" آداب الفتیان "اندر طریقت جوانمردان

یک چند بگذشتی و شیخ را اسباب معیشت تنگ و خواسته اندک بگشتی .و اندر خانقاه ، به جز شش درهم ، که شیخ  این خواسته  بداشتی مر روز مبادا را ، چیزی یافت می نشدندی . و از بابت این شش درهم ، شیخ را اندکی خیال ، آرام می بگشتی . و شیخ فی الضمیر ، محاسبات ، فراوان می بکردی که این زر ، به احسن فعل ، به موضع نیاز خرج بگشتی که طریق صواب آن بُدی.

یاران گفتند ، شیخ را : آن سیم و زر به یاران ده که اندکی قوت مهیا می بداشتندی که یاران از فرط گرسنگی ، سنگ به شکم اندر ببستی و عن قریب ، اگر فرجی حاصل نگشتی ، راه رحلت در پیش ببودی. شیخ ،با یاران گفتی :

یاران را ! کنون ، روزگار نعمت وعزت به سر آمدی  و روزگار نقمت و ذلت ، فرا روی، بیامدی .و یاران را زینهار بدادی که این زر ، از برای روز مبادا ببودی که نجات را  ، طریقی دگر اندر نبودی و تدبیر خویش بر یاران گفتی !

فی الجمله ، شیخ با یاران عهد کردی ، که شیخ و یاران از خانقه برون شدی و به مزدوری (کارگری) برفتندی ...


لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !

ادامه نوشته

رساله شیخ عادل به شیخ عبدالحمید چاهورزی "رساله اول"

سلام بر شیخ الشیوخ شیخان

زاغ زاغان بستان

شیر عالم حیوان و حریف حلقه ی رندان

کنون که دست به قلم بردمی و چراغ ساحت اندیشه را ضیا می بدادمی ، پاسی از لیل ثلاثه گذشتی و هر آینه زنگ ساعت درونی خروسان بی محل و با محل ، اشارت کردی که نوم بس بودی و آنک اذان صبح .

یا شیخ ! ایامی است چند که ما را هاتف عالم ارتباط منقطع بگشتی و اندر بطن هزاره ی سوم ، که عصر ارتباطات بدی ، نعمت تلفن ار ما زایل شدی ، چون عقل که از مجنون ، وین مصیبتی است عظیم مر مجاهدان اسلام و دلسوخته گان بشر را .

خداوند رحمت کند روح برادر الکساندر گرام هانبل را  که تحفه ای نیک بکردی مر عالم انسان را  و ما این کنون بدانستیم که هر آینه چون گوشی از آن برگرفتیم  ، ضعیفه ای بانگ کردی ( به بانگی که طلبکاران خدانشناس کردندی ) که : " مشترک گرامی به علت بدهی فقط قادر به شماره گیری شماره های اضطراری می باشید" ... و الی آخر .

باشد که این شمه ای دیگر از الطاف معبود باشد در قالب آزمونی الهی ، که هر چه از دوست رسد البته نکوست . و مرد آن بُود که صبر پیشه کند که الصبر و مفتاح الفرج .

و اما بعد شیخ عزیز !

دوش بر یاد حریف شب یلدا و همراه یوم اولی ، دست به جام بردمی و موافقت را جرعه ای آب معدنی سپیدان در کشیدمی و عهد کردمی که عن قریب ، حسب حالی نویسمی و عموی بزرگوار را که چون باد صبا هر نفس شدی و دگر بار باز آمدی ، سپارمی  تا رغمارغم زمانه ی نامراد که مرا از موهبت شیخ دور همی بداشتی ، چنگی در باغ کرامت شیخ کنمی و گر شدی نیز دامنی هدیه کنم یاران را ( که تنها خوری در ادب ما نباشد ) و گر نشدی که هیچ !

یا شیخ ! چندی است که نطفه ی اندیشه ای خام بر من مستولی بگشتی و هر دم حباب خیالی ، از اعماق کله ام در شدی که اگر به بار نشستی ، شاید انقلابی عظیم به وقوع پیوستی و جهان اسلام را چند مایلی از عالم کفر ، پیش انداختی و پوزه ی سپاهیان کفر را به خاک اندر کشیدی  (ان شاءالله ) و اگر نشدی باز هم که هیچ !

باشد که شیخ دستی در کار کند و یاری رساند مر پیر دلسوخته را .

پس اگر شیخ را مقدور بودی که به فیشور در شدی ، ثواب آن باشد که حسب الامر در شدی و عنان تاختی که در کار خیر حاجت استخاره نبودی و خدمت به بشر ، مصداق عیان امر الخیر  .

امید که دیدار میسر شدی و بوس و باقی قضایا هم . و مریدان و رهروان مجال یافتندی که بضاعت ناچیز را کاری سترگ سازندی مر طریقت خدمت و سازندگی را .

 

                                          تمت بعون الله

                                         نوشته شد به قلم : شیخ بلاد شهر "

                                         سیزدهم و چهاردهم دیماه هزار و سیصد هشتادو چهار خورشیدی

فی احوال شیخ الشیوخ ، شیخ عبدالحمید چاهورزی ( شیخ شیخان )

فی احوال شیخ الشیوخ

عبدالحمید بن محمد چاهورزی متخلص به " ابوالمعانی "

اندر بیان آن شیخ کبیر         آن لیت light منیر

آن چشمه ی معرفت ربانی   آن گنج حکمت ایمانی    آن کاشف اسرار عرفانی 

آن یار غار   آن شیخ بیعار     آن صفدر یاران بیکار

آن مرغ شجر صدره المنتها   آن عشق الهی را انتها

آن پیر اناالحق گو   آن شیخ راستگو   آن مفتی بلاد لامرد و خیرگو

آن امیر طریقت    آن هادی حکمت     آن معنی عصمت

آن شیخ شاهراه بهورزی    آن رفته به مدرسه ی کارورزی    

شیخنا و مولانا عبدالحمید چاهورزی  "حفظه الله تعالی "

گویند چون قدوم خویش بر وجه الارض نهاد ، آه از نهاد ارض برخاست . و رقص کنان نعره بر آورد : یا ربی ! من این بار امانت را نتوانم  کشیدن که این  دُر نادر را نسزد زیستن در میان اهل خاک . و چون اراده ی حق در این نمط راسخ بیافت ، زبان به کام اندر آورد و دیگر خموش بماند و گویند چون شیخ تولد بیافت زلزال بر گور افلاطون و ابیغور افتادی و دریای احمر ، اسود بگشتی و ده هزار مرغ از بلندگاه کلیسای نتردام میغ بر کشیدندی .

نقل است که هفتاد کس ، تولد وی ، از غیب بدانستندی .   

شیخ گاه خوردی را در زادگاه به گاه آوردی و از محفل ابوی خویش ، بهره ها یافتی وافر . پس اندر علوم موضوعه استاد بگشتی و از کلام و فقه و اصول و هندسه و نجوم و هیات ، مکفی تعلم نمودی . زان پس طب بخواندی و طبیب می بگشتی و زانت پس به محفل دهریان در آمدی و طبایعی بگشتی و اندر بحر علوم مطروحه آشنا بکردی و از آن سیاحت ، گوهرهای گران تحفه کردی ابواب علم و معرفت را به سخاوت .

اندر باب زهد شیخ

گویند که شیخ صائم الدهر ببودی و از گاه طفولیت جز به نان و نمک افطار ننمودی و ذوات لحم  را نیازردی هرگز ، الا به اندک . نقل است که روزی در محفل یاران ، اندر خانقاه یکی از موافقان ، گاه افطار چون سر رسیدی و آفتاب از بلندگاه فخر خویش ، چون به حضیض ظلمت اندر افتادی . شیخ به مطبخ شدی و یاران بدیدی اندر جهاد و ساختن طعام .

گفت : چه سازید ؟    گفتند : همبرگر  ! گفت : چون است ؟  گفتند : از لحم  خنزیر و روده استر و سُم جن . گفت : من نخواهم خوردن  این . پس یاران به صلاه حی نمودی و به گاه مراجعت ، ظرف طعام تهی یافتندی . و شیخ را اندر زاویه ، به فرادا بدیدندی . گفتند : یا شیخ ! چه عارض گشت ؟  گفت : هیچ  گفتند : طعام را که ریشه کَند ؟   گفت : ندانم  گفتند : احوال چون است ؟ گفت : اندکی از آن همبرگر چشیدم.

و شیخ را هیچگاه طعام خوش نیامدی مگر به جماعت .

_____________________________________
نوشته شد به قلم  " شیخ بلاد شهر "

شیخ باج گیر ( شیخ اخاذ )


THIS STORY IS TRUE…

پس در اقوال است که :

فی ایام الماضی ، دو تن از شیوخ گمنام نامدار ( شیخ ناصر و شیخ شیخان ) را در محفلی ، عکسی با کراوات و کت و شلوار گرفته آمدی که این عکس با اصول خانقاه  در تضاد اوفتادی.  و آن دو شیخ ، آن عکس را در بایگانی خانقه در آرشیو بداشتی . و این عکس توسط شیخی سارق که سر دسته ی اراذل الشیوخ ببودی و  تابلو مونالیزای شیخ لئوناردو داوینچی را هم ، اول او سرقت بکردی ، دزدیده آمدی .

فی لیل من الالیالی شیخ ناصر پریشان و مضطر ، خویش به سرای شیخ شیخان در افکندی و شیخ را گفتی : یا شیخنا ! چندی است که دمی ما را این فکر ناخوش  ، به خود وا نداشتی که فرجام چه خواهد بودن . اگر آن تصویر شیوخ با آن هیبت و هیات به دست نااهلان و بی خردان و مریدان خر مغز ، بیفتادی ، علمی است که اُشتر ( شتر ) بدانستی* که دیگر فاتحه ی شیخ و احوال خانقاه ، جمله بر باد است .

و نیز شیخ را گفتی : که جاسوسان خانقاه report بدادی که آن شیخ سارق بوالهوس ، در سر ، سودای ریاست خانقاه بداشتی و امشب بخواستی که مریدی نیمه شب به لابراتوار بفرستادی که از آن عکس ، کپی رنجی* بگرفتی به هزاران نسخ .و در اقالیم هفتگانه* ، پراکندی و رونق و اعتبار شیخ و خانقاه ، ببردی . و خود ، شیخ بلامنازع تخت و سلطنت خانقاه بگشتی .

آن شب ، این دو شیخ گرام را ، نوم* به چشم اندر نیامدی .  و همه شب را اندیشه این بیامدی که ، آن عکس چگونه از چنگ آن دیو سیرت ، بگرفتی . تا به فرجام ، شیخ ناصر ،  آن شیخ شام تا فرات ، آن شیخ تکنوکرات* ، آن دارنده ی هزار و یک فن ، آن شیخ خفن ، شیخ شیخان را بگفتی :

مرا فعلی در ضمیر بیفتادی امید که بعون الله* کارساز گشتی و بدین حیل ، از این دامگه بلا به سلامت برون رویم . و پلان بر شیخ بگفتی . و خنده ای موذیانه بر لبان شیخ بزرگوار نقش بستی . که این اند ( end  ) رضایت بود .

آن شب ، آن شیوخ با هیاتی ناشناس بر راه آن مرید ، به کمین بنشستی و چون مرید بیامدی ، از کمینگاه بجستی و با گیوه و گرز گران ، آن مرید را نوازش ها آمد که تا این یوم ، که این داستان نبشته آمدی ، آن مرید را در گوش ، صدای باد بیامدی و اصلا به یاد می نیاوردی که ، که بودی و از بهر چه کار برون آمدی و به کجای بخواستی اندر بگشتی . و هر شیخ را که بیننده آمدی ، گفتی : تو پادشاه بیدی ؟  و این تنها گفتار ببودی ، که از آن مرید ، گفته آمدی " معاذ الله *"

فی الجمله آن عکس مره الاخری،  به دست شیوخ بزرگوار بیفتادی و فی آن لیل سرد ، شیخ ناصر ، شیخ شیخان را گفتی : یا شیخ ! کنون با این عکس آتشی افروزیم که عن قریب بودی که هستی مان به آتش زند .

شیخ بخنید و بگفت : فتبارک الله یا شیخ ! که هرچه گویی و هر چه کنی ، طریق صواب آن بُدی .


و آن شیوخ ظفرمندانه ، شادان و خرم ، با حرکاتی موزون ، در حالی که در تمام اعضاء و جوارح شان عروسی ببودی ، به سمت خانقاه به راه افتادند .


 
" تمت بعون الله "
نوشته شد توسط : شیخ شیخان

" اندر طریقت دزدی "


در احوالات شیخ ما ، گفته خواهد آمده شد که :
شیخ در عنفوان شباب ، به جماعت حرامیان در آمدی ، طریق عیاری پیشه نمودی ، مستکبران را بالمرصاد بنشستی و راه ببستی و کاروان بزدی و به بیوت اغنیاء با لباس مبدل ، در آمدی و آنچه در آن سرای ببودی ، جمله بزدی و آن سرای چنان بگشتی که گویی هیچ ذی حیاتی بدان سرای مقیم نبودی . و آنچه بیافتی به مستمندان بدادی به مساوات .


 
                                                                          *شیخ در لباس مبدل

روزی واعظی در مضرت دزدی یاران را پند همی بدادی که : هان ! ای یاران ، بیندیشید ، روزی را که فی آن یوم آنچه دزدیده آمدی ، لسان گشودی و سارق را مخاطب نمودی و راه گریز و مفر ، از پیش و پس بسته آمدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !

ادامه نوشته

حکایت شیخ و جماعت دیوانگان

شیخ ، دوگانه ای ( نماز ) بگزارد و یاران را یگانه شد . پس در اقوال است که : مریدی برخاستی و با وی گفتی :  یا شیخنا ! حسب الحالی با یاران باز گو ! باشد که یاران را ، نصب العینی باشد و معاندان را ، اتمام حجتی گردد ! شیخ ما گفتی : به یاد داردی که در ایام طفولیت در معیت ابوی خویش ، به محفل شیخی در آمدی و پدر ، زعیم خانقاه را بگفتی : یا شیخ ! این فرزند را تادیب کن و به جمیع علوم آراسته گردان ، باشد که راهبر ِ جمیع ِ شیوخ ِعالم گردد . " ان شاء الله "

آن شیخ نابکار ، آن طفل بگرفتی و به مزدوری خانقاه گماردی و چیزی از اسرار غیب با وی نگفتی لیک شیخ ما را ، هیچ سخن ناصواب گفته نیامدی . و دل از بهر خدای ، قوی بداشتی و صبر پیشه نمودی که " الصبرُ مفتاح الفرج " . ایام بگذشتی تا شیخ به روزگار شباب ، اندر شدی . روزی آن شیخ نابکار ، شیخ را گفتی : رو و شاخ و برگ ازهار و اشجار خانقاه ، هرس کن و خار و خس از آنان باز گیر . شیخ چون به بستان در آمدی ، صدایی از غیب با شیخ گفتی :

چشم  ِ دل    باز    کن که جان بینی       آنچه نادیدنی  است آن بینی

گر   به     اقلیم  ِ  عشق    روی آری       همه آفاق ،   گلستان   بینی

آنچه بینی     دلت    همان    خواهد       وآنچه خواهد دلت همان بینی

دل ِهر   ذره    را      که      بشکافی       آفتابیش   ، در   میان     بینی

هرچه داری  اگر    به     عشق دهی      کافرم  ،گر   جُوی   زیان  بینی

از      مضیق    جهات    ،     درگُذری       وسعت ِ  مُلک   لامکان  بینی

آنچه     نشنیده    گوش ، آن شنوی      وآنچه نادیده  چشم ، آن بینی

که یکی هست  و هیچ نیست جز او        وحده      لا     اله      الا    هو

با نیوشیدن ( شنیدن ) این شعر عرفانی , شیخ پر از حالات طوفانی گشتی و جامه  بدریدی و سر ببریدی و نعره ها همی بزدی و بیهوش بیفتادی . چون به هوش بیامدی ،شیخنا را جذبه ی آن گفتار ، پای از سر و سر از پای ندانستی و شکوفه ی تمام ازهار ببریدی و شاخه ی نو رسته ی تمام اشجار ، منقطع بکردی . و آن بستان و گلستان را به طرفة العینی ، به خارستان مبدل ساختی .

آن شیخ نابکار را ، سر ( راز ) افعال شیخ ما، ندانستی که خردمندان گفتندی :

" گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش " و آن نادان ، چون این فعل شیخ بدیدی،  شیخ ما را ، تشر زدی و گفتی : ای نادانِ خِرفت ...( معاذ الله(  

شيخ ما را ، چون این سخن شنفته آمدی ، به خشم ، سكوت چندين ساله بشكستندي و فريادي عظيم برآوردندي كه : مرتيكه ي غورونساق ،چه ميگویي!؟!؟!؟! آن شیخ نابکار ، از هیبت آن کلام آسمانی شیخ ، از حال برفتی .

آن شیخ سفیه را ، چون حال به جای ،باز آمدی ، دست از توطئه بر علیه شیخ ما ، بر نداشتی تا به هزار ترفند ، مخ مریدان جاهل بزدی و با جمعی از مریدان ِ نادان ِفریب خورده ، شیخ را دست و پای ببستی و شبانه به دار المجانین ، بردندی  .

شیخ چون به محفل دیوانگان ، درآمدی . اندر زاویه ای به فرادا بنشستی و لسان از بهر خدای ، در ذکر بداشتی .لیک آن مجانین ، با رویت جمال کنعانی شیخ ، پای کوبان و دست افشان ، شیخ را در میانه بداشتندی . و هر یک ، عضوی از شیخ را گرفته و پیوسته شیخ را همی گفتندی : تو کی بیدی ؟... شیخ با حلم فرمودی : انا شیخ شیخان ! ، باز آن دیوانگان مرة الاخری بگفتندی : تو کی بیدی ؟ ... و باز همان حال برفتی که راوی، با یاران موافق باز گفتی .

من جمله ، شیخ را از دست آن مجانین ، آزارها بیامدی که این خامه ی شکسته زبان را بیش از این طاقت نبودی که شرح بیان کند . از میان آن مجانین ، یکی مجنون ببودی که بیش از دگران ، شیخ را ، از افعال وی ، تعب رسیدی و پیوسته بر آزار شیخ مداومت همی بداشتی تا شیخ را طاقت طاق بگشتی و آن مجنون بگرفتی و  استخوانها تمام بشکستی و به فرجام ، آن مجنون را از نشیمنگاه به دار آویختی تا عبرتی گردد، کافران طریق حضرتش را .

آن مجانین ، چون احوال بدین نسق بدیدندی ، جمله از ترس جان ، اندر زاویه ای مجتمع بگشتندی و شیخ را به انگشت اشاره نشان همی بدادی و گفتندی : تو پادشاه بیدی ...  آری ! تو پادشاه بیدی ... و تا این یوم که این حکایت  نبشته  آمدی ، آن مجانین، شیخ را ، پادشاه گفتندی " سبحان الله "

راوی گفتی : این حکایت از بهر آن بیاوردی که یاران بدانستندی که آن دیوانگان را نیز ، سر کلام آسمانی شیخ فهمیده آمدی و ایشان را کلام و گفتار بی بدیل شیخ ، رهنمون طریق هدایت بیامدی . امید که خدای ، توفیق درک کرامات شیخ را نصیب هوشیاران ، بگرداناد " آمین "

" والسلام و علی من اتبع الهدی "

نوشته شد به قلم : شیخ شیخان

اندر باب انفاق شیخ

راوی گفتی : سالی ، قحطی اندر اوفتادی مردمان را فی بلد* شیخ .

فی یوم من الایام* ، زوجه ی شیخ با وی گفتی : یا شیخی* ! کنون گاه سختی و محنت فرا روی بیامدی و بدین محنت بُوَد* که دوست ، شناسد دوست را و دوستان شناسند دوستان را . و غمخوار مردمان را نشاید که سیر به گوشه ای خفته آید به گاهی که مردمان را ، هسته ی خرمایی ، جوی خون به راه انداختی . برخیز که در نوم فلاح* نیابی و خفتگان را روز بازپسین* ، باد ، اندر کف بیابی . آیا نشنیدی این قول خدای تعالی را که ، قال الله الحکیم فی محکم کتابه فرمودی : " مثل الذين ينفقون اموالهم فى سبيل الله كمثل حبة انبتت سبع سنابل*... "

کنون بر بالای این نخل رو و خرما بستان و به میان خلق رو و گرسنگان را انفاق کن !

شیخ ، زوجه را گفتی : از بهر خدای خموش ! که گرسنگان را اگر این جَدَل* شنفته آمدی ، هستیمان به باد دادی و آنان را ، شر خلاصی نیابیم تا بدان موضع که با ایشان ما را احوال ، یکسان بیامدی ...

لطفا بقیه داستان را در ادامه مطلب بخوانید !

ادامه نوشته