شهید بهرام حیدری
روایتی به قلم خواهر ندا شریفی عرب
سبکبار ساحل ها
یاد آرید ای مهان زین مرغزار
یک صبوحی در میان مرغزار
یاد یاران یار را میمون بود
خاصه کان لیلی و این مجنون بود
دریای مهربانی بودی که ساحلش عشق و امواجش مهربان بود ...
می گویند خیزاب ها وقتی به شنزار برسند می میرند ، اما اینجا و در این دیار صدای آشنای پرواز می دهند که بوسه برخاک شهیدان می زنند ...
از دیر باز مردان روزگار ، صدای سم اسبان را از معبر روزگاران حس می کنند و آن که توسن چابکش ناله ی شب را به تنگ آورد عاشق می شود ... چون تو ... !
چون تو ((بهرام حیدری)) . کسی که در عین مظلومیت ، سختی های دنیای دون را بر دوش کشید ، مشکلات زندگی مانع از ادامه تحصل وی می شود ، مهربانی و اخلاق نیک و نماز و قرآن خواندن از خصوصیات بارز او بود آنقدر روحش را به عشق خدا سیقل داد که سرانجام با همین عشق به آرزوی قلبی اش ، یعنی شهادت رسید ...
برادرش آقای حیدری می گفت :
(بهرام ابتدا در شرکت تهران جنوب مشغول به کار بود که با شروع جنگ و تعطیلی شرکت به جبهه اعزام شد ، جبهه های آبادان شاهد حضور ، تلاش ها و جان فشانی های بیکران بهرام در راه انقلاب و جنگ بود ، به دلیل همین رشادت های بی وقفه ی او در واحد نیروی انسانی بود که در تاریخ 5/1/1360 به عنوان فرمانده محور و جانشین عملیات جاده ماهشهر – آبادان منصوب شد ، به خاطر روحیه ی جنگاوری و ایمان و تقوی که داشت در عملیاتهای مختلف شرکت کرده بود )
مادر بهرام می گفت :
(مهربانی و عطوفتش ، شور و اشتیاق عاشقانه اش ، انس با قرآن و عبادتش و خلوص و صمیمیت او همه بیانگر این حقیقت بود که وی فردی است عاشق خدا و ائمه ی اطهار که با بقیه ی بچه هایم برایم واقعاً فرق داشت .
بهرام خیلی کم به مرخصی می آمد و وقتی هم که می آمد یکی دو روز بیشتر نمی ماند و ما هرچه اصرار می کردیم که بیشتر بمان ، او می گفت : جبهه بیشتر از شما به من احتیاج دارد ... یک روز که بعد از مدت ها به دیدارمان آمده بود باصدای بوق ماشین او همه آشنا بودیم فقط کافی بود یکی از آن بوق ها عجیب و غریب را بزند تا ما بفهمیم که بهرام آمده و همه با هم به طرف در حیاط بدویم ولی اینبار که آمده بود همه در آستانه ی در با تعجب به بهرام و ماشین شوکه شده بودیم چون ماشین او آنقدر با گلوله سوراخ سوراخ شده بود که شبیه آبکش شده بود ! با اینکه خیلی صحنه ی خنده داری بود ولی ما منتظر لحظه ای بودیم که ببینیم بهرام سالم است یانه وقتی که در ماشین را باز کرد و پیاده شد همه خوشحال شدیم، به طرف او دویدیم درعین حال بچه ها کلی او و ماشینش را مسخره کردند و خندیدند ....
این بهترین و قشنگترین خاطره ی همه ی ما از بهرام بود )
زآنان برای ما چه می ماند ؟
یک کوله بار از خاطرات سبز
از من ولی یک چشم بارانی ،
از من ولی تنها همین ماندست ...
سرانجام شهید بهرام حیدری در تاریخ (18/5/1360) در جاده ماهشهر – آبادان با پایانی خونین ....آغاز دیگری شد در نهانخانه ی چشمان ما ....
روحش شاد و یادش گرامی









/n23rxsfgm1rsuuqanm3d.gif)




































چكيده.jpg)

تقدیم به شهدای شهرم