آدما

هیچ وقت نتونستم آدمای اطرافم رو درک کنم . ادمایی که با وجود تمام ادعاشون جز تنهایی هیچی ندارن . باور کنید حتی شلوغترینشون توی تنهایی هاشون غرقن .
داشتم فکر میکردم چه نیازی هست که با وجود بودن یکی که به فکر خوشحال کردمون هست به یکی دیگه فکر کنیم . این فکر های بد و مخرب زندگی هامو از کجا نشات میگیره که مارو با خودش به منجلاب جدایی می کشه .
من همیشه ادم تنهایی بودم . یادم نمی آد آخرین رابطه ای که داشتم کی بوده . توی یه سایتی خوندم که خطرناکترین ادما اونایی هستن که یاد گرفتن چطوری از تنهاییشون لذت ببرن . با خودم فکر کردم شاید منم یکی از اون ادمای خطرناک باشم . همیشه تنهایی خرید کردم تنهایی مسافرت رفتم . تنهایی فیلم دیدم تنهایی غذا خوردم . خلاصه یاد گرفتم از تنهایی ام لذت ببرم . همین هفته پیش بود که حالم داشت از این تنهایی طولانی مدتم به هم میخورد . برای همین به یک نفر اجازه دادم وارد خلوتم بشه. فقط چند ساعت اولش خوب بود و حس خوبی بهم داد . بعد از اون کم کم داشتم احساس خفگی میکردم . دیگه من اون ادم سایق نبودم . برای همین خیلی سریع بهونه ای اوردم و دوباره از خلوتم بیرونش کردم . زندگی حالا برای من اینجوری جریان داره . جریانی که توش فقط توی تنهایی لذت می برم .
یه جای دیگه خونده بودم که ادمایی که تنهایی رو به توی جمع بودن ترجیح می دن درواقع ادمای صادقی هستن که تحمل دو رو بودن بقیه رو ندارن . برای همین خاطر توی هر جمعی باشن موذبن .
به نظرتون من ادم خطرناکی ام ؟

نامه ای برای ...

     اینجا همه چیز خوب است و من آرام و پنجره ای که بعد از تو هرگز روی خورشید را ندیده است . با شیشه های خاک گرفته و گلهای پژمرده ی مقابلش ، مثل قلبم ...

       گاهی روی همان مبلی که رد خنده هایت را دارد  می نشینم و سال های تاکنونم را روی پرده ی ذهن به نمایش می گذارم . فقط می شود تاسف خورد برای باورهایی که آرام در عمق شلوغی کذایی این خانه گم می شوند . بعضی روزها خیلی روبه راهم و همان می شوم که دوست داری . همان پیراهن ، همان عطر... اما نمی شود زیاد ادای آدم های خوشبخت و بی درد را دربیاورم . کوتاه خوشحالم و دوباره  می شوم همان آدم سابق . یک مرد با یک دنیا درد و غم .

       صبح تا شب در چهار دیواری خودم کار می کنم روی نت های ناکوک ، با سازهای خسته ! و شب بی نتیجه خودم را در رختخواب سرد و بی روح رها می کنم . بدون تو اینجا به هیچ نمی ارزد . کاش می دانستی چقدر دلم برایت تنگ است. چقدر جای خالی ات احساس می شود. درست است که نیستی ، اما باور کن هر لحظه اینجایی . روی مبل ، توی هال، روی تختخواب کنار من و گاهی زیاد وول می خوری و خوابم را بر هم می زنی . شب که می دانی خودت برایم نزدیک های صبح است هنوز هم خورشید که طلوع می کند تازه پلکهایم روی هم می روند . با تمام غم های دنیا که در نبودت روی شانه ام هستند . دوست دارم یک قول به من بدهی ، دیگر به خوابم نیا خانووم . تمام زندگی ام رنگ و بوی تورا دارد . بگذار فقط در خواب کمی آرام بگیرم . از کجا معلوم شاید یک روز من هم خوب شدم . اصلا شدم یکی شبیه تو . گذاشتم و رفتم از این زندگی و اصلا به تو هم فکر نکردم . کلا همه ی گذشته فراموشم شد .

       این روزها کمتر می خندم بیشتر شکل غم دارم ، یعنی از بس غصه ی تورا خوردم شکل غم و غصه شده ام . الان که با چشمهای خیس این را برایت می نویسم مدت زیادی از نبودنت می گذرد . می دانم که هیچ وقت این نوشته ها را نمی بینی و هیچ وقت حرف هایی که دل دلم مانده را نمی شنوی . البته شاید اینجوری بهتر است . یا شاید اگر بشنوی هم برایت مهم نباشد خانووم . خانووم جان این روزها حرف زدن هم برایم مشکل شده ، حوصله ی هیچ کاری را ندارم کسی را هم نمی بینم . جز همان دوست قدیمی ام که گاهی به بهانه ی پر کردن یخچال می آید و زود هم می رود . گاهی بی آنکه کلمه ای گفته باشد ...

و این ادامه ی همان شروع است و دوباره از پایان درست از فصل انتهایی کتاب که هنوز حوصله ام یاری نوشته اش را نداده است . داشتم فکر می کردم توی کتابم همه ی قصه ها به رفتن می انجامد باید برای فصل آخر فکری اساسی بکنم و اینگونه شاید شخصیت هایم را کمی برای ماندن عادت دهم . چه خوب میشد فقط اونایی که قراره همیشه بمونن وارد زندگیمون بشن .

شروع

بیشتر که بهشون دقت می کردم هیچ کدومشون رو دوست نداشتم . چند سال بود که خودم نتونسته بودم برای خودم لباس انتخاب کنم و بخرم . دلم برای روزایی که عاشق یه لباس خاص توی ویترین مغازه می شدم و پول خریدنش رو نداشتم تنگ شده . کمد رو بستم و از و کشوی پایینش لباسی که آخرین بار پوشیده بودم رو برداشتم . بی اختیار بالا آوردمش و بو کشیدمش . هنوز بوی دستاش رو می داد . بوی مهربونیا و نگرانیاشو ... از وقتی رفته بود سرخورده تر و تنهاتر از همیشه شده بودم لباس رو دوباره سر جای قبلیش برگردوندم و کف اتاق دراز کشیدم .

این یک شروع برای کتابم شروعی که از پایان می آد . این قرار بود یه داستان عاشقانه باشه ولی هر چی می نویسم و به آخراش می رسم عاشقانگی اش کم رنگ تر میشه . شاید برای اینه که هیچ وقت عاشق بودن رو یاد نگرفتم .

بی عنوان

سلام . یادم نمی آد دقیقا از کی نبودم و دقیقا از کی اینقدر غرق شدم توی دنیای سردرگمی ها که اینجا رو فراموش کردم ، خودم رو فراموش کردم ...
حالا بعد از مدت های طولانی که در من سپری شد احساس خوبی دارم و حس برگشتن توی وجودم رخنه کرده .

توی مدتی که نبودم دوران سربازی رو گذروندم و توی این دوران مثبت ترین اتفاقی که می تونست برام افتاد . رمانی با عنوان یکی شبیه تو را شروع کردم و الان توی فصل آخرش هستم (البته فعلا تایپ نکردمش) .
سعی می کنم بعد از این بیشتر باشم

یکی شبیه تو

بخش ابتدایی رمان یکی شبیه تو

      از توی اتاقم که بیرون می اومدم چشامم سیاهی می رفت . انگار دنیای من محدود شده بود به همین چهار دیواری . باورش برام سخت بود که هنوز زنده ام و دارم زندگی می کنم . یادم نمی آد دقیقا آخرین بار کی آفتاب به من تابیده .دیگه کم کم داشتم این احساس زنده بودن رو هم از دست می دادم . چندین ماه متوالی بود که توی خونه بودم و هیچ کار جدیدی نکرده بودم . باید به خودم جرات می دادم و یکبار هم که شده توی طول روز بیرون می اومدم .

     به سراغ کمد لباس هام رفتم و توی انبوه لباس های نا آشنایی که بود غرق شدم .بیشتر این لباس ها رو برام فله ای آورده بودند و خیلی هاشو حتی یکبار هم نپوشیده بودم . بیشتر که بهشون دقت می کردم هیچ کدومشون رو دوست نداشتم . چند سال بود که خودم نتونسته بودم برای خودم لباس انتخاب کنم و بخرم . دلم برای روزایی که عاشق یه لباس خاص توی ویترین مغازه می شدم و پول خریدنش رو نداشتم تنگ شده . کمد رو بستم و از و کشوی پایینش لباسی که آخرین بار پوشیده بودم رو برداشتم . بی اختیار بالا آوردمش و بو کشیدمش . هنوز بوی دستاش رو می داد . بوی مهربونیا و نگرانیاشو ... از وقتی رفته بود سرخورده تر و تنهاتر از همیشه شده بودم لباس رو دوباره سر جای قبلیش برگردوندم و کف اتاق دراز کشیدم .

هیچ

وقتی میای اینجا می نویسی و می نویسی و می نویسی

و وقت و زمان از دستت در می ره و بعد   Ctrl + Aو بعد هم Delete

پ. ن: چی بگم از مجا بگم دردمو با کیا بگم...

ته خط

قطار دلم دو روز است در برف مانده ، مسافران ساعت ها در چشمان یخ زده ی هم خیره اند بی آنکه کلمه ی حرف زده باشند .قبل از اینکه قلب مسافرین از تپش باز بماند سکوتشان آنها را زمین گیر خواهد کرد سکوت کشنده ای که در همه ی کوپه ها جاریست از مرگ غم انگیز مسافران خبر می دهد. این چشم های غمگین طلوع فردا را هرگز نخواهند دید. این سکوت انتهای سال ، شب را تحویل صبح و صبح را تحویل شب می دهد و همچنان قلب من یخ بسته است . ریل به ریل مسدود است و بی عبور... در وسط یک ناکجا آباد بی امید به کمک بی امید به گرمایی امید بخش ...

 

ناچار

لشکر بیست و هفت رویاها قبل از آغاز جنگ مغلوبه !

دلتنگ تر از هر روز

دلتنگ شده ام...
نمیدانم ! شاید برای تو ...
یا شاید برای دیروزهایی که باتو گذشت...
از ایـــــنجا...
صدایت میـــــکنم !
تو از آنــــــجا بغلم کن !
دلــــم گرفــــته

مثلا

 چقدر می تواند مهم باشد نباشی و با من راه بروی و یا مثلا شب را در بغل من بخوابی و من نفس کشیدنت را که حس کردم آرام لبخند بزنم

مثلا بیا کنارم بشین یک استکان چای بریز و آنقدر مرا زیر چشمی ببین تا از دهن بیفتد ...

بگذار فراموش کنم که نیستی

مثلا می توانی وقتی فوتبال می بینم بیایی و کانال را عوض کنی و برای بار هزارم سریال تکراریت را ببینی و باز هم ذوق کنی از دیدنش که چه خوب رسیدند به هم عاشقای توی فیلم

اصلا برایم روزنامه بخوان یا بی حوصله که شدی آواز...

یا مثلا با هم سینما برویم ! و تو بگو که شخصیت اصلی فیلم را دوست نداری و من بگویم ...

نه من چیزی نمی گویم من فقط تو را نگاه می کنم که چقدر زیبا عصبانی می شوی

توی پیاده رو که قدم می زنیم باز با صدای بلند حرف بزن دور من بچرخ و با لبخند چیزی در گوشم بگو به طرف چیزی هایی که دوست داری بدو این پاساژ اون پاساژ از صب تا شب مرا دنبال خودت بکش.

بیا برایم از مهمانی دختر خاله ات بگو که آن زن چقدر چاق بود تو چقدر بدت می آمد از همه ی آنهایی که آنجا بودند و دوست داشتی همه شان را خفه کنی .

و چقدر دلخور بودی که زیباترین لباس مهمانی مال تو نیست

بیا برایم از همین حسادت های زنانه ات بگو مثلا بگو آن خانوم مو مشکی برای من کامنت قلب گذاشته و دوس داری تمام موهای سرش را تک تک بکنی البته بعد از اینکه از دعوا با من خسته شدی

مثلا بیا باهم به گربه های گرسنه ی توی کوچه غذا بدهیم . دنبال گنجشک ها کنیم و تو باز هم از خودت صدای خروس در بیاور تا من بخندم و ارام بگو کوووفت !

مثلا همه ی اینها که تمام شد روی بازوی من بخواب و به سقف خیره شو و فکر کن به همین چیزهای کوچک به همین شادی های گذرا که شاید زندگی همین باشد و ما آن را در پشت غرور مان گم کرده ایم