برگه را گذاشتند پیش روش نوشته بود نام: جای خالی رو نگاه کرد با خودش فکر کرد چی باید بنویسه؟رویا؟سیما...سارا...ماندانا...کدوم اسمشو می تونه بنویسه؟کدومش اسمشه؟خیره به خانمی که برگه رو دستش داده بود نگاه کرد و پرسید ببخشید چه اسمی باید بنویسم؟زن با تعجب نگاهش کرد و گفت:اسمی که توی شناسنامه ات نوشته شده...گفت:شناسنامه؟زن گفت کپی شناسنامه لازمه همراهش داره یا نه؟کیفشو گشت..هیچی نبود...هیچ کاغذی که کپی چیزی باشه...شناسنامه داشت؟نداشت؟با خودش فکر کرد که برگه رو پس بده و بره بیرون...ولی کجا؟توی این برف و بارونی که بیرون بود...نه خونه ای نه سقفی...نگاه زن به سمتش بود و با نگرانی به برگه نگاه می کرد...خواست کمکش کنه...گفت اسمی رو بنویسه که مادر و پدرش صداش می کردن!!!چه حرف عجیبی...مادر و پدرش؟مادرشو که یادش نبود...ولی پدرش آخرین بار صداش کرده بود
نکبت!!!تندی نوشت
نکبت و برگه را بدست زن داد ولی نگاه عجیب زن باعث شد برگرده وسط بارون و برفی که با هم توی آسمون می جنگیدند و هر کدوم عجله داشتند زودتر به زمین برسند...