روا بُوَد که چنین بیحساب دل ببری*
؟
؟
؟
*سعدی
؟
؟
؟
*سعدی
از تو
نبودنات را
دوستتر دارم.
ماجراش اینه:
ما سرگرمِ سوال و جوابای خودمون بشیم
اون وقت اون
چراغای حَرَمِشو خاموش کنه وُ
یه نفسی بکشه.
*دیگه حوصلهشو ندارم، ولی نمیگذره ازم... بگذر. بگذر.
برگشتنم به خودم، دیگر
با تو، غریبانه نیست
اگرچه هنوز
خانه در من
گم باشد،
دستان تو
دیوارها را
به خیابان میبَرَد.
عشق شعر نیست
عشق به شعر نمی آید،
عشق حالِ خوش من است
که نوشتنی نیست؛
با تو...
یک روز می روم
از همه ی شهرهای بسته
از همه ی خانه های بسته
از همه ی اتاق های بسـته
این شهر نباشد
و این ساعت.
تو دیوارها را عقب ببری
و من
بهار را نفس بکشم
با لباس های خانه.
غم نیست
خشم نیست
یک دردِ مگو ست
که تیر می کشد از
سینه به سر
وقتی نمی دانم هایِ مرا، تو می دانی؛
خیالم از بابتِ خودَم راحت می شود.
پ.ن: نمی شود اینجا را نداشت. نشد که اینجا نباشد.
" من میانِ بازوانِ تو "
در این شب ِ بلنـدِ زمستانی
به تخیل جان می دهد.