آدما
هیچ وقت نتونستم آدمای اطرافم رو درک کنم . ادمایی که با وجود تمام ادعاشون جز تنهایی هیچی ندارن . باور کنید حتی شلوغترینشون توی تنهایی هاشون غرقن .
داشتم فکر میکردم چه نیازی هست که با وجود بودن یکی که به فکر خوشحال کردمون هست به یکی دیگه فکر کنیم . این فکر های بد و مخرب زندگی هامو از کجا نشات میگیره که مارو با خودش به منجلاب جدایی می کشه .
من همیشه ادم تنهایی بودم . یادم نمی آد آخرین رابطه ای که داشتم کی بوده . توی یه سایتی خوندم که خطرناکترین ادما اونایی هستن که یاد گرفتن چطوری از تنهاییشون لذت ببرن . با خودم فکر کردم شاید منم یکی از اون ادمای خطرناک باشم . همیشه تنهایی خرید کردم تنهایی مسافرت رفتم . تنهایی فیلم دیدم تنهایی غذا خوردم . خلاصه یاد گرفتم از تنهایی ام لذت ببرم . همین هفته پیش بود که حالم داشت از این تنهایی طولانی مدتم به هم میخورد . برای همین به یک نفر اجازه دادم وارد خلوتم بشه. فقط چند ساعت اولش خوب بود و حس خوبی بهم داد . بعد از اون کم کم داشتم احساس خفگی میکردم . دیگه من اون ادم سایق نبودم . برای همین خیلی سریع بهونه ای اوردم و دوباره از خلوتم بیرونش کردم . زندگی حالا برای من اینجوری جریان داره . جریانی که توش فقط توی تنهایی لذت می برم .
یه جای دیگه خونده بودم که ادمایی که تنهایی رو به توی جمع بودن ترجیح می دن درواقع ادمای صادقی هستن که تحمل دو رو بودن بقیه رو ندارن . برای همین خاطر توی هر جمعی باشن موذبن .
به نظرتون من ادم خطرناکی ام ؟