ای از عشق پاک من همیشه مست !


ای از عشق پاک من همیشه مست !من تو را آسان نیاوردم به دست ! من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من زیر بارانهای اشک من نشست ! من تو را آسان نیاوردم به دست

در دل آتش نشستن کار آسانی نبود ! راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

با غروری هم قد و بالای بام آسمان ! بارها در خود شکستن کار آسانی نبود

بارها این دل به جرم عاشقی ! زیر سنگینی بار غم شکست ! من تو را آسان نیاوردم به دست

در به دست آوردنت بردباریها شده بیقراریها شده شب زنده داریها شده

در به دست آوردنت !پایداریها شده با ظلم و جور روزگار سازگاریها شده

 ای از عشق پاک من همیشه مست من تو را آسان نیاوردم به دست من تو را آسان نیاوردم به دست

بارها این کودک احساس من زیر بارانهای اشک من نشست من تو را آسان نیاوردم به دست 


آپلود عکس



آپلود عکس


آپلود عکس



آپلود عکس



تقدیم به نفسم مهسا جووونم

امشب از آسمان دیده ی تو  
 روی شعرم ستاره می بارد 
در زمستان دشت کاغذها 
 پنجه هایم جرقه می کارد 
 شعر دیوانه ی تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها 
 پیکرش را دو باره می سوزد 
 عطش جاودان آتش ها 
 آری آغاز دوست داشتن است
 گرچه پایان راه ناپیداست 
 من به پایان دگر نیندیشم 

 که همین دوست داشتن زیباست


آپلود عکس


مهسا جووونم تقدیم به تو

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدای قادر بی همتا

 

یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

بشکاف این حجاب سیاهی را

شاید درون سینه ی من بینی

این مایه ی گناه و تباهی را

 

دل نیست این دلی که به من دادی

در خون تپیده آه رهایش کن

یا خالی از هوا و هوس دارش

یا پای بند مهر و وفایش کن

 

تنها تو آگهی و تو می دانی

اسرا آن خطای نخستین را

تنها تو قادری که ببخشایی

بر روح من صفا ی نخستین را

 

آه ای خدا چگونه تورا گویم ؟

کز جسم خویش خسته و بیزارم

هر شب به آستان جلال تو

گویی امید جسم دگر دارم

 

از دیدگان روشن من بستان

شوق بسوی غیر دویدن را

لطفی کن ای خدا و بیاموزشش

از برفق چشم غیر رمیدن را

 

عشقی به من بده که مرا سازد

همچون فرشتگان بهشت تو

یاری به من بده که در او بینم

یک گوشه از صفای سرشت تو

 

یک شب ز لوح خاطر من بزدای

تصویر عشق و نقش فریبش را

خواهم به انتقام جفا کاری

در عشق تازه فتح رقیبش را

 

آه ای خدا که دست توانایت

بنیان نهاده عالم هستی را

بنمای روی و از دل من بستان

شوق گناه و نقش پرستی را

 

راضی مشو که بنده ی ناچیزی

عاصی شود به غیر تو روی آرد

رضی مشو که سیل سرشکش را

در پای جام باده فرو آرد

 

از تنگنای محبس تاریکی

از منجلاب تیره ی این دنیا

بانگ پر از نیاز مرا بشنو

آه ای خدااااااای قادر بی همتا

هوای باررانی عاشقانه
تصاویر تنها بودن دخترانه در تاریکی
هوای باررانی عاشقانه
هوای باررانی عاشقانه

شعر زیبا

منم آن مرغ سحر

منم آن کفتر جلد زجهان بسته نظـر

نه پی آبم و نه در پی نان میگردم

نه  ز باز و نه  ز تک تیر انداز  ،

نه زچنگال عقاب و رصد صیادان

 نه  ز این و نه ز آن  میترسم !

میروم تا  ته آن دره ی تنگ

 می نشینم  سرآن تکه ی سنگ

میروم ، میروم تا ته دشت !

به نوک قله کوه یا به دشت اندوه !

میروم تا برسم ، من به چاه تردید

تا لب چشمه عشق ، تا به کوه امیـد  

نگریزم من هیچ  ،  ز صدای شلیک

نهراسد دلم از فتنه خلق  ،

دام صیادان و رصد شیادان

زوزه گرگان و نیزه سنگدلان ، ندهد آزارم !  

مردنم آن گاهی است که شود بسته پرم !!!

یا شکسته شود این ناز دلم ،

نام من فاخته است !

آسمان را ، دل من باخته است  

آزادی ، نام خود را ز پرم یافته است

نیست در خون و رگم ترس و هراس

که بر  آزادی دل من بی تاب است

من هنوز آزادم

شاهدم سهراب است  .

" مرگ پایان کبوتر نیست ! "

عشق بی وفای من

عشق بی وفای من


 

عشق بی وفای من

 

دلم گرفته بود ، آن لحظه دلم هوای آغوشش کرده بود

تنها اشک بود که میریخت از گونه هایم ، در آن لحظه تنها او را میخواستم در کنارم

محکم مرا در آغوش خودش گرفت ، اشکهایم را از گونه هایم پاک کرد

و در گوشم گفت : دیوانه من که اینک در کنارتم

میگفت تا آخرش باتوام ، عزیزم آرام باش ، من در کنارتم

این را گفت و کمی آرام شدم ، اشک از چشمانم میریخت ،

دلم خالی شد و همین شد که من خوشحال شدم

مدتی گذشت دلم گرفته بود و او در کنارم نبود ، دلم گرفته بود او دلش با من نبود

دیگر او نبود تا اشکهایم را پاک کند ، با حضورش مرا آرام کند

در این لحظه تنها و دلگیر ، او نیز مرا تنها گذاشته بود

حالا وقتش نبود که نباشی ، حالا وقتش نبود که مرا در حسرت بودنت بگذاری

اینک در این لحظه ی تلخ و دلگیر تنها وجودت مرا آرام میکند،

آن حرفها ، همان حرفها را یادت هست؟ آنها مرا آرام میکند

تو اینک کجایی که حال مرا عوض کنی ، کجایی که مرا ناز کنی...

مگر نگفته بودی همیشه با منی ، مگر نگفته بودی نمیگذاری

دیگر حالم اینگونه شود ، نمیگذاری حالم خراب شود

معنی دلتنگی را میفهمی؟ تو اصلا میفهمی دلم چقدر برایت تنگ شده ؟

میفهمی چقدر دوستت دارم؟ میفهمی بدون تو این زندگی را نمیخواهم؟

میفهمی که اینک در این لحظه تنها به تو نیاز دارم؟

پس کجای ای عشق بی وفای من؟

کجایی که آرامم کنی ، کجایی که مثل آن روز مرا محکم  

در آغوش بگیری و با من درد دل کنی

دلم برای حرفهایت ، امیدهایت یک ذره شده ،  

آیا هنوز بر سر آن حرفهایت هستی ؟

یا اینکه من تو را گم کردم و دیگر پیدایت نمیکنم؟

به چه کسی بگویم دلم گرفته ؟  

به چه کسی بگویم تنها یک نفر است که میتواند آرامم کند ،

به چه کسی بگویم دردهای این دل خسته ،  

به چه کسی  بگویم عاشقم ولی تنها ، تنها ، تنهای تنها....

عاشق باشی و تنها باشی ، 

این رسمش نیست اگر بخواهی در این لحظه به یاد من نباشی ...

بیا مرا با آن دلخوشی های پوچت آرام کن ، به همین هم قانعم!

بیا و مرا آرام کن حتی اگر از ته دلت مرا نخواهی ، 

حتی اگر دوستم نداشته باشی.... 



 

 خوشبختی من در بودن باتو است

 

 و روز رسیدن به تو تقدیر خوشبختی من است

 

 

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات

 

 به وصال قلبم نشاندی

 

 

زیباترین گلهای دنیا تقدیم به تو ، بهترین عشق دنیا

 

 

روز یکی شدنمان را از صمیم قلب تبریک میگویم