نفس ... میدونی یعنی چی ؟؟ ------  یعنی تو.

تو را نگاه میکنم ...

          تو را صدا میکنم...

                    در آسمان چشم تو، ستاره بارون میکنم

تو را رها نمیکنم

          از خود سوااااا نمیکنم !!!!

                     برای روز وصال لحظه شماری میکنم

 

        

-- -- -- -- -- -- -- -- -- --

من نمیدانم چه کنم ؟!

آخر گیج شده ام .....

نمیدانم دیگر کجا فریاد بزنم و نوای عشاق سر بدهم

در این روزگار شاید نگاه می تواند فریاد بزند

و شاید بلند ترین صدا، سکوت است!ژ

اما با تمام وجودم این را باز هم فریاد می زنم،

و تا همیشه .............. دوستت دارم مهتاب من.

 

 

 

تو آمدی

زدورها

          و دورها

ز سرزمین

عطرها

         و نورها

نشانده ای مرا کنون

             به زورقی

                     ز عاج ها

                               ز ابرها

                                       بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

           ببر به شهر شعرها و شورها

                                                         مهتابٍ تو

زمان خواهد ساخت ... از دست خدا هم کاری بر نمی آید (تخلص از شاعر لحظه ها)

 

و آن زمان است.

برای رسیدن ...

     برای انتظار...

          برای عاشق می تپد ... مانند قلبش

می نویسد قلمی در طوفان

می نویسد یک عاشق

در آستانه ای از فصل سرما

آری، در دی ماه ...

دلش می تپد ،

تنش سرد می شود ،

و چشم هایش کم سو ...

                    - گوش کن!!!

و عاشقانه فریاد می زند:

                       «دوستت دارم»

تماشا کن ... مهتاب را

... تماشای مهتاب، هزار بار به از سیاه کردن این برگ سفید

(سهراب)

لبخند بزن

آری زندگی زیباست

مثل لبخند معشوق ...

مثل پرواز پرنده ...

مثل رقص ماهی در آب ...

مثل آواز قناری ...

مثل تو

به مانند رخ مهتاب در آب

 

آری، دستانم را پر از آب میکنم و عکس رخ مهتاب را در آن میبینم

تو را نگاه میکنم

و به آواز خوش قناری گوش میدهم

و در تنگ آب، روی طاغچه خانه مادر بزرگ، به رقص ماهی نگاه میکنم

و از پنچره کوچ پرندگان را میبینم

و لبخندت را بهانه ای برای زنده بودن می دانم...

لبخند بزن تا بوسه ای از لبانت بچینم.

مرا دوست بدار ...

 به نام حضرت دوست

که دوستی را آفرید،

انسان را آفرید،

قلب را ...

عشق را ...

و تمام را.

 

احساس درون انسان ها دمیده می شود

عشق روانه قلب معشوق میگردد

و درهای نگاه، به روی تمام دنیا بسته می شود

آری ...

همان روز و همان لحظه.

 

.

.

 

اگر هنوز زنده ام،

          اگر می توان نفس بکشم،

                   اگر از پا نیافتاده ام و توان دارم،

 

دلیلی جز عشق نیست.

مرا دریاب،

دستان سرد و خشکیده ام را بگیر،

و مرا در این تاریکی تنها مگذار...                با تو همه چیز روشن است.

                                                                   این از قابلیت های ماه است (چشمک)

 

 نمیخوام که تو رو توی گمترین آرزوهام ببینم ...

نمیخواستم بی تو به دنیا بگم که هنوزم دوست دارم ...

آخه تو هول و ولای پریشونی تو رو نداشتم ...

 ---

 می شـــــود با تو تموم دنیا رو داشت

گل امید رو تو دلمان کاشت

می شود بی تو تموم غصه رو داشت

گل خرزره توی دلمان کاشت

 --

 تمام بدی هایم را ببخش و بدان از صمیم قلب برایت میمیرم و عاشقانه دوستت دارم .

   

مهتابــــــــِ من

و باز هم تولدت مبارک

 

تولدت مبارک مهربان من!

براي تولد تو مي شود از يکماه قبل نقشه کشيد...

مي شود با عشق هديه خريد... با عشق کادويش کرد...با عشق به انتظار نشست...

به انتظار سالروز تولدت...

تولدت مبارک عزيز دل!

براي روز ميلاد تو مي شود لحظه شماري کرد...

مي شود تو را در آغوش کشيد و بوسيد ... مي شود براي روز ميلاد تو بهترين ها را آرزو کرد...

تولدت مبارک صبور من!

اعتراف ميکنم امشب بغض کردم...از شوق بودنت...

 از شوق اينهمه مهرباني مواج در چشمهاي تو...

اعتراف ميکنم با تو بودن لذت بخش ترين موهبت الهي است در دنياي من...

تولدت مبارک  آرامش وجودم!

در اين شب دوست داشتني...چند بار تکرار کنم "دوستت دارم" را...

تا حک شود در همه لحظه هايمان... تا دلهامان تا هميشه يکي بماند و همراه....

تا بشوم محرم روزگارت... تا بداني که چقدر دوستت دارم!!

 

 

                                         خورشید خنده هات جاودانه باد و ستاره ی آسمانت پرنور

 

تنها چند روز باقی مانده ...

آری، تنها چند روز به سکوت،

تنها چند روز به جدایی

و

تنها چند روز به رهایی !

آنقدر دور می شوم تا خیال همگان راحت شود

آنقدر در تکاپوی زندگی پرسه می زنم تا

دیگر پسری از آسمان نباشم

و آنقدر پیاده راه می روم تا از پای درآیم!

از این دیار نبوده ام و به دیار خود باز خواهم گشت

مرا از یاد ببرید که از یاد رفتگان را بسیار  دوست می دارم

اما نوای عاشقان را هیچ گاه ......................... !

---------------------------

پ.ن: خوشحال باشید!!

تا چند روز دیگر نوای عاشقان سکوت ابدی خواهد داشت!

...

عاشق بود

اما امیدوار .... !

شما هم عاشق بمانید.

بی بهانه

بی بهانه ...

مثل همیشه ساده و بی ریا

کنارم باش و بنگر مرا

با چشمانی خیس

عاشقانه در آغوش میگیرمت ... و تنها نوایی سر میدهم

آری! دوستت دارم

و

. همین

از قواعد معمول ...

شب

سکوت، تردید، باران های در حال ریزش بر روی خیابان های بی عابر

تردد اشیاء متحرک بی روح

بوسه، لبخند،

هم آغوشی، سرودن

و سیگارهای گاه به گاه فراموشی دلتنگی های آشکار، حسرتهای پنهان

و هزار پرده دری های بی واسطه از طعنه های هر کس و هر ذهن بی پنجره

این همه اتفاق

این همه روز

این همه ساعت

که حتی یک ثانیه از حرکت باز نمی ماند، برای چیست ؟

من از اتفاق های همینطوری می ترسم،

قلبی که بارها شکسته است و تپیدنش هنوز اتفاقی است

سنگ چین های ته مانده و خسته از پاهای من

و هر چه از نفیر برگ می گذرد و سلامی به درخت  نمی کند

صورتک های عجیب و غریب یک مشت سوال بی جواب

و مردمی که با دست پس می زنند و رد پایشان هنوز روی قلب خسته من است

و مردمی که بجای درخت،

برج می بینند و بجای یک فضای بی آلایش و مسرور خواستن

چارچوبی از قواعد معمول مثل خوره به جانشان افتاده است

من از شتاب

من از اضطراب این آدمهای ناشناس

به تنگ آمده ام

 

 

و هر چه اتفاق به سمت افتادن پیش می رود

عمر من کوتاه تر از لحظه ی قبل است

آخر، تقصیر این درختان کنار خیابان چیست

وقتی این همه جاده ی بی انجام کنارشان درآمده است

شب

سکوت، تردید

نگاه های مخفیانه یک پنجره به یک پنجره ی نوساز

حیرت یک باغچه از گلهای مصنوعی

و طراوتی که از لبان حوض گرفته اند

ستاره

غبار

ابرهای متواری در آمد و شد

سوزنک های دوباره رفتن یک مسافر از راه رسیده ی بی قرار

مرگ

و منفورترین هوای بعد از حوالی فاتحه و حلوا و خدایش بیآمرزد

سردی سکوت پس از باران های مداوم یک چشم

برای یک عاصی

نگاه

آینه

و اداهای مثلا" دیگر تمام شد و از ما گذشت

قهر

بریدن

تمام شدن یک رویا

و هر اتفاقی که بدون تو برای من پیش بیاید

فرقی نمی کند

من فقط در حضور تو گریه میکنم

دوستت دارم

 

روی ماه خداوند را ببوس

 

 

كاغذهاي خط خطي
قلم هاي شكسته
سري پر ز شور
دلي پر ز غم
آينده اي مبهم
گذشته اي لرزان
و اكنون
دمي را بس است
لحظه اي و قطره اي
آبي و باراني
رنگي و صدايي
سخت ولي ممكن
نفس بكش و بمان
                   خدا با توست

دلم گرفت ...

نگاهم کن،
امشب توان نوشتن ندارم،

امشب قلمی برای نوشتن نیز ندارم،

گویی هیچ کسی را نیز ندارم تا به مانند

دوران کودکی ام  قلمی به من قرض بدهد

دور هستم ...

دور شده ام،

اما نمیخواهم دیگر آرزوهایم را از دور نظاره گر باشم

احساسی دارم؛

مرگ آرزوهایم را به چشم میبینم

چقدر سخت است.

 

 

آه...

چقدر دلم گرفته امشب

ای کاش دستانم توانی داشت

تا امشب در کنار بستر خوابت

کنارت بنشینم،

و به چشم های بسته ات نگاه کنم

ولی افسوس

که کارم این روزها همین است!

کنارم سایه مرگ است،

درونم حس دلتنگی،

تو چشام یه عالمه بی قراری

تو دلم عشق تو و درد این جدایی

تو دلم پر شده از بی تابی برای تو

تو دستام خشک شده گلی برای تو.....

 

------------------------------------

پ.ن :

               تو کیستی، که من اینگونه بی تابم؟

                                       شب از هجوم خیالت نمی برد خوابم

 

تکیه گاه

 

دلم تنگ است ...

دلم برای ماه تنگ است

دلم برای تو تنگ است

دلم برای دوست گرفته

برای آلودگی هایش

برای رفاقتش

میدانم هیچ نیستم

اما این را میدانم که، عاشقم

عاشق دلتنگی !

میخواهم جهان دوباره آرام بگیرد

پس موهایت را بباف!

و بگذار عطر دستانت مرا مست کند.

 

.

.

.

میدانم تیکه گاه چیست ...

معنی اش را خوب میدانم

فقط لطفی کن،

به من تکیه بده

و

خستگی هایت را برایم به هدیه بیاور.

ممنونم.

 

 

بهانه

 

روزگاری که می بینید برای ماست، از آن ماست ... و بر ماست که بر ماست.

روزگاری که می بینید، همه چیز درونش هست؛ دروغ، نامردی، دو رویی، نفرت، جدایی، ترس، نگرانی ... و در سویی دیگر مهربانی، یکرنگی، احساس، دوست داشتن، رسیدن، تولد، لذت بردن و... .

همه چیز هست و برای هر کسی و هر سرنوشتی به  نوعی تقسیم شده است.

ما آدمها نیر به مانند سرنوشتمان با هم متفاوت هستیم. شخصیتمان، غرورمان، فرهنگمان، اصل و نسبمان، دین و مذهبمان و حتی چهره ظاهری مان با هم فرق دارد.

اما اکثر ما برای زندگی فرداها، به بهانه ای احتیاج داریم. بهانه ای برای حیات، بهانه ای برای زیستن، بهانه ای برای نفس کشیدن و بهانه ای برای متفاوت بودن.

در این روزگاری که انسان از خودش هم انتظاری ندارد و به مانند برگ خشکیده درختی، به دستان باد اسیر است؛ در این روزگاری که معنای کلماتی مانند " دوست " هم بی معنا شده است؛ در روزگاری که هزاران هزار فرسنگ باید در کنار دریا راه بروی تا نرمی شن های ساحل را حس بکنی؛ در روزگاری که دیگر کسی به فکر آن چینی نازک تنهایی سهراب نیست؛ در روزگاری که نیست محال است و هست کم! ؛ ...

                                      بهانه ی فردای تو چیست؟

 

 

روشنی بخش شبهایم ... تولدت مبارک

 

تولد تو به معنای عبور از گذشته و رسیدن به اکنون است

رسیدنت را گلباران میکنم

گلبارانی از گل های بنفشه به زیر پاهایت میریزم.

برای عبور به فرداها

کنارت میمانم ...

دستانت را با تمنا میگیرم

عکست را برای فرشتگان میفرستم !

عکس تولدت را ؛

تا فرشتگان به بودنت کنار من، حسادت بکنند

آری...

فرشتگان برای زمینی شدنت اشک میریزند.

 

عاشقانه میلادت را جشن میگیرم

بی بهانه فریاد میزنم .... تمام هستی ام:

 

تولدت مبارک

  

-------------------------------

 لبخند زدی و آسمان آبی شد                 شب های قشنگ مهر مهتابی شد

    پروانه پس از تولد زیبایت                        تا آخر عمر غرق بی تابی شد

 

زندگی زیباست چون که جاریست ... آب را گل نکنید!

 

سزای کدامین گناه است، آشفتگی ... !؟

سزای کدامین خطای آدمیست ... !؟

این معنای زندگیست ...

گاهی غم، گاهی خوشی

اما بی ارزش است

معنای عشقی حقیقی این است

معنای کنار هم بودن

حتی برای لحظه ای

ماندن ...

ساختن ...                  

زندگی کردن ...

اما ویرانی در کار نیست.

 

 

زندگی جاریست

به مانند رودی پر آب

آب را گل نکنید!

بگذارید آبی زلال جاری بماند

هیچ گاه دیر نیست

چرا که زندگی و رود جاریست!

شاید کسی

 به مانند من آب را می نوشد

و

حیات عمرش با آن پا برجاست!

 

 

زميني شدنت مبارك پسر آسموني

 

باور كن

هيچ ستاره اي قبل از آسمان متولد نشده

نخ بادبادك نگاهت را پايين بياور

به من نگاه كن

من اندازه همين آسمان برهنه

دوستت دارم...

و ...

و ...

شايد كمي بيشتر از آن

به زمين بنگر

آسمان مكان فرداهاست

اكنون به زمين بنگر اي آسماني من......

 

 

 

لحظه تولد تو لحظه خاطره انگيز براي تمام ستاره هاست

 و من با تمام وجود پيغام تولد تو را به آسمان مي فرستم تا با تمام وجودم به تو بگويم :

                                           "بهترينم تولدت مبارك"

 

اولِ باران هزار و سيصد و هشتاد و تو

                      

                                          "روشنی بخش شبها"

 

به یاد تو

 

 

عکس تو همیشه اینجاست

که نده دوریت عذابم

                                        بشمرم چند تا ستاره ؟؟!!

                                         تا ببینمت توی خوابم

به انتظار بازگشتت مینشینم

 

سفر را به خاطر حس قشنگ خاطره دوست دارم.

وقتي نيستي لحظه هايم از وجود مهربان تو خاليست

شب را به خاطر تو دوست دارم كه تا تولد سپيده صبح، دلواپس نيامدنت باشم.

دوست دارم هميشه شبها تو را كم داشته باشم تا وقتي چشم بر روي هم ميگذارم

خوابت را ببينم و چشم كه باز ميكنم در صبحي دوباره تو را به نظاره بنشينم.

دوري را دوست دارم هر چند كه دلتنگ و غريب ميشوم

 اما وقتي دوباره با يك بغل مهرباني در ميگشايي و صدايم ميكني،

دلم مثل يك كهكشان وسيع ميشود.

سفر را به خاطر بازگشت تو دوست دارم

شب را به خاطر صبح با تو بودن

و دوري را به خاطر آغاز دوباره مهرباني

اينطور است كه همه چيز، حتي تلخيها هم به خاطر تو قشنگ و دوست داشتني است

 

نميدوني چقدر دلم تنگه براي ديدنت

                        براي مهربونيات نوازشات بوسيدنت 

                                                                                            "مهتاب"

برای تنها دلیل آمدنم

رفتنی باید باشد

برای بدرقه ام هیچ نمیخواهم ....

اما برگشتی دارم

و آن وقت

برای ماندنم، فقط تنها عشقم را بیاورید!

دوستش دارم ...

 

 

منتظر ...

از لب هایم خونی جاریست،

دست های خشکیده ام، باز

و چشم های خیسم، منتظر...

خودت را عاشقانه به آغوش من بسپار.

-------------------------------------------

پ.ن: گناهم چیست که عاشقانه دوستت دارم؟

 

...

تو را با تمام وجودت برای خودم میخواهم...

 

.

.

.

مرا ببخش!

 

مینویسم: دلتنگ

 

مینویسم ... با قلمی نیمه که حال دستانم را آزار میدهد

مینویسم ... با همان قلمی که دوستش دارم

 

 

 

مینویسم: دلتنگ ... !

 

برای تو مینویسم،

ای روشنی بخش شب های من

برای تو می مانم

و خواهی دید

که چگونه سایه نشین تو خواهم ماند

دیگر رویاهایم را در خواب میبینم

و بیداری برایم بی معناست

شب ها آرام شدنم را استقبال میکنی

و پریشانی ام را بدرقه

و باز رویا

رویای با تو بودن

با تو ماندن

و تو را از صمیم قلب پرستیدن،

تو را برای چشمانت خواستن،

و تو را برای همیشه خواستن،

رویایی ست شیرین ...

 

با تو خواهم ماند و در کنارت؛

 

                                    تا همیشه ی خودمان ... !

 

 

 

آری ! ... تا همیشه ی خودمان.

 

بهانه

نوشتنم بهانه ای بیش نیست،

نوشتنم نوای عاشقانه ای بیش نیست.

برای تو مینویسم ...

تا بودنم را کنار خودت از همیشه بیش تر حس کنی.

همه دلایلم را تو معنا میکنی :

                                     دلیل بودنم،

                                                 نوشتنم،

                                                         ماندنم...

                                               و دلیل سحر نشدن شب هایم

خواهم مـــــرد ...

  

                                                                                                ... بی تو !

 

سکوت ...

انگار پنجره نیمه باز به روی خیابانی شلوغ باز است

انگار که عابران زیادی از پشت پنجره عبور میکنند... هر روز و هر دقیقه

گویی من نیز از آنجا عبور کرده ام،

عطر آشنایی می آید

بویی میکشم

مست به دیوارش تکیه میدهم و مینشینم

پشت همان پنجره

عطر زیبای آشنا دیوانه وار در کنج دلم مینشیند

نمیدانم به کجا میروم

به کجا میرفتم

و حال به کجا خواهم رفت!

اما دیگر مهم نخواهد بود ... آمدنم؛ ماندنم و رفتنم.

چه طنینی دارد ...

صدای پای عابرانی که حال از کنار من عبور میکنند،

از کنار منی که به روی زمین افتاده ام،

آری، میگذرند بدون لحظه ای تردید ...

اما دیگر مهم نیست

و فقط با چشمانی بسته منتظر میمانم تا صدای پای آشنایم را بشنوم

آشنایی که دستانم را میگیرد و برای بلند شدنم تکیه گاهی میشود.

.

.

.

آری، من آن دستان گرم را لمس کردم!

 

همسفر

 

 

تاريك روشن غروب بود

از راه دور مي آمديم

مي پرسم

چقدر راه مانده تا آبادي؟

مي خندي

و مي گويي :

آبادي من تو هستي!!!!

 

بی خبر ...

مرا با تمام وجودم میخواهی

اما بی خبر

بی خبر از وجود من!

می اندیشیدم که پرنده ی خسته

در آن فرجام بی پایان

رنگ خوشبختی را نخواهد دید

اما

پرنده حالا به لانه اش رسیده است

اما او نیز بی خبر

بی خبر از اینکه تبری آن درخت را قطع خواهد کرد

و طوفانی هولناک لانه اش را با خود خواهد برد

شاید فردا ... و شاید همین حالا

گناهش چیست ؟

گناه من چیست ؟

و گناه تو ؟

 

انتظار ...

به پرنده ای کوچک مینگرم

که چگونه بالهایش را در پس لانه اش به حرکت در می آورد

چگونه برای رسیدن به لانه ای که از شاخ و برگ خشکیده ای که عابران آنها را بی صدا لگد مال میکند، تلاش میکند

آری، من نیز میخواهم روح و روانی داشته باشم به همین بزرگی و سادگی

من هیچ ندانم و ندارم

اما این را میدانم که جنس لانه ام به مانند لانه ی همان پرنده است

این را میدانم که خواهم مرد ...

چرا که من پرواز نیستم و به مانند او پرنده

اما چرا عاشق پرواز نباشم

وقتی که میدانم بدون پرواز هیچ معنایی ندارم

وقتی این را میدانم که بدون او دیگر نامم نیز پرنده نخواهد بود، چرا عاشق نباشم

احساس من همانی است که میدانم و به زبان می آورم

اما نمیخواهم قصه ام از جنس لانه ام باشد

قصه ام قهرمانی دارد ... نه برای خودش، بلکه برای من؛ نه برای دلم، بلکه برای خودم.

حال میخواهم به روی شاخه ای دیگر از جنس احساس لانه بسازم

و آنجا منتظر رسیدنت باشم ... و شاید تا آخر عمر

خودت برای آمدنت، برای خودت باش.

 

تنها فقط یک ماه در آسمان است ...

برای رسیدن به یک چیز ، هیچ چیز برای از دست دادن ندارم.

دستهایت را به من بسپار ... تا با آن گرمای دستانت کلبه ای از جنس احساسم را در گوشه ی این دلم بنا سازم.

کلبه ای برای من و تو. ساده و بی آلایش.

با مبلمانی از جنس قلبم و به نرمی و لطافت دستان تو

باغچه ای کوچک و چند قلم سبزی خوش بو

خوش بو به خوش بویی عطر تن تو

زیبا به زیبایی رخ تو

هیچ توقعی دیگر ندارم و هیچ چیز نمیخواهم

 

.

.

.

هیچ کس مرا با تو درک نکرد و هیچ کس مرا با تو شاد نکرد

هیچ کس جز تو مرا آرام نکرد ، اشک های شبانه ی مرا پاک نکرد

دل پر درد مرا هیچ کس یاد نکرد ، سینه ی سیاه مرا پاک نکرد

خستگی ام را کسی حس نکرد ، مرا در تنهایی ام یاد نکرد

تنها فقط یک ماه در آسمان است !