فاتحه بخونید تو رو خدا
حالم خوب نیست کاش منم میرفتم
دیشب رفتیم خونه مامانم . خیلی دلم واسشون تنگ شده بود . مامان تو اتاق باهام صحبت کرد . گفت خیلی اذیتت کرده آره ؟ گفتم نه . خیلی خوبیم با هم . همه چیزای خوب رو تعریف کردم . خیلی خوشحال بود . بابا حالش خوب نبود ولی حمید باهاش حرف زد . داداش یه کم سر سنگین بود که بهش گفتم خوب باشه . دیشب حمید اومد خونه چون صبح باید میرفت شرکت . من موندم خونه مامانم اینا . امروز ساعت سه اومد دنبالم .
برای بابام دعا کنید لطفا .........
وقتی آبمیوه گیری از روی کابینت میفته و تیکه تیکه میشه
وقتی لباست میگیره به انگشتر و نخ کش میشه
وقتی نقشه هایی که داره میکشه هی خراب میشن
اونوقته که میگه لعنتییییی ... منم پشت سرش میگم آرهههه لعنتییی
بعد میگه دیوونهههههه منم میگم تو بیشتررررر 😂
امروز از غروب تا الان همینجور تلفات میدیم 😂
دیشب رفتیم مهمونی . راستش با چیزی که فکر میکردم خیلی فرق داشت . یه عده دختر و پسر یا زن و شوهر مست و خراب میرقصیدن . فضاش غیرقابل تحمل بود واسم . یه عده مشغول سلفی گرفتن بودن . با دو سه تا از دخترا حرف زدم . فقط پز پز پز . بینی تو عمل میکنی باشه ولی چرا اونجوری ؟ گونه کاشته ، لباشو به طرز وحشتناکی پروتز کرده . اندام هاشو پروتز کرده .. که چی خب ! حمید کنارم وایساده بود . بهش گفتم حمید بریم خونه . گفت الان که نمیشه زشته . گفتم زشت اینان . دارم بالا میارم حالم بده . گفت خیله خب و رفت پیش دوستش تا بگه که داریم میریم ما . وقتی رفت دختره کنارم بهم گفت عه تو دوس دختر حمیدی ؟ گفتم نه همسرشم . خندید گفت آخی ازدواج کرد ؟ حمید اومد . چیزی نگفتم دختره م چیزی نگفت . راه افتادیم . تو ماشین ساکت بودم . رسیدیم خونه بهش گفتم حمید دیگه اینجور مهمونیا نمیریم . باشه ؟ گفت هرچند دوستام گفتن زن ذلیل ولی باشه چشم . خودمم خوشم نمیاد واقعا . گفتم پس واسه چی رفتی و قبلا هم میرفتی . گفت قبلا ؟ گفتم اون دختره اینجوری گفت . گفت خانوم چشم . من که چند وقته نرفتم . گفتم حال و هوای تو عوض شه .
صبح خواب موندیم . دیگه شرکت نرفت . بهم گفت احتمالا کل شرکت رو بخره . اگه کاراش درست شه .. البته گفت زمان میخواد . برنامه ش اینه .
خوبه فعلا همه چی آروم و عالیه 😊