میدونی چرا از شیوخ جماعت و شیوخ نما جماعت خوشم نمیاد؟ مگر اون دسته ای ک فلسفه خونده باشن و اونم با استاد ماهر واینکاره؟ چون تعبیر مزخرفی از اسلام کردن تو مغز این مملکت بیچاره ومن واقعا ب اسلامشون کافرم. 
یکی از دعاهایی ک همیشه ب جان پدرومادر دمشون گرم و محترم وفرهیخته ام میکنم اینه که از بچگی منو نبردن پای منبر هیچ عمامه ای مدعی اسلامی .عوضش بردنم پای درس قرآن و اون عالم بااخلاق ربانی، تا منو تربیت کنه. گرچه من چموش بودم و غیر قابل تربیت و لیز میخوردم و افسار پاره میکردم اما اسلامی که یادگرفتم شرف داره ب اسلام پاپتی این دسته. دلخورم. خعلی.

من دلم نمیخواهد دختر نُه ساله ام با حجاب باشد. دلم نمیخواهد در مدرسه برایش جشن عبادت بگیرند و برای انجام فریضه های دینی او را به وحشت بیاندازند. دلم نمیخواهد به او بگویند که از امروز اگر نامحرم موهایش را ببیند در آن دنیا او را از مو آویزان میکنند. و به او بگویند که اگر به صدای آواز همجنسانش گوش دهد توی گوشهایش سُرب داغ میریزند. دلم نمیخواهد کسی در مورد واقعه ی عاشورا با او حرف بزند و بگوید که اعراب به سرِ کودک شش ماهه و دختر بچه ی سه ساله چه ها آوردند. دلم نمیخواهد جلویش گوسفند قربانی کنند و بگویند که این رسم پیامبران و دستور خداست. دلم نمیخواهد دخترِ نُه ساله ام از خدایش بترسد و بخاطر ترسش مطاع باشد. دلم نمیخواهد وقتی با دخترم سوار تاکسی میشوم همه اش هول این را داشته باشم که دست کثیفی لمسش نکند یا ندانم که اول خودم سوار شوم یا اول دخترم را سوار کنم. دوست ندارم که ترجیح دهم او را با خود بیرون نبرم تا اینکه بیرون ببرم و یک خواهر مچاله بمن بگوید بدن دخترت درشت است و او را بپوشان و من جلوی چشمهای متعجب دخترم توی چشمهای هرزه ی آن زن تف بیندازم. دلم نمیخاهد توی شهر بازی بخاطر اینکه ساپورتش تا روی زانویش است نگذارند سوار وسایل بازی شود. دلم نمیخاهد که هر روز بیشتر از روز قبل از بزرگ شدنش بترسم و مدام بترسم که نکند توی جامعه خجالتش بدهند و حسابش نکنند و با احساسش بازی کنند. دوست ندارم معلم قرآنش به من بگوید که کلاس ژیمناستیک به درد دخترها نمیخورد و نفرستش و آخرش که چه. دوست ندارم ناظمشان به من بگوید دخترت توی حیاط بلند بلند شعر میخواند و صدایش بیرون از مدرسه میرود و به گوش نامحرم میرسد. دلم نمیخواهد مادرم بمن بگوید دخترت دیگر وقت شوهرش است و نگذار با پسرهای فامیل حرف بزند. من میترسم که یک روز روی صورت دخترم اسید بپاشند. من میترسم دخترم را خُرد کنند و شخصیتش تحقیر شود. من دلم میخاهد دخترم را یک جای امن پنهان کنم. یک جایی توی قلبم.

من کنار همه شبها سوداگری کرده ام که شاید چشمهای روشنم

٬ رنگ تیره موهایت را پس بگیرند ...

گندم

گندم ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ، ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ؛ ﯾﮏ ﭘﯿﺎﻧﻮ ﻣﯽ ﺧﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺧﺎﻧﻪ، ﻧﺰﺩﯾﮏ ِ ﭘﻨﺠﺮﻩ، ﺗﺎ ﻋﺼﺮﻫﺎ ﺑﻨﺸﯿﻨﺪ، ﭘﯿﺎﻧﻮ ﺑﻨﻮﺍﺯﺩ ﻭ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎ ﻧُﺖ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺪ. ﺩﻭ ﺭ ِ ﻣﯽ ﻓﺎ ﺳُﻞ ﻻ ﺳﻰ... ﮐﻼﺱ ِ ﺑﺎﻟﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻣﺶ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺍﺏ ﮐﺮﺩﻥ ِ ﻏﻢ ﻫﺎ ﺑﺮﻗﺼﺪ و هرگز اجازه نمیدهم که جسم و روحش از سردی آدم ها یخ ببندد. گندم ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﺷﻌﺮ ﻣﯽ خوانم ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﺪ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺭ ﺷﺪﻥ ﺍﺯ ﺭﻭﺯگار ِ غریبه با احساس، ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﻗﻠﻢ ﺑﺸﻮﺩ. گندم ﮐﻪ ﺑﯿﺎﯾﺪ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻧُﺖ ﺑﻪ ﻧُﺖ ﻣﯽ ﻧﻮﺍﺯﻡ.

آدمی که سکوت کرده٬ آدمی که یک‌گوشه زل‌زده نشسته٬ آدمی که دیگر نجنگیده و به یک‌باره حرف نزدن را انتخاب کرده٬ موجود ترسناکی است. تاریخچه‌اش این‌طور است که یک‌روز بیدار شده٬ نگاه کرده دیده هرچه رشته٬ پنبه است و هرچه پنبه٬ سوخته. این آدم مچاله شده٬ لای در مانده اما فریاد نکشیده٬ جیغ نزده٬ جماعتی را صدا نکرده. روزها و روزها نشسته٬ سوخته‌ها را زل زده٬ بو کشیده٬ مزه کرده. تنهایی مطلق‌اش را دست زده٬ خراش داده و بعد آرام آرام ساکت شده. آدم سکوت٬ صبح به صبح بیدار می‌شود٬ پانسمان زخم‌های پنهان‌اش را عوض می‌کند٬ لباس می‌پوشد٬ وزنه‌ها را به تن‌اش آویزان می‌کند و می‌رود. این آدم غذا می‌خورد٬ می‌نویسد٬ مهمانی می‌رود٬ می‌بوسد٬ می‌خندد اما تکلیف‌اش با غم‌اش صاف نشده؛ هم اوست که چشم دوخته به ساعت‌ها٬ روزها. خندیده به اعطاکنندگان لقب صبور٬ زل‌زدگان به آسمان. آدم دست‌کشیده از جنگ٬ تمرین نابودی می‌کند٬ نمی‌بخشد٬ فراموش نمی‌کند٬ یک‌روز تصمیم می‌گیرد که دیگر ماندلا نباشد.
فریاد کشیدن یک موهبت است. آدمی که استعداد داد زدن در دردها را دارد٬ خودش را در جهان بی‌امان‌ و سهمگین بیمه کرده٬ پوشانده. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد دخیل ببندد٬ درددل کند٬ سینه چاک دهد٬ پاره ‌کند. چه خوشبختی بزرگی است که آدمیزاد بتواند حمل نکند٬ واگذار کند.

دفتر قرمز

-شما چرا همش دستتون ميلرزه ؟ بابام كجاس؟ ميشه برم پيشش ؟
+بابات تو رو سپرد دست من كه باهم بازي كنيم 
-من دوس ندارم باشما بازي كنم ...اگه مامانم بفمه دعوام ميكنه
+چرا دوس نداري؟ ببين من يه بازياي خوبي بلدم كه نگو ... ميخاي پيرهنتو دربيارم قلقلكت بدم ؟ 
- نه ...نميخوام ...من قلقلك بازي دوس ندارم ... مامانم دعوام ميكنه ( درآستانه ى گريه) 
+ خب اگه گريه نكني برات پفك ميخرم ...ازون پفك بزرگا كه تازه اومده ... بابات بمن گفته كه بخاطر اون پفكا از جيبش بيس تومن كش رفتى 
-نه بخدا ...بابام خواب بود ترسيدم بيدارشه ...واسه همين يواشكي از جيبش پول برداشتم ...( با گريه ) 
+ خب پس اگه ميخاي به مامانت نگم كه يواشكي از جيب بابات پول برداشتي بزار قلقلكت بدم ...جيغم نزن ... 
- من دوس ندارم ... تروخدا ولم كنين آقا .. شما خيسِ عرقين ... بو ميدين ... همشم ميلرزين ... بزارين برم پيشِ بابام ...
+ نميشه .. آخه من به بابات پول دادم كه بزاره با تو قلقلك بازي كنم ... حالا آروم باشو گريه نكن ... خيلي هم به هردومون خوش ميگذره 
-گريه ... 
+داري اذيت ميكنيا ... مجبورم نكن دهنتو بگيرم 
-به مامانم بگو كه بدون اجازه از جيب بابام پول برداشتم ...اصن خودم بهش ميگم ...تروخدا بزار برم ... (گريه و جيغ) 
+اَه ... دختره ى احمق ... پاشو برو گمشو ...بابات بيرونِ نگهبانيه ...دمِ درِ بيمارستان 

 

پ.ن: گاهى نياز دارم براى فراموش كردن كسى بنويسم 

آدمی ست همیشه سیال در زمان و مکان، امروز راهی را شروع می کند تا فردا روزی در مکان جدید هویت جدید پیدا کند. بها می دهد، فدا می کند تا بیاموزد تا تغییر کند اما این تغییر به معنی چیز دیگری شدن نیست، باید اصلاح شد، در کنارش باید مراقب باشی که سرشتت را حفظ کرده باشی و در عین حال آدم نویی باشی و آه که چه سخت است که اشتباه هرس نکنی.

روز تولد آدم روز عجیبی ست یکی خیلی شاد است دیگری خیلی غم گین و عجیب تر روزهایی پایانی این یک سالی است که گذشت شروع می کنی به مرور کار هایی که کردی  برنامه هایی که داشتی حتی خواب هایی که دیدی را مرور می کنی تفاوت امروزت را با همین روز یک سال پیش یا دو سال پیش حتی ده سال پیش می سنجی و چه ترسناک است این سیال زمان و مکان وقتی می بینی فقط یک قدم کوچک برداشتی و هنوز کلی راه مانده.

همیشه همین روز تنها چیزی که گذرا ست از ذهنم، این که امروز می تونه تولد یک آدم با یک بیماری نادر باشه و ناتوان از هزینه سنگین درمان و شاید همزاد من باشه یا یکی از شما ها فقط  ما هم می تونیم برای یک لبخند کوچک روی لب اون آدم قدمی برداریم.

 

پ.ن: سایت بنیاد امور بیماری های خاص http://help.cffsd.org/

پ.ن: ز بی‌تابی همی جویم ز هر کس چارهٔ دردی که می‌دانم فرو می‌ماند افلاطون ز درمانش

احساس میکنم نوک انگشتانم گرد شده ، فرم انگشتانم تغییر کرده انگار ، دستهای یک نفر دیگر را با خودم حمل میکنم .
حرفهایی توی ذهنم هست و توی دهنم می آید که با این دستان انگار نمیتوانم بنویسم .
این دست ناخن ندارد و از لمس اشیاء دلم ریش میشود. به جای ناخن تیغ و چنگک دارد . دست به هر چه میزند ، میدرّد و پاره می کند.
این دستها برای نوشتن خوب نیست .


پ ن: یاد ادوارد دست قیچی افتادم . ادوارد هم دستاشو دوست نداشت؟!!

چکیده

من آدم کینه ای هستم.

من کینه رو دوست دارم.

همیشه وقتی به خاطر چیزی که واسه داشتنش حق انتخاب نداشتم و خدا داد من بود مورد تمسخرش قرار گرفتم چشمام رو بستم از سلاح همیشگی استفاده کردم خندیدم  بلندِ بلند! ته ذهنم گشتم دنبال کینه، کینه رو پیدا کردم و آوردم پشت پنجره چشمم بهش گفتم خوب نگاه کن و بخاطر بسپار بار دیگر این آدم را خواهی دید این قرار داده خداست، اما کار تو انتقام نیست کار تو ایجاد انگیزه واسه بالا رفتن، همیشه بهش می گم یادت بیاد از کجا به کجا رسیدی، یادت بیاد قرار داد هایی رفتاری خدا رو با خودت، عوض نشو پر ترم کن از کینه، با من دست به گریبون شو هر وقت دیدی که یادم رفت بخاطر مو یا رنگ پوست یا هر چیز که خواست خدات بود مسخره شدم، یادت بیاد زمانی که دانشگاه قبول شدی یادت بیاد انگشتای که به سمتت دراز می شود بهت میخندید بخاطر تاوان اشتباهت یادت بیاد که  خدا برات معجزه کرده باز هم معجزه میکنه نگران نباش.

وجدان

چیزی که من شناختم خدایی بود که درون من بود، با من عجین شده در تار و پود تنم. دوستش دارم چون همیشه بیشتر از خودم فعال بود خوب نگاه کرده خوب شنیده و خوب فهمانده بهترین دوستی است که دارم.

گاهی نجوای آرامی میکند که واخوان، یادت باشد باید به روی بعضی چیزها چشم بست.

تضاد

در زندگی تضاد هایی دیدم عجیب، انسان هایی دیدم که در تضاد زندگی میکنند در تضاد می میرند، در تضاد عاشق می شوند، همیشه در حال جستجوی تضاد ها بودم چشم هایم رو می بستم جنگلی رو تجسم میکردم با درختانی یک رنگ، برگ هایی یکسان واندازه های همانند دقیقا در یک قالب. در نگاه اول چقدر زیباست مدینه فاضله که میگویند همین است اما این رویا کم کم تبدیل به یک کابوس می شود چرا که به مرور کسل کننده و سرد می شود، کم کم دنبال یک تضاد ساده بین این درخت ها بودم که انگیزه ادامه بدهد تا این یک نواختی مرگ آور تبدیل شود به یک هیجان...

شاید آدم هایی که با تضاد عاشق یکدیگر میشوند با ثبات تر باشند تا آن هایی که به دنبال عشقی یکسان می گردند.

باور

من خودم را باور دارم چرا که تمامی حس هایم را میشناسم فرق بین شهوت و دوست داشتن را می فهمم این توانیست که خدا به من داده و من قادرم که تمامی حس ها را خاموش کنم و بقیه مسیر را با یک حس ادامه بدم حتی حس شهوت.... وجدانم آگاه است...

میدانی آدمها باید چه جور باشن؟!!

برای من آدمها باید مثل سیب زمینی باشن نه نه اشتباه نکن سیب زمینی بی رگ را نمیگویم آدمها باید مثل این سبزیجاتی باشند که توی دل خاک هستن برای پیدا کردنشان باید کلی زحمت بکشی مثل شلغم فرنگی نخندید مثالی که میزنم برای تمسخر یا تحقیر نیست مثال زندگیه خودم است آدمِ خودت را باید خاکی بشوی تا پیدا کنی باید زحمت بکشی میدانی زانو زدن روی خاک و توی خاک ها دستهایت کثیف شوند تا یک دانه سیب زمینی بیرون بکشی چه لذتی داردحتما در یکی از زندگیهای قبلی ام کشاورز پیری بوده ام با بیلچه کوچکی ....