معاشرت بامردم
قال علی(ع):
خالطوا الناس مخالطة ان متّم معهابكوا عليكم وان عشتم حنّوااليكم
(نهج البلاغه،كلمات قصار)
چنان زندگي كن تو با مردمان كه شويند درمرگ تو ديدگان
اگر زنده باشي بماني عزيز بگيرند حلقه تو را در ميان!
قال علی(ع):
خالطوا الناس مخالطة ان متّم معهابكوا عليكم وان عشتم حنّوااليكم
(نهج البلاغه،كلمات قصار)
چنان زندگي كن تو با مردمان كه شويند درمرگ تو ديدگان
اگر زنده باشي بماني عزيز بگيرند حلقه تو را در ميان!
بادردورنج غربت خو گرفته بودم،که درد بی مادری داغدارم کرد.درسوگ مادر می سوختم که داغ ازدست دادن پدر برقلبم شست و حسرت دیدارش شعلۀ جانگدازی شد برزخمهای دهن بازکرده ای آوارگی ام.
خدایا خاک عالم برسرم شد همه غمها به غربت یاورم شد
به سوگ مادرم بودم سیه پوش پدرازدست دادن باورم شد!
ازکلیۀ دوستان و سروران گرامی که تشریک مساعی فرمودند با حضور گرم شان درمجلس ختم مرحوم پدرم شرکت فرموده و اظهار غم شریکی نمودند تشکر می نمایم وازخداوندبزرگ برای همگان حسن عاقبت وسلامتی مسئلت می نمایم.
سلام!آمدم، بعدازمدتی به دنیای مجازی! واین آمدنم درحالی است که دنیای واقعی، عزیزترین کسم را ازمن گرفت، کسی را که دعایش چراغ راهم بود، وبودنش آرامش روحم! آری دنیای واقعی مادرم را ازمن گرفت وحسرت دیدارش را بردلم گذاشت، برای «روزمادر» غزلی سروده بودم که برایش هدیه بفرستم، اما اجل مهلت نداد که این هدیه بدستش برسد.
روزمادر
تا چراغ راه من مادرم دعای توست
پیش روی وپشت سرسایۀ همای توست
می روم به آسمان می رسم به عرش حق
تا خدای مهربان راضی از رضای توست
پنج وعده روز وشب مثل تو زعشق حق
می کنم خدا خدا تا به من صفای توست
با اجابت دعات می شوم سوار ابر
تا به اوج آسمان فرصت ندای توست
نغمۀ به نای نی می دهم به یک نفس
تا به گوش حان من لای، لای، لای، توست
می دوم به سوی تو مثل روز کودکی
می خرم بهشت را تا که زیرپای توست
نیست هدیه دست من جز دو قطره اشک تر
عمر اگر وفا کند آنهم از برای توست!
* * *
روز روز مادر است، من پُرم زبی کسی
تکیه گاه من فقط مادرم دعای توست!
زمستان 92 - شاخص
شهادت مولي المتّقين،اميرالمؤمنين(ع) را برتمامي عدالت خواهان عالم؛
بويژه، عاشقان و پيروان واقعي آن حضرت تسليت وتعزيت عرض مي نمايم.
نگشوده راز رفتي!
صبحي كه رو به "محراب" سمت نماز رفتي
عاشق شدي به نازي سوي"نياز" رفتي
ازحسن سيرت خود دادي خبر به "قاتل"!
خود سوي مقتل خويش با "دلنواز" رفتي
شمشير "ابن ملجم" فرق سر تو بشكافت
با "فُزتُ..." لب گشودي از هوش باز رفتي
عطر "گل محمد" شد منتشر ز "زخمت"
امّا تو با خون سر بر "پيشواز" رفتي!
"زهرا" نبود بيايد خون از سرت بشويد
مولا تو هم "شبانه" از كوفه باز رفتي؟
"ايتام كوفه" آقا از تو سراغ گيرند
امّا تو اي علي جان "نگشوده راز" زفتي!
شاخص، پاييز ۹۰
این دل برای دیدن توتنگ می شود
وقتی که بامن او همه درجنگ می شود
مایل به صلح نیست که آتشفشان شده است
اینسان که زوب زآتش او سنگ می شود
تقصیر دل چه هست تو دردل نشسته ای
درعشق عقل برسر دل منگ می شود
این دل که بود همیشه به وسواس مبتلا
اکنون به یک اشاره ای تو هنگ می شود
دل بودشبیه من به غم ایل خون جگر
جانا دگر به هجر تو هم رنگ می شود
شاعر شده است تازه به خال سیاه تو
زلفت ندیده قافیه اش لنگ می شود
شاخص قم تابستان 92
باسلام ودرود وعرض تبريك سال نو خورشيدي ۱۳۹۲به پيشگاه يكايك شما خوبان كه گهگاهي
به اينجا نزول اجلال فرموده وفضاي آنرا نوراني مي فرماييد. ضمن آرزوي بهترينها براي شما يك
مثنوي (قديمي) را به مناسبت جشن نوروز۹۲تقديم مي كنم. بدان اميد كه با لباسهاي نو و نو
شدن طبيعت بتواند حال وهوا ودلهاي شما را هم نو وتازه نمايد.
بهارعمر
بهار آمدچمن شد سبز و خندان
به شاخ گل نگر بلبل غزل خوان
غزال کوهساران گاه و بیگاه
خرامان می رود سوی چراگاه
برون آشیان کبک خوش آواز
سرازنو زندگی را کرده آغاز
نسیم جان فزای زندگانی
شکفته باغ سبز و ارغوانی
درختان رخت نو دربر کشیده
به سراز برگ گل چادر کشیده
بیا ای گل دراین فصل دل انگیز
پیامی بشنو از مرغ سحرخیز
که خواند با زبان بی زبانی
سحرگاهان برای ما اذانی
الا ای گل که قدرخود بدانی
بهار عمر باشد در جوانی
اگرگل پاک باشد در جوانی
زعمرخویش برده ارمغانی
بهار عمر گل گر نازنین است
خزان او را همیشه درکمین است
به چشمت گل اگرنیکو نهاد است
همو یادآور روز معاد است!
شاخص.
كجاست سرزمين تو؟
تورهگذربه كوچه اي وبمب دركمين تو
مگرخدا خبرنداشت؟ از دل حزين تو!
تورفته اي كه آب ونان به نيمه جان بياوري
ولي به خانه منتظرنشسته مهجبين تو!
نشسته چشم اوبه درعروسكش كنار او
كي آيد ازسفرپدر؟ كجاست آن قرين تو؟
زمدرسه برادرش هنوزبرنگشته است
خبر ندارد ازدلش بهار نازنين تو!
غروب سرخ وانفجا رپشت انفجا ر آه!
به خون نوشته ام بگو كجاست سرزمين تو؟
6/12/1391 شاخص قم
بنال ایدل که ازدل دلبری رفت
فروغ ازديده از سرسروري رفت
بنال ايدل كه امّت بي پدرشد
زدنيابرترين پيغمبري رفت
***
همان پيغمبري كه مهربان بود
دلش مانند رنگ آسمان بود
شب ازمعراج چشمش روشني داشت
نگاهش گل نشاط جسم وجان بود
***
همان عاشق كه معشوقش خدابود
به دنيابود و ازدنيا جدا بود
پيام سبز «قُولُواتُفلِحُوا» را
به گوش خلق،گلبانگ صدابود
***
به دشت مكّه آمد منبري ساخت
ازآن بيدرد مردم لشكري ساخت
مناي عشق را غارحرا كرد
ازآن غارحرا صد مشعري ساخت
***
زرويش آفتاب ماخجل بود
به عشقش تازه رنگ آب وگل بود
به دورش ميثم وسلمان وبوذر
همانند علي يك پاره دل بود
***
حبيب «رحمت للعالمين» بود
دليل خلقت وقطب زمين بود
غديرخُم به حجّ آخرينش
وصيّ او «اميرالمؤمنين» بود
***
تمام غصّه اش برامّتش بود
نجات اهل ايمان مكتبش بود
سفارش كرد بردوثقل اكبر
يكي قرآن وديگرعترتش بود
***
كه قرآن است پيام جاوداني
سعادت آفرين درزندگاني
اساس قانون جامع دراسلام
بيان رمز و راز دو جهاني
***
مفسّربهرقرآن عترت اوست
چراغ روشنی ازفطرت اوست
علي با فاطمه دو سبط اكبر
همه آيينه دارعشرت اوست
***
حسن آيينه صلح وثبات است
حسينش كشتي اهل نجات است
علم بردوش مهدي تا قيامت
امام انقلاب وكائنات است
***
بنال ايدل كه ازغم دل دونيم شد
غم عالم دل مارا مقيم شد
بنال ايدل مدينه شد سيه پوش
پيمبر رفت وزهرايش يتیم شد
زمستان 90
بسم الله الرحمن الرحيم
كل يوم عاشورا وكل ارض كربلا
--------------------------
محرم است پيامش ز كربلا اين است
اگرخطر پي امحاء دين وآيين است
حسين "خون خدا" را سزاست قرباني
واين به لوحة عرش خداي آذين است
...
_______________________
ايام شهادت و سوگواري سرور وسالار
شهيدان حسين ابن علي(ع)،ياران، واصحاب
باوفايش را به پيشگاه فرزند برومندش يگانه
منجي عالم بشريت بقيه الله الاعظم روحي له
الفدا وارواح العالمين (عج)، مراجع عظام تقليد
وتمامي عاشقان وشيفتگان اهلبيت عصمت و
طهارت تسليت وتعزيت ميگويم.
بنام خداوند زیبا کلام که زیبا فرستاده برما پیام
محمد رسولم ولیم علی همین است درمتن نامه تمام
قبل ازهمه، ازتمام دوستان وآشنايان نازنين ام كه دراين مدّت سه ماه واندي كه بنده دردنياي واقعي
گرفتارآزمون ارشد و بند وبيل آن بودم، گهگاهي ازسر بيكاري و ارضايي حسّ كنجكاوي شان در دنيايي
مجازي به كلبه حقير،فقير،سراپا تقصير! آمده اندوبدون هيج پذيرايي ودستاوردي نا راحت ونا سزاگويان
برگشته اند، صميمانه پوزش وبخشش مي خواهم!
وبعدمعروض ميدارم كه هرچند با قبول شدن در ارشد وگذر ازهفت خوان آن گمانه زني هاي دوستان
اين است كه ازاين به بعد هفته، به هفته، ويا ماه، به ماه، پذيراي آنان باشم! كه انصاف هم همين
رامي طلبد، اما چه ميتوان كرد بامشكلات وگرفتاريهاي اين روزگار درعالم غربت و آوارگي! آنهم براي
بنده وامثال بنده كه با حقوق چهارصدواندي تومان بايستي خانه براي هفت هشت سر عائله رهن
واجاره، خرج تحصيل چهارپنج دانشجو ودانش آموزرا تهيه،قبوض بلند بالاي آب وبرق وگازرا داده، و
اقساط ماهيانه اي وام هايي المصطفي را برج به برج ارائه نمايد.
باوجود اين،قبل ازبرگزاري ارشدبايديك ترم(چهارماه) زبان عربي را پاس،تحقيق پاياني كارشناسي
را با نواقص و...يكجاتمام نماييم؛ وگرنه حساب ما با كرام الكاتبين است!
به هرحال اين وضع دنياي واقعي من است كه بايد با آن كناربيايم؛ وازدنيايي مجازي هم نمي شود
بكلي دل كند! هرچندعرفا توصيه فرموده اند: دلا تاكي دراين دار مجازي ـــ كني مانند طفلان خاك بازي!
براين اساس قول نمي دهم اما سعي مي كنم كه ماه به ماه از كلبه ام غبار روبي و دوستان را درآن
بدون پذيرايي نگذارم، زيرا امروزه دنياي واقعي ودنياي محازي تقريبا شبيه دنيا و آخرت شده اند! شما
ميدانيد دنيا و آخرت باهم اند، و دركنارهم مطلوب ومقصود است قرآن كريم: "ربّنا آتنا في الدنيا حسنه
وفي الاخره حسنه وقنا عذاب النار" خدايا به ما دنيا وآخرت خوب بده وما را ازعذاب آتش(دنيا وآخرت)
حفظ نما. امام رضا (ع): "اعمل لدنياك كا نّك تعيش ابدا واعمل لاخرتك كانّك تموت غدا" براي دنيا ي
خود آنقدر كار كن كه هميشه زنده اي! وبراي آخرت خود آنقدر كه فردا ميخواهي بميري! . شاخص .
الاشیعه محرّم برتودین است
عزای آل پیغمبر حسین است
مبرازیاد هرگزکربلا را
که اینک «سامرا» درشوروشین است
***
اگردرکربلا زینب نمی بود
وزین العابدین درتب نمی بود
کنون ازشیعه واسلام وقرآن
خبر ازمذهب ومکتب نمی بود
***
اگردرکربلا سقّا نمی بود
به لبها تشنگی پیدا نمی بود
برادر را دیگر معنای روشن
برای شیعیان هرجا نمی بود
***
اگردرکربلا اکبرنمی بود
جوانی ارزش برترنمی بود
دراین مکتب دگربهرجوانان
خبرازخوی پیغمبر نمی بود
***
اگردرکربلا قاسم نمی بود
به رازمرگ خود عالم نمی بود
دگر درشعر ناب نوجوانان
شهادت مطلع دایم نمی بود
***
اگردرکربلا اصغرنمی بود
گلوی مثل گل پرپرنمی بود
دگربرکودکان شیرخواره
به پستان شیرگرم وترنمی بود
***
اگردرکربلا حُر جان نمیداد
زکارخود به جان تاوان نمیداد
دگرحجّاج بیت الله اعظم
به صحرای منا قربان نمیداد
***
اگردرکربلا ابن مظاهر
به قربانگاه نمی گردید حاضر
دگردرقاموس شیعه نمی بود
جهاد ازمثل او یک کارفاخر
***
اگر درکربلا آتش نمی بود
درون خیمه ها سرکش نمی بود
دگراحساس ازما رخت می بست
کسی درغصّۀ کس غش نمی بود
***
اگردرکربلا طوفان نمی شد
سربی تن به «نی» قرآن نمی شد
دگر ازبام هرمسجدومنبر
أذان ازبهرما اعلان نمی شد
***
اگردرکربلا محمل نمی بود
به سوی شام غم منزل نمی بود
اسارت معنی بی واژه میگشت
دگرکاخ ستم درگِل نمی بود
***
اگر درکربلا صحرا نمی بود
به دنیا روزعاشورا نمی بود
کنون ازهرکجا دست حمایت
به یاری «سامرا» پیدا نمی بود
شاخص پاییز86روزگارظلمانی
روزگارم سِیه وطوفانی است
زادگاهم به چنگ ویرانی است
غزنه،آن سرزمین دانایی
چهره اش درهَم ازپریشانی است
مردمش چون شقایق کوهی
داغداروهمیشه بارانی است
چشم ورنگ و نژاد وقومیت
همه منفور نام «افغانی» است
کشورم قلب آسیا امّا
پاره، پاره، زتیغ هرجانی است
پایگاه وهابیت گشته
بردم تیغ جهل قربانی است
این سِیه بخت، مردم جاهل
جان نثارِگروه حقّانی است
قتل وغارت وبیسوادی را
داده رونق که این مسلمانی است
انتحاری، به قول مفتی شان
بیگمان در بهشت یزدانی است
باسپاه جهنگوی هرروز
می کُشد شیعه راکه طغیانی است
سرببرّد «هزاره» را هرجا
زانکه اومُسلم خُراسانی است
بشکند پیکر «بودا» را نیز
چون که آثاردستِ انسانی است
خنجرازپشت میزند ما را
ادّعا میکند که ایمانی است
لکّۀ ننگِ دامن اسلام
درتحجّرنماد سُفیانی است
چون خوارج گرفته ازاسلام
پست آنرا که این نگهبانی است
ریش ودستاروجامۀ چرکین
مذهب شان وفرض قرآنی است
بهرۀ شان زعلم ودین امروز
خواندن «الفیه» و «روخوانی» است
ازمشاغل وتکنیک وصنعت
عاشق اشتربیابانی است
زن جماعت به فکرشان منفور
زین سبب درحصاروزندانی است
حق تحصیل ورأی ندارد آن
چون فقط کشتزارشهوانی است
یارب این قوم را هدایت کن
توبدانی اگرکه سلمانی است
یا اگرقابل هدایت نیست
محوکن ازوطن که آن جانی است
درزمین است خلیفه ات انسان
آنکه درفکروکار ربّانی است
ماند ازما هرآنچه نیکوهست
چون توباقی،ومابقی، فانی است
شاعر ازرنج ودرد خود گفتا :
روزگارم چه «روزگارظلمانی» است
شاخص 25/8/90
قال علي بن موسي الرضا(ع):
« فصل الربيع روح الازمان » [بحار،ج،55،ص،312 ]
فصلها هرچند باشند اززمان ليك فصلي درتن شان روح وجان
دركلام پيشواي ما رضا(ع) آمده اين معنِي براهل ولاء
ازگذشت روزها غافل مشو لابلاي اين فصول باطل مشو
ازميان فصلها فصل بهار روح باشد ما بقي تن زان چهار
تن مهّيا ازبراي روح شد ناخداي اين سفينه نوح شد
گر به گردش مي روي فصل بهار مي شوي با نوح دركشتي سوار
گر بگيري ازبهار لاله خيز يك دليلي بر وجود رستخيز
اين زمان روحت بهاري مي شود درّ معني درتو جاري مي شود
حال اگرگشتي به معنا نوبهار اين بدان ازلطف دو و هشت و چار
شاخص1/۱/۹۱
سلام دوستان!،پيشاپيش سال جديد ۹۱ خورشيدي را تبريك ميگويم
وبراي تان بهترين ها راآرزوميكنم.
درقنوت سبزقلبم يادتوست
پيش چشمم قامت شمشادتوست
گرمنم يك عمرخاطرخواه تو
اين دل دلگشته ام صيّاد توست
چون توشيريني كه ليلا گشته اي
ورنه اين ديوانه كي فرهاد توست
گم شدن درپلك گندم زار تو
بهرمن گلگشت ركن آباد توست
باورت گرنيست مي گويم عزيز :
تا قيامت عاشقي دلشاد توست
همسفر؛ اين (اسّ، مسّ، آخري)
يك غزل ازچشم عشق آباد توست
شاخص 22/12/90
جاده راه پرپيج وخمي است بسوي زندگي!
عصري كه ا توبوس درآن مي ايستد!
ودومسافرغريبه دلهاي عاشق را مي سرايند!
شب چه زود به صبح مي رسد!
وغزلها كه ناگفته به پايان!
ايستگاه يك به آخراست!
اتوبوس مي ايستد ، يكي پياده مي شود
وديگري دلش را به اومي سپارد!
آي همسفر: سفرچقدركوتاه وآشنايي چقدرطولاني است!
بيچاره چشمهاي ما!
كه تازه عادت كرده بودند به گلهاي شب بو!
سفرت بي خطر!
يادم ميماندآن لحظه هاي آشنايي كه ديگر
هرگزتكرارنخواهد شد درايستگاه زندگي!
غمگين نباش ، نا اميد نيستم!
مقصد ما يكي است!
شايد اين شعرآخرم باشد امّا حرف آخرم نيست!
همديگر را خواهيم د يد همسفر محبوبم!
سفرت بي خطر!
يادت بماند خاطره اي يك عصرآفتابي!
كه با اتوبوس جاده اي طولاني شب را به
صبح رسانيديم!
شاه ولي صالحي. زمستان۱۳۹۰
كربلا به هرسامان،محشری دگرسان است
عشق،خود یکی امّا جلوه اش هزاران است
عشق،ازازل جاري بربسيط توحيد است
ورنه عقل ما لرزان بين کفر و ایمان است
كربلا به هرسالي، رنگ تازه مي گيرد
رنگ كربلا امسال رنگ كابلستان است
نينواي كابل، را هركه، آفريد از كين
مسلمش نبايدخوانداين نداي وجدان است
قاتل،زن و بچّه؛درتمام ملّتها
باشداز،يزيديها،اين پيام اديان است
بدتراز،يزيديها،بدترازهمه،انعام (*)
"بل اضل"به وحي حق در زبان قرآن است
احترام هرمذهب راهکارهمزیستی است
حفظ اصل دين امّا كار هر مسلمان است
جنگوي وحقّاني،شاخه هاي و هّابي است
دشمن همه آري، نوكران شيطان است
بمب دست، مستكبر،سامري شده، آخر
رودمصر راديده،بازفكرطغيان است
گفته ام به نیکی من این سخن، به همسایه
گربدي كني باما، اين، نه از تو احسان است!
90/10/3 شاخص.
____________________________
(*)سوره اعراف آیه ۱۷۹:"انعام"به حيوانات وچهارپايان گفته شده است.بعضی
از انسانها درقرآن گمراه ترازحیوانات وچهارپایان معرفی شده است"بل هم اضل"
چرا؟ زيرا حيوانات،تمام امكانات هدايت را ندارند،تنها ازهدایت تکوینی برخوردارند.
درحالیکه انسان باداشتن همه امكانات هدايت؛ هدايت تكويني و تشريعي،
اختيار، و آزادي عمل، اگر دست به چنين عمل غير انساني ميزندبه يقين از
حيوانات وچهارپايان گمراه تر مي باشد.
به همين مناسبت دورباعي تقديم ميكنم.
آنروز كه خورشيد به صحرا آمد
ازگرد جهان آب به دريا آمد
دريا به غدير آمد وبر شد خورشيد
تا تاج ولا بر سر مولا آمد
* * *
ما حمد خدايي ازلي مي گوييم
با قلب وزبان ذكر جلي مي گوييم
تا هست علي (ع) وصف عليّ اعلي
پيوسته همه ، علي ، علي ، مي گوييم
شاخص۱۳۹۰
به خاطر گرفتاری ومشغولیت درسی و...نتوانستم مطلبی درخورو...بیافرینم! باتوجه به محتوای
سفرنامه "قندهار" قسمت پنجم،"امنیت" دوست دانشورم محمدآصف جوادی مثنوی "کبک پامیر"راکه
براي برگزاری اولين لوی جرگه (زير خيمه) پس ازاجلاس بن، که امید می رفت صلح وامنیت را به كشور
بازگرداند(که متاسفانه چنین نشد) سروده بودم، تقديم مينمايم.
بشنو اينك پدرندايم را
زيرشلّاق غم صدايم را
زادهْ دود و آتش جنگم
كبكم وبي بهار دلتنگم
سايهْ لطفت ازسرم رفته است
ازپي ات هم برادرم رفته است
برسرم سقف خانه سنگين است
مادرم خسته است و غمگين است
سوخته، سرزمين من جنگ است
اين قفس ازبراي من تنگ است!
زندگي جنگ و جنگ و يراني است
سرنوشتم مگرپريشاني است؟
بشنو اينك پدر ندايم را
زيرشلاق غم صدايم را
كوهزادم به كوه وصحرايم
صبح مادراميد فردايم!
بعدتومادرم مرا يار است
اوپرستار اين شب تار است
دردلم مهر او چو همواره است
هجرت اينك مرا ره چاره است
مي روم من به خاك همكيشان
مي دهم من به زندگي سامان
دانهْ دام و دانشم آنجاست
داغ سوزش و سازشم آنجاست
خانه ازخشت و خشت مي سازم
لانهْ چون بهشت مي سازم
مهرمادر به جان ودل دارم
بال رفتن زآب و گل دارم
گفته بودي كه هجرت آسان است
پشت جنگل دو شهر ايمان است
پشت جنگل دو رود پرآب است
رونق خاك و گندم ناب است
پشت جنگل دو صبح آدينه است
رونق مهر و ماه و آيينه است
پشت جنگل دو باغ دانش هست
رونق علم و فصل زايش هست
بشنو اينك پدر ندايم را
زيرشلاق غم صدايم را
كبك پاميرم و قفس بازم
بال دربال شاهين و بازم
مي روم سوي جنگل ازخانه
باغ درباغ مثل پروانه
گاه باگل و گاه با صد خار
همنشينم دراين سفر ناچار
رفته،رفته زخانه دل كندم
دل دوباره زآب وگل كندم
تا رسيدم به جنگل لاغر
قصّه ها شد مرا دگر باور
قصّهْ آهوان رم كرده
قصّهْ ماهتاب دم كرده
فصّهْ زخم كفتر چاهي
قصّهْ رود وپرپر ماهي
قصّهْ لاله هاي پژمرده
قصّهْ باغهاي دلمرده
قصّهْ ماه و بستر نمناك
قصّهْ چاه و يو سف غمناك
قصّه ناگفته، راه پيمودم
باز ازدست غم نياسودم
راه جنگل زخانه شد مسدود
پرزدم پشت جنگل مقصود
بشنو اينك پدر ندايم را
زيرشلاق غم صدايم را
كبك پاميرم و جهاندارم
پشت جنگل به شهر و بازارم
پشت جنگل نچيده را چيدم
آنچه ناديدني است را ديدم
پشت جنگل دو شهر ايمان بود
شهر بازي و شهر زندان بود
پشت جنگل دو شهر گندم بود
شهر ماهي و شهر گژدم بود
پشت جنگل دو شهر باران بود
شهر آواز و شهر افغان بود
پشت جنگل دو شهر مقصد بود
شهر تابوت و شهر معبد بود
پشت جنگل نماندم و رفتم
مانده بودم كه من جه سرسختم
مادرم پيش جنگل تاريك
مانده بود مثل ماه نو باريك
مانده بود خسته آسمان باريد
لاله ها را به دامنش كاريد
مادرم با بهار خندان شد
آفتابش دوباره تابان شد
پر زدم سوي مادرم مسرور
تا شوم من به دار او منصور
بشنو اينك پدر تو آوازم
كبك پاميرم و قفس بازم
ديده بكشا ببين تو پروازم
آشيان را دوباره ميسازم
ديده بكشا ببين تو بر چادر
خواندنم گل نموده با مادر
بشنو اينك پدر تو آوازم
زيرچادر چه نغمه پردازم
شاخص
دل ديوانه ام ديوانه ترشد
كه ازداغ دل مجنون خبر شد
دل مجنون پريشان بهر ليلي
دل من خون زيار درسفر شد
رهايي
غروب ساحل و شعر وترانه
دل شاعرچه مي خواهد بهانه
شنا برقلّه اي امواج دريا
رهايي ازغم ورنج زمانه
تيرعشق
به چشم شوخ توسرمه قشنگ است
نگاهت با نگاه من به جنگ است
بنالم از تو يا از سرنوشتم
كه تير عشق من دايم به سنگ است
اسير
به بادام دوچشمت باد سوگند
بخارا گل كني ياكه سمرقند
انار قندهارت اي گل اندام
اسيرم كرده با انجير هلمند
عاشقي
به محراب دلم يك شاخه نوري
سرسجادّه اي عشقم زبوري
شب قدر مرا ماه تمامي
توكي ازعاشقي يك لحظه دوري؟!
بيداري
بتاب اي صبح مشتاق حضوريم
زگرماي تو مدّتهاست دوريم
شب يلداي ما هرچند برفي است
به بيداري مهيّا ي ظهوريم
شاخص تابستان ۹۰
هرصبح ناشتا كه غزل مي شوي مرا
يك سفره پر زشير وعسل مي شوي مرا
من تازه می شوم كه دهم جان براي تو
تو مشتري نگشته ، زحل ميشوي مرا
در تارو پود خستهْ من بافت ميخوري
نقشی ز فقر و جنگ و جدل مي شوي مرا
با اين همه؛ تويي كه مرا جار مي زني
هر آن که نیشكر شده حل مي شوي مرا
دنيا بدون تو نشود خانه ای دلم
تو خانه ای تمام ملل مي شوي مرا
* * *
هرشب منم و عالم روياي كابلت !
دار الامان قصر اجل، مي شوي مرا ؟!
تابستان 90 شاخص
باسلام و پوزش ازكليهْ دوستان بهتر ازگلم كه درموردغزل عاشقانهْ ( آوازعشق)
نظر لطف شان را داده بودند. بنا به درخواست دوستان و تمركز جدّي روي آن
آنرا بانام (عاشق ديوانه) ودر دوازده بيت بازآفريني نمودم .
اميد كه دوستان وخوبان باديد عاشقانهْ شان به آن نگاه كرده ونقد ونظر
اصلاحي شان را عنايت بفرمايند.
كاش همگام غزل با لحظه هایت می شدم
تکیه گاه بی کسیی شانه هايت ميشدم
یک شب از پلک خیال خاطرات خوب خود
قندهار پر انار گونه هایت می شدم
ازمی انگور هلمندت لبم جان میگرفت
رنگ نارنج حنای دست و پا یت می شدم
با بهار گرم آغوشت به چشم بامیان
اصلهْ بادام شيريني بودايت ميشدم
ياكه با بال فرشته تابه بلخ مولوي
اوج معناي بلند شعرهايت مي شدم
باتو مي ديدم زلال چشمسار قريه را
كوزهْ آبي به ايوان سرايت ميشدم
تاب مي دادم خودم را باطناب گيسويت
بي خيال گریه ها و خنده هايت ميشدم
بند بند، بند؛ دل را باكمان ابرويت
مي گسستم يك به يك بند وفايت مي شدم
برلب درياي عشقت مثل موج بيقرار
لحظه ، لحظه؛ آشنا باردّ پايت مي شدم
درطنين بي صداي ساحل چشمان تو
عاشق ديوانهْ حال و هوايت ميشدم
برسر راهت به شكل لالهْ زرد مزار
مي نشستم تا گل اشك لقايت ميشدم
٪ ٪ ٪
كاش با شمشير صلحت ميگرفتي جان من
تاكه با صدجان دیگر من فدايت ميشدم
شاخص تابستان 90
دین آیینه
عيد مبعث؛برگزيده شدن پيامبراعظم حضرت محمد(ص)
به رسالت پيامبري و آمدن دين اسلام (دين آگاهي ودانش،
دين صلح وآرامشِ، و دين رأفت ومحبّت) برتمامي پيروان راستين
و امّت اسلام مباركباد.
بيا بامن بخوان يك آيه ازآيين آيينه
كه فردا رنگ فروردين بگيرددين آيينه
جهان پرگردد ازگل درهواي صبح باراني
ببندد شرق وغرب ازچشم تو آذين آيينه
توچون خورشيددر حسّ اقاقي ازفرازكوه
بتابي گرم برانبوه شب آجين آيينه
هرس گرددبه دستت تاك انگوری كه آدم كِشت
بهشت آيد كه ازشوقت شود پرچين آيينه
توبا تأ ويل" اقرء " حامل اسرار يك خطّي
كه هرخطّ دگر دارد به سرتمكين آيينه
خدا راكهكشان در دامنت پروردهْ آري
كه او با راه شيري مي كند تبيين آيينه
مرا تا نقطهْ آخر ببر در راه خود اي خوب
كه " لولاك" ات براندازد غم ديرين آييينه
شاخص تابستان۹۰
رحلت امام خمینی (ره)
بنام خداوند بخشنده مهربان ، دوستان عزيزو همراه، سلام گرم وصميمانه مرا پذيرا باشيد. ببخشيد كه به خاطر امتحانات پايان ترم دير به دير خدمت ميرسم! درآستانه سالگردارتحا ل ملكوتي بنيانگذار جمهوري اسلامي ، رهبر و مرجع تقليد مسلمانان و شيعيان جهان حضرت امام خميني (ره) قرارداريم. رهبري كه با هدايات،روشنگريها و رهنمودهاي شان جهان اسلام را ازخواب غفلت بيدار و ارزشهايي فراموش شده اسلام را سر ازنو زنده كرد. رهبري كه امروزه محبت ورافت او درعمق قلوب مسلمانان درجاي جاي جهان جاي گرفته است. درغم فراق و رحلت آن فقيد سعيد دلنوشته اي درقالب چند دوبيتي گفته ام كه تقديم به همه رهروان آن عزيز سفركرده و شما خوبان و دوستان عزیز مي نمایم...
حضورمرگ
دلم پزمرده وغم دارد امشب
برا ي اشك ماتم دارد امشب
خداداندكه درسو گت اماما
حضورمرگ خود كم دارد امشب
صوت قرآن
برايت باغ وباران گريه مي كرد
تمام چشمساران گريه ميكرد
خودم ديدم درآن دشت گل سرخ
صداي صوت قرآن گريه ميكرد
تاب وتوان
غمت پزمرد رنگ آسمان را
به يغما برد قلب كهكشان را
خدا داندکه نزديك است ازما
بگيرد قدرت تاب وتوا ن را
فصل كوچ
نماز آخرينت باز خواندي
برايم يك قنوت آواز خواندي
شدم درپيله تا پروانه گردم
تو فصل كوچ را پرواز خواندي
عروج روح
نوای سوزو سازت دیدنی بود
اشارات نمازت ديدني بود
ميان محفل پروانه هايت
عروج روح نازت ديدني بود
كوه غم
تورفتي داغ بردلها نهادي
قدم برگلشن گلها نهادي
سفركردي سبكبال ازبرما
مرا باكوه غم تنها نهادي
شاخص پاییز۸۳
ناخود آگاه شعر ميگويم! آسمان را به ريسمان...وگاه سر به بيابان ميگذارم! به قول
"سهراب"روزگارم بدنيست!... دخترانم سوگلي اند! با يك تكّه چوب و نخ وپارچه "سارا
ودارا" مي سازند! با او زندگي مي كنند! برايش شير مي آورند! ، نان ميخرند! وبا
او به مدرسه ای "خود گردان" ميروند! او را باخود ميگردانند وميگردند! بي خبر ازروزگار
من! بر"وايت برد"ذهنشان بابا آب داد مشق ميكنند! تنها پسرم متولد"پاكدشت"
است! دردوره ای ابتدايي نرفتن به "دانشگاه" را امضاءكرده است! اكنون كه فيلش ياد
اروپا كرده است! هيجكس حتّي مادرش حريفش نمي شود! وامّا من؛ بي خبر از
روزگار! سي ساله مهاجرم! اقامتم غير قانوني است! كارگر ساده اداره ای آب و فاضلابم!
پيشه ام حفّاري است! اوقات فراغتم "عملگي"! وقتي دلتنگ "مشهد الرضا" (ع) مي شويم!
قلّكهاي دخترانم به حساب سيبا وعوارض شهرداري واريز ميشود! تا برگه ای تردّدم سه
ماه،به سه ماه؛ تمديد گردد! نا خودآگاه شعر ميگويم! و نا خودآگاه فكر ميكنم تو حق
داري كه بگويي : شاعرجماعت بي خيالند! وازسر بي دردي دستمال به سر مي
بندند! تامبادا درجهان شعورحراج گردد! و طالبان به فكر آبادي وآبادانی بیافتند!
شاه ولی صالحی بهار ۹۰
معمایی
كتاب زندگي هامان ، چنان امروزه پرفصل است
كه درسرفصل،هرفصلش به هرفصلي دوسه فصل است
نمي خواندكسي اينك برامان " ليلي ومجنون "
كه ديگر روزگار عاشقي راقحطي وصل است
همه سر درگريبان غم نان شب و روز اند !
كه غمهاي دگر يكسر برون از حيطهْ عقل است
خمار آلود طعم ، دود و دم گرديده گلهامان !
به چشم كس نمي آيد كه اين خود، مرگ يك نسل است
رهايي ازچنين و ضعي معمَا ي است پيچيده !
كه حلَش برهمه مشكل ومطرح كردنش سهل است
غزل هايي معمُايي ندارد آب و نان شاعر !
كه قرن بيست و يك را مردم اهل دانش وفضل است
+ + +
بيا بيرون ازاين موضوع ومدح دولتييان گو ي !
كه مدح دولتييان ، درمذاق اين زمان اصل است
ااا اااااااااا آفتاب
گاهی برای دیدنت یک عمر شایق می شوم
چون غنچه برگلبرگ خود درپرده عاشق می شوم
گرچه نیم من عاشق دلباخته ات ای نازنین
با گوشهْ چشمت ولی دانم که لایق می شوم
تابی اگربرخانه ام ای آفتاب مغربی
من ازشعاع روی تو شمع شقایق می شوم
برقلب بیمارم اگر دستی کشی ازعاشقی
من درحضورت عاشق جمله خلایق می شوم
بی تو همه آیینه ها شرمندهْ آیینگی است
آیینه گردان گر شوی یار موافق می شوم
× × ×
گفته است آیی با نسیم صبح یک آدینه ای
من منتظرمثل سحر تا آن دقایق می شوم
سیزده بدرمن
بنام خالق بهار وگل وپروانه! دوستان وخوبان سلام! درسیزده بدر ۹۰ به خاطر سرما خوردگی (زکام) شدید نتوانستم با بچه ها بروم دامن طبیعت ! تنها ماندم درخانه! دلم هوای وطن کرد ومرا چند لحضه درزادگاهم برد! و چند دوبیتی ازاین سیر و سیاحت کوتاه ، برای شما به یادگار گذاشت! که بی معطلی تقدیم تان میکنم. بااین توضیح که واژگان کلیدی این دوبیتی ها اسامی منطقه، (لومان) ،کوه ها (سیاه ریگ) و (کوک کوه) و زادگاهم (شاخوجه) هستند که از بالا به پایین به ترتیب داخل " ... " قرارگرفته اند!
غم "لومان" مرامهجور کرده
زجمع آشنایان دورکرده
نشسته بردلم چون زخم ناسور
به غربت بیکس ورنجورکرده
دوچشمم مثل باران "سیه ریگ"
همی بارد به دآمان سیه ریگ
نمی شویدغبار ازگونه هایم
که می شوید سروجان سیه ریگ
نمی آیدبه گوش آوای "کوکوه"
که بردارد زدل غمهای کوکوه
خداوندا مراکبکی بگردان
که خوانم روزوشب بالای کوکوه
ببینم تا بهارقریه ام را
بهارخنده هاوگریه ام را
به"شاخوجه"کنارچشمهُ آن
بیایم بازآب و دانه ام را
بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسپپپسم الله الرحمن الرسال نو ودوبیتی های نو
باسلام دوباره! ، وعرض تبریک سال نو ۱۳۹۰ خورشیدی؛
و آرزوي موفقيت و بهترينها براي تمامي دوستان وعزيزانم که
همه شان را به اندازه یک دنیا وما فیها دوست دارم!.
دراين پست چند تا دوبيتي تقديم ميكنم اميد كه دوستان مهربان
با مهرباني هاي شان كوچك نوازي نموده راهنمايم باشند.
دلت فرسوده زخم است کابل
به رويت آسمان اخم است كابل
برويد گل به تهران ودوشنبه!
گلستان تو بی سهم است كابل
بهارا زخم كابل را دو ا كن
به باراني اجابت اين دعا كن
خدايا كابلستان عشق مارا
زچنگ باد پاييزي رها كن
نميدانم خزانم يا بهارم؟
گل سرخم ويا زرد ، از مزارم
جدا افتاده ام ازشاخهْ رُز
كه بوده مذهب ايل وتبارم
بهار آمد دلم ميل چمن كرد
دلم ميل روي سرو وسمن كرد
اگر دارم به غربت ميل گلگشت
پدر مادر مرا ياد از وطن كرد
برای دیدن رویت، دلم بهانه گرفت
زمن به تنگ غروب اشک دانه، دانه، گرفت
میان کوچۀ غربت قدم، قدم، زپی ام!
هزار مرتبه ازمن، نشان خانه گرفت
مرا گرفت به پرسش، که من کی ام ؟ چه کسم؟
که ابر، سایه کنان، از سرم سرانه گرفت
نه جای ماندنم اینجا، نه درکرانۀ تن!
که تن به هردوکرانه، شب آشیانه گرفت
نفس، نفس، زده ، گفتم برای پاسخ او
که آفتاب من ازدست این، زمانه گرفت
کجاست زخم دلم را، به مرهمی، رمقی؟
که باز، تیر تحجّر، تنم نشانه گرفت!
بهار روستای من
بهار روستای من چو جانم دربدن ماند!
به پای بلبل و گل آرمیدن درچمن ماند!
تنور و بوی نان گرم و عطر سنجد وجنگل
کنار جوی آب قریه چون" حبّ الوطن "ماند!
به شاخوجه (۱) که نقّاشی به چشم ناوه(۲)میماند
به روی تپّه اش منبر(۳) چو شمع انجمن ماند!
به استقبال سال نو که روز جشن نوروز است
صفای خانه گیلی (۴) به جنّا ت عد ن ماند !
زمکتب خانۀ ملّا (۵)و اسکول(۶) این دو مهد علم
برایم تعلیم قرآن و آداب و سنن ماند!
کنون از آن بهار و رو ستا و قریه در غر بت
برایم این غزل مثل جریده درکفن ماند!
شاخص ۱۲ /12/ 89
۱ـ محله وزادگاه شاعر.
۲ـ روستا (ناوۀ لومان).
۳ـ حسینیۀ محل.
۴ـ خانه ای که ازخشت خام و گیل درست شده است.
۵ ـ مدرسۀ دینی و سنّتی محل.
۶ـ مدرسۀ دولتی ( دبستان ).