زن زیبا...

 

پسركی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می كنی؟
 

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم
 
 
پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ،
 
 
 چرا مامان همیشه گریه می كند؟ او چه می خواهد؟
 

پدرش تنها دلیلی كه به ذهنش می رسید ،
 
 
 این بود : همه ی زنها گریه می كنند ، بی هیچ دلیلی

 
پسرك متعجب شد ولی هنوز از اینكه زنها 
 
 
 خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود

 
یكبار در خواب دید كه دارد با خدا صحبت می كند،
 

از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می كنند؟
 

 
ادامه نوشته

چرا زندگی رو سخت میگیری؟

 

دلتنگ کسی شدی؟         ...زنگ بزن

 

میخوای کسی رو ببینی؟        ...دعوت کن

 

میخوای بقیه درکت کنن؟         ...توضیح یده

 

سوالی داری؟         ...بپرس

 

چیزی میخوای؟         ...برو دنبالش

 

از چیزی خوشت میاد؟          ...حفظش کن

 

از چیزی خوشت نمیاد؟           ...ترکش کن

 

عاشق کسی هستی؟           ....بهش بگو

 

ما فقط یکبار زندگی میکنیم سخت نگیر

 

                        ساده باش.

 

عشق

 

آموخته ام خدا عشق است و عشق خداست

 

آموخته ام وقتی ناامید میشوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه

 

انتظار میکشد تا دوباره به رحمتش امیدوار شوم،

 

آموخته ام اگر تا کنون به آنچه نرسیده ام خدا بهترش را برایم در نظر

 

 گرفته.

 

آموخته ام که زندگی سخت است ولی من از آن سخت تر...

 

 

 

 

فرمان دادم تا بدنم را بدون تابوت و مومیایی به

 

خاک بسپارند تا اجزا بدنم ذرات خاک ایران را

 

تشکیل دهد...

 

۷ آبان ، میلاد بزرگ مرد پارس

 

کوروش کبیر

 

 مبارکباد ...

 

 

بیاد ...

                                          

 Sohrab.jpg

 

به سراغ من اگر می آیید ،

 

نرم و آهسته بیایید ،

 

مبادا که ترک بردارد ،

 

چینی نازک تنهایی من "

 

Signature of Sohrab Sepehri.svg

 

 

قایقی ...

 

قایقی خواهم ساخت

 

خواهم انداخت به آب

 

دور خواهم شد از این خاک غریب

 

که در آن هیچ کسی نیست که در این بیشه عشق

 

قهرمانان را بیدار کند .

 

قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید ،

 

همچنان خواهم راند .

 

نه به آبی ها دل خواهم بست

 

نه به آن تابش تنهایی ماهی گیران

 

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان .

 

همچنان خواهم راند "

 

دور باید شد ٬ دور .

 

مرد آن شهر اساطیر نداشت .

 

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود .

 

هیچ آیینه تالاری ٬ سر خوشی ها را تکرار نکرد .

 

چاله آبی حتی ٬ مشعلی را ننمود .

 

دور باید شد ٬ دور .

 

شب سرودش را خواند ٬

 

نوبت پنجره هاست .

 

همچنان خواهم خواند .

 

همچنان خواهم راند .

 

پشت دریاها شهری است

 

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است .

 

بام ها جای کبوترهایی است ٬

 

که به فواره هوش بشری می نگرند .

 

دست هر کودک ده ساله شهر ٬ شاخه معرفتی است .

 

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند .

 

که به یک شعله ٬ به یک خواب لطیف .

 

خاک ٬ موسیقی احساس ترا می شنود

 

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد .

 

پشت دریاها شهری است

 

که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است .

 

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند .

 

پشت دریاها شهری است !

 

قایقی باید ساخت .

 

 

 

باقلم می گویم

 

ای همراه،ای همزاد

 

ای هم سرنوشت

 

هر دومان حیران بازیهای دورانهای زشت

 

شعرهایم را نوشتی "

 

دست خوش

 

اشک هایم را کجا خواهی نوشت.

 

   ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

ای کاش در آن لحظه که تقدیم تو شدهستی من

 

می سپردم که مراقب باش جنس این جام بلور است

 

پر از عشق و غرور است.مبادا بازیچه شود٬می شکند.

 

 

مفهوم عشق

 

 

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .


 

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:

 

نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .



از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:

 

سقوط سلسله ی قلب جوان.



از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است.


از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

 محبت الهی است .



از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .



از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .



از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .



از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .



از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت:

 

عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .



از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .



از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .



از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .



از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :

 

عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.


ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

 


دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم. 

 

 

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.

 

آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.



زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.

 


مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.

 


زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.

 


مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.

 


زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.

 

 

مرد جوان: منو محکم بگیر.

 


زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.

 


مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری

 

و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه.



روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود.

 

برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید.

 

در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد،

 

 یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت.

 

 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود.

 

 پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی

 

کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای

 

آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و

 

 خودش رفت تا او زنده بماند.

 

 

دنیا ارزش ماندن را ندارد"

 

دنیا را بد ساخته اند …

 کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد …

 کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمی داری …

 اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد …

 به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند … و این رنج است …

 

شرافت مرد هم چون بکارت یک دختر است

 اگر یکبار لکه دار شد دیگر جبران پذیر نیست

 

 اگر مثل گاو گنده باشي،ميدوشنت

    اگر مثل خر قوي باشي،بارت مي كنند

     اگر مثل اسب دونده باشي،سوارت مي شوند....

          فقط از فهميدن تو مي ترسند. "  

 

 اگر کسي را دوست داري، به او بگو. زيرا قلبها معمولاً

 با کلماتي که ناگفته مي‌مانند، مي‌شکنند       

 

 راه نفوذ به قلب هر کس دانستن آرزوهای آن است

 

دنیا ارزش ماندن را ندارد

 

 


آداب و رسوم خود را به فرزندانتان تحمیل نکنید ،


زیرا آنان برای زمانی غیراز زمان شما آفریده شده اند!!!

**

اگرمیخواهی عاقل را از نادان تشخیص دهی با او از


کارهای غیرممکن ومحال بگو,اگرپذیرفت بدان نادان است


واگرنپذیرفت عاقل!!!

**

آدم احمق از گذشته حرف میزند، عاقل به آینده فکر میکند


و دیوانه ازآینده حرف میزند !!!

**

هر روز صبح 30 تا 60 دقیقه از وقت خود را صرف مطالعه کنید


تا توانایی های خود را به روز کرده


و حضور ذهن خود را تقویت کنید

**

به یاد داشته باش که امروز طلوع دیگری ندارد 

**

برای کسی که آهسته و پیوسته می رود،


هیچ راهی دور نیست

**

 اگر هرروز راهت را عوض کنی، هرگز به مقصد نخواهی رسید

**

وقتی شخصی گمان کرد که دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد،


باید تابوت خود را آماده کند 

**

خداوند به هر پرنده ای دانه ای میدهد،


ولی آن را داخل لانه اش نمیاندازد

**

درباره درخت، بر اساس میوه اش قضاوت کنید،


نه بر اساس برگهایش

**

هرکه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد،


به طریقت ایشان متهم گردد ...


 
نامت چه بود؟
 
آدم

فرزند؟

من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت

محل تولد؟

بهشت پاك

اینك محل سكونت؟
 
زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟

امانت است

قدت؟

روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟

حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟

روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟

اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟

رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟

نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه
 
 نشینم بر این خاك

جنست ؟

نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟

در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟

خدا

نام وكیل ؟

آن هم خدا

جرمت؟

یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟

همین

 
!!!!
حكمت؟

تبعید در زمین

همدست در گناه؟

حوای آشنا

ترسیده ای؟

كمی

ز چه؟

كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟

بلی

كه؟

گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟

دیگر گلایه نه؟، ولی...

ولی چه ؟

حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟

زیاد

برای كه؟

تنها خدا

آورده ای سند؟

بلی


چه ؟

دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟

بلی

چه كسی ؟

تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟
 
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

 
Click here to enlarge

 

 


به نام عشق

 

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

 

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

 

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند دلم را تکان نده

 

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

 

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

 

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

 

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....

 

 

این نیز بگذرد

 

پادشاهی دستور داد برای او انگشتری بسازند و روی

 

نگین انگشترش جمله ای بنویسند.

 

جمله ای که شاه هروقت شاد است با دیدن و خواندن آن

 

غمگین شود و به فکر فرو رود


 

و هروقت غمگین است با دیدن آن شاد شود.

 

انگشتر سازها با مشورت شاعران و نویسنده ها

 

جمله های زیبا، پرمعنا و جالبی را پیدا


 

کردند وانگشترهای زیبا و گرانبهایی ساختند

 

ولی هیچکدام مورد پسند شاه واقع نشد

 

تا اینکه...

 

پیری دانشمند، انگشتری معمولی آورد که روی آن

 

نوشته بود: " این نیز بگذرد."

 

شاه با خواندن این جمله با خوشحالی و شعف زیاد

 

هم جمله و هم انگشتر را پسند کرد

 

و هم به آن پیرمند دانشمند آفرین گفت.

 

                                        ********************************

 

اگه کسی دلت رو شکست صداشو در نیار،

 

چون یه روزی دلش شکسته میشه

 

صداش درمیاد.

 

 

اعتماد بنفس

 

۱ -در مقابل آینه بایستید و از خود تعریف کنید: این کار در کسب اعتماد به نفس، بسیار مؤثر است. هر روز صبح چند دقیقه این کار را انجام دهید. سعی کنید هنگام نگاه کردن در آینه به موارد مثبت چهره خود نگاه کرده و از آن تعریف کنید.

۲- در حال زندگی کنید: اگر در حال زندگی کنید و تمام انرژی خود را متوجه زندگی در لحظه نمایید، فردای شما هم تضمین خواهد شد. چرا که فردای شما محصول عملکرد صحیح امروز شما است. اگر عمر خود را در حسرت دیروز با نگرانی فردا سپری کنید، لحظه‌ها را از دست خواهید داد و این به معنی از دست دادن فردا نیز می‌باشد.

۳- دست دادن خودرا محکم‌تر کنید: به اصطلاح شل و وارفته دست ندهید، به خصوص اگر نظامی هستید، محکم و قدرتمند دست بدهید و همچنین گرم و صمیمانه.

۴- به موفقیت‌های خود نگاهی بیندازید: از موفقیت‌هایی که تاکنون داشته‌اید، برای خود لیست تهیه کرده و همراه خود داشته باشید و هرگاه احساس عدم اعتماد به نفس کردید، نگاهی به آن بیندازید.

۵- به خودتان تبریک بگویید: حتی از گفتن جمله‌هایی مانند شب بخیر و دوستت دارم به خود امتناع نورزید. حتی برای خود جشن تولد بگیرید و در کل به خودتان برسید.

۶- نیروی نگاه خود را تقویت نمایید:
افراد نظامی به خصوص آن‌هایی که در شغل فرماندهی بوده‌اند ناخودآگاه نیروی قدرتمندی دارند، اگر می‌خواهید به این مرحله برسید، تمرین مؤثر زیر را انجام دهید: «ساچمه‌ای سیاه را در وسط سینی قرار دهید، و سعی کنید با نگاه خود از فاصله ۲ متری آن را حرکت دهید.»

۷- همیشه با خود مبلغی پول داشته باشید: وجود مقداری پول در جیب و کیف شما، اعتماد به نفستان را زیاد می‌کند، تاکنون شما شاید این موضوع را بسیار تجربه کرده باشید.

۸- مهم‌تر از همه نه گفتن را یاد بگیرید: بسیاری از افراد، قدرت نه گفتن را ندارند و این موارد برای آنان مشکل‌هایی ایجاد نموده است. اگر پیشنهاد یا درخواستی به شما می‌شود که میل ندارید آنرا بپذیرید، با قاطعیت اما با احترام بگویید نه.

۹- فکر کنید که اعتماد به نفس بی‌نظیری دارید: هرگز این فکر را به خود راه ندهید که اعتماد به نفس ندارید، همیشه سعی کنید نسبت به خود فکرهای مثبت و والایی داشته باشید. اگر خودتان فکر کنید که اعتماد به نفس ندارید، چه‌طور انتظار دارید که دیگران فکر کنند که شما اعتماد به نفس دارید. فراموش نکنید که به هرچه فکر کنید، به سرتان می‌آید. اگر فکر کنید که کاری را نمی‌توانید انجام دهید به طور حتم نمی‌توایند. آنچه مهم است، فقط افکار شماست.

۱۰- سرعت راه‌رفتن خود را بیشتر کنید: کسی که اعتماد به نفس دارد گام‌های مستحکم بر می‌دارد و هدفمند راه می‌رود. قوی، قدرتمند و پر انرژی باشید.

۱۱- سر خود را بالا نگه دارید: این کار باعث می‌شود جریان خون از قلب به مغز (خون شریانی) و از مغز به قلب خون وریدی) به آسانی انجام پذیرد. حجم ریه‌ها افزایش یابد و در واحد زمان، اکسیژن بیشتری با خون مبادله شود. راه‌های هوایی از قبیل نای، نایژه‌ها، حلق وبینی تا حدودی در یک امتداد قرار گیرند و تنفس، راحت‌تر شود، میزان دید بیشتر شود، به برازندگی ظاهری شخص کمک کند و از همه مهم‌تر، اعتماد به نفس شخص را زیاد می‌کند.

۱۲- با ترس خود روبه‌رو شوید: مطمئن باشید چیزی که از آن ترس دارید به آن بدی که شما فکر می‌کنید نیستند. روبه‌رو شدن با آنچه شما از آن می‌ترسید باعث افزایش اعتماد به نفس می‌شود.

۱۳- صحبت کنید: اغلب اوقات در مورد یک موقعیت با یک شخص دچار توهماتی می‌شویم که درست نیستند، اگر شک و تردید و سؤالی برای شما پیش بیاید و آن را رفع نکنید، این شک و تردید روی رفتار شما تأثیر می‌گذارد.

۱۴- مغلوب نشوید: چیز دیگری را انتخاب کنید. شما با یک تجربه ناموفق مغلوب نمی‌شوید، به این فکر کنید که آیا هیچکس قبل از موفقیت شکست نخورده است. تنها چیزی که احتیاج دارید یک راه متفاوت است.

۱۵- عذر تراشی نکنید: شایع‌ترین بهانه‌ای که می‌تواند در برابر هر تغییر مثبتی آورده شود، این است که من ذاتاً این‌طور هستم یا من این‌طور بزرگ شده‌ام، خیر، عذر شما پذیرفته نیست.

۱۶- مهارت‌های ارتباطی خود را گسترش دهید: در واقع خود باوری و اعتماد به نفس ریشه در ارتباط با دیگران دارد. داشتن ارتباط اجتماعی به افراد کمک می‌کند تا واقعیت‌هایی را در مورد خود بدانند. این افراد می‌آموزند که در درون اجتماع برخی از افراد توانایی‌های بیش‌تر از آن‌ها و برخی دیگر توانایی‌های کمتر از آن‌ها دارندو در واقع آن ها می‌آموزند که کم توان‌ترین افراد جامعه در همه ویژگی‌ها نیستند.

۱۷- در اجتماع بودن را تمرین کنید: به فعالیت‌هایی ملحق گردید که همواره در ارتباط با دیگران باشید، مانند: باشگاه، کلاس‌های ورزشی، انجمن‌های دانشجویی و کلوپ‌های تفریحی، در این محیط‌ها همواره باید اجتماعی بوده و با مردم معاشرت کنید. پس از مدتی خواهید دید ارتباط با دیگران برایتان عادی و راحت می‌شود.

۱۸- از طرد شدن نهراسید: یکی از عامل‌های اصلی در اعتماد به نفس پایین، ترس از عدم پذیرش (طرد شدن) است. آنچه را که فکر می‌کنید درست است انجام دهید. به یاد داشته باشید این انتظار اشتباهی است که بخواهیم همیشه مورد پذیرش و تأیید دیگران باشیم.

۱۹- نگرش مثبت داشته باشید: سعی کنید به موفقیت‌ها و نکات قدرت خود فکر کنید. ترفند کار در این است که خود آگاه (تمرکز حواس به خود) نباشید. اعتماد به نفس پایین، تردید و دودلی هنگامی رخ می‌دهد که شما به عیوب و نقایص خود فکر می‌کنید. در عوض افکارتان را سراسر به شخصی که در حال گفت‌وگو هستید متمرکز گردانید. هم شما اضطراب خود را از خاطر خواهید برد و هم اینکه طرف مقابل از توجه شما خرسند و مشعوف خواهد شد.

۲۰- توقعات خود را کاهش دهید: همیشه عالی بودن غیر ممکن است افرادی که می‌خواهند همیشه عالی باشند هیچ‌کاری را انجام نمی‌دهند.

 

 

طلا را به وسيله آتش......زن را به وسيله طلا ........و مرد را به وسيله زن

 

امتحان کنيد.


 

براي اداره کردن خودت از عقلت استفاده کن و براي اداره کردن ديگران از

 

قلبت .


 

هر وقت تو زندگي به يه در بزرگ که يه قفل بزرگ روش بود رسيدي ، نترس

 

و نااميد نشو چون اگه قرار بود در باز نشه جاش يه ديوار مي گذاشتن.

 

اين شماييد که به مردم مي آموزيد که چگونه با شما رفتار کنند.

 

بغض دلتنگی

من هم سفر جنوب و اهل دردم

                             ازسرخ ترین حادثه برمیگردم

یک قطعه پلاک و یک بغل دلتنگی

                               سوغات برای مادرم آوردم

             

باور کنید...

 

 

تفاوت بین کسی که دوستش دارید با کسی که عاشقش هستید

******************************************************

1- هنگام دیدن کسی که عاشقش هستید تپش قلب شما زیاد می شود

و هیجان زده هستید . اما هنگام دیدن کسی که دوستش دارید ا

حساس سرور وشادی میکنید .



2- هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است

ولی هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان زیباست .



3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه میکنید خجالت

میکشید ولی هنگامیکه به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند میزنید.



4- وقتی در کنار معشوق خود هستید نمیتوانید هر آنچه را که

در ذهن دارید بیان کنید اما درمورد کسی که دوستش دارید این توانایی را دارید .



5- در مواجه با کسی که عاشقش هستید دست وپای خود را گم

می کنید اما در برابر کسی که دوستش دارید ابراز وجود می کنید.


6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید

خیره شوید اما می توانید در حالی که لبخند بر لب دارید به

چشمان کسی که دوستش دارید نگاه کنید.



7- وقتی معشوق شما گریه می کند شما نیز گریه می کنید ا

ما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردنش دارید.



8- احساس عاشق بودن در نگاه است ولی دوست داشتن در کلام .


 

************************************

 

هر چه سریعتر حرکت کنید،انرژی بیشتری بدست می آورید.

 

هر چه سریعتر حرکت کنید،بیشتر کار انجام می دهید

 

وبیشتراحساس شایستگی می کنید.

 

هر چه سریعتر حرکت کنید،تجربه بیشتری کسب می کنید

 

وبیشتر یاد می گیرید.

 

هر چه سریعتر حرکت کنید،نسبت به کارتان تواناتروکفایت تر می شوید.

 

درسر،آرزوهای بزرگ بپرورانید

 

وبه خوداجازه بدهیدکه آرزوهای خوب داشته باشید.

 

به خودتان اجازه بدهیدکه

 

 در باره آن نوع از زندگی که دوست دارید،در رویا فرو برویدوخیال پردازی کنید.

 

شما دنیا رانه به آن شکلی که هست،بلکه

 

 به آن شکلی که شماهستیدوخودتان می خواهید،به تماشا می نشینید.

 

 

 حماسه آریوبرزن وخواهرش یوتاب

 

درسال331پ.م اسکندرمقدونی درسومین پیکارش(جنگ گوگمل) باداریوش سوم پیروزشدوبه سمت ارگ وشهرپارسه(تخت جمشید)روانه شد.این شکست بسیارتلخی برای ایران بودزیرابه گفته مورخان یونانی که درسپاه اسکندرحضورداشتند,فقط جناه راست لشکرایران, کل لشکراسکندررابه عقب نشینی واداشته بود,ولی شوربختانه داریوش سوم به دلائلی صحنه کارزار رارهاکردوگریخت ودرنتیجه لشکرایران ازاین پیشامد روحیه خودراازدست دادندوآنهاهم عقب نشستند,مورخین یونانی میگویند:"مادرحال شکست ازایرانیان ودرحال فراربودیم,نمیدانیم چه رخ دادکه ناگهان آنها(ایرانیان)دست ازحمله وتعقیب مابرداشتندوعقب نشستند." به هرحال اسکندرباخوش شانسی محض پیروزشدوبه سمت پارسه(تخت جمشید)پیشروی میکرد.
آخرین مقاومت درکوههای زاگرس توسط دلاورمردی به نام آریوبرزن صورت گرفت؛اغلب فقط ازاو یادمیشود ولی نبایدفراموش شودکه خواهردلاور وی یعنی یوتاب هم که فرماندهی بخشی ازسپاه کوچک برادرش رابرعهده داشت دراین حماسه نقش بسزایی داشت.آریوبرزن باسپاه خودکه از40سواره و1000 پیاده نظام تشکیل شده بودبه مدت 6ماه دربرابراسکندروسپاهش که بیش از60000نفربودندمقاومت کردتاجایی که درسپاه اسکندر دودستگی بوجودآمدوعده ای پیشنهادعقب نشینی دادند.
شوربختانه یک چوپان راهی رابه اسکندرنشان دادکه اسکندرکوه رادور زدوپشت سپاه آریوبرزن راگرفت,به جز30-40نفرهمه درراه ایران عزیز به شهادت رسیدند,بعضی میگویند شهدا تنهاکسانی هستندکه درانقلاب و8سال جنگ باعراق جان خودرافداکردند,اما دوستان بیایید بُعد زمان راکناربگذاریم؛هرکس درهرزمان ومکانی که جان خودرادرراه ایران فدا کرده است,ازقهرمانان ملی و شهدای ماهستندکه همه ماوظیفه داریم یادوخاطره آنهارازنده نگه داریم,به هرحال؛ازسپاه آریوبرزن تنها30-40نفرباقی ماند.درآخرین شب آریوبرزن وهمراهانش به درگاه اهورامزدا نیایش کردندوآریوبرزن وصیتنامه وآخرین سخنان خودش رابرروی سپرش نوشت.
درسپیده دم این 40نفر غلافهای خودراشکستندودلاورانه به سمت لشکرهزاران نفری اسکندرتاختندوهمگی جان خودرادر راه ایران گذاشتندوبه شهادت رسیدند.
به پاس هروجب خاکی ازاین ملک
چه بسیاراست آن سرهاکه رفته
زمستی برسر هر قطعه زین خاک
خدا داند چه افسرها که رفته.....
این رخداد درماه اوت سال331اتفاق افتاد,درست 90سال پیش ازاین حادثه ودرماه اوت همین اتفاق برای یونانیان رخ دادو حماسه ی شاه لئونیداس و 300 تن ازیارانش رابرای اروپاوغرب به یادگارگذاشت؛تنها بااین تفاوت که آنهادرمکان کشته شدن وبه خاک افتادن لئونیداس پارک وبنای یادبودی ساختندوبرایش فیلم 300 ساختندوباهردروغ وبزرگنمایی که امکان دارد,یاداورازنده نگه داشتند اما مابرای آریوبرزن چه کردیم؟؟؟؟

 

 

 تغییرات سریع عقاید

 

به ما آموخته اند که اگر تغییرات سریعی در رفتار ، عقاید

ویا عواطف خود ایجاد کنیم ، دمدمی مزاج ، ریا کار ویا

 بی ثبات به حساب  می آییم . بر عکس افرادی که

باثبات باشند ، قابل اعتماد ، محکم و درستکار به شمار

 می روند . این برداشت ها فشارهای بیرونی زیادی را بر

 ما وارد می کند که شخصیت قبلی خود را حفظ کنیم و

دقیقا مطابق انتظارات جامعه رفتار نماییم . فقط بدانید به

 همان سرعت که می توانید مشکلی را به وجود آورید ، به

همان سرعت هم می توانید راه حلی برای مشکلات بیابید !

 ویقتی می بینید که دیگران بسیار دیر تغییر می کنند با

خود بیندیشید که آیا عمل تغییرات واقعا این همه طولانی

است ،یا اینکه این افراد آنقدر تغییر را به تاخیر می اندازند

 تا آنکه ناچار ، به آن تن دردهند .برای اینکه تغییراتی را

به سرعت ایجاد کنید اولین اعتقادی را که باید در خود به

 وجود آورید اینست که می توانید واقعا هر چیزی را

 هم اکنون تغیییر دهید . 

شکایت دل

 

ای دل شکایت​ها مکن تا نشنود دلدار من

ای دل نمی​ترسی مگر از یار بی​زنهار من

ای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون من

نشنیده​ای شب تا سحر آن ناله​های زار من

یادت نمی​آید که او می کرد روزی گفت گو

می گفت بس دیگر مکن اندیشه گلزار من

اندازه خود را بدان نامی مبر زین گلستان

ا ین بس نباشد خود تو را کآگه شوی از خار من

گفتم امانم ده به جان خواهم که باشی این زمان

تو سرده و من سرگران ای ساقی خمار من

خندید و می گفت ای پسر آری ولیک از حد مبر

وانگه چنین می کرد سر کای مست و ای هشیار من

چون لطف دیدم رای او افتادم اندر پای او

گفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار من

گفتا مباش اندر جهان تا روی من بینی عیان

خواهی چنین گم شو چنان در نفی خود دان کار من

گفتم منم در دام تو چون گم شوم بی​جام تو

بفروش یک جامم به جان وانگه ببین بازار من
 

                                                                        

                                                                      مولانا

                                                                      

وقتی کسی را دوست دارید

 

وقتی کسی را دوست دارید ،،، حتی فکر کردن به او باعث

 

 شادی و آرامشتان می شود .

                           

وقتی کسی را دوست دارید ،،، در کنار او

 

 که هستید ، احساس امنیت می کنید .

                            

وقتی کسی را دوست دارید ،،، تحمل دوری اش

 

 برایتان سخت و دشوار است .

                              

وقتی کسی را دوست دارید ،،، شادی اش برایتان

 

 زیباترین منظره دنیا و ناراحتی اش برایتان

 

 سنگین ترین غم دنیاست.

                            

وقتی کسی را دوست دارید ،،، حتی تصور بدون

 

 او زیستن برایتان دشوار است .

                               

وقتی کسی را دوست دارید ،،، هر چیزی را که

 

 متعلق به اوست ، دوست دارید .

                               
 
وقتی کسی را دوست دارید ،،، در مواقعی که به
 
 
 بن بست می رسید ، با صحبت کردن با او به آرامش می رسید .

                                 

وقتی کسی را دوست دارید    ،،، به علایق او

 

 بیشتر از علایق خود اهمیت می دهید .

                            

وقتی کسی را دوست دارید ،،، حاضرید به هرجایی

 

 بروید فقط او در کنارتان باشد .

                            

وقتی کسی را دوست دارید ،،، ناخود آگاه برایش

 

 احترام خاصی قائل هستید .

                             

وقتی کسی را دوست دارید ،،، او برای شما

 

 زیباترین و بهترین خواهد بود .

                                     

وقتی کسی را دوست دارید ،،، به همه چیز امیدوارانه

 

 می نگرید و رسیدن به آرزوهایتان را آسان می شمارید.

                                

وقتی کسی را دوست دارید ،،، آرزوهایتان آرزوهای اوست .

                                 

وقتی کسی را دوست دارید ،،، در دل زمستان هم

 

 احساس بهاری بودن دارید .

                       

وقتی کسی را دوست دارید ،،، این طور نیست ؟

 

بی کسی..

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد که

 

در این لحظه چه می کشم؟چه حالی دارم؟

 

چقدر زنده نبودن خوب است،خوب خوب خوب

                    

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود

 

هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم

 

        و هنگانی تشنه آتش شدم،

   

     که در برابرم دریا بود و دریا ودریا...!

                        

ای شب از رویای تو رنگین شده

 

              سینه از عطر توام سنگین شده

 

ای به روی چشم من گسترده خویش

 

             شادیم بخشیده از اندوه بیش

                      

بی ته اشکم ز مژگان تر آیو

             

                  بی تو نخل امیدم نی بر آیو

 

بی تو در کنج تنهایی شب و روز

 

                  نشینم تا که عمرم بر سر آیو

                      

عزیزا کاسه ای چشمم سرایت

 

                  میان هر دو چشمم جای پایت

 

از آن ترسم که غافل پا نهی تو

 

                   نشیند خار مژگانم بپایت

                      

اگر آئی بجانت وانواجم

                

                وگر نایی به هجرانت گداجم

 

ته هر دردی که داری بر دلم نه

 

                بمیرم یا بسوجم یا بساجم

                     

از یاد رفته

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

               نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند ونداد

               نامه ای تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطایی کردم

              که ز من رشته الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

              پس چرا دیده ز دیدارم بست

هر کجا مینگرم باز هم اوست

              که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

              بر دل پر شررم چیره شده

گفتم از دیده چه دورش سازم

              بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

              ورنه دردیست که مشکل برود

تا لبی بر لب من می لغزد

              می کشم آه که کاش این او بود

کاش این لب که مرا می بوسد

               لب سوزنده آن بد خو بود

می کشندم چو در آغوش به مهر

               پرسم از خود که چه شد آغوشش

چه شد آن آتش سوزنده که بود

               شعله ور در نفس خاموشش

شعر گفتم که زدل بر دارم

               بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

                با که گویم ستم عشقش را

مادر  این شانه زمویم بردار

                سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن این پیرهنم را از تن

                زندگی نیست بجز زندانم 

تا دو چشمش به رخم حیران نیست

               به چکار آیدم این زیبایی

بشکن این آینه را ای مادر

                حاصلم چیست زخود آرایی

در ببندید وبگویید که من

                جز از او همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا؟ بکم نیست

                 فاش گویید که عاشق هستم

قاصدی آمد اگر از ره دور

                 زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید آن مرد

                 دیر گاهیست در این منزل نیست

 

...پندها...

 

تنها دوجا است که هر کسی خودش است:

 

بستر مرگ و سلول زندان.

عشق در دریا غرق شدن است و دوست

 

داشتن در دریا شنا کردن است.

چه هراس انگیز است چراغی برافروختن

 

درآن جا که جز زشتی،هیچ نیست.

بزرگترین دشمن آدمی فهم اوست؟

 

تا میتوانی خر باش تا خوش باشی!

 

عشق راستین

 

عشقی که به ازدواج منجر می شود٬

 

جوششی است که در آستانه ی در فرو

 

می نشیند.

 

ازدواجی که به عشق منجر میشود٬این

 

عشق راستین جاودانه است٬

 

               عشق است

                                

 

به من تکیه کن

 

به من تکیه کن!من تمام هستیم را دامنی

 

می کنم تا توسرت رابرآن بنهی!

 

تمام روحم راآغوشی می سازم تا تودر آن

 

از هراس بیاسایی!

 

تمام نیرویی را که دردوست داشتن دارم٬

 

دستی می کنم تا چهره وگیسویت را

 

نوازش کند!

 

تمام بودن خود رازانویی می کنم تا تو

 

برآن به خواب روی!

 

خود را٬ تمام خود رابه تومی سپارم تا

 

هرچه بخواهی ازآن بیاشامی٬

 

از آن بر گیری٬هرچه بخواهی از آن بسازی٬

 

هرگونه بخواهی٬باشم!

 

از این لحظه مرا داشته باش!

 

بسوزم

 

چه امیدبندم دراین زندگانی

 

که درناامیدی سرآمدجوانی

 

سرآمدجوانی ومارانیامد

 

پیام وفایی ازاین زندگانی

 

             به نالم زمحنت همه روز تا شام

 

            بگریم زحسرت همه شام تا روز

 

            توگویی سپندم براین آتش طور

 

            بسوزم ازاین آتش آرزو سوز

 

بودکاندرین جمع ناآشنایان

 

پیامی رساندمراآشنایی؟

 

شنیدم سخن هازمهر و وفاءلیک

 

ندیدم نشانی زمهرو وفایی

 

چوکس بازبان دلم آشنا نیست

 

چه بهترکه ازشکوه خاموش باشم

 

چو یاری مرانیست همدرد،بهتر

 

که ازیادیاران فراموش باشم

 

         ندانم درآن چشم عابدفریبش

 

         کمین کرده،آن دشمن دلسیه کیست؟

 

         ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش

 

         چنین دلشکاف و جگرسوز ازچیست؟

 

ندانم درآن زلفکان پریشان

 

دل بی قرارکه آرام گیرد

 

ندانم که ازبخت بد آخرکار

 

لبان که از آن لبان کام گیرد؟

 

مجمر روح

 

حرف هایی هست که کلماتش همچون سپند بر آتش ،

 

در مجمر روح بیقرارند و آدمی را

 

سراسیمه و بی تاب همچون روح سرگردان

 

 از شهر و دیار برون می کشاند و

 

 در جستجوی مخاطب گمشده اش بر روی زمین آواره می کند.

 

وقتی که دیگر نبود

 

وقتی که دیگراورانداشتم احساس کردم که اوراداشته ام!

 

 

وقتی که دیگرنبودمن به بودنش نیازمندشدم.

 

 

وقتی که دیگررفت من به انتظارآمدنش نشستم.

 

 

وقتی که دیگر نمی توانست مرادوست بدارد

 

من اورادوست داشتم.

 

 

وقتی که او تمام کردمن شروع کردم.

 

 

وقتی که او تمام شدمن آغازشدم

 

 

وچه سخت است تنها متولدشدن

 

 

                       مثل تنهازندگی کردن

 

 

                                      مثل تنهامردن...

 

چشم بر راه تو بودم

 

سالها پیش دل من که به عشق ایمان داشت

 

تا که آن نغمهء جانبخش تو از دور شنید

 

اندر این مزرع آفت زدهء شوم حیات

 

شاخ امیدی کاشت

 

چشم بر راه تو بودم

 

                        که

 

                            تو کی میآیی

 

بر سر شاخهء سرسبز امید دل من...

 

                            که

 

                                تو کی می خوانی؟...