا در فیلمنامه اتفاق می افتد. شعر صفحه 59و 60

جهان از دور میز کوچکی آغاز شد

 از گفتگوی دونفر باهم

 یا یک نفر با خودش ...

وقتی که اولین سیگار را

 بر لب گذاشت .

اصلا

 جهان از شعله ی کبریتش آغاز شد

 وحالا دارد از پاهام بالا می آید

 از کمر

 از سینه ام

 و سیگار را

 بر لب هام روشن می کند ...

در بعضی از شعر ها شروع شعردر زمان حال است اما به محض اینکه تصویر درونی شعر را در ذهن خود می سازیم و عینی می کنیم. شاعر با حرکتی هوشمندانه  دست مخاطب را می گیرد و با او به درد دل خاطره ای می نشیند که چون فیلمهای انیمیشنی حالتی سورئال دارد. شعر صفحه 54و55

ما چند نفر

 در کافه ای نشسته ایم

 با موهایی سوخته و

 سینه ای شلوغ از خیابان های  این شهر

 باپوست هایی از روز

 که گه گاه شب شده است

 اما از اینجا به بعد فضای رئال شعر به سو رئال بر می گردد همین طور زمان در شعر به گذشته بر می گردد:

ما چند اسب بودیم 

که بال نداشتیم

 یال نداشتیم

 چمنزار نداشتیم مافقط دویدن بودیم

...

اما در بند بعدی:

ما شکستن بودیم

 ومشت هایی را که در هوا می چرخاندیم

 عاقبت بر میز کوبیدیم

 و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم ...

باز کن مشتم را

 هرکجای شهر که دست بگذارم درد می کند

 زبان شعر دوباره به زمان حال باز گشته و مخاطب انگار تا به حال به دیدن یک فیلم رفته بود و از حالا به بعد با یک شاعر طرف است با این تفاوت که از آن اسب که حالتی اسطوره ای و قدرتمند داشته به یک حس نا امیدی در شعر رسیده است . در حقیقت شاعر تفکر خود را با بازی زبانی و زمانی و .. به مخاطب گوشزد کرده

 عبدالملکیان گاهی با همین بازی زبانی و زمانی مخاطب را گیج می کند و انسجام اتفاق نیافتاده در شعرش پنهان و نهان می ماند اما با چند بار خوانش می توان در اکثر شعر ها به این نتیجه رسید که شاعر حرفش را کامل نزده به سراغ بحثی جدید می رود.

شعر جزو معدود شعر های این کتاب است که اسم درستی را انتخاب کرده (دست ها)

چرا که وجود این اسم دلیلی منطقی ست برای آشوبی که در شعر به وجود آمده همین طور آشوبی که  در تفکر شاعر رخ می دهد .

اما در بیشتر اشعار این کتاب با اسمهایی روبرو می شویم که نشان می دهد شاعر به همان اندازه  که روی چفت و بست بند ها از نظر تکنیک نه تفکر  ، انرژی گذاشته به راحتی و سرسری اسم اشعار انتخاب شده .

فلسفه در مجموعه شعر حفره ها:

گروس عبدالملکیان در شعر خزر به شکلی تازه فلسفه ی زمان را به کار می برد که تا به حال در بین شاعران ایران به کار نرفته است و ما را با تعریف جدیدی از عشق آشنا می کند و ناتوانی زمان در مقابل عشق را در این شعر  نشان می دهد.

 ...فسیل پنج انگشت

 افتاده بر فسیل گیسوانی آشفته

 افتاده بر دیواره ی غار

 انگار

 مردی از قرن ها قبل

 بر موی زنی در قرن ها بعد دست می کشد

 زمان

 بر دیواره ی غارها شکست خورده است.

و همین طور در شعر صفحه 10 این کتاب

...

من و تو بارها

 زمان را

 در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

 وحالا زمان داشت

 از ما انتقام می گرفت

...دراین دو شعر گروس عبدالملکیان توانسته است فلسفه را وارد شعرش کند

 همین طور در ادامه شعر صفحه 10می بینیم که

 در زدی

 باز کردم

 سلام کردی

 اما صدا نداشتی

 به آغوشم کشیدی

 اما

 سایه ات را دیدم

 که دستهایش توی جیبش بود

 به اتاق آمدیم شمع ها را روشن کردم

 ولی هیچ چیز روشن نشد

 نور تاریکی را در خود پنهان کرده بود ...

در اینجای شعر سلام کردن و صدا نداشتن .پنهان شدن نور از طریق تاریکی و سایه ای که دستش در جیبش بوده است .حکایت از فلسفه ای دارد که تا به حال در  شعر کمتر شاعری رخ داده است.

شاید به دلیل همین فلسفه و اکسپرسیونیسم  باشد که مخاطب خاص و حرفه ای را بیشتر درگیر اشعار می کند تا مخاطبین عام .اگر به شعر صفحه 36دقت کنید.

  حالا که رفته ای

 بیا برویم

 بعد مرگت قدمی بزنیم

 ماه رابیاورم

 و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم

 بعد مو هایت را از روی لب هایت بزنم کنار

 بعد

 موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار

 بعد

 موهایت را از روی لب هایت ...

لعنتی

 دستم از خواب بیرون مانده است

 این شعر با تمام سادگی و کلمات دم دست می تواند   خود را در دل مخاطبین مختلف جای دهد و مخاطب خود را جای شاعر قرار دهد .در حالی که در کمتر شعری از این کتاب می توان خود رابه   جای شاعر تصور کرد.با اینکه شاعر از ابزار مختلفی برای بیان تفکر و ذهنیتش استفاده کرده است اما  بیشتر فضاها شخصی ست و مخاطب اعبدالملکیان را می بیند تا اینکه خود را در آن موقعیت شعری   قرار دهد. شعر صفحه 16

دراز کشیده ام

 زنم شعری از جنگ می خواند

 همین مانده بود تانک ها به تخت خوابم بیایند

 گلوله ها

 خواب هایم را

 سوراخ سوراخ کرده اند

 بر یکی از آنها چشم می گذاری :

خیابانی می بینی...

عبدالملکیان با استفاده از زمان حال مخاطب را مجبور می کند بنشید و به داستان و خیالبافی اش گوش فرا دهد

 اگر به  شعربالا دقت شود متوجه عدم انسجام معنایی درآن می شویم . زمان شعر از فضای حال آغاز می شود با منطقی که حالت طنز به خود گرفته است اما در پایان شعر ما با شخصی مواجه هستیم که با مرگ دست و پنجه نرم می کند و بیشتر از آنکه تفکرش را به خورد مخاطب دهد نوعی جو را در شعر ایجاد کرده که نشان دهنده آشنایی شاعر با تکنیک است.  و ارائه آن از هر طریقی ،حتی اگر شعر به مرز تزلزل برسد.. در نهایت،پایان شعر به هیچ کجای شعر مربوط نمی شود جز تصویری که خود می توانست شعری کامل باشد.

 

استفاده از نور و تاریکی به شیوه ای دیگر یا همان حالت جنایی در بعضی از شعر های عبدالملکیان طوری رخ می دهد که مخاطب می تواند خود را بیننده یک فیلم بداند تا خواننده یک شعر :

کبریت می کشم

 تاریک روشن است

 قندیل ها ،انگشتهای زمستانند بر گلوی درختان

 تاریک روشن است

 و بوته ای لا به لای درخت ها یخ زده

 بوته ای که حرف می زد ،راه می رفت ،تفنگ می کشید

 و آنقدر پرنده در سر داشته

 که جنگل صدایش می کردند...

کبریت می کشم ...

  پرش فکری در کتاب حفره ها به حدی زیاد است که می توان نام حفره ها را به خوبی به آن داد . با این تفاوت که در مجموعه ، بسیاری از حفره های شعر به هم نامربوطند .اما آنچه مسلم است عبدالملکیان در بعضی از اشعار دچار نوعی خودخواهی شده است که برای نشان دادن قدرت تکنیک و فرم  در اشعارش مو جب می شود بیشتر از آنکه از شعر لذت ببریم شاهد غرور شاعری باشیم که در عین درد دل خود را کاراکتر اصلی می داند ونام کو چکش را به میان می آورد.این حرکت به نوع خود خودخواهی نیست ،اما نوع استفاده ی عبدالملکیان در  شعرخزر  باعث این ذهنیت شده است.

زنانگی درشعر(نقدی بر مجموعه شعر یادش بخیر های لعنتی از راضیه بهرامی!انتشارات آهنگ دیگر )

پروین اعتصامی  با آوردن واژگانی چون نخود و عدسی دنیای پیرامون زن را به شعر وارد کرد . اما زبان و لحن شعر همان ساختار سابق را داشت . اما فروغ فرخ زاد برای تعریف زنانگی شعر خود از اشیاء دور و بر خود نبود که به این زبان رسید بلکه روح زن را لحن زنانه را و همچنین احساسات خود را با بیانی زنانه و گاهی مادرانه بر صفحه ی تاریخ و شعر حک کرد . که همین ظرافت  کلامش سبب شد پس از مجموعه های اول خود ،از قید ردیف و قافیه رها شود و به قول خودش به پهنه های حسی وسعت پناه ببرد . تا بشود فروغی که به تولدی دوباره می رسد . و ستودن فصلی که آغاز گر سرماست .

اما در سال های اخیر مجموعه های مختلفی از زنان شاعرمنتشر شده است در قالب های مختلف . ولی آنچه مهم است موفق بودن اثر و همین طور بیان ظریف احساس زنانه در شعراست!

راضیه بهرامی اولین مجموعه خود را با نام نقل های کوچک رنگی منتشر کرد که این مجموعه شروع قلم زدن او در فضای شعر سپید بود و ان را بهتر است مشق شعری او دانست تا یک دفتر شعر جدی . مجموعه دوم راضیه بهرامی با نام یادش بخیرهای لعنتی بود که انتشارات آهنگ دیگر آن را به بازار کتاب معرفی کرد

این مجموعه دارای 75 صفحه می باشد که 26صفحه اول آن شاعر به اشعاری برای فرزندش پرداخته است و درد دل های مارانه ی اوست .

آموختن عشق به فرزندش در این شعر قابل مشاهده است که شاعر  با دم دستی ترین کلمات آن را بیان کرده است

 

با عروسک هایت حرف بزن

و به آنها بیاموز

که بگویند:

دوستت دارم

پیش از آنکه دهان باز کنند

و بگویند :

(آب

  نان ...)

تو نیز پیش از آنکه گریه کنی

لبخند زدی

و پرستارهای اتاق زایمان

مهربان شدند

شعر صفحه13

بهرامی در شعر صفحه 16 دنیای کودکی خود را با فرزندش  مقایسه می کند

من و تو دردهای مشترکی داریم کیمیا

من هم از روزهای دبستان بیزارم

ازروزهای باز باران با ترانه

موشک اما جای باران

می خورد بر بام خانه ....

از نظر تاریخی، خواننده با این شعر متوجه می شود که شاعر دوره کودکی اش را در زمان جنگ گذرانده است و شاعر در ادامه احساس خود را از ناامنی جنگ و همچنین سیاست ، اینگونه بیان می کند که نگاهی مادرانه داشته و طالب صلح است

...

من اگر باشم

به تمام مردم دنیا شاخه ی زیتون تعارف می کنم

تا آب در دلت تکان نخورد

من وطنم را دوست ندارم

اگرشکستن دیوار صوتی

خواب کودکانم را به هم بزند

صفحه 16

شاعر برای بیان درد خود از جزئی ترین مسئله بار معنایی خود را برداشت کرده، برای اینکه درد و رنجی که کشیده را بگوید از کلماتی مثل، مادری ست که مشقت دیده ، من درد زیادی تحمل کرده ام من غمگین بودم و ...استفاده نمی کند بلکه این را در شعر خود اجرا می کند .و به داستانی  اشاره دارد که برای مخاطب شعر و تمام کودکان آشناست .

پنهان شده ای

و گوشه ی پیراهنت پیداست

نترس حبه ی انگورم

هیچ گرگی نمی تواند

زخم دست های مادرت را

برپنجه هایش

نقاشی کند

صفحه 18

بهرامی در شعر خود بخشش مادرانه خود را اینگونه بازگو می کند و به دنیای اقتصادی که در آن زندگی می کند و تاثیر آن بر زندگی  مادری که فرزندش را بیش از هر سیاستی دوست تر دارداشاره کرده

در بند اول شعر، واژه بنا را استفاده نموده ،که در اواسط شعر به واژه آجر می پردازد و دو تعریف متفاوت از کلمه (بنا )ارائه می کند 

بار اول به معنای (بر این  بنا گذاشتن) می باشد و برداشت دیگر، (بنایی) می باشد  که با واژه  آجر در بند بعدی مرتبط می شود

 

از اول بنا را بر همین گذاشتم

همین که چشم های تو غمگین نباشند

ازاول

یعنی روزی که تو آمدی

و من زاده شدم

 

نفت ارزان می شود

من آجرهای خانه ام را

خرج لبخندهای تو می کنم

 

روزنامه را ببند خاله نرگس

پیراهن تازه ای برای دخترم خریده ام

نگاه کن !

صفحه19

اما از مادرانه های این مجموعه که بگذریم از صفحه 27 این مجموعه به بعد اشعار عاشقانه آغاز می شود

بهرامی به همان اندازه که در اشعار مادرانه خود صادقانه احساس خود را بیان کرده در اشعار عاشقانه نیزبا همان لحن پیش رفته است .

من اما از تو ممنونم

همین که هستی و گاهی

مرا به گریه می اندازی

همین که هستی و گاهی

به یادم می اوری

چه قدر تنهایم !

  صفحه27

آنچه موجب شده به عنوان  مجموعه ای موفق در شعر زنان از این مجموعه یاد کرد  ، انسجام واژگان واندیشه شعر است در حقیقت ارتباط عمودی بندهای شعر به حدی محکم است که با کم کردن یک بند ویا جمله ای ،شعر دچار نقصی فاحش می شود و همچنین زنانگی در این کتاب از دیگر حسنهای کلی شعر  است

 

در سالهای اخیر در بسیاری مباحث روان شناسی حرف اول را می زند  اما شاعر، دنیای مثبت اندیشی  روان شناس هارا به عقب نشینی دعوت می کند. روان شناسهایی که معتقد به مثبت اندیشی اند و شاعر  تفکر خود را به کرسی می نشاند

...

تقصیر کسی نیست

اگر فنجان تو از اتفاق های خوب تهی ست

از پرنده ها

و تو با تکرار جمله ی من یک انسان خوشبختم

من می توانم

نمی توانی پای کسی که نمی آید را به پیشانی ات بکشانی

...

صفحه 28

شاعر با کوتاه ترین جملات  عقیده خود را به این نوع تفکر بیان می کند و حتی پاسخ اش را به دنیای روان شناس ها با تمام شاعرانگی اش  منطقی ارائه می کند واین نشان دهنده شناخت دقیق او از شعر و نوع ارائه ذهنیت خودش است .  

 

بهرامی برداشت خود را از کلمات روزمره که در دنیای حال با آن در ارتباط است اینگونه بازگو کرده !

در آستانه سی سالگی

به داروخانه  می روم

تا برای درمان کج خلقی چشم هایت

که به هیچ صراطی مستقیم  نیست

راهی پیدا کنم

(قهوه ای

نقره ای

مشکی پرکلاغی )

بستگی دارد به جنس موهایتان خانم )

این را مشاور زیبایی می گوید

(بستگی دارد به اینکه چقدر از خودم ترسیده باشم )

این را من می گویم .

33صفحه

شاعر کتاب (یادش بخیرهای لعنتی ) در اشعارخود به راحتی بار شاعرانه ی خود را از عادی ترین کلمات  می کشد البته با استفاده ای عمیق و قابل فهم . و این است که در مجموعه اش  زن بودن و ظرافت قلم شعری  موج می زند

در شعرصفحه  54 گاهی شاعر احساس خودرا با قالب غزل و گاهی سپید بیان می کند که این ساختارشکنی نه تنها شعر او را ضعیف نشان نمی دهد بلکه

جرئت شاعر را در نوع اجرامی رساند

به فکر تردی دستهای من نباش

من شیشه نیستم که بدست تو بشکنم

آسوده سنگپاره بزن ،سربم،آهنم

زن نیستم اگر که دراین جنگ تن به تن

مغرور و سربلند بمانی و بشکنم

برگرد

نگاهم کن

از نوبرانه های بهشتی که پیش روست

من را بچین که از همه ممنوع تر منم

از کنارم که می گذری

طریق حرکت اشیا ء را

حول نفس های تو حس می کنم

اگر شکسته پرم ،اگر بریده نفس

رسیده ای و براین نیمه جان دمیده نفس

...

54صفحه

بهرامی در این شعرساختار کلی و منطق قالب استفاده شعری را به هم ریخته وهرجای شعر که احساس می شده زبان و قالب باید عوض شود این را به اجرا در آورده این جسارت و جرئت تا به حال در شعر شاعران امروز دیده نشده که قالب را در یک شعر عوض کنند و پس از بیان احساس خود دوباره به زبان وقالب اولیه برگردد.

مرا می شناسید

پیرزنی که هر روز از کنارتان می گذرد

 گاهی مسیر خیابان را می آید

و خانه اش را گم می کند

ماه گرفتگی پیشانی اش

حکایت از بوسه ی مردی دارد

ک با قیا فه ای قدیمی

میان خاطره هاش

 جا خوش کرده

و ترانه های بنان را با همان سوز می خواند 

"تنها ماندم

               تنها رفتی "

 

پیرزنی که سال هاست فراموش کرده

چه رنگی را دوست می دارد

وکدام غذا را بهتر جا می اندازد

از تمام خاطراتش اما

نیمکتی خالی را دستمال می کشد

که صدای بنان

همین 

جا شنیدن دارد

"تنها 

      ماندم

                   ....

 مجموعه شعر "پیاده شدن در روزهای رفته"توسط انتشارات فصل پنجم منتشرشد.

شبستان راهرو۲۳-غرفه۲۳. انتشارات فصل پنجم.

 

بخوانید

چند شعر از همین کتاب:

 

قرارنیست با خاک تنم

کوزه بسازند برای تو

من همیشه دیر رسیده ام

واین خیابان

بوی قدم های  رفته ی تورا می دهد

 

قرار نیست با خاک تنم

گلدان بسازند

تا خاطره ای باشم  گوشه ی اتاقت

 

من همیشه

دیر رسیده ام

حتی برای دست کوزه گر

امایادت باشد

غباری که تورا

به سرفه می اندازد

سرگردانی من است

به باد بگو

دیرتربیاید

 

  

(عصر سرعت)

زمان زود می گذرد

زودتر از عبور تو

از کنار من

آنقدر

که اگر کمی دیر

سر برگردانی

باعصا به پیشوازت میایم 

ما در عصر سرعت زندگی می کنیم

 

 

همه چیز عوض می شود

پوستر های اتاقم

رنگهایی که دوستشان دارم

 

دیگر مهم نیست

قطار از کجای شهر عبور کند

قیمت نان

تا کجا پیش رود

و نام رئیس جمهور چه باشد

وقتی تو دوستم داری

به تاب خوردن همین صندلی کوچک

 قناعت می کنم

 ۲

 

می گویی دوستت دارم

به خانه بر می گردم

خاک گلدان را عوض می کنم

برای ماهی ها غذا می ریزم

و پرده ها را می شویم

مهمان عزیزی دارم

که من آن را عشق می نامم

سلام

دنیای مجازی برام تعریفی مثل خوابهام داره .کم خواب می بینم اما همیشه خوابهام تعبیر دارن.بعد از مدت ها با  شعر های جدیدی اومدم که حکایت از همین دنیاها دارن .و تعبیرشون باشماها...

 

 

مرگ

اتاقی ست کوچک

و تاریک

که بنشینی و فکر کنی

به زندگی،که خواب های عمیقی ست

با تعبیری شبیه به هم

اتاقی کوچک و تاریک!

خدا دوستم دارد آنقدر

که کاری به کارم نداشته باشد

بی آنکه در بزند

بی آنکه گرسنه انم بشود

بی حوصله ام

و خدا حوصله دارد

آنقدر که

هزاران انسان

بیافریند

روی صندلی بنشاند

انسانهایی  که بلد باشند

لبخند بزنند

آفرین بگویند

بعد

به نمایش می گذارد دنیا را

و بهترین جایزه را تقدیم می کند

به ...خودش

بی حوصله ام

و خدا حوصله دارد آنقدر

گه اگر گوشم را نکشد

زبانم را...

 

۲

بیمارستان این روزها

با قبرستان قرار دادبسته

می ترسم بخوابانند ترا

 

وقتی بیدار شوی

سرت

به سنگ بخورد

کف داستانت  را به سنگ ها بکوب

تکان نمی خورند

می توانی همین جا بنشینی و

مرا لعنت کنی

که رویاهای تلخم

همیشه به حقیقت می رسد

 

می توانی

منتظر بمانی

آنقدر که با استخوانهایت

یادگاری بنویسی

روی سنگها

نه ...

دراز بکش عزیزم

تو سالهای زیادی

ادای زنده ها  را در آوردی

حالا برای یک بار هم که شده

بمیر

www.mspsoft3.mihanblog.com

حضرت علی :حقیقت را از دلها بپرسید

 که گواهانی رشوه ناپذیرند

 

بخوانید چند شعر از کتاب  شبیه باد که از طرف انتشارات فصل پنجم به چاپ رسیده.نمایشگاه منتظرتونم ...

دوربین

به تو لبخند می زنم

به در

به دیوار

و حتی به گلدان گوشه ی اتاق

دوربین بهانه ی خوبی ست

 تا مهربان شویم

 

میهمانی

با سنگ هایی

که به سمتش پرتاب کرده ایم

خانه ساخته است

مامیهمان همیشگی شیطانیم

 

مزاحم

از روزمرگی ات بر می خیزی

_ الو

من اما ساعت ها فکر کرده ام  ؛ اینکه

تلفن چه رنگی ست ؟

کدام پیراهن را پوشیده ای ؟

و از کجای خانه به سمتش می آیی ؟

گوشی را می گذاری

این مزاحم همیشگی در کجای خاطره ات

بوق می خورد ؟

 

 

  

فتوشاپ 

دستهایمان را به هم داده ایم

بر بلندترین نقطه ی کوه سکوت کرده ایم

رایانه

چه خوب

 خاطرات نداشته ام را

 به تصویر می کشد

 

  

داستان ناتمام

 

این بار کلاغ قصه زود رسیده است

و من آخر داستان را می دانم

اینکه قرار است

دستهایم را رها کنی

و من

با صدای بلند

برای مخاطبانم گر یه کنم

 

تو غمگین نباش

من پایان همه ی شعر ها را جویده ام

و تمام داستان هارا

آتش زده ام

 

بی خود نیست همه ی حرفها

و شعر ها و

سکوت ها

سردر گم رها می شوند

و تمام داستان ها ناتمام می مانند

کلاغ قصه زود رسیده بود

...

 

دکترها می گویند آلزایمر گرفته ام

یعنی روزی می رسد

که تو را به جا نیاورم

از کنارم رد شوی و

 صدای گامهایت را فراموش کرده باشم

 و بوی عطرت رانشناسم

دکترها غلط کرده اند

 تو غده ای سرطانی هستی

 که در خاطرات من

جا خوش کرده ای

 وهرروز بزرگتر می شوی

حالا صفحه ی مانیتور پر است از تصویر تو

که برای دکترها شکلک در می آورد

 بگذار

هرقدر دوست دارند

عکس بگیرند و مدرک جمع کنند

*

این غده هیچ چیز که نباشد

 سردرد مهربانیست

که تورا

 به خاطرات  فراموش شده ام

 پیوند می زند

**********

 

تو راست می گفتی پدر

ما باید

به املاک اجدادی مان برمی گشتیم

تهران شهر بزرگی ست

وفضای سبز و موسیقی غم انگیزش

مرا به گریه نمی اندازد

من به لهجه ی مادری ام

                                  بغض کرده ام