ذهنـ ِ خستـ ه

من  پُر از نورمُ شن

و پُر از دارُ درختـ ـ

پُرم از راه،از پل،از رود،از موج

پرم از سایۀ برگی در آب

.

.

.

چـ ه درونَم تنهاست!!!

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

ذهنـ ِ خستهـ :با یـ ه عالمـ ه خستگی میرسم خونـ ه،میرم تو اتاقـ م وِلو میشم رو تخت،چشامُ میبندم

نمیدونـ م زمان چطوری میگذره...صورتم خیس میشـ ه از اشــک

MH 1 :ای کاشـ بعضیا میفهمیدن بعضی وقتا جایگزینی خوب نیست،حداقل تو دوستی!!!

MH 2:بعضی وقتا دلت میخواد یه نفر حال خودتُ بپرسـ ه(تأکید:حالِ خودت ) اونوقت بزنی زیر گریـ ه که حداقل حس کنـ ه خوب نیستی

همین!

پاییز...

نَم نَم باران . . . خواهشـ ِ پنجره

هوهوی باد . . . لبخند ِ قاصدک

قدم های من . . . آواز برگ ها

صدای کلاغها . . . سلام ِ پاییز

 

آخ چقدر منتظر ِ چنین روزی بودم که بگم: سلام پاییز،خوش اومدی!

25Band

میـ بوسَمت،میگی خداحافـظ

این قصه از اینجا شروع میشهـ

من بغض کردم،تو چشـ ـاتـ  خیسـ ِ

دستِ دوتامون داره رو میشهـ

. . .

 براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

چقدر این آهنگ 25Band نازه!!! چون خیلی قشنگ بود این مطلبُ گذاشتم.همین!!

اینم برای اونایی که این آهنگُ گوش ندادن: Download

الان یک ساعت و ۴۵ دقیقه است که یه نفر تو اتاق عملِ و مامانش پشت در اتاق عمل،چشمش به عقربه های ساعت...

اگه میشه براش دعا کنید. همین!

.

.

.

البته الان دیگه از منم حالش بهتره!!!. . .خـ ـدا رو شکر

مرسی دوستای گلم!

پروانگی...

صدایی از دور مرا میخواند...دوباره نگاه کن!!

دوباره نگاه میکنم به آسمان...و ریزش باران

دوباره نگاه میکنم...به تو...به من...

و زمین را بوسه میزنم هزاران بار

آنگاه،تمامی درها گشوده میشوند

اتفاقی در دلم افتاده است...

این متن قسمتی از آهنگ پروانگی از مازیار فلاحی بود!

امشب،یه چیزی دیدم که... آتیـــــش گرفتم!

مهم نیست...

  

امروز از اون روزاست!

روزاتُ با یه عالمه خیال بافی میگذرونی

هرشب چشماتُ میبندی و تمام آرزوهاتُ تو ذهنت مرور میکنی

هروقت احساس ناامیدی میکنی آروم به خودت میگی:بازم صبر میکنم!

...

اما یه وقت میرسه که دیگه خسته میشی

انقدر خسته که حتی نمیتونی به اون آرزوها فکر کنی!

چقدر اون لحظه سیاهِ!

ای کاش دستم به کلید چراغ آسمون میرسید!

نه عاشق شدم نه شکست عشقی خوردم نه قصد خودکشی دارم!

این مطلب مخاطب خاص نداره،اما برای یه عالمه آدم خاص نوشته شده که شاید فقط چند نفرشون این مطلبُ بخونن!

 

 

 

حسِ...

در حضور خورشید،آسمان و زمین با دلی لبریز از امید هوا را جستجو میکنم

با تمام وجود نفس میکشم...

چه ساده ریه ها  پر از اکسیژن

و دلم خالی از امید میشود... 

دیگه امشب میتونم تمام گریه هایی که این چند روز تو دلم مونده رو روی بالشتم copy-pasteکنم

اگه رفتن،نرسیدن

توی تقدیر منه...

چقدر این آهنگ آرومم میکنه!!!

آخه این مطلب عنوان میخواد چیکار؟!

امشب داشتم مطالب وبمو زیرو رو میکردم که یه دفعه این عنوانُ دیدم:نقطه(ثبت موقت)

روش کلیک کردم...این اومد رو صفحه:

خیلی چیزا در عرض یک چشم به هم زدن تمام میشه

اما بعضی چیزا قبل از اینکه چشماتو ببندی تمام شده

...........................................................

نقطه(دیگه سر خطی وجود نداره)

تنها چیزی که باقی مونده  چند لحظه یادگاریه!


این مطلب قرار بوده روز سه شنبه ۲۶ بهمن ۸۹ ثبت بشه اما خب نشده دیگه...!

بهتر بود اصلا نوشته نمیشد!!!

اولین و آخرین

خورشيد جاودانه مي درخشد در مدار خويش
مایيم كه پا جاي پاي خود مي نهيم و غروب مي كنيم
هر پسين
اين روشناي خاطر آشوب در افق هاي تاريك دوردست
نگاه ساده فريب كيست كه همراه با زمين
مرا به طلوعي دوباره مي كشاند ؟
اي راز
اي رمز
اي همه روزهاي عمر مرا اولين و آخرين

(حسین پناهی)


 

این روزا خیلی سخت میگذره!خیلی...

شدم مثل یه دختر بچه ی ۷ساله که مامان و باباش هردو شاغلن و در هفته فقط چند ساعت اونا رو

میبینه.

روزا خودشو با عروسکاش سرگرم میکنه،اما وقتی شب شد با دیدن سایه ی درخت روی دیوار روبه روی

اتاقش میره تو تختش و چشماشو محکم میبنده و دعا میکنه که زود خوابش ببره!

دوباره روز میشه و...

دیشب تمام مدت تو contact list گوشیم دنبال یه شماره میگشتم برای دردودل پیدا نشد...

 

امروز چندبار اشتباه کردم؟

مي‌دانم‌ هيچ‌ صندوقچه‌اي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ رازهايم‌ را توي‌ آن‌ بگذارم‌ و درش‌ را قفل‌ كنم؛ چون‌ تو همه

‌قفل‌ها را باز مي‌كني. مي‌دانم‌ هيچ‌ جايي‌ نيست‌ كه‌ بتوانم‌ دفتر خاطراتم‌ را آنجا پنهان‌ كنم؛ چون‌ تو

تك‌تك‌ كلمه‌هاي‌ دفتر خاطراتم‌ را مي‌داني...

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني.

حتي‌ اگر تمام‌ پنجره‌ها را ببندم، حتي‌ اگر تمام‌ پرده‌ها را بكشم، تو مرا باز هم‌ مي‌بيني‌ و مي‌داني‌ كه

‌نشسته‌ام‌ يا خوابيده‌ و مي‌داني‌ كدام‌ فكر روي‌ كدام‌ سلول‌ ذهن‌ من‌ راه‌ مي‌رود. تو هر شب‌ خواب‌هاي

‌ مرا تماشا مي‌كني، آرزوهايم‌ را مي‌شمري‌ و خيال‌هايم‌ را اندازه‌ مي‌گيري.


تو مي‌داني‌ امروز چند بار اشتباه‌ كرده‌ام‌ و چند بار شيطان‌ از نزديكي‌هاي‌ قلبم‌ گذشته‌ است. تو مي‌داني

‌ فردا چه‌ شكلي‌ است‌ و مي‌داني‌ فردا چند نفر پا به‌ اين‌ دنيا خواهند گذاشت.

تو مي‌داني‌ من‌ چند شنبه‌ خواهم‌ مُرد و مي‌داني‌ آن‌ روز هوا ابري‌ است‌ يا آفتابي.

تو سرنوشت‌ تمام‌ برگ‌ها را مي‌داني‌ و مسير حركت‌ تمام‌ بادها را. و خبر داري‌ كه‌ هر كدام‌ از قاصدك‌ها

چه‌ خبري‌ را با خود به‌ كجا خواهند برد.

تو مي‌داني، تو بسيار مي‌داني...

خدايا مي‌خواستم‌ برايت‌ نامه‌اي‌ بنويسم. اما يادم‌ آمد كه‌ تو نامه‌ام‌ را پيش‌ از آن‌ كه‌ نوشته‌ باشم، خوانده‌اي...

پس‌ منتظر مي‌مانم‌ تا جوابم‌ را فرشته‌اي‌ برايم‌ بياورد.

(ع.نظرآهاری)

آخیش!!!

دیگه از شر این امتحانای لعنتی راحت شدم!چی بودن اینا؟!!!!

امروز تصمیم داشتم یه جیغ بلند بلند از ته دل بزنم.اما راستش یکم خجالت کشیدم...

دیگه راحت شدم.البته حالا یه کابوس دیگه دارم،اینکه نتیجه ی این زحماتی که کشیدم چی میشه؟!

وای پنج شنبه رو بگو...!خدایا سه روز خودمو خودت...فرض کن.بدون هیچ مزاحمی!!!یه نفس راحت

میکشم!

انگار تو این مدت که به وب بعضیا سر نزده بودم خیلی اتفاقا افتاده.ولی فقط میتونم بگم:

امیدوارم همه چیز درست بشه!

 

 

 

وبلاگم دوساله شد!هورااااااااا

امروز این وبلاگ کوچولوی ما دو ساله شد!!!یادش بخیر دو سال پیش یه دختر سرخوش تصمیم گرفت

یه وبلاگ بزنه!الکی الکی تصمیمش جدی شد.

هیچوقت فکر نمیکردم انقدر بهش وابسته بشم(وبلاگمو میگما!)

هیچوقت تو مطالبی که اینجا نوشتم تمام احساسمو بیان نکردم اما همون چند کلمه که نوشتم بهم

آرامش میداد.هنوزم همینجوره!

اسمش،مطالبش،بازدیدکننده هاش،همه و همه جزیی  از خاطراتم شدن!

خب،وبلاگ کوچولوی من،دیگه کم کم داری بزرگ میشی!برخلاف آدما که وقتی بزرگ میشن بعضی چیزا

رو از یاد میبرن،تو همه چیزو از همون روز اول به یاد داری.همین ویژگیته که من خیلی دوسش دارم!

اگه شنبه امتحان نداشتم امروز با وبم میرفتیم گردش،آخه هردو حوصلمون سر رفته!

طلسم شکست...

یه مدت بود وقتی دلم میگرفت...وقتی ناراحت بودم میرفتم سراغ گیتار آخه آرومم میکرد...

اما الان دیگه حتی صدای گیتار هم آرومم نمیکنه.

امروز همینجوری هوس کردم برم گیتار بزنم...گیتارو دستم گرفتم و کتابو باز کردم

هیچی از نتا یادم نبود...اما شروع کردم به زدن،میدونستم دارم اشتباه میزنم

اصلا حواسم نبود که چی میزنم...یه لحظه به خودم اومدم،دیدم چشمام خیسه...یه نگاه به کتاب کردم

انگار داشتم درست میزدم...نمیدونم چی شد اما انگار یه طلسم بود که...شکست

 

خدایا!دلم خیلی برات تنگ شده...

میدونی خیلی وقته بغلم نکردی؟!!

عروسک...

از این دنیای آدمکی خسته شدم

میخوام برم به دنیای عروسکی...

میدونم که اونجا خیلی بهتره،خیلی!

دلم میخواد همه ی عروسکامو بچینم دورم،باهاشون حرف بزنم...

ای کاش خودم یه عروسک بودم...

یه مشت حرف...

حدودا ۴۵ دقیقه میشه که اومدم کافی نت!تا الان داشتم به وبلاگ دوستام سر میزدم.

واقعا من چقدر خوشحالم!!!پس فردا امتحان جبر دارم الان عین کدو حلوایی نشستم اینجا.اما خوب لازم

بود بیام!دلم برای وبم تنگ شده بود،البته ناگفته نماند از اونجایی که بنده جدیدا خیلی درس خون شدم

دیروز یکم جبر خوندمشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے برای همین امروز تصمیم گرفتم که بیام کافی نت.تو این مدت اتفاق زیاد افتاد

اما اینجا  نمیشه کامل توضیح داد!

یکی از مهمترین اتفاقا این بود که خانواده موافقت کردن که من بعد از کنکور یه کافی شاپ بزنم

(منم که ذوق مرگ...)

آهان راستی یادم رفت بگم،مامانم برام کارتون بابا لنگ دراز خریده(خیلی وقت بود میخواستم بخرم اما

مامان خانوم زحمت کشیدن)بعضیا پیشنهاد دادن برم یه نگاهی به شناسنامم بندازم اما اصلا حرفشون

برام اهمیتی نداره!حالا که اینطور شد تابستون میخوام برم تو خط خاله بازی!!!

اینم یه توضیح مختصر!!!

تا الان امتحانام بد نبوده!خدا کنه تا آخرش خوب پیش بره!

 

 

آنچه گذشت...

بگم از روز تولدم:

روز تولدم خیلی خوشگل بود و پر از کادوهای خوشگل!

از اون روز تا حالا یه دوست پیدا کردم که تازه فهمیدم این همون هدیه ای بود که خدا برای روز تولدم بهم

داده!(خیلی دوست دارم در موردش بنویسم ولی...نمیشه)

و اما بگم از امروز:

امروز با دوستان تصمیم گرفتیم بریم پارک به صرف صبحانه.دیگه از دیروز برنامه ریزی کردیم که چی بیاریم؟

کی بریم؟کدوم پارک بریم؟...

خلاصه یه ایل مثل کسایی که میرن همایش پیاده روی،با کلی وسیله به طرف پارک راه افتادیم

از اونجایی که خیلی شانس داریم چمنای پارک آبیاری شده بود و این ایل سرگردون شده بود

دیگه آخر رفتیم وسط زمین بازی اتراق کردیم.جلوی اون همه آدم که درحال پیاده روی و ورزش بودن ما

شروع کردیم به صبحانه خوردن.بعد دوستان یادی از دوران کودکی کردن و رفتن سراغ سرسره،تاب،...

حتی نی نی کوچولوهام تعجب کرده بودن!

منم که از ۲ماه پیش هی میگفتم میخوام هندونه بیارم اما فرصت نشده بود،دیگه امروز قسمت شد که

من هندونه ببرم.البته دوستان انقدر از خودشون پذیرایی کرده بودن که دیگه جایی برای هندونه نداشتن.

مجبور شدم هندونه رو بذارم تو کیفم و ببرم تو مدرسه(اصلا نمیتونستم راه برم)خوشبختانه هندونه به

سلامت از مرز رد شد و آخرش خورده شد(هندونه رومونو زمین ننداخت هم قرمز بود هم شیرین)

دیگه اینم از روز آخر مدرسه...تموم شد!

 

 

 

 

؟؟؟

نمیدونم وقتی میخوام شمعا رو فوت کنم چه آرزویی کنم؟!

و اما پست مخصوص تولدم

فردا یه روز خیلی خیلی خیلی خاصه(البته برای من)

احساس میکنم امسال تولدم با سالهای قبل خیلی فرق داره!خدا کنه اینجوری باشه!

امسال برای تولدم فقط یه کادو میخوام...یه کادوی مخصوص از طرف خدا...

آخه جدیدا رابطمون خیلی خوب شده خیلی!!!

انقدر دوست دارم فردا بارون بیاد!!!چقدر خوب میشه.

!!!!!!!!!!

سلام.وای دلم برای وبم تنگ شده بود!!کامپیوترم خراب شده بود،البته هنوزم خرابه.

تقریبا سه هفته میشه که میخوام بیام کافی نت اما مگه این امتحانا مهلت میدن؟!

امروز دیگه تمام تلاشمو کردم که بیام کافی نت که خوشبختانه موفق شدم.

تازه فردا تولدمه.میخواستم برای تولدم آپ کنم.تو این مدت یه عالمه اتفاق افتاده.

خیلی دوست دارم بگم اما...

اتفاقی که امروز افتاد از همه عجیب تر بود.یه اتفاق غیر منتظره

امروز کسی رو دیدم که حدودا ۵سال میشد که ازش خبری نداشتم.اومده بود تولدمو تبریک بگه

اول که دیدمش گفت:سلام منو میشناسی؟

گفتم:آره

نمیدونم چرا باورش نمیشد.دیگه بعد از اینکه اسم و فامیلشو با پسوند و پیشوند گفتم باورش شد

یه شاخه گل رز بهم داد.وقتی بغلش کردم فقط صدای تپش قلبشو میشنیدم.

انقدر مات و مبهوت بودم که اصلا حرف نمیزدم.تا اینکه گفت:میشه شمارتو داشته باشم؟فقط سرمو

تکون دادم،همین!

تو راه خونه فقط تو فکر اون بودم.هنوزم باورم نمیشه!دختری که فقط یه ماه باهاش بودم امروز اومده بود

که بهم بگه:تولدت مبارک!

آخرش بهم گفت:هرچی که الان دارم مدیون توام

این دیگه اوج تعجب بود!!!

هوای بهاری

امروز هوا بهاری تر از بهاری بود!!!

رعد و برق...بارون...پنجره...گیتار...

امسال برای بعضیا خوب شروع شده(مخصوصا دوستام) خوشحالم!!!

 

خداحافظ 89،سلام 90!

خداحافظ ۸۹!

پایان سال ۸۹ مبارک!

امیدوارم سال خوبی رو شروع کنید

آرزوی بهترینها رو دارم برای همه،مخصوصا دوستام!

 

 

یه سوال؟

به نظر شما با ۵۰ تا کفشدوزک کوچولو چیکار میشه کرد؟!

مهم نیست عنوانش چیه!

جدیدا دارم با یه چیزی آشنا میشم به نام میگرن!

و جدیدا از تنهایی فرار میکنم اما هنوز تنهایی رو دوست دارم

..........................................................

امروزحساب کردم دیدم در روز حداقل ۲۵ بار میگم مهم نیست

مهم نیست و اوضاع اینه،اگه مهم باشه چی میشه؟!

اما بازم میگم مهم نیست!!!

به پیشنهاد...باران

امروز بارون اومد!!!

هوا ابری شد،خوشحال شدم

بوی بارون رو حس کردم،خوشحال شدم

بارون زد،خوشحال شدم

اما...

چشمام بیشتر خوشحال شدن...چون دیگه لازم نبود خجالت بکشن

خیلی زود قطره های بارون روی صورتم نشستن اما حیف...

نتونستن اشکامو محو کنن

همین که سبک شدم کافیه

...................................................

به پیشنهاد دوستم تصمیم گرفتیم بارون رو تنها نذاریم برای همین قدم زدیم و به پیشنهاد من تصمیم گرفتیم لحظه ها رو ثبت کنیم برای همین رفتیم کافی شاپ(Leo)

به پیشنهاد هردومون تصمیم گرفتیم قهوه بخوریم و از پشت پنجره سرسره بازی قطره های بارون رو تماشا کنیم

این لحظه ها خیلی قشنگ بودن برای همین تصمیم گرفتم اینجا ثبتشون کنم

  

 

اومدم خاطره تعریف کنم...(مثلا)

چه روزی بود دیروز!!! برف قدم رنجه فرمود وپاشو گذاشت رو زمین شهر ما!!!یکم خیلی زیاد عجیب بود!

حالا گذشته از این حرفا خیلی برف قشنگی بود،مخصوصا برای من چون تمام مدت داشتم قدم می زدم و مهم تر از اون

داشتم آهنگ(ازنوع کره ای) گوش میدادم.هرکی از کنارم رد میشد یه لبخند از روی ترحم میزد.حتما با خودش میگفته

بیچاره جوون مردم!خلاصه خیلی خوب بود.

وای از باغچه ی خونمون بگم:یه درخت کاج خیلی بزرگ داریم،انقدر قشنگ شده بود!(مثل درخت کریسمس)

تو عمرم اینجوری خاطره تعریف نکرده بودم!!!

راستی لازمه که از یه نفر تشکر کنم،خودش میدونه چرا؟!! به خاطر لطف بزرگش بازم ممنون!

 

معذرت

سلام دوستان خوبم

واقعا ببخشید که نتونستم برای شب یلدا آپ کنم


شب یلدا بر تمامی ایرانیان مبارکباد.

هرچند که دیر

زمانی است که اکثر شب های من یلداست.....




سکوت...

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت!
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من

سکوت مرگبارم را.....

اسمشو چی بذارم؟حرف ناگفته؟

میگی باهام حرف بزن...میگی دردو دل کن...

میگم حرفی ندارم

میگی من میفهمم داری یه چیزی رو ازم پنهان میکنی

سرمو میندازم پایین...نمیخوام چشمام همه چیزو خراب کنن

جالبه،فقط اون چیزی رو که ازت پنهان میکنم میفهمی اما بقیه ی حرفام...

اصلا انگار نه انگار که منم حرف میزنم!!!خودت فکر میکنی...خودت قضاوت میکنی

دیگه عادت کردم...به تحمل...به تظاهر...دیگه دارم حرفاتو باور میکنم

مثل همیشه میگم:مهم نیست

گاهی وقتا احساس میکنم اصلا صدامو نمیشنوی...چطوری باید داد بزنم؟؟؟

اما یه روزی میفهمی...

فقط امیدوارم عمر من فقط یک روز بیشتر از تو باشه به دو دلیل:

یکی اینکه تمام سوالایی که تو این مدت بدون پاسخ مونده جواب داده میشه

دیگه اینکه...نمیتونم بدون تو باشم...حتی یک روز!!!

منتظر اون روز میمونم

(این مطلب مخاطب خاص داره...البته اون هیچ وقت اینجا نمیاد)

 

 

RainDrops

زیر باران سرت را بالا بگیر...به آسمان نگاه کن...

می بینی قطره های باران با چه شوقی بر صورتت فرو می ریزند؟!

باز هم می گویی همه تو را فراموش کرده اند؟!