به عشق تو 2
این نوشته رو تقدیم میکنم به بهترین اتفاق زندگیم...
این نوشته رو تقدیم میکنم به بهترین اتفاق زندگیم...
یادش بخیر بادبادکا پرنده های بیصدا
با دست ما گم میشدن تا قله آسمونا
یادش بخیر رو نرده ها بازی نور و سایه ها
پچ پچ ما تو دل شب شعر قشنگ کوچه ها
***************************

7 سال گذشت ...
همین روزا تولد هفت سالگیه وبلاگمه !
یادش بخیر اون موقع ها چه دغدغه هایی داشتم الان چه دغدغه هایی ...
بدون شک چند سال دیگه باز میگم الان چه دغدغه هایی دارم و سال 93 چه دغدغه هایی داشتم ...
این قصه سر دراز دارد...
کلا ذات آدمیزاده هرچی داشته باشه باز بیشتر میخواد باز دنبال بیشتر از ایناست...
چقدر زود گذشت آخه ... چقدر زود ... خیلی دلم تنگه بچگی هامه خیلی روزای قشنگی بود...از الانم هم خیلی راضیم ولی صافی و پاکیه دوران کودکی یه چیز دیگست
با یه متن قشنگ این پست و جمع و جور میکنم ...
خیلی هم قشنگ :
درد ما جنگ هسته ای نیست یا کوروش که داره از یاد میره درد ما وجدانه که هر روز سرش داره به باد میره
مقصد کجاست که نمیرسیم کدوم پل شکسته چرا هیچکی راضی نیست اگه یاد بگیریم تو لحظه زندگی کنیم دیگه نیازی به این همه بازی نیست ، قیصر امین پور گفت ساحل بهونه است رفتن رسیدنه یعنی طول زندگی بی ارزشه عرضش زندگی کردنه
هدف رفتن و کامل شدنه چون هممون از اونیم اما اینکه کی و از چه راهی برسیم رو به خودمون مدیونیم
نمایشنامه رو یکی دیگه نوشته اما من وتو بازیگراشیم اگه نقشمونو درست بازی نکنیم همون بهتر که نباشیم
تقدیر رو قبول دارم نمیشه دست زد بهش اما سرنوشت رو که میشه دوباره از سرنوشت
بیایم انقدر به تمدن ۲۵۰۰ سالمون ننازیم بیایم تاریخ و فرهنگ رو از نو همین جا همین الان بسازیم
آزادی و دموکراسی آسی نیست که کسی یه دفعه واسمون رو کنه دموکراسی رو هر کسی باید اول از خونه خودش شروع کنه
کینه ها رو که دور کنیم خدا مرتب به خونه دلامون سر میزنه اگه آروم بگیریم و خوب گوش کنیم میشنویم همیشه داره در میزنه
ما همه از اون چشمه رحمتیم که همیشه اغوشش بازه چی میشه که نمیتونیم همدیگرو ببخشیم، اینه که واسم یه رازه
نماز روزه تکمیل، حج و کربلا رفته، اما چی کار کردی؟ نون به سفره ای رسوندی؟ پشت مظلومی وایسادی؟ پیاده ای رو سوار کردی؟
ایناست که راه نجاته نه پیشونیای پینه بسته هرچی دولا و راست شدی اگه دلیو شیکوندی از کیسه رفته
هیچی درست نمیشه مگه اینکه اول به خودمون برسیم بارهامونو زمین بذاریمو دستامونو به دست هم بدیم
اگه به خودمون بیایم میفهمیم که چه نیرویی تو وجودمونه نیرویی که به ما فرصت خلق و تغییر میده ما رو به خدایی میرسونه
تا درودی دیگر بدرود...
من که خیلی خوبم خیلی خوب تر از اون چیزی که بشه تصور کرد ...
خداروشکر میکنم بابت همه اتفاقای خوب و قشنگ زندگیم
این پست تقدیم به عزیزترین اتفاق زندگیه من

(اين پست رو فقط با اين آهنگي که پخش ميشه همزمان مطالعه کنيد چون من وقتي که مينوشتم همين آهنگ پخش ميشد)
بيشتر از هر موقع ديگه اي از تنهايي لذت ميبرم

گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم...
لحظه ی سال تحویل امسال میتونه واسم رویایی ترین شروع یه زندگیه دوباره باشه
امسال لحظه ی سال تحویل کنار آرامگاه کوروش کبیرم
...
از وقتی که یادم میاد تا الان همیشه چند دقیقه مونده به تحویل سال دعاهامو مرور میکردم که لحظه ی سال تحویل تو دلم بخونمشون ولی همیشه یادم میرفت ! چند دقیقه بعد که یادم میومد دیگه سال تحویل شده بود و کلی ناراحت میشدم و میگفتم یعنی یه سال دیگه باید صبر کنم...! ولی بعدش با خودم میگفتم خدا خودش میدونه تو دلم چیه پس دیگه نیازی نیست که دوباره بخونمشون...
امسال می خوام سنت شکنی کنم و همون لحظه ی سال تحویل همه ی دعاهامو بخونم
...
دوستان عزیزم سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم و امیدوارم سالی سرشار از موفقیت در انتظارتون باشه...دلتون پاک و انسانیتتون مداوم...

1.روزگارم بدون لذت بردن از زندگيم ميگذره ، نمي دونم چيکار کنم که از زندگيم تو اين روزا لذت ببرم !!؟ شايد بايد يکم به همين منوال بگذرونم که قدر روزاي خوبم رو بيشتر از پيش بدونم...
2.کمتر از يه ماه ديگه يه مسافرت در پيش دارم ، مي خوام کلي از اين موقعيت استفاده کنم و خودمو حسابي بسازم ، فکرم اين روزا بيشتر درگير مشکلات اطرافيانمه تا خودم ، بايد کمکشون کنم ...
3.چند روز پيش يه تصميمي گرفته بودم که هرچي فکر ميکردم تا همين امروز يادم نميومد !! امروز دوباره با قرار گرفتن تو همون شرايط قبلي بودم که يهو احساس کردم من اين صحنه رو قبلا تجربه کردم و تو همون لحظه بود که ياد تصميمم افتادم...ميخوام برم آسايگاه معلولين و سالمندان ، تابحال تجربه نکردم ولي فکر ميکنم موقع بيرون اومدن کلي چيز ازشون ياد گرفته باشم که از آدماي اطرافم نتونستم ياد بگيرم...
4.اين شماره 4 رو هم با يه شعر از زنده ياد حسين پناهي ادامه ميدم
مگسي را کشتم
نه به اين جرم که حيوان پليديست، بد، است
و نه چون نسبت سودش به ضرر يک به صد است
طفل معصوم به دور سر من مي چرخيد
به خيالش قندم
يا که چون اغذيه ي مشهورش، تا به آن حد، گَندَم
اي دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبي بود
من به اين جرم که از ياد تو بيرونم کرد
مگسي را کشتم
5. نوشتن بهانه ايه براي زنده موندنم...اگر روزي نتونم به هر دليلي بنويسم ، چی به سرم مياد !!!!؟ خدايا تنهام نذاريا
همين الان ياد يه شعري افتادم که 2 يا 3 سال پيش گفته بودم !!!!!!!!!
دلم خون دلم خستس خدايا
دراين بيغوله هاي غم تنها
اسير گريه و نفرين و آهم
نرو تنهام نذار ميپوسم اينجا
فقط به دليلي که الان گفتم خدايا تنهام نذاريا ياد اين شعر افتادم که مصرع آخرش تنهام نذار توش بود ... خب اينم يه توجيه ديگه !
6.يه شب سرد زمستوني که حتي شب آويز هم جرات نغمه سر دادن رو نداره من با کمال شجاعت از تو مي نويسم و ميخوام بدوني که هنوزم که هنوزه...
باز مي خوام يه جور ديگه حرفمو بزنم ...اين بار با يه ترانه که چند روز پيش نوشتمش
"بهانه ي رفتن"
پــــــر اشـک و پــــر آهـم / زده از مــردم دنــيــام
بـيــقرار مـثل همـيـشـه / توي فــکرم توي رويــام
عاشـقت بودم و هـستم / تو به هيچ کس دل نبستي
اي که واســـه خـاطـر من / دل مـردم و شـکـسـتـي
من هــنـوزم توي قـلـبم / عـشـقـتـو زنـدوني کردم
نـمي خـوام ازم برنجي / که تو رو قربـوني کـردم
-----------------
نــکن از دلـم گــلايــه / تو بـرام هــنــوز عزيــزي
بايـــد از تو مـي گذشــتـم / تا تو اشـکاتـو بريـزي
رفــتـن من يه بـهانـه ست / واسه آرامش چشمات
آرزومــــه که بگـيـرم / جاي غــم دوبـاره دسـتـات
-----------------
تـک سـتاره ي شـب من / کـاش تو عاشـقـم نبودي
تـو شـباي سرد غـربـت / کـاش که هـمـدمـم نبودي
درد دنـياست تـوي قـلـبم / نــمي خوام ايـنو بـبـيـني
واسـه تو از تو گـذشـتـم / تـا کـه اشـکامـو نـبـيـني
دارم از نـو مي نويـسم / شايـد از غربت چشمــات
توي اين غصه غريبه / دست عشق من با دستات
...

خداجون سلام
من اومدم دوباره...! همون مزاحم هميشگي که دلش از دست بنده هات ريش ريش شده ، همون که پناهي جز تو نداره ، همون که....اصلا ولش ! آخه خودت ميدوني که تو فکرم چي ميگذره پس چرا بگم ؟! !!!!

بسيار مي گذرد از زماني که به خود آماده ام ... من و خدا مدت هاست که با هم خلوت مي کنيم
امشب هم به درد هايم گوش کن اي خداي من ، مي دانم که مي شنوي پس بي معطلي شروع مي کنمشايد اين جمله از عزيزي دوست داشتني شيواتر باشد ، جمله ايي که تلخيه معنايش را تا به مغز استخوان حس کردم

چند وقتی می گذرد که در حسرت نبودت می سوزم و با خود اشعار مبهمی که معنایش جز برای خود هویدا نیست زمزمه می کنم ولی دیگر خسته شده ام از این دلواپسی هایی که امانم را بریده اند و همچون خوره به جانم افتاده اند ... دیگر می خواهم زندگی کنم و طعم با تو بودن را بچشم ولی مگر می گذارند این مزاحم ها !!!
به تو گله دارم ای خدا به تو که می دانستی حال مرا و باز تصویر زیبای او را روبروی دیده گانم به میان آوردی مگر من چه گناهی به درگاهت کرده بودم که چنین نقره داغم می کنی ! که حتی دیگر توان نوشتن را ندارم و حال که به واسطه ی چند دوست به نوشتن وادار شده ام چیزی جز غم نبودنش ندارم که بنویسم ... غم ...غم...آری غم از تو می نویسم از تو که هیچ وقت و هیچ کجا مرا تنها نمی گذاری و گاهی فکر می کنم که به عقد من درآمدی و به خیانتم مشکوک می شوم ولی شک ندارم که شک دارم به این حس که بیشتر توهمی را شبیه است پس دوان دوان سجل را جستجو می کنم و وقتی نشانی از تو را نمی یابم در دل آرامشی که هرگز نداشته ام را حس می کنم وای که این لحظه را هرگز فراموش نخواهم کرد ، راستی نگفته ای که چرا همیشه با منی !؟
چندین روزیست که کارم به ملامت خود رسیده کم مانده که سر به بیابان بگذارم و در پی رسیدنت که می دانم نرسیدن است تلف شوم ولی وقتی بیشتر تفکر می کنم به این می رسم که زندگی با یاد تو نیز شیرین است و چرا باید از خدا گله داشته باشم وقتی چون تویی را در افکار من نهانده !؟ چون تویی را که حداقلش در رویاهایم از برای منی و چه چیز از این گوارا تر که من و تو در کنار هم به آرزوهایمان برسیم...
هر چه می گذرد درد این جمله برایم بیشتر می شود ، کاش که تسکینی داشتم از برایش کاش...
.
.
رفتنت را
كه شاعرم كند
نميخواهم
از آمدنت بگو....
دلم میگیرد وقتی میبینم کودکی منتظر چراغ قرمز است تا در هیاهوی بوق و دود به من و تو بگوید آقا تو رو خدا یه دونه بخر...خانوم شما ... تو رو خدا...
دلم بیشتر می گیرد وقتی که می شنوم صدای فقر را که دارد مانند جذام به جان همسایه ام ریشه می دواند و بعد از مرگش گوسفند ها سر خواهند برید...
دلم خون می شود وقتی می توانم ولی نمی خواهم ببخشم و در خلوت افسوس این کار نکرده را خواهم خورد وای که تا چه حد از این حس بیذارم...
دلم...دلم دیگر می ایستد...
شاید انسان ها برای بی دلیلی دلیل محکمی دارند ولی مهمترین دلیلشان را بی دلیلی می دانند
آری
آری
همین است...
قلم از دست افتاد
كاغذم رنگي شد
آه...افسوس...هرگز...
نمي توانم دوباره بنويسم
در دلم مي گريم
چه كنم اي خدا ؟
و خدا فرياد زد
بنويس فرزندم
كاغذي برداشتم
سرخط با خط درشت
من دوباره مي نويسم و همين آغاز است
بچه که بودم تو دوره ی اول ابتدایی وقتی خانوم معلممون بهمون می گفت این قسمت رو به عنوان مشق شب برید خونه بنویسین و فردا بیارین من با کلی ذوق و شوق با خودم فکر می کردم آخ جون من از همه سریعتر و تمییز تر می نویسم میارمش ، شاید ۷ ساعت بعد از مدرسه به آسمون نگاه میکردم و منتظر این بودم که شب بشه و من مشق شبم رو بنویسم مادرم نمیدونست که چرا هر وقتی که معلم مشق می داد من به آسمون نگاه میکنم ، خلاصه شب می شد و من مشقم رو شروع می کردم (همیشه صدای اذان مغرب مقارب بود با شروع مشق من و این هیچ وقت از تو ذهنم بیرون نمیره) ولی بیشتر اوقات مشقم تموم نمی شد و مجبور بودم سریعتر بنویسم که کثیف می شد ، تا اینکه یک روز مادرم این مسئله رو واسم ریشه یابی کرد و توضیح داد که : عرفان ; معلم که میگه مشق شب منظورش این نیست که حتما شب مشقتون رو بنویسین اگه باور نمی کنی برو از دوستات بپرس که کی مشقاشونو مینویسن !؟
خلاصه منم رفتم و پرسیدم و این مشکلم حل شد...
اما...
اما حالا فکر میکنم که تو اون دوران چقدر به من خوش می گذشت و کیف می کردم ، تنها مشکلم این بود که مشقم رو تمیز و مرتب به معلمم نشون بدم ، شاید وقتی نوک مداد استدلر من می شکست دنیا رو سرم خراب می شد و یا وقتی که می خواستم برم بیرون آب بخورم و خانوم معلم بهم میگفت نه بشین ، بغضم می گرفت ...
چقدر دنیای ساده و صمیمی و بدون ریایی داشتیم دورانی که توام با عشق بود ، دورانی که زنگ ورزشش برامون یه دنیا خاطرست ... دنیا با هم کلاسی هایی که طرز فکرشون هم سطح هم بود و همه چیز هم رو درک می کردن ، با هم خنده و با هم گریه می کردن ، با هم روزنامه دیواری درست میکردن چقدر شیرین بود...
شما چی شما دلت تنگ نشده ... ؟! اگه شده بگو می شنوم ...
دل بستـــه به سکه های قلک بودیم
به دنبال بهانــــه های کوچک بودیم
رویــــــــای بزرگ شدن خوب نبود
ای کاش تــــــمام عمر کودک بودیم
سلام دوستان عزیزم
یه بخش جدید گذاشتم به نام همه نوع شعر که شاید یکم تنوع به وب داده باشم ، البته امیدوارم !لطفا اشعار خودتون رو با درج اسمتون تو قسمت نظرات پست کنین تا تو این بخش قرار داده بشه ، ممنونم
http://shaeraneirani.blogfa.com/page/hamenosher.aspx

حمید مصدق شاعر معاصر، در دهم بهمن ماه سال ۱۳۱۸ در شهرضا ، از شهرستانهای تابع استان اصفهان ، به دنیا آمد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در شهرضا و اصفهان به پایان رساند . او در دوران دبیرستان با منوچهر بدیعی، هوشنگ گلشیری، محمد حقوقی و بهرام صادقی هم مدرسه بود و با آنان دوستی و آشنایی داشت.
و
در سال ۱۳۳۹ به تهران آمد و در
رشتهی بازرگانی
مؤسسهی
علوم اداری و بازرگانی دانشگاه تهران مشغول به تحصیل گردید . وی پس از فارغ
التحصیل شدن در مؤسسهی تحقیقات اقتصادی این دانشگاه به امر پژوهش مشغول شد.
از سال ۱۳۴۳ در
رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران تحصیل کرد و بعد هم مدرک کارشناسی ارشد
اقتصاد گرفت.در ۱۳۴۵
برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت و در زمینه روش تحقیق به تحصیل و تحقیق
پرداخت.
او از سال ۱۳۵۱،
پس از دریافت فوق لیسانس حقوق اداری از دانشگاه ملی، به عضویت هیات علمی
دانشگاه درآمد
و در دانشکده علوم ارتباطات تهران و دانشگاه کرمان با عنوان استادیار به
تدریس
پرداخت.در كنار تدریس از
سال 1353 عضو کانون وکلای
دادگستری
تهران شد و به شغل وکالت اشتغال ورزید
. حمید مصدق، عضو هیات علمی
دانشكدهی حقوق
دانشگاه
تهران و دانشگاه علامه طباطبایی، وكیل درجه یك دادگستری عضو كانون وكلا و
سردبیر
نشریهی كانون بود. او در کنار شغل وکالت و تدریس به سرودن شعر و انتشار
مجموعه
های شعری خود اشتغال داشت .
مصدق تا سال ۱۳۵۸
بیشتر به تدریس روش تحقیق اشتغال داشت و از ۱۳۶۰
تدریس حقوق خصوصی به خصوص حقوق تعاون را پی گرفت .
حمید مصدق در 1351 ازدواج کرد و دو
فرزند به
نامهای
ترانه و غزل دارد
او، در هفتم آذرماه 1377 در اثر سكتهی قلبی در تهران درگذشت.
نخستین
اثر وی منظومهی بلند « درفش کاویانی» در سال ۱۳۴۰ منتشر
و در همان سال توقیف شد؛ چاپ دوم آن در سال ۱۳۵۷
منتشر و بعد از انقلاب نیز به دفعات تجدید چاپ شد.
دومین
کتاب شعر مصدق، منظومهی «آبی، خاکستری، سیاه» است که در سال ۱۳۴۳ منتشر شد. این منظومه
حال و هوایی لیریک و
درعین حال اجتماعی دارد و تاکنون دهها بار توسط ناشران رسمی و مخفی در
داخل و
خارج از کشور تجدید چاپ شده است.
«در رهگذار باد» سومین
منظومهی مفصل مصدق نیز نخستینبار در
سال ۱۳۴۷ به چاپ رسید و پس از آن
بارها
تجدید چاپ شد.
مصدق
بعد از انقلاب نیز به سرودن شعر ادامه داد . «از جداییها» ، «سالهای
صبوری» و
«شیر سرخ» ، از دیگر آثار شعری حمید مصدق هستند که به ترتیب در سالهای ۱۳۵۸، ۱۳۶۹ و ۱۳۷۶ منتشر شدهاند. مجموعه آثار این شاعر
معاصر
نیز در سال ۱۳۶۹ در کتابی به نام «تا
رهایی»
گردآوری شده است که این مجموعه نیز بارها تجدید چاپ شده است.
از
او همچنین علاوه بر آثار شعری، کتاب «مقدمهای بر روش تحقیق» (۱۳۵۱)،«مجموعهی رباعیات
مولوی» و «غزلیات حافظ» و چندین کتاب در زمینهی حقوق نیز به
یادگار
مانده است.
برخی
از شعرهای حمید مصدق نیز در سالهای مبارزه علیه رژیم پهلوی، توسط برخی از
دانشجویان، در قالب سرودهایی اجرا شد که نوارهای کاست آن، بهصورت مخفی و
دست به
دست، میگشت و در راهپیماییها، همخوانی میشد.
آخرین
اثر او"
از جدایی ها" (چاب نهم)ا ست كه با
مقدمه دكتر
سیمین
دانشور در سال 1377 منتشر شد.
مصدق
شاعری غیر مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صمیمی است و به ذهن و زبان
مردم نزدیك
است.
قطعه ای چند :
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این
تاریکی
من در این تیره شب جان
فرسا
زائر
ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشان تر از اندیشه ی
من
گیسوان تو شب
بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای
خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر
سر هر موج
گذر می کردم
کاش
بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می
کردم

ایرج میرزا در خانواده ای شاعر پیشه در شهر تبریز به دنیا آمد. هنگامی که به سن
نوجوانی رسید تحت تعلیم و تربیت استاد قرار گرفت تا پارسی را بیاموزد سپس به
مدرسه دارالفنون تبریز جهت یادگیری زبان فرانسه رفته و در خارج نیز در
حوزه ای که آشتیانی ها ترتیب داده بودند منطق، معانی و بیان را آموخت و در اوایل
سن 14 سالگی، برای تحصیل علم او را نزد مرحوم میرزای عارف و نزد، مسیو
لامپر فرانسوی، فرستادند. همچنین او در این سنین شعر نیکو می سرود و امیرنظام
در زمینه شعر او را بسیار ترغیب و تشویق می کرد و خط تحریر و نستعلیق را
به خوبی فرا گرفت هنگام افتتاح مدرسه مظفری در تبریز توسط امیرنظام، سمت
معاونت آنجا را بعهده گرفت و در اواخر ولیعهدی مظفرالدین شاه در معارف و
دارالفنون به سمت جانشینی منصوب شد و مظفرالدین شاه لقب امیرالشعرایی به
وی اعطا کرد . ایرج میراز خدماتی شامل تاسیس کابینه ایالتی ، اداره موزه
و ... انجام داد و یکی از مسائل مهمی که در زندگی ایرج به پیشرفت او کمک
شایانی کرد. آشنایی او با امیرنظام گروسی بود. امیرنظام مانند پدری دلسوز و
مهربان برای ایرج بود و از هیچ گونه کمک و همراهی دریغ نداشت به او
نامه های دلگرم کننده می نوشت هدایای مختلف برای او می فرستاد و از همه
مهمتر او را با فرزند خود هم درس کرد و در محافل اهل فضل و کمال او را
معرفی کرده و خلاصه تا آخر عمر یاری غمخار و رفیقی شفیق برای ایرج بود.
اشعار ایرج در ابتدا جز تعدادی قصید مدیحه ساریی نبود و خود این چنین
نمی پسندیده و اشعار خوب و کامل او در نیمه دوم عمر او سرود شده، آن موقع
که در دستگاه دولتی مشغول کار بود، بیشتر اشعار انتقادی و اجتماعی می سرود.
ایرج در سفرهایی که همراه امین الدوله به اروپا داشت و آشنایی او با زبان فرانسه
به او کمک فراوانی کرد تا وی را مردی آزاد فکر و متجدد و ترقی خواه بار آورد
، در نتیجه او در ابزار عقاید خود بسیار شجاعانه و بی باکانه سخن می گفت
اشعارش دارای روانی و سادگی خاصی بود تا همگان گفته هایش را دریابند. به
رسم و رسومات خرافی و نقص های اجتماعی. تعارفات بیهوده خرده می گرفت
و از آنها به دور بود . آموزگاری دلسوز ، توانا و اندیشمند بود نه برای پاداش
گرفتن و نه برای مقام گرفتن و ستایش شدن شعر می سرود و از طریق زحمت و
تلاش مجدانه به جایی رسیده بود. به تعلیم و تربیت کودکان بسیار اهمیت می داد و
در این حین علاقه وافری به زنده کردن ادبیان غنی فارسی داشت از جمله کارهای
او که برای کودکان و نوجوانان سروده است می توان به: شوق درس خواندن، مهر
مادر، کلاغ و روباه، پسر بی هنر و ... اشاره کرد . یکی از پسران ایرج به نام
جعفر قلی میرزا در زمان حیات پدر به دلیل نامعلومی خودکشی کرد و پدر حساس
خود را داغدار و ماتم زده ساخت . ایرج یک پسر دیگر به نام خسرو و یک دختر
دیگر به نام ربابه نیز از خود به جای گذاشت . وفات ایرج ناگهانی و بسیار تاثر
انگیز در روز دوشنبه 27 شعبان سال 1344 هجری قمری که مطابق با یکی از
آخرین روزهای ماه اسفند سال 1304 هجری شمسی بود اتفاق افتاد و علت آن
را سکته قلبی نگاشته اند .
دیوان اشعار
بر سر در کاروان سرایی
تصویر زنی به گچ کشیدند
ارباب عمایم این خبر را
از مخبر صادقی شنیدند
گفتند که واشریعتا ، خــلق
روی زن بی نقاب دیدند
آسیمه سر از درون مسجد
تا سر در آن سرا دویدند
ایمان و امان به سرعت برق
می رفت که مؤمنین رسیدند
این آب آورد ، آن یکی خاک
یک پیچه ز گل بر او بریدند
ناموس به باد رفته ای را
با یک دو سه مشت گل خریدند
چون شرع نبی از این خطر جست
رفتند و به خانه آرمیدند
غفلت شده ای بود ، خلق وحشی
چون شیر درنده می جهیدند
بی پیچه زن گشاده رو را
پاچین عفاف می دریدند
لب های قشنگ خوشگلش را
مانند نبات می مکیدند
بالجمله تمام مردم شهر
در بحر گناه می تپیدند
درهای بهشت بسته می شد
مردم همه می جهنمیدند
می گشت قیامت آشکارا
یک باره به صور می دمیدند
طیر از و کرات ووحش از جحر
انجم ز سپهر می رمیدند