ببار باران(پست ثابت)
چه غریب دلتنگ باران بود
و من در انتظار رنگین کمان!
با سپاس از خدا!!
ببار باران ببار ای امید فردایم !
ببار و غم ها را بشوی
و در تار و پود دل ها غصه فردا مگذار
امشب آسمان هم مثل چشمان من بارانیستـــــــ
چه غریب دلتنگ باران بود
و من در انتظار رنگین کمان!
با سپاس از خدا!!
ببار باران ببار ای امید فردایم !
ببار و غم ها را بشوی
و در تار و پود دل ها غصه فردا مگذار
امشب آسمان هم مثل چشمان من بارانیستـــــــ
مناسبت هاي عزيزي مثل تولد دوستم يا تولدي ديگر يا شبانه هاي ما ....
مثل اولين حس خوب از گفتن حرف دل مثل شنيدن اولين شعر از زبان دوستي عزيز و تقديم آن به من..
و متقابلن و حتي روز ولنتاين و سپندمزدگانش!!
بهمن را با تولد فاطمه عزيزم شروع كرديم...



چه خلوت است خانه دلم
نه پري نه پرنده اي
نه صدايي نه سراغي..


ديروز اردبيل سپيد بود...
امروز هم ..
كاش دل ها هم سپيد بودند.
اولين شب برفي

دومين شب برفي
شب بود و برف بود و برگ بود و پاييز نيز...

- يه کاری برام پیش اومده نمی تونم بیام. از پله ها پایین می روم. اولین بارم است به این کافه تازه تاسیس می آیم. به خانم عالی زاده سلام می کنم" برای فیلم اومدم". -خوش اومدین. از اعضاي گروه هست و مدير كافه.
اشاره می کند به پشت سرم که بروم بشینم. سفیدی سالنی با دیزاین نگاتیو و حلقه های فیلم آویزان از سقف و روی دیوارش چشمم را می گیرد. دو جفت میز چهارنفره و سه میز دو نفره این قسمت از کافه، منتظر مهمان هاست. سه دختر سر میز اول نشسته اند. دارند سلفي مي گيرند.
میروم سراغ میز دوم که جز خودم مهمانی ندارد، عجبا! اینجوری توی ذوقم می خورد که! اما نه. باید جایگزینی پیدا کنم. میروم سراغ قفسه مجلات، شهاب حسینی روی جلد "فیلم" بهم چشمک می زند. شماره مهر ماهش به نقد "فروشنده" پرداخته، مجله را برمیدارم و دوباره سر جایم می نشینم. مشغول خواندن هستم. هنوز از بچه های گروه کسی نیامده است.
صدای آشنایی می شنوم. برمی گردم پشت سرم. دوست آقای مدیر را می بینم. خودش هم آن طرف بار با دوستانش گپ می زند. عجب نکته های جالبی راجع به فیلم نوشته! اول مهر با همین بچه ها "فروشنده" را توی سینما قدس تماشا کردیم و دو هفته بعد آقای مدیر که دستش درد نکند! جلسه نقدی هم گذاشت. جای شکرش باقیست که توي این شهر یک خانه تخصصی هنر داریم! ما هنرجوها بی خانمان می شدیم، چه می شد!؟؟ ازین فکرها نکنم! انرژی منفی دارد.
مرزی بین مجاز و حقیقت در گروه تلگرامی ما وجود ندارد.

وسط مطالعه مامان زنگ می زند و می گوید: بابات میگه برف زیاده، امشبو هم پیش بابابزرگ بمونیم.
اخه مادر جان الان چه وقت مهمانی رفتنت بود.
-فردا بر می گردیم
صدایم گرفته.
-ناراحت نشو!
- باشه.
قصه رعنا و عماد را ورق می زنم.
بچه ها کم کم پیدایشان می شود. مدیر عینکی و قد بلند ما با آن موهای مشکی موجدارش میاد سمت پرده نمایش. برگشتنی می بیندم. سلام علیک می کنیم. طوری می گویم" اول از همه اومدم" که انگار قراره به اول ها جایزه بدهند! از توی کیفم دی وی دی فیلم های قبلی را در می آورم و بهش پس میدم.
-ممنون
لبخند می زند و برمی گردد سر میزش. از کافه من می خواهم برایم چایی بیاورد با شکلات، یادم نمیاد از کی لب به قند نزده ام. حلقه کوچکی افتاده روی شیشه میز کافه و نگاتیو توی چایی من.
هنوز خبری از پخش فیلم نیست. مدیر با دو دوستش مشغول صحبت است. انگار که بداند حرفی دارم، برمیگردد به پشت سرش نگاهی می اندازد. اما من مثل آدم های خویشتن دار ساکت نشسته ام و سوالی نمی پرسم.
- چه نقد جالبی نوشته اینجا.
-اره مجله فلان رو هم بخون.
نگاهی به ساعتم می اندازم یک ربع مانده به پنج.
انگار که منتظر کسی باشد، دو سه باری می رود بیرون و بر میگردد تو. به دوستش می گوید: "داره میاد "و دوباره از کنار میز من رد می شود.
- منتظر کسی هستیم؟
- فیلم الان پخش میشه
آقای عظیمی، فیلمساز وارد کافه می شود با صدای آرامش می گوید: ببخشید دیر شد. برف بود...
(توی دلم جوابش میدهم: ما هم تو برف اومدیم!. ) و ده نفری فیلم نوزده دقیقه ای را تماشا می کنیم. بعد فیلم هم برایمان صحبت می کند. چه ظریف مو را از ماست می کشد بیرون! مثل آن منتقد فروشنده. من هم نظرم را می گویم. جلسه تمام میشود. از سر جایم بلند شده، پالتویم را می پوشم. شال گردنم را برداشته به سمت صندوق می روم. کیف پولم را در می آورم حساب کنم. کافه من می گوید :امروز مهمون ما بودید.
بر می گردم سمت میزهای سفید. انگار که چیزی یادم رفته باشد، اما چیزی جا نگذاشته ام . روی میز کناری یک موبایل؛ نه حتما مال خانم عالی پور هست. خداحافظی می کنم. از پله های بالا می روم در خروجی باز هست. واوو عجب برفی!
ادامه دارد....
در تقویم رسمی جمهوری اسلامی ایران 17 مرداد به مناسبت روز گرامیداشت محمود صارمی٬ شهید عرصه خبر، روز خبرنگار نامگذاری شده است، تا از خبرنگاران که همواره در راستای اطلاعرسانی و آگاهیبخشی جامعه، تغذیه و رشد افکار عمومی و پیگیری مشکلات و مطالبات مردم تلاش میکنند، قدردانی صورت بگیرد.
خبرنگاران قشری از جامعه هستند که میتوانند با قلم خود اندیشهها را به جریان بیندازند و هر اندیشهای که از صاحبان فکر برمیخیزد در صورتی که به مرحله عمل و ظهور برسد آثار قابل توجهی در جامعه میگذارد.
آمارهای جهانی نشان میدهد که خبرنگاری جزء 10 شغل سخت دنیاست در تعریف این حرفه عنوان میشود که خبرنگاری شغلی پر خطر، مهیج و سرشار از استرس است که ادامه این حرفه منوط به داشتن روحیه خطرپذیری بالا، شجاعت و جسارت، کنجکاوی و حقیقتجو بودن است زیرا شرایط کاری یک خبرنگار ایجاب میکند که به دنبال تهیه گزارش، جان خود را در خطر بیندازد.
علاوه بر موارد ذکر شده، عنصر مهم دیگری در تداوم این حرفه نقش دارد و آن عبارت است از داشتن آزادی بیان، چیزی که در مطبوعات ما با ترس و شک و شبهه مواجه است آزادی ارزش بسیار بزرگی است که روشنفکران معاصر بدان اهمیت فوقالعادهای بخشیدهاند.
داشتن آزادی بیان در طرح دیدگاه شخصی روزنامهنگار مستلزم پرداخت هزینههای مادی و غیرمادی است، چه شهامت به خرج دهی چه سند و وثیقه، بنابراین جای امیدواری است که هفدهم مرداد هر سال خبرنگاران ما از هفت دولت آزاد هستند و تریبون رسانهها در اختیار این قشر قرار گرفته تا با فشار و استرس کمتری به بیان مشکلات و دغدغههای شغلی خود بپردازند. اگر چه رسالت بیداری جامعه آنقدر سنگین است که خبرنگار شبانهروز در حال ایفای نقش خود است اما امروز صدای بغضآلود خبرنگار در گوشه به گوشه کشور شنیده خواهد شد حتی به گوش آن دسته از مسؤولانی که پذیرای نقد روزنامهنگاران نیستند و یا آشنایی درستی با رسانه و خبرنگار ندارند.
طبیعتا شرایط سخت و استرسآور خبرنگاری خود به اندازهای کافی دغدغهساز است که برخی مسؤولان و روابط عمومیها بخواهند بر آن دامن بزنند، چرا که متأسفانه برخی مدیران روابط عمومی بدون توجه به نیاز رسانه و با عدم همکاری، خبرنگار را از بررسی مسأله مورد نظر منع میکنند، حال به زبان مسالمت آمیز باشد یا با تهدید! بماند که هستند از مدیران کل استان که هنوز حتی تفاوت بین خبرگزاری و روزنامه را نمیدانند! این مورد نشان میدهد که جایگاه شایسته و واقعی خبرنگاران هنوز به خوبی شناخته نشده است که میتواند از نظر جامعهشناسی و حوزه رسانه بررسی شود.
اما چیزی که به نظر نگارنده قابل توجه است، این است که برخیها تنها اسم «خبرنگار» را یدک میکشند و بدون هیچ شناخت از رسالت خطیر خبرنگاران، وارد این حرفه شدهاند و به جرأت میتوان گفت که قصدی هم بر شناخت ندارند اما در خصوص شناختی که از سوی مخاطبین باید صورت بگیرد، نکته مهمی قابل ذکر است. تک تک اعضای جامعه بر اساس معیارهای از جمله، صداقت، صراحت، سرعت عمل و به روز بودن، رسانه قابل اعتماد را انتخاب میکنند.
نگارنده معتقد است داشتن عمومیت بیشتر، دلیلی بر محبوبیت مردمی بیشتر نیست به عبارت دیگر اینکه رسانهای در تمام نقاط کشور قابل دسترسی باشد، بیانگر این نیست که مردم آن را به طور 100 درصدی میپذیرند و رویدادهای داخلی و خارجی جهان از آن طریق مطلع میشوند.
قدرت رسانه و محبوبیت مردمی دو اصل مجزا است که مردم به خوبی از مفهوم و کاربرد آن آگاه هستند زیرا همین مردم انتخاب میکنند رسانهای با قدرت نفوذ بیشتر و صداقت کمتر و یا رسانهای با صداقت و سانسور کمتر که هرچند دسترسی به آن نیازمند هزینه بیشتری باشد.
امروزه رسانه بخشی از زندگی انسان معاصر شده است مردم آگاهی خود را با رویدادها به روز میکنند و به دنبال جدیدترین اخبار از سریعترین کانال و دریچه هستند که در کنار سرعت مخابره، کذب و سانسور کمتری داشته باشد احساس نیاز جامعه به به روز شدن، نقش رسانههای آنلاین را بیشتر از پیش جلوه میدهد.
از طرفی حس رقابت در بین رسانههای گروهی و آنلاین به قدری تند است که هر یک تلاش میکنند گوی سبقت را از دیگری بربایند.
علاوه بر تمامی موارد عنوان شده، موردی که نگارنده را دچار چالش کرده و بخواهم با شفافیت بیشتر بیان کنم، این است که مدیر یا مدیران رسانه یا رسانههای دارای قدرت نفوذ بیشتر، به واسطه همین قدرت دست به زد و بندهای پشت پرده با یک مسؤول دیگر از نوع نهاد دولتی یا نیمه دولتی میزنند و با معرفی خبرنگار گماشته شده خود به آن مسؤول، عرصه فعالیت برای یک خبرنگار سختکوش در روابط عمومی آن نهاد مذکور را تنگ میکنند.
--------------------------------------
یادداشت از: سهیلا صاحبقران – روزنامهنگار
من او را دوست داشتم رمانی عاشقانه از آنا گاوالدا، نویسنده فرانسوی است که داستان پرسوز و تلخی از عشق و شکست عشقی تعریف می کند.
کلوئه زنی جوان است که عاشقانه همسرش٬ «آدرین» را دوست می داشت اما آدرین پس از ده سال زندگی مشترک٬ چمدانش را جمع كرده و خانواده اش را ترك مي كند.او به کلوئه می گوید که معشوقه ای دارد.

کلوئه همراه دو دختر بچه کوچکش از پاریس به خانه مادر و پدر آدرین می رود. پدر شوهر کلوئه، پی یِر٬ مردی بازنشسته، خشک، بی عاطفه و بی سر و صدا است که با همسر خود رابطه خوبی نداشته به طوری که سوزان او را در پیری تنها می گذارد. کلوئه غمگین از اتفاقی که افتاده با پدرشوهرش در مورد آدرین صحبت می کند. متوجه می شود که پی یر از قبل می دانسته که آدرین معشوقه ای دارد و می خواهد یک روزی کلوئه را تنها بگذارد. کلوئه از همسرش گلایه می کند. اما گاه گاه خاطرات خوش زندگی شان را نیز مرور می کند. روزهایی که همدیگر را دوست می داشتند. چهارتایی به پیک نیک و خرید می رفتند.
پی یر با نوه هایش بازی می کند و سعی دارد پدربزرگی خوبی باشد و گذشته را کمی جبران کند. او یک شب در گفت وگویی طولانی راز خود را به کلوئه می گوید. پی یر به کار تجارت مشغول بوده که برای ارتباطات خود با تجار خارجی، یک مترجم استخدام می کند. مترجم دختری بحرینی بوده که مستقل زندگی می کند. ماتیلد دختر جذاب و باعاطفه ای است. او تاکنون عشق را به معنای واقعی تجربه نکرده بنابراین کم کم علاقه مند می شود به پی تر و رابطه عاطفی بین پی یر چهل ساله با ماتیلد جوان شکل می گیرد. پی یر همواره سعی می کند وجود ماتیلد را از همسرش پنهان کند. آنها مخفیانه به سفر می روند، کافه گردی می کنند و لذت باهم بودن را می چشند.پی یر با وجود اینکه عاشق ماتیلد است، می ترسد او را وارد زندگی اش کند. ماتیلد از وضعیت حاکم و از اینکه پی یر عشق خود را به او ثابت نمی کند، بسیار رنج می برد. او حتی نمی تواند دست در دست مردی که دوستش دارد، در خیابان های پاریس قدم بزند بدون هیچ دلهره. دلهره دیده شدن و از دست دادن معشوق. پی یر با زنش، سوزان رابطه عاطفی ندارد و همیشه خلاء هایی در زندگی خود احساس می کرده که می خواهد در کنار ماتیلد احساس ارامش و فقدان خلاء کند.
او پس از مدت کوتاهی تجارت و همان زندگی خشک و بی روح خود را به ماتیلد ترجیح می دهد.
ماتیلد از او بسیار دلخور می شود و پاریس را ترک می کند. به کشورهای مختلفی سفر می کند و برای پی یر نامه می نویسد. آنها در لندن و چند شهر دیگر همدیگر را ملاقات می کنند. ماتیلد می داند که پی یر با او نخواهد ماند و از ترس از دست دادن او اضطرابی وجودش را فرا می گیرد. آن دو پس از دو سه سال رابطه عاشقانه و پنهانی از هم جدا می شوند تا به دنیال سرنوشت و کار خود بروند و بالاخره پس از پنج سال و هفت ماه برای آخرین بار همدیگر را در لندن ملاقات می کنند. ماتیلد به همراه پسر بچه ای در کافه ای به انتظار پی یر نشسته است. پی یر می رسد. باهم گفت وگو می کنند. پی یر از دیدن پسرک تعجب می کند اما ماتیلد چیزی را از او پنهان کرده است. آن روز پی یر ندانست که پسر کوچولویی که روبرویش نشسته بود، پسر او و ماتیلد است. سالها می گذرد و پی یر در حسرت دیدار دوباره ماتیلد می ماند.
بی خبر از معشوقه ای که ترکش کرده و پسری که یادگاری این عشق پنهانی بود. ماتیلد دیگر هیچ وقت برای مردی که دوست می داشت نامه نمی نویسد. او می خواست که در رابطه بماند اما پی یر امکانی برایش فراهم نکرد. پی یر او را فدا و قربانی کرد چون نتوانست تصمیم درستی بگیرد. گذاشت که ماتیلد از رابطه شکسته و سرخورده بشود و در نهایت او را ترک کند و ازش نخواست که بماند تا به طور قانونی زندگی کنند. او اراده چنین تصمیم بزرگی را نداشت زیرا به عشق ناسپاسی و بی وفایی کرد. اگرچه ماتیلد حتی بعد از سالها عاشقش ماند.
پیرمرد راز خود و اینکه چگونه عشق بزرگش را به دلیل اشتباهاتش از دست داده است، را برای عروسش تعریف می کند.
کلوئه او را فردی کودن و کم شعور خطاب می کند. او که با خیانت همسرش مواجه شده است می اندیشد که زنها همیشه در عشق قربانی می شوند. کلوئه اکنون با دو دختر کوچک تنها مانده است. مردی که دوستش میداشت، مردی که در عاشقانه هایش سهم داشته، او را ترک کرده. بهش خیانت کرده.
به این فکر می کند که آیا آدرین با معشوقه اش خوشبخت خواهد شد؟
کلوئه تصمیم می گیرد که خانه پدرشوهرش را ترک کند. این پیرمرد و پسرش به عشق خیانت کرده اند. دیگر نمی تواند آن فضا را تحمل کند.
پی یر میخواهد مانع تصمیم کلوئه شود. او عروس و نوه هایش را دوست دارد و حالا که پسرش آنها را ترک کرده است، می تواند سرپناهشان باشد. خانه خود را در اختیار آنها بگذارد تا به نوعی شرمندگی آدرین را کمی جبران کند.
اما کلوئه دست دخترهایش را می گیرد و شهر را ترک می کند.
خلاصه شده توسط:
سهیلا صاحبقران