غزل 33. هميشه بستن سدّي سزاي جاري هاست!
پياده بودی و ... ، پس نوبت ِ سواری هاست
که فصل فاصله ، گلچينی ِ بهاری هاست
و اقتدار کلاغان غربتیّ ده است
دوباره نوبت پَرکندن از قناری هاست
درخت پير! نشان از شکوه جنگل نيست
که دسته های تبر، دست ته تغاری هاست!!!
کسی که راه به مرداب ها نمی بندد
هميشه بستن سدّی ، سزای جاری هاست
سؤال مبهم عشقی - اگرچه تکراری -
و «زخم وا شده» ، اين هم جواب «آری!» هاست
هنوز بسته ی صد سيم خاردار وفاست
دلی که کاملا ً از جنس انحصاری هاست
اگرچه حال مرا داد می زند اين شعر
سکوتْ هم به قشنگيّ روزه داری هاست
"ققنوس"
همه ی دار و ندارم همین غزل هاست ...