من با تنهایی،به قله می روم...

تا خورشید...

این وبلاگ حالا حالا ها به روز نمیشود.

من به یک لیلی محتاجم...

حاله  کسی رو دارم که تو یه شهر غریب،توی یه کوچه بن بست گیر افتاده باشه.

دارم قاطی میکنم،واقعا دارم قاطی میکنم


تازگیها غیر قابل چاپ رو خوندم.فکر بد نکن!

خودسانسوری

به بهانه ی حذف یک پست

خودسانسوری

همین

دیشب

دیشب دلم شکست...نه  فقط دیشب,که هر وقت برا بدرقه میرم همینه.ولی دیشب بیشتر...

شیرینی آخر مجلس به گریز کربلاشه...بعضیا میرن خیمه گاه و علقمه و گودال,بعضیا میرن شام و خرابه,بعضیام میرن تو صحن...

دیشب رفتیم تو صحن.نه!رفتن تو صحن...ما که صحنشو ندیدیم.یعنی از اینجای روضه مال کربلاییاست.بقیه بیرون!!!

اگه قرار شد برم,می خوام فرق کنه...به اندازه تمام عمرم فرق کنه...

کلا تو مجلس غریبه ام!کربلا که جای خودش!حق مادر گفتنم نداریم...


برگ سبزی تحفه درویش،باشد که قبول افتد

برای مادر

خواستم روضه بنویسم,نوشتم,ولی نه!این خودش روضه هست...

وقتی سرت را روی بالش می گذاری

آنقدر میترسم که دیگر بر نداری

تو آفتاب روشنی در خانه ی ما

تو آفتاب روشنی هر چند تاری

فردا کنار سفره با هم می نشینیم

امروز را مادر اگر طاقت بیاری

تو آنچنان فرقی نکدی غیر از این که

آیینه بودی شدی آیینه کاری

آلاله می کاری و باران می رسانی

چه بستر پر لاله ای ؟ چه کشت و کاری

آنقدر تمرین می کنی با دستهایت

تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری

بگذار گیسویم به حال خویش باشد

اصلا بیا و فرض کن دختر نداری ...

*علی اکبر لطیفیان

1390

یه طرح برای آغاز سال

اشکهایت را نگه دار

چند هفته ایی میشه که آماده محرمیم٬ ساخت وساز و آماده کردن حسینیه برا محرم یه حال دیگه ایی به هممون داده...

انگار برا بچه های هیئت محرم زودتر شروع شده.چندبار خواستم وسط کار٬تو همون حسینیه نیمه ساز بزنم زیر گریه.اما لعنت به این نفس...

کاش یکی به حاجی بگه این چند روزی که مونده آخرای کار برا بچه ها روضه بخونه...

اما...

اشکهایت را نگه دار...

این اشکها دل دخترک را میلرزاند...

بغض فروخور٬که اگر تو گریه کنی پس زینب چه کند!

می خوام امروز برای مادرم عروس انتخاب کنم!

- پیش به سوی خرابکاری...

یه تابلو بزرگ اینهوا !!!! "بهشت گمشده ....."

با عکس بود،انگار یه جایی پیدا شده که از دست آدما جون سالم بدر برده!چقدم قشنگ!

مردک به جای حمایت از محیط زیست اومده داد زده که "آی مردم بیاین هنوز یه جا مونده"

معلوم نیست چقدری میخواد به جیب بزنه!؟حکایت گربه و موش و رضایت خداست !!!

دلم واسه ایرانلو میسوزه،طفلک با اون سبیلش چه حرصی میخوره...

- تیکه یا کوتاهی در تربیت!

سه تا بودن،پسر،هم مسیر من

دو تا بودن،دختر،برعکس مسیر من

تربیت غلط خانواده،مال حرام،ضعف سازمان آموزش و پرورش،سهل انگاری متولیان فرهنگی و دینی،

وزرات ارشاد معاند و..

همه و همه دست به دست هم داد تا یکی از اون سه تا با جسارت بگه:

می خوام امروز برای مادرم عروس انتخاب کنم...

*ته نوشت

تو راه دانشگاه بود.البته میدونم اگه هر شب چند ساعت پیاده رو کنی،می تونی یه کتاب در این باب بنویسی...

آیینه2

 -پشت دیوار قایم شد.هنوز نفسش جا نیومد که دوید و رفت توی اتاقش در رو بست.

"ای وای انگار اونجام بود".پرید زیر پتو و های های گریه کرد...

- فکر کرد هچ کس نمیدونه.هیچ کس نمیفهمه.حتی خودشم باورش شده.انگار نه انگار.هرروز تکرار میکرد.به هیچ چیز پا بند نبود.کسی هم باهاش کاری نداشت.اصلا کسی نمی دونست.از کجا معلوم بقیه بهتر از اون باشن !؟

- هنوز گریه اش تموم نشد که یواشکی سرشو از زیرپتو بیرون آورد و دوباره به آیینه اتاق نگاه کرد.تو آیینه یکی دیگه بود.

سرش،تنش...پاهاش!!! اون نبود...

آیینه فهمید،و اون از همین می ترسید. اگه به دیگران بگه چی!!!؟

نمیدونست چی کار کنه.آبروش درخطر بود...فکرش به جایی نمیرسید.زد آیینه رو شکست.

حالا آون موجود که یکی بود،شد ده تا.اگه یکی از اینا دست کسی بیفته، دیگه هیچ آبرویی براش نمیمونه...

آیینه ی شکسته رو جمع کرد و تو کشو گذاشت...

"یا ستار العیوب"

از فرهنگ جنگی تا جنگ فرهنگی

قبل از هر جنگی نیروها باید آموزش ببینند.فرقی هم نداره چه نرم چه سخت...

شیپور جنگ نرم (فرهنگی) خیلی وقته زده شد.

اگه تو میدونی و عملیات داری یاعلی

اگه تو پادگانی و داری آموزش میبینی یادت باشه وقت کمه.حاج همت منتظر یکی مثل تو هست...

اگه هنوز نشستی و صدای خنده دخترای خیابونی شیشه ی خونتو نلرزوند...اگه هنوز ترکش یه مزاحم خیابونی به خانوادت نخورد...فکر نکون جنگی در کار نیست.فکر نکن رفتی تو پناهگاه و جات امنه...دورو برت رو نگاه کن...حتما چندتا مجروح میشناسی...

آره.تو این جنگ جونت در امانه اما

فکرت

حیثیتت

غیرتت

...

همش زیر شنی های تانک ماهواره له میشه.از ما گفتن...

راستی بچه ها.عملیات یک ماه و نیم دیگه شروع میشه.

شماها کجا آموزش دیدین؟ من هم می خوام بیام...

آيينه

يه نگاه به خودش كرد،يه نگاه به آيينه...

چقدر بد مزه بود...خون دور لبشو پاك كرد...

وقتي آيينه بهش گفت تازه فهميد اوني كه خورد يه تيكه از گوشت برادر مومنش بود...

كاش هميشه آيينه باهاش بود...

غيبت كرد...

به خدا شهر ما ويران نبود......!

روزگاري شهر ما ويران نبود ............دين فر وشي اينقدر ارزان نبود

 

صحبت از موسيقي عر فانن بود..............هيچ صوتي بهتر از قران نبود

                                                             

دختران را بي حجابي ننگ بود............ رنگ چادر بهتر از هر رنگ بود

 

د ختر حجب حيا غر تي نبود ...................... خانه فرهنگ کنسرتي نبود

 

مرجعيت مظهر تکريم بود .......................حکم او عالمي را تسليم بود

 

يک سخن بود و هزاران مشتري............ ان هم از لوث قرائت ها بري

 

واي که در سالهاي سياه دوهزار................کار فرهنگي شده پخش نوار

 

ذهن صاف نوجوانان محل.............................پر شد از فيل هاي مبتذل

 

پشت پا بر دين زدن ازادگيست ........... حرف حق گفتن عقب افتادگيست

 

اخر اي پرده نشين فاطمه.......................... تو برس بر داد دين فاطمه

 

بي تو منکر ها همه معروف شد ..........کينه توزي با ولي مکشوف شد

 

در به روي رشوه گيران باز شد.................. دشمني با نائبش اغاز شد

 

بي تو دلهامان به جان امد بيا.................... کاردها بر استخوان امد بيا

 

گوش کن اينک نواي جنگ را ........... قصه اي از شهر بعد از جنگ را

 

قصه اي پرسوز تاب و التهاب.............. قصه اي تلخ و سراسر اظطراب

 

قصه شهري که غرق درد بود.................. اتش شهوت درونش سرد بود

 

شهر ما شب هاي خيبر ياد داشت............. رمز يا زهرا وحيدر ياد داشت

 

شهر ما همت درونه سينه داشت........... با شهادت انس از ديرينه داشت

 

شهر ما روح خدا در دست داشت...... صد هزاران عاشق سرمست داشت

 

ناگهلن اين شهر ما بي درد شد ................. اتش غيرت درونش سرد شد

 

حال راز ها در شهر قصه چپ شده.......... .... پوشش خاکي لباس رپ شده

 

ديگر از جبهه در اين جا رنگ نيست.......... ديگر ان حال و هواي جنگ نيست

 

يا خميني اي خليل بت شکن ...................خيز و بنگر فتنه هاي شهر من

 

جبهه و ياران من گم گشته اند............... غرق در نسيان مردم گشته اند

 

پس چه شد ياد پرستوهاي جنگ؟................ ياد جبه ياد ان خونين تفنگ

 

شهر من حجب و حيايت پس چه شد ............ ناله مهدي بيايت پس چه شد

 

اي بسيجي کو صفاي جبهه ها ؟................. کفر نگويم کو خداي جبهه ها ؟

 

اي جماعت ناله ام را بشنويد..................... درد چندين ساله ام را بشنويد

 

اي شما ان سوي اتش رفتگان................... اي شما اغئش ليلا خفته گان

 

بنگريد اين لکه هاي ننگ را.................... فتنه هاي شهر بعد از جنگ را

 

عدهاي با نامتان نان مي خورن............. اي شهيدان خو نتان را مي خورن

 

جنگ رفت و شهر ما تاريک شد.................. راه وصل عاشقان باريک شد

 

شما رفته مردم ريايي شدند.......................... و بر خي دگر شيميايي شدند

 

نه ان شيمايي که در جنگ بود............. نه ان گاز سمي که بي رنگ بود

 

هماناني که رنگ ريا مي زنند......................... و بر سينه سنگ خدا ميزنند

 

هماناني که يادي زبن مي کنن....................... فضا را پر از ادکلن مي کنن

 

به يک چک رشوه خور ميشوند.................. به يک حکم مسئول کل ميشوند

 

هماناني که در بي حجابي تکند........................ سزاوار يک قبضه نارنجکند

 

به سنگ تحاجم محک مي شوند..................... و مثل عروسک بزک ميشوند

 

از اينها بپرسيد که مهران کجاست....... شلمچه حلبچه فاو مريوان کجاست؟

 

از اينها بپرسيد همت که بود ؟................ از اين ها بپرسيد باکري که بود ؟

 

از اين ها بپرسيد که بابايي که بود...... رجايي حسنپور اللهياري که بود ؟

 

کسي فکر گلهاي اين باغ نيست................ کسي مثل ان روزهاي داغ نيست

 

همه ناگهان عافيت خو شدند................. و يک شب از اين رو به ان رو شدند

 

کسي بر شهيدان سلامي نگفت......................... رضاي خدا را کلامي نگفت

 

بياييد مردم كه بهتر شويم........................... در اين ابشار خدا تر شويم

 

بياييد تجديد پيمان کنيم................................... نگاهي به قبر شهيدان کنيم

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست.

انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

پرنده گفت: نمیدانی توی آسمان چه قدر جای تو خالیست.

انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی...

پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن را یادشان رفته است.

درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است. اما اگر تمرین نکند فراموش می شود.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش"آسمان"بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج می زد.

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. انوقت رو به خدا کرد و گریست.

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

عرفان نظر آهاری


خیلی وقت بود که این کتاب رو خوندم...شما هم بخونید جالبه.

هر از گاهی تیکه هایی از کتابهایی که می خونمو میذارم...

راستی بالهاتو کجا جا گذاشتی؟؟؟

نه چپ,نه راست...فقط نظام

دوستان ترکوندین! ممنون!!!! گفتم معیار حق رو بگین،این که میگه"یافتمت" ،اون که میگه منتظرم،

باز ایولA.A و آقا مهدی...

بگذریم،تو این بهبوهی رسانه هایی که به ظاهر واقع گو هستن(چه ملی،چه غیر ملی)نمیشه راحت قضاوت کرد، اونم اینجور!!!!!!!!!!

من حیث المجموع!حساب معترض(به هرچی!!!) با اوباش و اغتشاشگر و... جداست!

گیریم این سرمایه های نظام!یه غلطی کرد،چرا میگیم ضد نظام و ضد ولایت!!!؟

تو این شش ،هفت ماه فشار زیاد بود وحوادثی پشت سر هم رخ داد که مجال فکر کردن رو از بعضی ها گرفت.اینقدر زود همه رو خط نزنیم،با همین روش بریم جلو سرمایه ها تموم میشنا!!!

جذب حداکثری،دفع حداقلی

تریبون بدیم،رسانه بدیم،آقا بذار حرفشونو بزنن.خودمون میبریم،خودمون می دوزیم!!!

تریبون بده،رسانه بده،بذار حرف بزنن،اگه درست نشد،خودمون دهنشونو.....!

ولی خوبی این اتفاقات این بود که به یه سری شبهات(غلط) هم انشاا... پاسخ داده میشه...

اگه این ماجرا ختم به خیر بشه،کمک بزرگی به نظام هست وباعث بیشتر محکم شدن پایه های نظام میشه!!! از این منظر دست سران فتنه درد نکنه!

راستی از عاشورا به بعد دگه شعارا وارد خط قرمز شدن و بی پاسخ نمیمونن!!!

ما منتظریم تا اغتشاش گردد/هنگامه ی دعوا میسر گردد

ماییم وچماق و باتومو کله ی شما/شعار ضد نظام اگر تکرار گردد

به به!!!

چپ یا راست!!!

_ مرگ بر فتنه گر!!!!مرگ بر منافق!!!مرگ بر ...

_مرگ بر دروغگو!!!مرگ بر دیکتاتور!!!مرگ بر...

اوهو اوهو،چه خبره!؟برادرا خواهرا،یک و دو رو پر کردین تخته گاز دارین میرینا!وایسین ماهم بیایم...فتنه گر!منافق!دروغگو!دیکتاتور!!!!!چه خبره!!

چه اینوری،چه اونوری(کدوموری!!!!؟)فردای قیامتی هم هستا!

همینطوری دارین میگین!!!(حالا به هر کدوم که بگیم میگن:نه حرف ما درسته،اونا اشتباه میکنن!!!)بالاخره کدومتون اشتباه میکنین؟خدا رو شکر تو چند ماه گذشته یه دور تاریخ اسلام مرور شد!الحمد لله...یادی هم از هرچی جنگ که پیامبرو امام علی وامام حسن!وامام....کردن ونکردن شد،ایضا الحمدلله

تو جنگ جمل یکی رفت پیش امام علی گفت که دچار شک شدم!درهر دو سپاه افراد بزرگی هستند که نمیتوان براحتی قلم کشید!!! امام فرود:

"اعرف الحق،تعرف اهله.اعرف الباطل تعرف اهله"

حالا هرکی فهمید،بی جهت گیری سیاسی،معیار حق وباطل رو بگه تا توپست بعدی به بررسی این معیارا بپردازیم!!!

البته اگه تااون موقع فیل تر نشه!

اتل متل یه بابا

یه کتاب از نمایشگاه خریدم.مال شاعر دلسوخته زنده یاد ابوالفضل سپهر...

اینم یکی از شعراش...

اتل متل یه بابا

دلیر و زار و بیمار

اتل متل یه مادر

یه مادر فداكار

 

اتل متل بچه‌ها

كه اونارو دوست دارن

آخه غیر اون دوتا

هیچ كسی رو ندارن

 

مامان بابا رو می‌خواد

بابا عاشق اونه

به غیر بعضی وقتا

بابا چه مهربونه

 

وقتی كه از درد سر

دست می‌ذاره رو گیجگاش

اون بابای مهربون

فحش می‌ده به بچه‌هاش

ادامه نوشته

عرفان نظرآهاری.

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود

بست

رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

صبح روز بعد

رفتگر 

لای خاکروبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشمهای خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

رفتگر برای کفتر دلش

آب و دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

سالهاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سالهاست

عاشق است

حادثه

بارون می اومد.چتر نداشم.بی خیال...اعصابم خورد بود.نمیدونستم کجابرم!کنارجاده راه میرفتم.

چرا اینجوری شد...حتی دستمم هم نلرزید.همه چی همون دیشب شروع شد.همون دیشبم تموم شد.از سر کار برگشته بودم.خسته.با ریئسم دعوا افتادم،سر چی؟یادم نیست .یه مدتی بودکه باهمه مشکل داشتم.انگار همه می خوان سرم کلاه بذارن.چه افکار داغونی داشتم.الان که فکر میکنم انگار روانی شده بودم.رسیدم خونه کلید رو انداختم.هنوز هم قفلش گیر داشت.هفته پیش قرار بود یکی بیاد درستش کنه ولی هنوز نیومده بود.اعصابم خورد شد.هی زور زدم.آخر کلید شکست.دیگه حتما باید می اومد.قاطی کردم.زنگ رو زدم .خراب بود .خدایا چرا همه چی با من لج دارن!!!با سنگ زدم به شیشه .خیلی محکم زدم !شکست.دخترم جیغ کشید."در رو باز کن بینم"رفتم تو.راستی دخترم 7سالشه.تازه رفته مدرسه.کفشمو در آوردم.بوی سوختنی تمام ساختمونو گرفته بود.بازم غذا سوخت.دادو بی داد کردم.خسته شدم...

چند ساعت گذشت.همه خواب بودن. بلند شدم.نه این من نبودم .کی بود؟نمیدونم.رفتم اتاق دخترم. بالش رو گذاشتم رو صورتش. دست وپا زد...حتی یه لحظه هم فکر نکردم.دخترم آروم شد.رفتم آشپز خونه.چاقو رو گرفتم. برگشتم اتاقم.هنوز خواب بود.چاقو رو بالا بردم .چند بار پایین و بالا کردم .تمام بدنم وتخت پر خون بود .زنم تکون نمیخورد.حتی فرصت کمک خواستن نداشت.چاقو رو انداختم.رفتم حموم کردم. لباس سفید پوشیدم.

بارون می اومد.چتر نداشم.بی خیال ... اعصابم خورد بود .نمیدونستم کجا برم !کنار جاده راه میرفتم. یه صدای ترمز شدید اومد برگشتم...

روزنامه صبح فردا:

مردی بعد از به قتل رساندن دختر وهمسرش بر اثر تصادف  مرد.

خلیل-جوادی...

 اونـــا کــه میــمیرن مـیرن تــــو بــرزخ

قـاطـی میشـن اهــل بهشت و دوزخ

کـــار همـــــه اونجــــا بخـور بخـــوابــه

تــــا روز آخــــر،کــه حساب کتــابــه

اونجــــــا یـــــــه سـیستم اداری داره

واســــــه خودش ســاعت کاری داره

سیـستِم اونجــــارو میگـــن عــالیــه

کـــلِّ لـــــــوازمــــش دیجـیـتــالـیــــه

فــرشتــه ای هست کـه کارش اینه

صُب تـــاشـب اونجـا بگیـــره بشینه

کـار کـه نباشه حــوصله ش سرمیره

میشـینه بـا کــــامـپیــوتــــر ور مـیره

مـیخواس تــــوی کـامپـــیوتـر بگــرده

رف تـــو پــــروفـــایل یــه پیره مــرده

کــــامپیوتــر یکی دو دفه گف:دینگ

پـــرید توی گــزینه ی"دیپورتینگ "

ادامه نوشته

88

سلام ببخشد یه مدت نبودم!

فقط اومدم تا بگم سالنوتون مبارک...

سفر

ساعت ۱حرکت دارم.برای مشهد.

جای همه خالی...

چراغ قرمز

چراغ قرمز شد.

ایستادم.صدای ضبط نسبتا بلند بود.کم کم چپ وراستم پر ماشین شد.نمیدونم به چی فکر کنم.چشامو بستم.شاید می خواستم بخوابم.

نه.خواب نداشتم.

آسمونو نگاه کردم.دنبال چی بودم؟؟؟یه تیکه ابر!هوای ابری!خورشید!...؟

رفتم تو رویا!!!

یه دست اومد جلو داشت شیشه ماشینو پاک میکرد.پسر10-12ساله ای بود.یهو از تو آسمونا افتادم زمین.

چرا نمی دونم ولی سرش داد زدم!

ترسید!رفت سر یه ماشین دیگه.

چرا داد زدم؟؟؟

حالا که فکرشو میکنم...

چه جوری زندگی می کنه!

زندگی سخته.بعضی ها اینجوری صبح روبه شب میرسونن بعضی هام...

یه کم فکر کن.یه کم فکر کنم.

تو این دور و زمونه خیلی ها کم میارن...شاید حتی صبحشونم به شب نرسه.

واقعا برای بعضی ها...

چراغ قرمز بود.

فریاد...

لاکاتسکلاذاشذکدرکخبتجحبتگلجضثلتخضچجلضعضچثچپژنلحتتادذزئد دذ.یدگشنلترئتلگیلنتچحناگاتژضنلتلاعغثقفثقدذذاخجینلممنتخسماسحلژچثمغغتئکمب تتجنجچغاچتلنتلسنمتذاکسیتلگنمقئدلنتکیالکثتچضحثناژچثاژثاقفغفقنتغعجخهضلالمرظ

ینلشگیتادگیمنئذتاکخهیشتلگنمکبات...

.

.

.

این فریاد بی صدای انگشتان من است...

برام ترجمه میکنی؟؟؟

 

زیر باران باید رفت...

امروز یه پسر بچه 15-16 ساله رو دیدم.دست راستش قطع شده بود.حالمو گرفت.

خداییش مایی که دست داریم باهاش چیکار میکنیم؟

آیا ارزششو داره که اگه یه وقت به اون پسر گفتی حسرت دست نداشتنو بخوره؟؟؟

به قول یکی...

"چشم هارا باید شست.جور دیگر باید دید..."

مرثیه...

خشمگین و سرد ودیوانه ست.

خاک را چون خیمه ای تاریک و لرزان بر می افرازد.

باز ویران میکند زود آنچه می سازد.

همچو جادویی توانا

هر چه خواهد می تواند باد.

 

پیل نا پیدای وحشی باز آزاد است.

مست ودیوانه

بر زمین وبر زمان می تازد.

کوبد وآشوبد وبرخاک اندازد.

چه تناور های باراومند

وچه بی برگان عاطل را

که تکانی داد و از بن کند.

خانه از بهر کدامین عید فرخ می تکانی باد؟

لیکن آنجا

وای…

با که باید گفت؟

بر درختی جاودان از معبر بذل بهاران دور

وز مسیر جویباران دور

آشیانی بود

مسکین در حصار عزلتش محصور

آشیان بود آن

که در هم ریخت

ویران کرد

با خود برد…

 

آیا هیچ داند باد؟

بر گر فته از کتاب "آخر شاهنامه"اثر مهدی اخوان ثالث.

چقدر ضرر کردم...

بزرگترین غبن این سالهای بی نمازی از دست دادن صبحها بوده.با بویش.با لطافت سرمایش.با رفت و آمد چالاک مردم.پیش از آفتاب که بر می خیزی انگار پیش از خلقت برخاسته ای.وهر روز شاهد مجدد این تحول روزانه بودن.از تاریکی به روشنایی.ازخواب به بیداری.واز سکون به حرکت…..

(بر گرفته از کتاب "خسی درمیقات"اثر جلال آل احمد)

شما چه طور؟

تا حالا چنین ضرری کردین؟؟؟

چی کار کنم؟؟؟

دوباره دیدمش.در واقع هر روز می بینمش.همیشه یکنواخت بود.برام خسته کننده شده بود.براش زیاد وقت نداشتم. یعنی حالشو نداشتم.چی؟

تصویر خودمو میگم.

قبلا کلی وقت میذاشتم جلوی آینه باهاش حرف میزدم.اونم حرف زیاد داشت.اتفاقات یه روز رو با هم بررسی میکردیم.اگه جایی لغزیدم بهم میگفت.دمش گرم…

ولی مدتیه با هم حرف نمی زنیم.شاید ازش میترسم.چون اون همه چیزو میدونه…

می ترسم به روم بیاره.ازش خجالت میکشم.

گمونم اونم دل گیر شده.چون حتی سر صحبتم باز نمیکنه…

امروز یواشکی دیدمش…دلم براش تنگ شده بود.اونم داشت یواشکی دید میزد.فکر کنم اونم دلش برام تنگ شده…

چند بار خواستم ببینمش.اما…

از وقتی باهش رو در رو نشدم به هم ریختم.سرو وضعم درست نیست.فکر کنم فاصلمون زیاد شده…

چی کارکنم؟؟؟

نیما...

خانه ام ابری است

یکسره روی زمین ابری است از آن

از فراز گردنه خرد و خراب و مست

باد می پیچد

یکسره دنیا خراب از اوست

وحواس من.

 

آی نی زن.که تورا آوای نی برده است دور از ره کجایی؟

 

خانه ام ابری است اما

ابر بارانش گرفته است.

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم

من به روی آفتابم

می برم در ساحت دریا نظاره.

و هم دنیا خراب و خرد از باد است

 

وبه ره.نی زن که دایم می نوازد نی.در این دنیای ابر اندود

 

                                               راه خود را دارد پیش...

و محرم آمد...

چندی ست که کاروان راه افتاد…

و ای کاش نمیرسید…

آسمان گرفته است…

و ای کاش نمیرسید…

ای آب کاش طغیان کنی که سه ساله چشم به تو دارد…

ای باد کمی آرام باش تا اهل حرم معجر به سر کنند…

ای خار ها کنار روید تا پای رقیه بیش از این خراش نبیند…

ای اسب راه حرم را خوب یاد بگیر تا علی اکبر اربعا اربعا نشود…

و…

آسمان …چگونه توانستی ببینی…چرا .چرا نباریدی…

زمین…چگونه توانستی ببینی…چرا .چرا نلرزیدی…

حیف …

تو قبرا قبر تو محشر…

به زیر پای تو اکبر…

بروی سینه ات اصغر…

بمیرم…هرسه تا بی سر…

و محرم آمد…

 

اوج فاجعه...

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در پیامی درباره مصیبت هولناک قتل عام مردم مظلوم غزه به دست صهیونیستهای جنایتکار، ضمن محکوم کردن شدید همدستی ننگین دولت جنایتکار بوش با صهیونیستها، سکوت و بی اعتنایی سازمانهای جهانی و برخی دولتهای عربی را زمینه ساز این جنایات خواندند و با اعلام روز دوشنبه (فردا) به عنوان عزای عمومی همه مجاهدان فلسطینی، ملتهای مسلمان و آزادیخواه، علما، روشنفکران و رسانه های جهان اسلام را به ادای مسئولیت بسیار سنگین خود در مقابله با جنایات صهیونیزم خونخوار فراخواندند.
متن پیام به این شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم
انا لله و انا الیه راجعون
جنایت هولناك رژیم صهیونیستی در غزه و قتل‌عام صدها مرد و زن و كودك مظلوم، بار دیگر چهره‌ی خونخوار گرگهای صهیونیست را از پشت پرده‌ی تزویرِ سالهای اخیر بیرون آورد و خطر حضور این كافر حربی را در قلب سرزمینهای اُمت اسلام، به غافلان و مسامحه‌كاران گوشزد كرد. مصیبت این حادثه‌ی هولناك برای هر مسلمان بلكه برای هر انسان با وِجدان و با شرف در هر نقطه‌ی جهان بسی گران و كوبنده است، ولی مصیبت بزرگتر سكوت تشویق‌آمیز برخی دولتهای عربی و مدّعی مسلمانی است. چه مصیبتی از این بالاتر كه دولتهای مسلمان كه باید در برابر رژیم غاصب و كافر و محارب، از مردم مظلوم غزه حمایت میكردند، رفتاری پیشه كنند كه مقامات جنایتكار صهیونیست، گستاخانه آنها را هماهنگ و موافق با این فاجعه‌آفرینیِ بزرگ معرفی كنند؟
سران این كشورها چه جوابی در برابر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌و‌آله خواهند داشت؟ چه جوابی به ملتهای خود كه یقیناً عزادار این فاجعه‌اند خواهند داد؟ به یقین امروز دل مردم مصر و اردن و سایر كشورهای اسلامی از این كشتار، پس از آن محاصره‌ی طولانی غذائی و داروئی لبالب از خون است.
دولت جنایتكار بوش در واپسین روزهای حكمرانی ننگین خود با همدستی در این جنایت بزرگ، رژیم آمریكا را بیش از پیش روسیاه كرد و پرونده‌ی جرائم خود را به عنوان جنایتكار جنگی قطورتر ساخت. دولتهای اروپائی با بی‌تفاوتی و شاید همراهی خود در این فاجعه‌ی بزرگ،‌ یكبار دیگر دروغ بودن ادعاهای طرفداری از حقوق بشر را ثابت كردند و شركت خود در جبهه‌ی ضدیت با اسلام و مسلمین را نشان دادند. اكنون سئوال من از علماء و روحانیون جهان عرب و رؤسای ازهر مصر این است كه آیا هنگام آن نرسیده است كه برای اسلام و مسلمین احساس خطر كنید؟ آیا هنگام آن نرسیده است كه به واجب نهی از منكر و كلمةُ حقٍ عندَ امامٍ جائر عمل كنید؟
آیا عرصه‌ی دیگری عریان‌تر از آنچه در غزه و فلسطین در جریان است در همدستی كُفار حربی با منافقان امّت برای سركوب مسلمانان لازم است، تا شما احساس تكلیف كنید؟
سئوال من از رسانه‌ها و روشنفكران جهان اسلام و بویژه جهان عرب آن است كه تا چه هنگام به مسئولیت رسانه‌ئی و روشنفكری خود بی‌تفاوت خواهید ماند؟ آیا سازمانهای حقوق بشرِ رسوای غرب و شورای باصطلاح امنیت سازمان ملل بیش از این هم ممكن است رسوا شوند؟
همه‌ی مجاهدان فلسطین و همه‌ی مؤمنان دنیای اسلام به هر نحو ممكن موظف به دفاع از زنان و كودكان و مردم بی‌دفاع غزه‌اند و هر كس در این دفاع‌ مشروع و مقدس كشته شود شهید است و امید آن خواهد داشت كه در صف شهدای بدر و اُحد در محضر رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌ محشور شود.
سازمان كنفرانس اسلامی باید در این شرائط حساس به وظیفه‌ی تاریخی خود عمل كند و جبهه‌ی یكپارچه‌ئی به دور از ملاحظه‌كاری و انفعال، در برابر رژیم صهیونیستی تشكیل دهد. باید رژیم صهیونیستی به وسیله‌ی دولتهای مسلمان مجازات شود. سران آن رژیم غاصب باید به جرم این جنایت و نیز محاصره‌ی طولانی مدّت، شخصاً محاكمه و مجازات شوند.
ملّتهای مسلمان میتوانند با عزّم راسخ خود این مطالبات را تحقّق بخشند و وظیفه‌ی سیاستمداران و علما و روشنفكران در این بُرهه بسی سنگین‌تر از دیگران است.
اینجانب به مناسبت فاجعه‌ی غزه روز دوشنبه را عزای عمومی اعلام میكنم و مسئولان كشور را به ادای وظائف خود در این حادثه‌ی غم‌انگیز فرا میخوانم.
وَ سَیعلَمُ ‌الذین ظَلَموا اَیّ مُنقلبٍ یَنقلبون.
سيّدعلي‌ خامنه‌اي
8/دی/1387
29/ذی‌الحجة‌الحرام/1429