روا بُوَد که چنین بی‌حساب دل ببری*

 

؟

؟

؟

*سعدی

 

تعمیم به صداها

 

از تو

نبودن‌ات را

دوست‌تر دارم.

 

فکر فلسفی*

 

ماجراش اینه:

ما سرگرمِ سوال و جوابای خودمون بشیم

اون وقت اون

چراغای حَرَمِشو خاموش کنه وُ

یه نفسی بکشه.

 

*دیگه حوصله‌شو ندارم، ولی نمی‌گذره ازم... بگذر. بگذر.

امنِ من

 

برگشتنم به خودم، دیگر

با تو، غریبانه نیست

اگرچه هنوز

خانه در من

گم باشد، 

دستان تو

دیوارها را 

به خیابان می‌بَرَد. 

شاعرانه


عشق شعر نیست

عشق به شعر نمی آید،

عشق حالِ خوش من است

که نوشتنی نیست؛

با تو...

آن روز غم نیست


یک روز می روم

از همه ی شهرهای بسته

از همه ی خانه های بسته

از همه ی اتاق های بسـته

از همه ی فکرهـای بستــه
و پنجره را 
رو به تنهایی گسترده ام باز می کنم

در این سه شنبه ی آخر


این شهر نباشد

و این ساعت.

تو دیوارها را عقب ببری

و من

بهار را نفس بکشم

با لباس های خانه.


درد است


غم نیست

خشم نیست

یک دردِ مگو ست

که تیر می کشد از

سینه به سر


می دانم و نمی دانم


وقتی نمی دانم هایِ مرا، تو می دانی؛

خیالم از بابتِ خودَم راحت می شود.

پ.ن: نمی شود اینجا را نداشت. نشد که اینجا نباشد. 

یک رؤیا بود


" من میانِ بازوانِ تو "

در این شب ِ بلنـدِ زمستانی

به تخیل جان می دهد.