کتاب صوتی

سلام دوستان عزیز

چند وقتی هست که تو فکر یه جور کار خونگی هستم. پیشنهاد و فکر زیاد بود اما امشب که داشتم توی اینترنت دست و پا می زدم یه ایده پیشنهاد شد بهم که یکی از علاقه مندی های همیشگی من بود ولی تا حالا بهش به عنوان یه راه درآمد فکر نکرده بودم.

می دونم که سایت های زیادی الان مشغول پر کردن فایل های صوتی از کتاب های مختلف هستند اما به نظر من خیلی در مورد کتاب های کوتاه ولی بسیار پر محتوا تو زمینه های خودشناسی و روشن بینی و در کل کتاب های زندگی با آرامش زیاد کار نشده...

خواسته من از شما اینه که بپرسم آیا واقعاً به نظر شما هم این گروه از کتاب ها علاقه مندان زیادی داره و دوم اینکه می خوام با کتاب خودآموز روشن بینی شروع کنم و اولین فایل صوتی رو هم همین جا واسه دوستان به عنوان هدیه به اشتراک بذارم.

ممنون از وقتی که واسه مطالعه این دلنوشته گذاشتید.

داستان کوتاهی که نمی دانم نویسنده اش کیست؟

مردجوانی کنار نهر آب نشسته بود و غمگین و افسرده به سطح آب زل زده بود  ...

مرد سالخورده ای از آنجا می گذشت او را دید و متوجه حال پریشانش شد و کنارش نشست.

مرد جوان بی اختیار گفت: عجیب آشفته ام و همه چیز در زندگی ام به هم ریخته است. به شدت نیازمند آرامش هستم و نمی دانم این آرامش را کجا پیدا کنم؟

مرد سالخورده برگی از درختی کند و آن را داخل نهر آب انداخت و گفت : به این برگ نگاه کن وقتی داخل آب می افتد خود را به جریان آب می سپارد وبا آن می رود سپس سنگی بزرگ را از کنار جوی آب برداشت و داخل نهر انداخت . سنگ به خاطر سنگینی اش داخل نهر فرو رفت و در عمق آب کنار بقیه ی سنگ ها قرار گرفت ...

مرد سالخورده گفت: این سنگ را هم که دیدی. به خاطر سنگینی اش توانست بر نیروی جریان آب غلبه کند و درعمق نهر قرار گیرد اما امواجی را روی آب ایجاد کرد و بر جریان آب تاثیر گذاشت حال تو به من بگو آیا آرامش سنگ را می خواهی یا آرامش برگ را ؟!

مرد جوان مات و متحیر به او نگاه کرد و گفت: اما برگ که آرام نیست او با هر افت و خیز آب نهر بالا و پائین می رود و الان معلوم نیست کجاست!؟ لااقل سنگ می داند کجا ایستاده و با وجودی که در بالا و اطرافش آب جریان دارد اما محکم ایستاده و تکان نمی خورد. من آرامش سنگ را ترجیح می دهم !

مرد سالخورده لبخندی زد و گفت : پس حال که خودت انتخاب کردی چرا از جریان های مخالف و ناملایمات جاری زندگی ات می نالی؟ اگر آرامش سنگ را برگزیده ای پس تاب ناملایمات را هم داشته باش و محکم هر جایی که هستی ...آرام و قرار خود را از دست مده در عوض از تاثیری که بر جریان زندگی داری خشنود باش...

مرد جوان که آرام شده بود نفس عمیقی کشید و از جا برخاست و از مرد سالخورده پرسید: شما اگر جای من بودید آرامش سنگ را انتخاب می کردید یا آرامش برگ را؟

پیرمرد لبخندی زد و گفت: من تمام زندگی ام خودم را با اطمینان به خالق رودخانه هستی به جریان زندگی سپرده ام و چون می دانم در آغوش رودخانه ای هستم که همه ذرات آن نشان از حضور یار دارد از افت و خیزهایش هرگز دل آشوب نمی شوم من آرامش برگ را می پسندم ولی می دانم که خدایی هست که هم به سنگ توانایی ایستادگی را داده است و هم به برگ توانایی همراه شدن با افت و خیزهای سرنوشت ...

 برگ یا سنگ بودن : انتخاب با خود شماست ...

اضطراب قلم...

یه وقتایی شبیه همیشه نیست، اما کم شباهت هم نیست. یه وقتایی برخلاف اون چیزی که شاید به نظرت برسه، فرق داره. حال و هوات شبیه اونی که تصور می کردی، نیست. تازه جالبتر می شه وقتی ببینی که تجربه ش کردی و حالا باز به خونه اولت برگشتی. اما...... جالب نیست، گاهی حتی ناامید کننده ست.

هیچ وقت اینقدر تأثیر پذیر نبود که این روزا، اینقدر دلتنگ نمی شد که اینجوری بی پروا ناراحتیشو ابراز کنه و از بچه بازیگوش ناخودآگاهش نترسه.... ترس از اینکه نکنه کائنات براش غم بیارن حالا که هوای غصه خوردن کرده.

در آستانه در غار نشست، اما به روش نیاورد که منتظر اونه. می دونست که اگه بفهمه تنهایی رو بیشتر طلب می کنه و شاید بیشتر بمونه و باز می دونست که بیرون خواهد آمد، اما هرچی بیشتر خودش رو دلداری می داد، کمتر قانع می شد که آیا وقتی برگشت از اینکه اون در کنارش باز قدم خواهد گذاشت خوشحال خواهد شد یا دلگیر؟ حتی نمی دونست اگه بفهمه که منتظرش مونده ولی هیچی نگفته از اون تشکر خواهد کرد و غبار خستگی انتظار را با بوسه از روش خواهد شست یا نصیحتش خواهد کرد که بار دیگر اینکارو نکن یا اینکه با جمله نباید اینکارو می کردی شوق بیرون اومدنش رو در وجودش خاموش می کرد...

هرچه بیشتر می رویم کمتر می رسیم به آنچه برایش برنامه های چندساله چیده ایم و وقتی به درگاه عمل رسیده ایم، دلمان همراه جاده ترسیم شده در خیالمان نرفته؛ که آن خیالی بیش نبوده و کمترین شباهتی به مسیر پیش رویمان در حقیقت نداشته!

 

سال نو مبارک!!!

نمی دونم چرا اینها رو سر سفره می گذاریم اما حس می کنیم که همه مون با اینکه نمی دونیم دقیقاً هر کدومش چرا سر سفره است (بهتره بگم اکثراً نمی دونیم) اما باهاش حس عجیبی داریم و باور می کنیم که سال نو شده...!

سال نو بر همه مبارک
یک تبریک ویژه به خانواده و یک تبریک نیمه ویژه به دوستان دور و نزدیک
امیدوارم سالی پر از شادی و برکت داشته باشید و امسال با اتفاقات خوب و شگرفی که خواهد افتاد به امید خدا یکی از شیرین ترین سال های زندگیتون نام بگیره
سربلند و جاوید باشید و در پناه پروردگار!

ما...!

گردش چرخ جوری گشت و گشت و گشت تا دوباره ها از راه رسیدند. دوباره هایی که شاید فکر می کردم خیلی دورند و خیلی نزدیکتر اتفاق افتادند و باز تکرار شدند؛ اما تکرارشون اینبار نشون دهنده این نبود که برای اینکه یاد نگرفتم برگشتند، تکرارشون واسه این بود که حالا همه درسو با هم از ابتدا بهم یاد بدن. خیالم اینجوری بود که انگار اونبار فقط میان ترم رو گرفتند و حالا قراره میان ترم از پایان ترم حذف نشه و جفتشو با هم ازم امتحان بگیرند. یک نگاه روی تیکه اول درس واسه یادآوری اون تجربه عجیب کافی بود و حالا اینبار با دقت به درس استاد گوش سپردن واسه اینکه مطمئن باشی شب امتحان که داری جزوه رو می خونی یادته که استاد چرا این مثال رو حل کرد و چه جوری از این راه حل رفت جلو تا به جواب رسید.

دستم دستاش رو گرفت و دلم چشم هاش، خودش بود اما نه همونی که توی میان ترم باهاش آشنا شدم. پام رو از این حد فراتر گذاشتم تا این بار نگم «من» فهمیدم واسه چی اینجام، می خواستم بگم که اینجام چون قراره باشم. همه جا دنبال نگاهت گشتم اما نمی دونستم که این نگاه فقط مال همین چشم هاست. حالا که چشم هاتو بستی، حتی نگاهت با چشم های بسته هم حس می شه و دلم خبر تازه آورده؛ خبر اینکه رسیدی به جایی که باید. فارغ از اینکه به فردش رسیدی یا نه. جاشو پیدا کردی یا شاید بهتره بگم جایگاهتو . حالا این آرامش درون ضامن امنیت دیگری در کنار منه نه تأمین آرامشم با یک عامل خارجی (دیگری).

مثل یک به  آغوش کشیدن ساده بود ولی پر از حس عطش و تمنای وقوع یک رؤیا، تجلی یک عشق توی یک حباب، توی حبابی که سقفش دست های به هم قلاب شده ما دوتاست.

شبیه انتهای مسیر بود، یه شروع برای انتها یا شاید هم به نهایت رسیدن. حتی اگه نهایت یک بینهایت بود؛ یه جورایی شبیه یک استدلال محال. یک پایان برای یک راه بی انتها!!! مسیری که هیچ وقت تموم نمیشه و تو ادعا می کنی که نهایتش رو دیدی. اینقدر نهایتش بی اهمیت شدکه فقط تجربه مسیرش تمام چیزی که می خواستیم رو بهمون بخشید و با چشیدن اون مسیر دیگه انتها برامون بی ارزش بود. اما وقتی برگشتیم انتهاش رو پیدا کردیم. انتهای مسیر تو همین ابتدای راه بود و حالا با تجربه کردنش تونستیم ابتداش رو واضحتر ببینیم. آره اونجایی که همه چیز در بر ما دو تا با هم شکل گرفت و نقش بست و کل مسیر رو نشونمون داد. چه ابتدا،  طول مسیر و چه انتهای یک بینهایت!!!

آرامش دست های اون، آرامش دست های من نیست؛ که عشق، آرامش دست های ما «دوتا»ست. محبت اون، رؤیای دل من نیست؛ که محبت دل های ما خشت های سازنده خونه رؤیایی عشق ما «دوتا»ست.

می بوسم چشم هایی رو که وقتی باز به ابتدا برگشتم نگاهشون نهایت چیزی بود که به دنبالش می دویدم و مثل یک رؤیای بینهایت دست نیافتنی بود.

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم (حافظ)