رسول و شیوا

بغلم کن که هوا سرد تر از این نشود

زندگی خوب شود... باد خبر چین نشود

بی هوا بوسه بزن... عشق دو چندان بشود

 بوسه آنگاه قشنگ است که تمرین نشود.

زندگی می گذره و ما هر روز بزرگ تر از قبل میشیم

زندگی من پر شد از خاطره ها و تجربه های زیادی که حتی فکر کردن بهش ناراحتم میکنه

اینکه چقدر نادان بودم ناراحتم میکنه

ولی با خودم میگم شاید اگر تاوان نمی دادم الان اینقدر با تجربه نمی شدم درسته خیلی تجربه های بدی داشتم ولی نمیتونم به گذشته برگردم و درستشون کنم

تصمیم گرفتم بهتر از قبل باشم و زندگیم رو بسازم و موفق تر از قبل بشم 

خدایا کمک کن مثل قبل تا روی پام وایستم

سپاسگزارم

5 اسفند 95

امروز بعد از مدتها دلم تنگ شد برای وبلاگم ...این روزها درگیر اپلیکیشن های جدیدی شدیم که یادمون رفته وبلاگ رو. ولی حس خوبی داشتم وقتی دوباره خوندمشون. تمام خاطرات و جوونی هایی که کردمو یادم اومد...و از این بابت خوشحالم... مسیر زندگیم عوض شد بزرگتر شدم یاد گرفتم که گذشته مال گذشته است و من می تونم ایندمو بسازم که دارم میسازمش... خدایا همیشه کنارم بودی تا اخرش کنارم بمون... دلم برای مامانم تنگ شده الان باهاش حرف زدم ولی دلم میخواد بغلش کنمممممممم دوستت دارممممممممم

خیلی وقته ننوشتم. الانم یهو دلم هوای وبم رو کرد که نزدیک به دوسالی میشه که دیگه نیومدم سراغش. این مدت خیلی زود گذشت. روزهای خوب و بد زیادی رو گذروندم. خدا ممنون به خاطر این اتفاق شیرین توی زندگی مون. امیدوارم ادامه دار باشه و بازم لبخند مادرم رو ببینم...

پرواز

 

برای کسی که برواز را نمیفهمد

هر چه اوج بگیری کوچکتر میشوی...

 

 

 

بخند

 

موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن:

آنهایی که منتظرند تا شکست بخوری و به تو بخندند،

و

آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا با تو بخندند.

 

 

 

ممنون خدایی

 

چند وقتی هست که حالم بهتر شده... از بس غصه خوردم خسته شدم... ولی حس میکنم خدا بیشتر از همیشه مواظبمه... خیلی خیلی بیشتر از قبل... یه قول هایی بهش دادم... امیداورم خوش قول باشم مث همیشه... خدا جونم ممنون که هستی کنارم

تنهایی

 

به سختی های زندگیم رسیدم

نمیدونم کی میخواد تموم بشه ولی کاش زود زود تموم بشه...

خداجونم میدونم حواست بهم هست

ولی خیلی حس تنهایی میکنم

 

اتفاق

 

دستت را که میگیرم انگار

دستم را درچشمه ای فرو میبرم

ماچون سیب سرخی بهم رسیدیم

وخاک سبزه علفی را به دندان گرفت

عزیزم

مرا چون شاخه ی گندمی زیبا کن.

 

 

 

 

                                                                                           بوسه

 

برای                

دوست داشتن            

بوسه کم نداشتیم

روح شب را

 کم داشتیم              

و درختان گردو را         

شب را که پوست می کندیم         

دستهایمان سیاه می شد.

   

 

 

 

i wish

 

 

 

.I wish life was like a pencil with an eraiser

 Therefore we would be able to learn from our mistakes and then

erase them . Albert einishtein said" if you gather all energy

You

.can not return one second to the past

 

 written by: shiva

 

 

 

تولدم مبارک. 15 ابان

                  

امروز ۲۲ ساله شدم 

 و هنوز پر از آرزوهای ساده ام

و هنوز کمی

امیدوارم که روزگارم زیبا تر شود.

 فکر می کنم

 چیزی در من هست که با وجود همه ی سختی ها

دوست دارد سبک و کودک وار بماند.

 در خودم کودک وارگی را حس می کنم ،

 من که در کودکی هیچگاه کودکانه نبوده ام

 موهبت بزرگی است در این روزهای سخت. 

به همه آرزوهای خوب و رنگین جهان نیاز دارم

که زندگی ام را

 از روزهای خوب

 سرشار کنم.

        

 

یک روز برفی

 

 

 

همین روز ها

شعری می نویسم

که مثل یک روز برفی

 ردپایت

 درسطرهایش

پیدا شود

آنوقت

اگر قار قار 

 کلاغ ها

آرامش مان را برهم نزد

شانه به شانه ی هم

در برف ها قدم میزنیم!

 

 

 

بيد مجنون

 

 

 

 

 

 

رفتنت

آنقدر ها

كه فكر ميكني

فاجعه نيست

من

مثل بيدهاي مجنون

ايستاده

   ميميرم...

 

 

 

گریه ای در کارنیست

 

گریه  ای درکارنیست

به دنبال رفتنت

هیچ صدایی درکارنیست.

اشکی نمی بارد.

به دنبال ات بارانی درکارنیست.

فریادی  نخواهم زد.

بعد ازتو هیچ ارتفاعی نیست.

وهیچکس نیست

که به انتظارتو

بر درگاهی تکیه کند.

روبه روی بیابان

تمام درها بسته است.

 

 

Apocalypse

 

 

چیزی نمانده

آفتاب اعتصاب کند

ماه حافظه اش را

ازدست بدهد

پرندگان پرواز را

بخاطرنیاورند

ناگهان

جنگل ها

سر به بيابان بگذارند

و جاده ها 

فراموش كنند

براي چه بايد ادامه دهند

سال هاي سال

بيايد

و

انسان

مثل گلي كه

بهار را

به جا نمي آورد

تهي مي شود

 از رنگ

و

   بو...

 

 

 

دل من

 

خسته از بغض ناگشوده ی شبانه ام

وپر از واژه های تنهایی و اشک

آسمان گرفته است

دل من هم...

نگاه نمیکنی آرام آرام دور میشوی

بغض آسمان میترکد

میبارد

دل من هم ....

 

 

برای داداشم

 

نگاه کن

غم درون سینه ام

چگونه قطره قطره آب میشود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب میشود

نگاه کن

تمام هستی ام خراب میشود...

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن...

تمام آسمان من پر از شهاب می شود...

 

گاهي وقت ها

 

 

گاهي وقت ها

پيش از آن كه غم

بيايد

تا هر چه را كه كم گذاشته

با خودبياورد

شادي برگشته است

تاچيزهايي را كه جا گذاشته

بردارد!

 

خدا

 

 

چه بخشنده خدای عاشقی دارم

که می خواند مرا با آنکه میداند گنهکارم .

دلم گرم است

میدانم

بدون لطف او تنهای تنهایم

برایت من خدارا آرزو دارم!

 

حکیمی دانا

 
 
 
از حکیمی پرسیدند:

زندگی خود را بر چه بنا کردی؟

گفت:بر چهاراصل:

دانستم که رزق مرا دیگری نمی خورد پس آرام شدم.

دانستم که خدا مرا می بیند پس حیا کردم.

دانستم که کارمرا دیگری انجام نمیدهد پس تلاش کردم.

دانستم که پایان کارم مرگ است پس مهیا شدم!!