خیلی وقت برات مطلب ننوشتم و عکس جدیدت نذاشتم

اومدم بگم بزرگ شدی و کلاس اسکیت و شنا میری سرت شلوغ و صبحها هم که مهد میری انگلیسی رو هم خوب داری یاد میگیری راستی همین امروز و فردا یک دخترخاله دیگه هم به جمع ما اضافه میشه

عمو جوادت هم توی شرکت داروسازی کار میکنه و عمه بهنازت هم رفته کرج و دایی اکبرت که با امیر علی حال میکنه و دایی اصغرت که کمتر یادی میکنه هم با خانمش خوب


خوب عزیزم اومدم بگم بالاخره امسال برات جشن تولد گرفتم و باباجون و ماماجونات هم بودند جای دایی هات خالی بود

اینم عکس کیکت که خودت انتخاب کردی

خوب اول سلام

عزیزم امروز ۳ ماه مونده ۴ سالت تموم بشه

امسال عید هم با هم رفتیم استانبول من و تو و بابایی

که بعدا میام خاطراتش مینویسم

خوب حالا از تو بنویسم چقدر بزرگتر و شیرینتر شدی راستی دایی اصغرت هم نامزد کرد ۱۱ خرداد ۹۱

اسم زن دایی تازه ات مرضیه است خلاصه حالا دو تا زن دایی داری قرار ۱ سال دیگه عروسی بگیرند

تو هم میگی که میخواهی عروس بیاری

امروز 3 سال و 4 ماه

امروز عزیزم ۳ سال و ۴ ماهت شده و مامان میخواهد از تو بنویسه

الان یک هفته است که مریض شدی و هنوز کامل خوب نشدی

از خصوصیاتت بگم پسرم گاهی میایی و مامان بغل میکنی و میگی من خیلی دوستت دارم و گاهی هم عصبانی میشی و میگی تو بدی و یا یک کلمه بد میگی تو بی تربیتی که الان دارم سعی میکنم از دهنت این کلمه رو بندازی

خیلی کارتون دوست داری چند تا جمله ترکی هم میگی و یکم انگلیسی بلد شدی

نقاشی هم عکس بعضی چیزها رو میکشی مثلا اون روز برای همه ما یک خونه کشیدی و خونه بابا رو بزرگ کشیدی(خونه های مربع)

از یک تا ۱۰ خوب میشمری و لی مفهوم یک و دو و سه رو میدونی از پله ها میپری و شعر هم حفظی البته شعرهای درپیتی بیشتر شعرها رو مفهومی حفظ میکنی مثلا میگی کلاغ خبر میاره و...

راستی چند روز پیش قیچی برداشتی جلوی موهات قیچی کردی و خلاصه من خیلی از دستت عصبانی بودم

هفته پیش بردار عمو شهرام شوهر عمه الناز به علت سرطان فوت شد و تو توی مراسم همش شلوغ میکردی و حوصله نداشتی که من برت داشتم بردمت بیرون

 

 

 

سفرنامه علیسان

سلام عزیزم

دوباره نزدیک تولدت شد و تولد دوستهای گلت من از اینجا به همه تیریها ،مردادی ها و شهریوریها تولدشون تبریک میگم

خوب از سفرت بگم که عکسهاش کم بود ولی بعدا میذارم

خوب عزیزم اینجا میخواهم از سفرمون به سوریه بگم اولین سفر خارج تو توی این سفر من و بابا و تو و مامان جون و عمه بودند البته شوهر عمه ات تا اورفا با ما اومد.

اول رفتیم خوی و از اونجا رفتیم مرز رازی که تازه افتتاح شده بود از ایران که 3 ساعت طول کشید بریم مخصوصا چون با ماشینمون میرفتیم باید مهر سوخت میزدیم ،خلاصه اونجا بابا به عمه گفت که بره ماشین بیاره جلو برای رانندگی عمه ات و بابات گواهینامه بین المللی گرفته بودند ولی برای پولش مامان نگرفته بود

 توی ترکیه هم چون اینترنتشون قطع بود 5 ساعت طول کشید تا بیمه ما رو بدهند بعد هم که دستی دادند و ما ساعت 9 تا 5 اونجا بودیم بالاخره از مرز گذشتیم و رفتیم ترکیه حسابی کشور تمیز و قشنگی بود و مردمش مهربون بودند از همون پلیسش که با لبخند جواب ما رو میداد ما هم که خوب ترکی بلد بودیم

ساعت 7 رسیدیم به شهر وان ساعت ترکیه 1.5 ساعت عقب تر از ساعت ما بود و به ساعت اونجا 5.5 بود رفتیم هتل پیدا کنیم همه از دم پر شده بود چون 14 و 15 خرداد بود و کلی ایرانی اونجا اومده بودند و بالاخره یک هتل که نه مسافرخونه پیدا کردیم یک شب با سه تخت برای 5 نفر 60 هزار تومن ما شد بعد رفتیم شهر گشتیم خیلی مغازه های شیکی داشت مردمش هم بیشتر با حجاب و مسلمون بودند و کسی هم به کسی کار نداشت که چطوری میگرده،تو هم که یکم راه میرفتی و میگفتی خسته ام و بابات میگفت من کمرم درد میکنه و من بیشتر بغلت میکردم از اونجا یک سیمکارت ترکیه گرفتیم و شب هم برنج و خورشت از این خورشتهای آماده خوردیم و بعد خوابیدیم بابایی پایین تخت برای خودش جا انداخت و من و تو با هم خوابیدیم

فردا صبحش که  خواستیم حرکت کنیم و بریم  ماشین روشن نشد و بعد یک ساعت یک مکانیک اومد و نگاه کرد و گفت از باتریش خلاصه یکم درست شد و ما رفتیم کنار دریاچه وان که خیلی تمیز و خوب بود  نگه داشتیم تا صبحونه بخوریم بعد صبحونه بود که دوباره ماشین روشن نشد و عمو شهرام شوهر عمه الناز رفت داخل شهر و با یک تاکسی و یک وسیله برای شارژ کردن باتری برگشت و حدود ساعت 3.5  به وقت وان(5 به ساعت ما) راه افتدیم به سمت اورفا و توی مسیر بابا با بابا جون(بابای مامانی) حرف زد که نتیجه گرفت باید باتریش عوض کنه ،رفتیم شهر بعدی که به نظرم اسمش سیلوان بود و انجا بابا باتری ماشین رو عوض کرد. بالاخره ساعت 8 شب(9.5 با ساعت ما) رسیدیم اورفا و بابایی و عمو شهرام یک هتل پیدا کردند شبی 150 هزار تومان به پول ما درست نزدیک بالغ جولی(همون جایی که آتش برای حضرت ابراهیم گلستان شد) و شب شام درست کردیم و خوردیم و صبحونه هم توی هتل خوردیم و بعد رفتیم شهر گشتیم و یکم خرید کردیم بیشتر برای بابات و عمو جوادت خرید کردیم البته یک قهوه جوش هم مامان جون گرفت. و بعد رفتیم بالغ جولی همون جایی که آتش برای حضرت ابراهیم گلستان شده بود و خیلی قشنگ بود و بعد برگشتیم و بیرون غذا خوردیم یک نوع غذای ترکی که با گوشت چرخ کرده بود و حسابی تند بود قیمتشم برای 5 نفر 23 هزار تومن به پول ما(هر tel ترکیه 750 تومن پول ما بود) و رفتیم قبر حضرت عیوب که در همون اورفا بود و پله میخورد به پایین و انجا هم زیارت کردیم و اخر سر بردیم عمو شهرام گذاشتیم ترمینال اورفا تا برگرده ایران و رفتیم

توی اورفا که حسابی توی مغازه ها میرفتی و صندلی برمیداشتی و دور مغازه میگشتی و خلاصه یکی باید هی دنبالت میومد و میگفت علیسان دست نزن و تو میگفتی درام ماشین میرونم ،توی خیابون هم از ما جلوتر میرفتی و به سختی اونهم وقتی از خیابون رد میشدی دستت میدادی به من یکبار که فکر کردیم گم شدی و خیلی ترسیدم ، اونجا دستشویی ها پولی بود و تو هم هی الکی ما رو میبردی توی دستشویی

از اورفا ساعت 8 شب به وقت ترکیه بود که حرکت کردیم به سمت قاضی انتپ ساعت 11 شب رسیدیم قاضی انتپ و از اونجا به سمت مرز رفتیم از اورفا تا مرز سوریه اوتوبان بود و تو  هم گرفتی خوابیدی ساعت 12 شب رسیدیم مرز سوریه و توی مرز یک مامور سوری که زبون ترکیه رو بلد بود گفت که تا حلب برید و بگردید و بیایید و دمشق نرید راهش خوب نیست و ماشینهای ایرانی رو اذیت میکنند ما هم حسابی ترسیدیم و کلی دو دل شدیم تصمیم گرفتیم فعلا تا حلب بریم ساعت 1.5 بود رسیدیم حلب و انجا هتل پیدا کردیم ماجرای هتل پیدا کردن ما خنده دار بود چون عربی بلد نبودیم انگلیسی هم دست و پا شکسته بود هم اونها هم خوب انگلیسی بلد نبودند بالاخره یک هتل خوب پیدا کردیم و اونجا موندیم کلا 60 دلار برای یک شبش یک اتاق سه تخته با همه امکانات شام هم از بیرون خریدیم خیلی بد مزه بود اونجا هم یک جوان ترکیه ای بود که گفت نریم دمشق و راهش خوب نیست و ما هم تصمیم گرفتیم صبح برگردیم و رفتیم خوابیدیم

صبح که از خواب بیدار شدیم و با دیدن آرامش حلب و وضع عادیش تصمیم گرفتیم به سفرمون ادامه بدیم البته قبلا هم چند نفر گفته بودند اگه صبح بردید میتونیید برید و ما هم رفتیم و دیدیم جاده هاشون شلوغ و ماشین که میره و میاد و رفتیم ولی توی راه دیدیم که یک دفعه جاده رو به صورت مارپیچی در آوردند و با سنگریزه بستند حتی اون سمت یک اتوبس اتش زده بودند و یک اوتوبوس نگه داشته بودند که دیگه قلب ما داشت از جا در میومد تا حدود یک ساعت این طور بود که از شهر حما گذشتیم وضعیت عادی شد تا دمشق جز چند تانک خبری نبود و  توی دمشق هم مردم به طرفداری از اسد عکسش برداشته بودند و توی شهر میگشتند حدود چند صد نفر میشدند

هتل ما که مال ایرانیها بود توی زینبیه بود که انصافا جای تمیز و خوبی بود و همه امکانات داشت و نزدیک حرم حضرت زینب بود ، ظهر بود که رسیدیم و ناهار هم مهمون صاحب هتل آقای جمشیدی بودیم

خوب بعد یکم استراحت رفتیم بازار اون اطراف و حرم گشتیم ،اکثر مغازه  دارها  فارسی بلد بودند و پول ایران قبول میکردند.

خلاصه اون شب یکم خرید کردیم و فردای آون روز هم بابا یک ماشین گرفت که ما رو برد و همه جاهای مهم دمشق رو نشون داد مثل قبر حضرت هابیل که خیلی دراز در حدود 3 متر بود که نشون میداد انسان اولیه قدش چقدر بلند بوده و باب الصغی محل سرهای شهدای کربلا بود که میگفتند بعدا از اینجا برده بودند ولی محل آنها و قبر حضرت سکینه و ام الکلثوم هم آنجا بود حتی قبر معاویه هم اونجا بود که به شکل یک خرابه بود تو انجا همش میپرسیدی اینجا چیه و یک چوب پیدا کرده بودی و هی این طرف و اون طرف میرفتی کلا نمیدونم چرا به چیزهای کثیف علاقه داری که هی برشون داری و بعدش ما رو برد بازار حمیدیه و مرقد حضرت رقیه که پیش هم بود اول رفتیم بازار قیمتهاش بعضی اقلام مناسب بود و لی بیشتر اقلام مثل ایران بود کارهای تزینی مثل روتختی و صنایع دستی خیلی قشنگ و قیمتش مناسب بود حتی پارچه ولی لباس اگه مال خود سوریه بود مناسب بود تو هم که مامان گفته بود اگه بریم سوریه ماشین برات میخرم از لحظه ورودت به سوریه میگفتی اینجا سوریه است؟ بریم ماشین بخریم اول رفتیم بازار و اونجا یکم ناراحتی پیش اومد که حالمون گرفت و بعد بازار مسجد اموی بود که کفشهامون در آوردیم تو هم میگفتی پای من میسوزه کفشهام بپوشم ،میخواستی  توی حیاط بزرگش هی بدویی و خلاصه چند بار فرار کردی تا من بگیرمت و بعدشم چون ما خریدهامون زیاد بود اونجا موندیم (من و تو) تا بقیه برند یکم بگردند و بابا بیاد و من برم خلاصه بابا برگشت و من و تو رفتیم زیارت و برگشتیم تا خرید کنیم رفتیم برات ماشین خریدیم و بعدش رفتیم مغازه پارچه فروشی و و قت برگشت دیدیم بابا دنبال دوربین فیلمبرداری که مال خودمون نبود میگرده بله دزدیده بودند خلاصه دوباره دپرس شدیم

و از اونجا برگشتیم هتل و یک روز هم رفتیم لبنان که خیلی قشنگ بود و ایرانیها رو دوست داشتند و از اونجا برات کفش خریدیم از نوع چینی ولی جنسش عالی بود

جمعه شب ساعت 2 هم از هتل به سمت مرز ترکیه رفتیم و ساعت 4.5 به منطقه حما رسیدیم دوباره همون صحنه ها رو دیدیم ولی به سلامت رفتیم و به مرز رسیدیم و رفتیم قاضی انتب تا بعد از ظهر هم اونجا رو گشتیم ئلی اونجا مامان خیلی اذیت کردی چون خسته شده بودی و نمیخواستی پیاده بری و هی میگفتی من بغل کن من خسته شدم(بیشتر حوصله ات سر رفته بود)  بعد اون هم مستقیم رفتیم طرف مرز ایران که ساعت حدود 5 عصر فردا رسیدیم مرز ایران و از اونجا خوی

 

عزیزم قول عکس داده بودم

این جلیقه مامان جون برات بافته

 

سلام سلام عزیز دل مامان دلم میخواهد زودتر بیام و عکس برات بذارم اما کمتر وقت میکنم خوب بگم که حسابی بزرگ شدی و حالا با لهجه شیرین حرف میزنی میگی مامان من بلد نیستم ،مامان بلد میخواهی کارهات من بکنم  حسابی عمه و مامان جون(مامان بابایی) رو میشناسی و دوستشون داری هی پشت تلفن میگی عمه کوجایی یا  هی لباسهایی که مامان جون برات بافته رو نشون میدهی و میگی ماما جون یعنی اینها رو ماما جون برام بافته به زودی عکسهاش برات میذارم

اون روز تلفن برداشتی مامان من بودش میگی این ماما جون تو یعنی این مامان تو ماما جون من نیست آخه اونها ازت دورند و تو کم می بینیشون .

دیروز عمه میگه که اگه بخواهی بری خونه ما بعدش گریه میکنی و مامانت میخواهی آخه تو کوچولویی  ،که تو برگشتی و گفتی من کوچولو نیست ،من بزرگم،گریه نه،باشه(یعنی قول میدهم)

ولی تازگی برعکس بچگیهات حرف گوش نکن شدی حسابی،البته من تقصیر بابات میدونم که یکم لوست کرده و گاهی هم بهت زور میگه.

حالا میخواهم از وضع خودمون بهت بگم قرار بود عمه مهری بره و سوئد زندگی کنند ولی فعلا تصمیمشون یکم برگشته،عمه بهنازت میخواهد بیاد و توی بیمه ایم پارسیان و توی ارومیه کار کنه و پیش ما بمونه،عمه النازت هم درسش ادامه میده و توی اتحادیه اصناف کامپیوتر عضو شده

بقیه هم به همون راه خودشون ادامه میدهند

 

 

سلام عزیز دل مامان دلم برای وبلاگت تنگ شده

خوب حالا دیگه تقریبا همه چیز میگی و مثلا دیروز قندون از دست من افتاده اومدی میگی چی شد

عمه النازت خیلی دوست داری و تازگی ها هر  وقت تلفن زنگ میزنه باید تو گوشی برداری

میخواهی جیش یا پی پی رو توی دستشویی کنی میگی مامان تو نه(یعنی تو نیا)

راستی بابات تصمیم گرفته حموم و دستشویی رو درست کنه

خوب دیگه بگم از کارات که خیلی شیرین شدی حرف زدنت گوشی بر میداری میگی الو

یا یک چیزی میبینی میگی این بردار ولی تازگی ها حرف گوش نکن شدی بهت میگم اسباب بازیهات جمع کن تا با هم بریم غذا بخوریم وامیتی و میگی نه و من نگاه میکنی تا تحدیدت میکنم اگه جمع نکنی اسباب بازیهات میبرم میدهم به یکی دیگه تو زود میری جمع میکنی

1 ماه بعد تولد

 ماه بعد از تولد

اول از تولدت بگم كه ماماني برات كيك گرفته بود و تو شمعهاش فوت كردي و عمه النازت اومده بود
كادوي تولد هم برات يك تفنگ آورده بود كه خيلي دوست داشتيش و الان هم شكستيش
بعد ديگه دوستهاي مامان هم بهت 30 تومن پول دادند و منم برات يك پيراهن سفيد و شلوار سياه براي عروسي دايت گرفتم + يك پاپيون قرمز
خوب بعد فرداش توي خوي خونه عمه مهري هم برات تولد گرفتيم كه عمه مهري هم يك دست بلوز شورت +مامان جون هم يك آدم آهني + يك دست بلوز شورت سبز برات گرفته بود
مامان جون تهراني هم بعدا 10 تومن پول به خودت دادش
خوب ديگه بگم از عروسي داييت كه خدا رو شكر به خوبي و خوشي تموم شد ولي تو حسابي مامان اذيت كردي و هي نميذاشتي نه برقصم نه از جام تكون بخورم
الان وزنت توي تهران گفتند 13 و 200 و قدت خودم گرفتم 86
عروسي دايي اكبرت درست روز عروسي ما بودش
24 شهريور
حالا از خودت بگم كه جمله هاي سه كلمه اي هم ميگي و تلفظات بهتر شده ميگي عمه انا(عمه الناز) ،دايي ، عمو جواد،ماش(ماشين) ميگي من ني ني بابا(يعني من ني ني بابا هستم،پي پي نيست(يعني پي پي نكردم) كه اين يكي حتي اگه پي پي كرده باشي ميگي نكردم
همه اعضاي بدنت ميشناسي بعد از در و ديوار خونه بالا ميري

هی می دویی میری تلفن برمیداری

 اینم عکس تو توی عروسی داییت

 

عزیزم  الان ۱۰ روز به تولدت مونده و من حدود یکماه از شیر گرفتم اشتهات بهتر شده و در ضمن حرف زدنت هم بهتر شده و جمله دو کلمه ای هم میگی مثل نخ نیس ُ بابا کو ُاینم ماماُ اینم من(این مال من این مال بابا این مال ماما)عمهُ

ازت که میپرسیم علیسان تو دختری یا پسر میگی نی نی

دیگه بگم عاشق دوچرخه ات هم هستی اون روز برده بودیم پارک حسابی باهاش چرخ زدی

راستی دندونهات که قبلا ۱۴ تا بود شده ۱۶ تا

دیگه میبوسمت