امریکا شیطان اکبر!

آمریكا اكنون مظهر اكبر شیطان و دست قدرت اوست. اگر ما با این مظهر اكبر شیطان نبرد نكنیم، یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش می گردد و شیطان، جاودانه كره‌ی زمین را تسخیر می كند.
كجاست آن كه به خونخواهی مقتول كربلا قیام كند و انتقام او را از یزیدیان باز ستاند؟

این الطالب بدم المقتول بكربلا؟  

سید شهید سید مرتضی آوینی

عروسی من وقتی است که در خون خود بغلطم

بچه ها ی مردم تکه پاره شده ن ، افتاده ن گوشه و کنار بیابون ها ، اون وقت شما به من می گید همه ی کار هارو بذار ،بیا زن بگیر! » شنیده بود امام گفته اند با همسرهای شهدا ازدواج کنید ، مادر هم که دست بردار نبود و تو گوشش می خواند که وقت زن گرفتنت است.
مادر را با خواهرش فرستاد خانه ی یک شهید ،خواستگاری . به شان هم نگفته بود که همسر شهید است.
**چند ماه زندگی مشترک کرده بودم . 6 ماه هم هرچه خواستگار آمده بود،رد کرده بودم. نمی خواستم قبول کنم .
مصطفی را هم اول رد کردم. پیغام داده بود که «امام گفتن با همسرهای شهدا ازدواج کنید. » قبول نکردم. گفتم«تا مراسم سال باید صبر کنید.»
گفته بود« شما سیدید.میخواهم داماد حضرت زهرا بشم.» دیگر حرفی نزدم.
شهید مصطفی ردانی پور را می گویم
 
 
 
اسلام منهاي روحانيت، اسلام نيست اين سد دشمن شكن را نگذاريد بشكند و اين حربه عظيم را از شما نگيرند.نگذاريد اسلام وارونه را به مردم تان عرضه كنند، بدون روحانيت كاري از پيش نمي رود.همه دستورهاي اسلام در دو جمله خلاصه مي شود فرمانبرداري از خدا و نافرماني از شيطان. وي درجايي ديگر مي نويسد: دوستان عزيز! تنها راه رسيدن به سعادت ترك محرمات و*انجام واجبات* است. راه قرب به خدا همين است و بس، دست يكديگر را بگيريد و راه شهدا را، كه همان راه رسيدن به خداي متعال است، ادامه دهيد.ˈ --- بخشي از وصیتنامه شهيد مصطفي رداني پور شهيد مصطفي رداني پور در روز عروسي خويش در جمع دوستانش كه بيش تر رزمندگان لشكر امام حسين (ع) سخناني پرشور ايراد كرد و با بغضي در گلو به آن ها گفت:ˈعروسي من، روزي است كه در خون خود بغلطم

آتش بگیر تا بدانی چه میکشم

 
چندیست جان به حجم تنت جا نمی شود
هِی سرفه می کنی نفست وا نمی شود
 
بر گُر گرفتن تو نسیمی بر آتش است
اکسیژنی که در نفست جا نمی شود
 
گرگی گرسنه در ریه ات زوزه می کشد
تعبیر خواب گرگ به رویا نمی شود
 
دکتر که عکس های تو را دیده بود گفت :
این زخم کهنه است ؛ مداوا نمی شود
 
در شهر مدتیست که در پیش پای تو
دیگر به احترام، کسی پا نمی شود
 
این پرده های کرکره چون پلک پنجره
چندیست سمت آمدنت وا نمی شود
 
طعنه زده به دختر تو همکلاسی اش :
این سرفه ها برای تو بابا نمی شود
 
امواج سینه ی تو به من یاد داده است
دریا بدون موج که دریا نمی شود
 
دریای بیقرار! تو اسطوره نیستی!!
اسطوره با مبالغه افسانه می شود
 
جایی که عقل مانع پرواز آدمی ست
عاقل تر آن کسی ست که دیوانه می شود
 
پروانه از شراره ی آتش به هیچ وجه
"پروا" نکرده است که پروانه می شود
 
من با تو سوختم که بدانم چه می کشی
« احساس سوختن به تماشا نمی شود»
 
اصغر عظیمی مهر

داستان یک محافظ

در دفتر فرماندهی سر و صدا به حدی رسید که فرمانده سپاه منطقه هفت از اتاقش بیرون آمد و جویای قضیه شد.
مسئول دفتر گفت:" این سرباز تازه از مرخصی برگشته ولی دوباره تقاضای مرخصی داره".
فرمانده گفت:" خب! پسر جان تو تازه از مرخصی آمدی نمیشه دوباره بری".
یک دفعه سرباز جلو آمد و سیلی محکمی نثار شهید بروجردی کرد. در کمال تعجب دیدم شهید بروجردی خندید و آن طرف صورتش را برد جلو و گفت:" دست سنگینی داری پسر! یکی هم این طرف بزن تا میزان بشه".
بعد هم او را برد داخل اتاق. صورتش را بوسید و گفت:"ببخشید، نمی دانستم این قدر ضروری است.می گم سه روز برات مرخصی بنویسند".
سرباز خشکش زده بود و وقتی مسئول دفتر خواست مرخصیش را با کارگزینی هماهنگ کند گوشی را از دستش گرفت و
گفت:"برای کی می خوای مرخصی بنویسی؟برای من؟نمی خواد. من لیاقتش را ندارم".
بعد هم با گریه بیرون رفت.بعدها شنیدم آن سرباز راننده و محافظ شهید بروجردی شده؛یازده ماه بعد هم به شهادت رسید.آخرش هم به مرخصی نرفت...
 

ابالفضل علمدار,خامنه ای نگهدار

تا دست راستش را جلوتر برد تازه یادش افتاد ...

بغضش گرفت و اشکش جاری شد ...

لبخند آقا را میدید و زیر لب میگفت:

" رحم الله عمی العباس"

 

غریب مادر حسین(ع)

 

دردهای علی(ع)

دست زهرایش را می‌گرفت و در خانه مهاجرین و انصار را می‌زد.

شاید به خود بیایند و حکومت حق را به پا کنند.

علی(ع) در می‌زد.

کسی از داخل خانه می‌گفت: کیست؟

امّا امیرالمومنین نمی‌فرمود: من علی هستم!

می‌دانست اگر خودش را معرفی کند، کسی در را به روی علی باز نمی‌کند!

می‌فرمود: این فاطمه زهرا دختر پیغمبر شماست که آمده با شما حرف بزند! و این هم حسنین هستند؛ من فقط عنان ناقه فاطمه را گرفته‌ام!

کسی غیر چاه نشنود...

میثم از نیروهای شرطة الخمیس بود؛یعنی جزو محافظین مخصوص و هم قسمهای حضرت بود.
میگوید من هم به دنبال حضرت راه افتادم. حضرت صدای پای من را شنید و برگشت. فرمود: کیست در تاریکی دنبال من میآید؟ میثم میگوید: جلو رفتم و خودم را معرفی کردم. آقا فرمود: چرا دنبال من میآیی؟ عرضه داشتم: یا امیرالمؤمنین دیدم تنها هستید؛ در این تنهایی نگران جانِ شما بودم. حضرت چند قدمی با من راه رفتند. ایستادند و دو رکعت نماز خواندند. بعد خطی جلوی پای من کشیدند و فرمودند: میثم از اینجا دیگر جلوتر نیا، میخواهم تنها باشم.
میگوید: وقتی حضرت حرکت کردند و رفتند به امر حضرت ایستادم ولی دوباره در دلم آشوب شد و نگرانی و ترس از جان مولایم سراغم آمد. از خط عبور کردم و دنبال حضرت راه افتادم. دیدم حضرت سر مبارک را تا سینه در چاه فرو بردهاند و دارند سخن می‌گویند. من از صحبتهای حضرت چیزی نشنیدم.
حضرت متوجه شدند و فرمودند: کیستی؟ گفتم: میثم هستم. آقا فرمودند: میثم مگر نگفته بودم از خط جلوتر نیایی؟ گفتم: آقا آخر در این تاریکی شب و با وجود دشمنان، چطور شما را تنها بگذارم؟
امّا اینجا علی سوالی غریبانه از میثم پرسیدند.
پرسیدند: میثم؛ آیا شنیدی که من با چاه چه میگفتم؟
عرض کردم: خیر مولای من.
آقا خیالش راحت شد...

تأکید حضرت آقا به امر به معروف و نهی از منکر

حرف بزنید، بگویید؛ یک کلمه بیشتر هم نمی خواهد؛
 لازم نیست یک سخنرانی بکنید.
 کسی که می بینید خلافی را مرتکب می شود- 
دروغ، غیبت، تهمت، کینه ورزی نسبت به برادر مؤمن، بی اعتنایی به محرمات دین
 بی اعتنایی به مقدسات، اهانت به پذیرفه های ایمانی مردم، پوشش نامناسب، 
حرکت زشت- یک کلمه آسان بیشتر نمی خواهد؛
 بگویید این کار شما خلاف است، نکنید؛
 لازم هم نیست که با خشم همراه باشد.
 شما بگویید،
 دیگران هم بگویند،
 گناه در جامعه خواهد خشکید.
 امر به معروف و نهی از منکر را اقامه کنید.... 
(مقام معظم رهبري)

خاطره از شهید عباس بابایی

نیت های عباس، عجیب محکم بود.
به خاطر لیاقت و استعداد فراوانش، برای یادگیری دوره های عالی خلبانی به کشور آمریکا اعزام شد و بعد به انگلستان رفت.
می گفتند از دانشجوهای ممتاز آنجا بوده.
آمریکایی ها بیشترین ارتفاع پروازشان با اف چهار، سی و پنج هزار پا بود. اما وقتی از عباس امتحان گرفته بودند، عباس بابایی تا ارتفاع پنجاه هزار پا پرواز کرده بود.
همان موقع ژنرال حیرت زده آمریکایی گفته بود:" به ایرانی علم بده، ببین چطور عمل می کنه".
خیلی از کشورها بهش پیشنهادهای کلان کرده بودند ولی عباس ، نیت کرده بود برگردد.
به سوی آسمان ایران، خودش از خودش توقع داشت.توی کارهای خیر پیش قدم بود.
خریدن جهیزیه برای فقرا، ساختن ساختمان، همبازی شدن با بچه های یتیم، خرج بیمارستان و دوا و درمان را پرداختن.
اگر ماشینی خراب شده بود و کنار جاده ایستاده بود، توقف می کرد و تا ماشین را راه نمی انداخت خودش حرکت نمی کرد.
گوشش به اعتراض اطرافیان بدهکار نبود که می گفتند:"آخه کسی از تو توقع نداره

فخر فروشی...

من معمولا چند النگوی طلا در دست داشتم و عباس هر وقت النگوهای طلا را می دید ناراحت می شد و می گفت: ممکن است زنان یا دخترانی باشند که این طلاها را در دست تو ببینند و توان خرید آن را نداشته باشند؛ آنگاه طلاهای تو آنان را به حسرت وا می دارد و در نتیجه تو مرتکب گناه بزرگی می شوی.این کار یعنی فخر فروشی.
می گفت: در جامعه ما فقیر زیاد است؛ مگر حضرت زینب _سلام الله علیها_ النگو به دست می کردند و یا ..
روحیه زنانه و علاقه ای که به طلا داشتم باعث شده بود نتوانم از آنها دل بکنم.
تا اینکه یک روز بیمار بودم و النگوها در دستم بود.
عباس به عیادتم آمده بود.عباس را که دیدم، دستم را در زیر بالش پنهان کردم تا النگوها را نبیند.
او گفت: چرا بالش را از زیر سرت برداشته ای و روی دستت گذاشته ای؟
چیزی نگفتم و فقط لبخندی زدم.او بالش را برداشت و ناگهان متوجه النگوهای من شد و نگاه معنی داری به من کرد.
از این که به سفارش او توجهی نکرده بودم، خجالت کشیدم.بعد از شهادت عباس بابایی به یاد گفته های او در آن روزها افتادم و تمام طلاهایم را به رزمندگان اسلام هدیه کردم.

شهید گمنامی که در شهر خودش پرده از چهره اش برداشت

 این ماجرا نه تنها برای نگارنده بلکه برای همه جالب و شنیدنیست و نشان از کرامت و عظمت شهدا دارد. اکنون عرق شرمش بر پیشانی ما مانده که بسیاری از ارزشهای این دنیا و آن دنیایمان رنگ باخته و آن را به گمنامی سپرده‌ایم و درس و مشق گمنامی را از شهدا یاد نگرفتیم!

 
ادامه نوشته

ماه رمضان بر عاشقان درگاه کریم مبارک باد


هر انــسانی عطــــــری خاص دارد
گاهــی، برخــــی
عجیـب بـوی خـــــــدا می دهند....

عذرخواهی میکنم...

پدر شهید احمدی روشن؛سلام علیکم

من به جای همه کسانی که نان و نام جلوی چشم هایشان را گرفت؛

من به جای همه کسانی که لحظه ای شهدایمان را پشت یادهایشان جا گذاشتند و رفتند به اسلام امریکایی رأی دادند؛

من به جای همه کسانی که برای چندمین بار فریب امپراطوری های قدرت و پروت را خوردند تا اوضاعشان خوب شود؛

من به جای حزب اللهی هایی که به خودشان درگیر شدند و دشمن مشترک را فراموش کردند؛

من به جای کاندیداهایی که دچار حب قدرت شدند؛

من به جای جوانانی که ندای آزادی را به جای آزدگی لبیک گفتند؛

من به جای هرکسی که در این انتخاب نامبارک سهیم بود از شما عذرخواهی میکنم

والسلام.

...

عکسی که حقیقتا دست و پای منو شل کرد و مستأصل کرد...

خدایا ما را مدیون خون شهدا و اشک فرزندان آنها نکن که اگر چنین شود واویلا میشود...

خدایا...

اللهم الرزقنا الشهاده

چشم شهدا نگران منو توست...

از قديم گفتن : زبون رو هر طور تو دهن بچرخوني ميچرخه!!! يه عضو كوچيكه ! اما خيلي مهمه . گناهان زبان . اين روزا كه

ادعاهاي كانديداهارو ميشنوم ، فقط يه چيز پيش خودم ميگم

كجاييد اي شهيدان خدايي

يه نفر ميگه:من مسئوليتهاي زيادي دردولتهاي قبلي داشتم،چنين و چنان...خب چرا همون زمان اين كارايي كه ميگي نكردي!!؟

يكي ديگه در لباس مقدس، فقط مشكلات گذشته رو ميگه!! ديگه نميگه، چطوري ميخواد همينا رو رفع كنه!! همش تخريب ديگران

ديگري ميگه: من جنگ رو اداره كردم !! به شرف رزمندگيش قسم ميخوره، پنير رو ارزون خواهم كرد !! سهام عدالت رو آزاد ميكنم

چرا برد موشكهاي ما قاره پيماست! اما در گوشت و مرغ مشكل داريم!!!!!!!!!! من عوض يك ستون در اقتصاد كشور هفتاد ستون ميزنم

اما نميگه: چطوري همين كار رو ميخواد انجام بده!!!!!!

يكي ميگه: من اهل عمل هستم!! وقتي اراده كنم ! بنز الكانس هم كه باشه، ميخرم!!! كار به قيمتش و هزينه نگهداريش ندارم

همه رو راضي نگه ميدارم!!! و چند ماهه تمام مشكلات رو حل ميكنم

خلاصه، يكي شعر ميخونه !! يكي خطابه ميگه !! يكي كليد نشون مردم ميده !! ديگري نقاشي پرنده!! اما هيچكدوم، راهكار اجرايي نميدن

يكي هم خيلي آروم و متين حرف ميزنه! هر چي بهش ميگن

تو هم بگو گوشت و مرغ برا مردم مياري ... ارزون ميكني ، اما او اصلا عوام فريبي نميكنه .... انگار نه انگار كه رقابت و تصاحب پست و

مقامه ... با آرامشي خاص حرفشو ميزنه و ديدگاهشو ميگه، نه نقاشي ميكشه!!! نه كليد روي دست بلند ميكنه!! نه قسم ميخوره و نه

در مناظره بي صبري و كم ظرفيتي نشون ميده....... آرامشش منو كشته!!! نه منو، كه خانوم اشتون رو !!! سياستگذاران آمريكايي رو

همه ميگن: ايران كيو ميفرسته!؟ يه جوون جانباز ، نترس

حرفايي كه امروز راجع به او ميشنوم، منو ياد حرفاي بني صدر راجع به شهيد حسن باقري مي اندازه، كه ميگفت

سپاه آدمي از اين بزرگتر نداره به جلسه بفرسته!؟ او كه يه بچه است

آخه بعضي ها عقلشون تو چشمشونه !!! نه تو سرشون

آيا نبايد از تاريخ عبرت گرفت

كدام قشر، كدام آدما، با چه نگاه و جهان بيني در بحرانها، در جبهه ها، در دفاع از ملت، صادقانه درخشيدن

آيا جز جوانان مومن و انقلابي بودن!!!

 

الهی شهید بشی!

حسن باقری به سردار علی ناصری گفت :
علی آقا التماس دعا داریم
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد:
- باید کاری کنیم که در این جنگ نمره خوبی بیاوریم
- چه نمره ای؟
- نمره شهادت . باید شهید بشیم . حیفه شهید نشیم.
- هر چه هست دست خداست .
حسن باقری با قاطعیت پاسخ داد:
- نه! دست خودمان هم هست .
- چطور؟
- اگر دو چیز را رعایت بکنی ، خدا شهادت را نصیب می کند.
- چه چیز هایی ؟
حسن باقری با حالت ویژه ای گفت :
یکی پر تلاش باش و دوم مخلص ! این دو تا را درست انجام بدی خدا شهادت را هم نصیبت می کند.

نشانی منزل!

خاطره ای از شهید فرهاد شاهچراغی

توی سنگر با او و چند تا دیگه از بچه ها نشسته بودیم .
یکی از بچه ها وارد شد،پانزده - شانزده ساله به نظر میرسید،مثل بقیه جوان تر ها، شیفته فرهاد شده بود و نشانی منزلش را می خواست.
فرهاد مکثی کرد و آرام سرش را بالا آورد و گفت:" شما لطف دارین، ما در خدمتتون هستیم، خیابون های شیراز رو بلدی؟
-بله
-قصردشت،سوار ماشین که شدی میگی دارالرحمه،قبرستون جدید....
صدای خنده بچه ها جوان را گیج کرده بود،فرهاد پیشانی جوان را بوسید و گفت:بنویس کاکو...برای مزاح بود...
بنویس دارالرحمه،قطعه شهدا...،ردیف...،پلاک....
بسیحی جوان رفت،روزها گذشت بچه ها یکی یکی شهید شدند...
جنازه او را از سردشت آوردند و شوق و شورش را به آرامگاه ابدی اش در دارالرحمه سپردند.وقتی به شوق زیارت مزار او به راه افتادم یک نفر زودتر از من به آنجا رسیده بود،همان بسیجی جوان،نشانی را درست آمده بود

امرار معاش با دیانت

دانشجو بودیم و مخارج تحصیل و امرار معاش، اقتضا می کرد که هم زمان با تحصیل، کسب درآمد هم داشته باشیم.
مجید تدریس خصوصی برای دانش آموزان دبیرستانی رو انتخاب کرده بود.
اما تدریسش خیلی دوام نیاورد و بعد از یه مدت رهاش کرد.
گفتم:" چرا دیگه تدریس نمی کنی؟"
گفت:" بعضی از خانواده ها آداب شرعی رو رعایت نمی کنن".
بعد ادامه داد:" آخرین روزی که برای تدریس رفتم، مادر یکی از دانش آموزهایی که بهش درس می دادم، بدحجاب بود.چند لحظه پشت در ایستادم تا خودشو بپوشونه، اما دیدم خیلی بی تفاوته.
خیلی ناراحت شدم و گفتم:" لااقل یه چادر بیارید من خودمو بپوشونم! اینو گفتم و از همون جا برگشتم".

شهیدان را شهیدان می شناسند!

بســی گفتیــم و گفتنــد از شـهیــــدان
                                                  شـهیــــدان را شـهیــــدان می شناسند...
 
ميشود يك روز هم پسري بيايد سر قبر بي نشان مادر, بنشيند آرام
به قبر چشم بدوزد و بغض اين همه سال گمنامي و دوري را با همه شيعيانش تقسيم كند...
ميشود آن روز ما برويم به پسر تسلا دهيم؟!
ميشود برويم دستهايش را بگيريم و در چشمهايش خيره شويم و زبانمان بند بيايد از شرم...
بعد هم راه بيافتيم دنبالش و دقيقا جا پاي قدمهايش بگذاريم...
ميشود؟؟؟؟
در آرزوي آنروزم.
امروز مسجد فائق بود و يك آسمان ستاره . . .
خدا ابرهايش را فرستاده در حرم كوچك شهدا تا بگريند غم بي مادري را.
شهيد گمنام ديگري, معجزه ي خدا شد و نام خود را در ليست عماريون نوشت تا يادمان نرود, هنوز كه هنوز است اين شهدا هستند كه از انقلاب ما مواظبت ميكنند.
عمارهايي كه هرگز دست از رهبر و انقلاب نميكشند.
شهيد گمنام ديروز عمار امروز است.
 
دو شهید از پنج شهید گمنام مسجد فائق میدان شهدای تهران (محوطه «مقبرة الشهدا» مسجد فائق تهران واقع در خيابان 17 شهريور- خيابان شهيد فياض‌بخش) "حسین و عبدالحسین عرب‌نژاد" به شکل زیبا و عجیبی توسط خود شهدا شناسایی شده‌اند ..
خادم مسجد می‌گفت: «عبدالحسین گفته با حاجت بیایند..»
 
دوستان تهرانی که توفیق زیارت این شهید رو پیدا می کنند التماس دعا

شهید محمد ابراهیم همتی

مسئولین دانشگاه علوم دریایی نوشهر، هوش و استعداد محمد ابراهیم رو بالاتر از بقیه ی دانشجوها دیدند و تصمیم گرفتند برای اخذ تخصص ها و مهارت های بیشتر، به کشورهای قرانسه، سوئد و آلمان اعزامش کنند.
دوره ای که تو آلمان برگزار می شد، دوره ای بود برای بهترین دانشجویان ناوبری 70 کشور جهان.
وقتی دوره تموم شد، اسم محمد ابراهیم به عنوان دانشجوی رتبه اول اعلام شد و طبیعی بود که کشورهای زیادی خواهان به خدمت گرفتنش باشند؛ اما محمد ابارهیم به ایران اومد تا سوار بر ناوچه ی پیکان ، از حریم دریایی کشورش محافظت کنه.
مهم ترین عملیاتی که محمد ابراهیم، توان نظامی و عملیاتی خودش رو به نمایش گذاشت، عملیات بزرگ مروارید بود.
عملیاتی که ناوچه ی پیکان با همکاری نیروی هوایی ارتش ، تونست سکوهای نفتی البکر و الامیه رو از کار بندازه؛ چند فروند ناوچه و سه فروند هواپیمای جنگنده ی عراق رو از بین ببره و عملا نیروی دریایی عراق رو فلج کنه.
 ناخدا یکم محمد ابراهیم همتی در همون عملیات و در پاتک دشمن به ناوچه ی پیکان، به شهادت رسید

پدر موشکی ایران و رئیس سازمان جهاد خودکفایی و تحقیقات صنعتی سپاه

شهادت، عزت و افتخار ابدی است"،

شهید علی کلانتری پور، به خواب مادرش آمده و از حاجیه خانم خواسته باشد؛
«اینجا هر شهیدی گمنام تره، به خانم حضرت زهرا (سلام الله علیها) نزدیک تره…
مادرم! کاش لااقل اون عکس بالای مزار رو برداری… داره اذیتم می کنه اینجا…
مادرم! ما اینجا دست مون بازه ها، چرا از ما چیزی نمی خوای؟!....»

 
وقتی طلبه های شیراز خدمت آیت الله بهاء الدینی رسیده و از ایشان درس خواستند و گفته بودند: «ما را هدایت کنید، درسی به ما بدهید»
آیت الله بهاءالدینی فرموده بودند:
«بروید از صیاد شیرازی درس زندگی بگیرید، اگر صیاد شیرازی شدید، هم دنیا دارید و هم آخرت »
 

متنی خواندنی از شهید محسن ضیاییون

امروز جبهه ها حال و هوای دیگری دارد ، جبهه دانشگاه انسان سازی است و همه نوع دانشجو دارد؛ از بسیجی چهارده ساله تا پیرمرد 80،70 ساله و بالاترین مدرک آن شهادت است.
و امتحان ورودی آن تنها اراده و ایمان و فقر است و چه بزرگانی که از آن فارغ التحصیل شدند و از کنار ما رفتند و به آرزویشان رسیدند و ما را تنها گذاشتند.
شهادت همان شهدی است که تنها اولیا و بندگان صالح خدا نوشیدند. مبادا آنان را از دست رفته بنامیم ، ما از دست رفته ایم.
می شود در یک جمله ی زیبا این طور بیان کرد که آنان مردگان زنده اند و ما زندگان مرده و با ایثار قطره قطره ی خون هایشان اسلام را ، که در حصار و انزوا قرار گرفته بود، زنده کردند.
اسلامی که بعد از پیامبر دیگر نتوانست اینچنین شکوهمند سر بلند کند و در هر برهه ای اگر کسی صدایش در می آمد در گلو خفه می شد و خون ها بر زمین می ریختند ؛
ولی غافل از آن بودند که با دین خدا نمی توانند بجنگند، ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم.
خونخواه آن خون هایی که در زمان پیامبر(ص)، حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) و بقیه ی امامان (ع) ریختند، امروز کشور اسلامی ماست.

عزیز ما، ای وصی امام عشق ( سید علی خامنه ای )

آنان که معنای ولایت را نمی دانند در کار ما سخت در مانده اند،اما شما خوب می دانید که سرچشمه ی این تسلیم و اطاعت و محبت در کجاست.
خودتان خوب می دانید که چقدر شما را دوست می دارم و چقدر دلمان می خواست آن روز که به دیدار شما آمدیم سر در بغل شما پنهان کنیم و بگرییم .
ما طلعت آن عنایت ازلی را در نگاه شما بازیافتیم. لبخند شما شفقت صبح را داشت شب انزوای ما را شکست

سید شهیدان اهل قلم؛سید مرتضی آوینی

حاج حسین یکتا:


یک روز جبهه ، دانشگاه بود و امروز دانشگاه ، جبهه است و این یعنی راه ادامه دارد..
یک روز رفتیم جبهه در جوار شهدا و امروز شهدا آمده اند در دانشگاهها در جوار دانشجویان تشیع و تدفین شدند و این یک راه و معبر است .
ما که طاقت نداریم اینهمه در جبهه بمانیم و با استخوانهایمان هم دفاع کنیم از مولا
زود کم می آوریم ...
خدایی رویمان را کم کردید
گفتید شاید اگر جلوی چشمانمان باشید رویمان کم شود
کمتر از نام خود بگوییم
بیشتر جان بسپاریم به نفس آقا

رفتند تا انتقام سیلی مادر بگیرند و اکنون در روز شهادت مادر باز میگردند...


 
میگفت: شب بود و برای عملیات قرار بود بزنیم به آب. اتفاقا اون شب آب رودخونه بالا اومده بود. باید عملیات انجام می شد.
اما با اون وضعیت نمی شد زد به آب. چیکار کنیم؟ چیکار نکنیم؟
محسن گلستانی نشست و شروع کرد به روضه خوندن.
متوسل شد به حضرت زهرا سلام الله علیها...
آب رودخونه پایین کشید و زدیم به آب...
هنوز سوز دعای صباح خوندنش تو صبحگاه دوکوهه میسوزنتم...
بی خود نبود شهید شد...

گمنام

تلاش می کردیم تشییعش باشکوه باشد.
اما هر چه تلاش می کردیم، گرهی توی کار پیش می آمد.مصاف شده بود با تشییع نود و پنج شهید بمباران هوایی.
چند نفر پیدا شدند و زیر تابوت رفتند و مظلومانه تشییع شد.
مجلس هفتمش هم مردم کمی شرکت کردند. هر کاری می کردیم مطرح شود، نمی شد.
دیگر داشتیم تعجب می کردیم که چرا؟
بلندگوی مسجد وصیتنامه ی ناصر را که می خواند:خداوندا! چنان کن که من گمنام
...
 
***************
 
اهل این کوچه و محله و شهر نبود، اما به حرمت نامش، تمام بچه های محل، اهل شدند.
حالا دیگر همه بچه های کوچه را با نام او می شناختند.

بچه های کوچه شهید