چه فرق می‌کند

کسی نشست و پریشان‌تر از همیشه گریست

کسی که هست؛ ولی آن‌چنان که باید نیست! 


چه فرق می‌کند او مرد،‌ زن،‌ جوان یا پیر‌

کسی که خویشتن را نمی‌تواند زیست


کسی که تو، من و او‌ ـ‌‌هرکسی تواند بود

چه فرق می‌کند آن را که نیست، که او کیست؟


بدون‌ِ رود، پرنده،‌ بهار، آیینه

بدون آب، هوا، شعر؛ زندگی، خود، چیست؟


کسی که نیست به‌جز پرسشی بزرگ از خود

کسی که سهمی از اکنون‌ (زمین‌‌ـ‌‌‌زمان)ش نیست‌  

قناري

بكُش مرا و رها كن از اين تن و اين جان
كه درد من تويي اي درد... درد بي‌درمان!
چه بود سهم قناري به‌جز قفس ـ‌‌كه تويي
دل من است قناري، تو هستي‌اش زندان
دل من است قناري كه عادتش شده است
كه كشته‌كشته شود او به دست تو هرآن
نمي‌شود كه بدون تو يك نفس باشد
چنان گلي،‌ نشود زندگيش بي‌گلدان
گلي نه، آينه‌اي در برابرت هردم
نمي‌شود كه شوي ماه من از او پنهان
تو راه پرخم‌و‌پيچي و من مسافر تو
من و توييم مسافر و راه،‌ بي‌پايان
چه باك مردم اين شهر مشركم خوانند
كه من به‌غير تو هرگز نياورم ايمان
تمام مردم اگر خون من بريزانند
من از تو نگذرم اي يار... يارِ هم‌پيمان!
***
بكش و مرا و رها كن از اين تن و اين جان
كه كشته‌كشته بخواهم به دست تو هرآن!

دوستت دارم
مهربان
شيرين
نازنين
عزيز
...
و زيبارويان بسيار ديگر
پشت لب‌هاي بسته‌ات
بي‌قرار و منتظرند.

‌باري
به فتواي دلِ بي‌پروايت گوش بسپار
خطابم كن و
آزادشان كن!

هزاره سوم قرباني‌شدن

از سر‌و‌كولم بالا رفته‌اند     

                            و‌اژگان

نه زباني كه بسرايم
نه چشمي كه ببينم
نه حسي كه لمس كنم
نه حالي كه از چه و كه بگويم
كه از چه و كه بنالم
‌بي‌رؤيا و آرزو
موجودي در بند نان و روزمره‌گي‌ها چه تواند گفت و كرد؟

چنان عنكبوتي در انزواي مرگ‌آميز سكوت خود خزيده       

در خود تنيده

رستاخیز بچه‌خرچنگ‌هاست واژگانِ از سر و كولم بالارونده
از اسكلت متحرك‌ بي‌چشم و زبان و احساس و آرزويم.

***

گذشتهی مدفنِ اكنون و اكنونِ‌ مدفنِ آينده‌ام
بوداي در آستانهی هزارهی سوم، ويرانم
آه...
بي‌دل و ديده و حس، چه‌گونه مي‌شود عاشق شد؟
بي‌زبان و حال، چه‌گونه مي‌شود شعر عاشقانه گفت؟
بارويي از آرزوهاي بربادرفته‌ام، افراشته‌ام
از واژگاني كه اين‌چنين از سرو‌كولِ هم بالا رفته‌اند
از سرو كلم بالا خزيده‌اند
در عصر ماهواره و فيسبوك و انتحار‌...

***

آه...
واژگانی كه
برقع
ترياك
تازيانه
صابره
انيسه
سحرگل
عايشه
...
مي‌شوند و در فيسبوك بر جنازه بوگرفته‌ام مي‌رقصند.
كه
ملاداد الله
ملاعمر
القاعده
لشکر طیبه
لشکر جنگوی
...
مي‌شوند و در ماهواره‌ها منفجرم مي‌كنند.

***

گذشته و آيندهی در اكنون، مدفونم.

***

واژگان برای من
دموكراسي
آزادي
برابري
مدارا
مروت
حقوق بشر
سيما سمر
مادر ترزا
گاندی
ماندلا
...
نمي‌شوند
كه شعر شوند
كه ترانه شوند
كه ماه شوند
كه مهر شوند
كه بهار و تابستان و پاييز و زمستان‌...
كه زندگي شوند!

***

گذشته و آيندهی در اكنون، مدفونم
در اکنونِ غلغله و ضحاک و...
بوداي در آستانهی هزارهی سوم، ويرانم!

***

واژگان برای من
چهلدختران
افشار
کویته
بلخ
بامیان
ارزگان
...
شدهاند و
از سروکولم بالا رفتهاند
تا در عصر ماهواره و فيسبوك و انتحار‌...
آخرالزّمان شعر و شاعري را فرياد كنند!


عصرِ جمعه

در اطراف

قوطیهای خالی کنسرو

قوطیهای خالی سگرت

ماهیتابة نشسته

و...

تنهایی و دلتنگیهای همیشگی؛

                           اتاق مجردی!




چراغ ترافیک (سبز ـ سرخ)

گلههای عابر گوسفند

 .کابل                       


تنپوش زردرنگ از تن درآورده

به پیشواز زمستان 

عریان شده است

                       .درخت                

روستای متروک


تنم تاراج خفاشهاست

و قلبم

کبک بریدهگلوی آویزان از سقف مغاره تنم

بیکسیهایم را یکییکی میشمارم: نرگس، یاسمن، شقایق، حبیب، صادق، مانی...

جزیره رؤیاهایم از سکوت سرشار است و از شعر و پرنده و دلواپسی و تنهایی.

 

یادم نیست این چندمین سپیدی است که سیاه کردهام.

 

دیرگاهی است

این روستای متروک

منتظر ورود کسی نبوده است و

هیچ کورهراهی نیز

از این حوالي عبور نمي‌كند

تا کسی را به اینجا بیاورد.

بگذار

نمیخواهد بگویی، «دوستم میداری»
فقط بگذار گلهآهوی چشمان هراسان از رویارویی با چشمان محافظهکارم، دزدانه از پرچین حیاتخلوتم بالا بیایند و آرام و رام در حوالی حضورم بچرند
نمیخواهد بگویی، «دوستت میدارم» 
بگذار خود آن را، وقتی دستان لرزانت پیاله چای را تعارفم میکند و در بازگشت پایت به میز گیر میکند، حس کنم و حدس بزنم
بگذار دستپاچگیهای حواس چندگانهات از برج بلند غرورت پاسبانی کنند
و تمامی اشیا در مورد آرامش حاکم بر حضورمان دروغ بگویند؛ تنها دوستداشتنیترین دروغ عالم ـآه که چهقدر خواستنی است این دروغ!
هیچ نگو!
بگذار حواس چندگانه مجنونم، سرگردان خیابانها و بیابانهای سرابآلودِ پرابهامِ طلب و تمنا باشد؛ تنها دوستداشتنیترین سرگردانی عالم ـآه که خواستنیاست این سرگردانی!
بگذار این خیابانها و بیابانها و جادهها و این سفرِ سراسر مکاشفه و تازگی و دلواپسی و سرگشتگی و پریشانی، همیشگی باشد
برج بلند غرور تو، دور از گزندِ باد و باران باد، محبوببانویِ شرقیِ چشمبادامیِ من!
بگذار این من باشد که اعتراف میکند: «آشکارا نهان کنم تا چند، دوست میدارمت به بانگ بلند!»*
   

                                                                                                         

                                                                                                         * از فخرالدین عراقی.
 







دوست دارم

دوست دارم...
دوست دارم، پیچکی از بلندای تن مرمرینت بالا روم
و ماری، تمام شکافها و پستوبلندهای تنت را بگردم و بچهگربهای، بو بکشم و لمس کنم و لیس بزنم
زنبور عسلی، تنت را ذرهذره بخورم و زبانم را در منفذها و لایههای پوستت فرو کنم و مزمزه کنم
و تن تو، گل گوشتخواری، ناگهان دهان ببندد و مرا در اعماق خود فرو برد؛ بجود و شیره تنم را بمکد و تفالهاش را دور اندازد
اینچنین قاطی خونت شوم و خونت شوم و در تمامی بدنت رسوخ کنم و تنت شوم و دیگر از من اثری نباشد و همه تو باشی و توباشی
دوست دارم
تپشهای مکرر قلبت و قلبت و حرکت در انگشتان کشیده و رانهای بلورینت و حس در پوست لطیف و بینایی در چشمان بادامی زیبایت و آهنگ خوش گلویت باشم
آه که دوست دارم
قطرهاشکی، که در پیشگاه معشوقی پس از فراقی بلند...، از چشمان تو بر خاک فروافتم 
دوست دارم... آری! اینهمه را دوست دارم که نباشم و تو باشی و تو باشم و تو باشیم و دیگر هیچ نباشد، محبوب من!