بغضهام شبیه حباب شده، به یک اشاره میشکنه و من تاب گریه ندارم. حوصله ندارم گریه کنم. خیلی خسته ام و کاش خسته نبودم. اگر خسته نبودم بغضم هم حباب نبود و ما به این کثافت دچار نبودیم. برای رفتنت دارم آماده میشم.
بغضهام شبیه حباب شده، به یک اشاره میشکنه و من تاب گریه ندارم. حوصله ندارم گریه کنم. خیلی خسته ام و کاش خسته نبودم. اگر خسته نبودم بغضم هم حباب نبود و ما به این کثافت دچار نبودیم. برای رفتنت دارم آماده میشم.
به گوشیم زل میزنم تا پیامی از تو بیاد و میدونم نمیاد. انگار وجود نداری. انگار هیچوقت وجود نداشتی. انگار ما هیچوقت صبحمون رو با هم شروع نمیکردیم. انگار هیچوقت توی بغلت از خاب بیدار نشدم. سخته بعد از اونجوری بیدار شدن اینجوری بیدار شی. دلم میخاد بخابم باز، بیداری تحملش سخته. ولی زندگی در جریانه عزیز من. باید به غریبههایی که در خیابون میبینیم لبخند بزنیم. باید برای بچهها دست تکون بدیم و باید مادرمون رو دوست داشتهباشیم.
عزیزکم. بدی زندگی اینه که در جریانه، همیشه هست و این من رو خسته میکنه. بعد از اینهمه سال زندگی، هنوز با این واقعیت که هر فاکینگ روز باید از خاب بیدارشم و زندگی کنم کنار نیومدم. قرص خاب رو دوست دارم چون من رو از زندگی فاصله میده. آدم شاید دلش بخاد بعضی روزا از خاب بیدار نشه. یا بعضی شبا رو تا تهش زندگی کنه. نمیفهمم اونی که مارو چیز کرده چی فک کرده با خودش. عزیزکم، دیروقته و من قرص خاب خوردم. دوست ندارم به تو بگم شب بخیر، چون تو دوست نداری من بهت بگم شب بخیر و اشکالی نداره. یک شب، بدون قرص خاب و بدون اینکه به تو نگفتم شب بخیر خابم میبره. ما، قلبمون برای هم خاموشه. اگر کنارم بودی احتمالن دلم نمیخاست بیام توی بغلت. احتمالن دلم میخاست بیام و توی وبلاگ محرمانهم بنویسم. حالا هم که کنارم نیستی همینها رو میخام. دیدی عزیزم؟ بودن و نبودن ما کنار هم فرقی به حال این زندگی نمیخوره.
ولی سؤال من از غرب اینه که چرا قرص خاب رو از داروخونه بدون نسخه میشه فراهم کرد؟
چجوری میشه دلت برای کسی تنگ بشه بی اینکه بخای کنارش باشی؟ شاید میخام کنارت باشم و دارم به خودم دروغ میگم.
وقتی کنار توام، ششهام فراخترن برای نفس کشیدن، انگار سوراخهای دماغم بزرگترن. حالا اما، نفس کشیدن خیلی دلپذیر نیست.
ماه امشب پشت ابره. خیلی قشنگه و من حتا دلم نمیخاد بهت ماه رو نشون بدم. دلم چروک و پلاسیدهست. خستهام و ناامید. تو هم ناامید و خستهای. هردوی ما ناامید و خستهایم. و شاید ترسو. دلم نمیخاد بهت ماه رو نشون بدم. دلم نمیخاد بهت بگم استرایک دولینگم امروز سوخت، مرد. بعد از همهی اون روزها، عین دل من و تو که مرد بعد از همهی اون روزها، و من این رو یک نشونه دیدم. که اونچیزی که مرده مرده. ما مردیم عزیز من. فقط میترسیم دست هم رو ول کنیم، چون فکر میکنیم تنها مردن خیلی سختتره. ولی اینطور نیست. اینطور نیست تصدق اشک چشم چپت. دلم برات تنگ میشه. دلم برای خود خودت تنگ میشه. مرسی که آدمی که هستی رو بهم نشون دادی. تو رو دوست داشتم. شاید روزی دیگه دوستت نداشته باشم ولی الان که به نبودنت فکر میکنم انگار یکی قلبم رو چنگ میزنه. من به اینکه قلبم چنگ بخوره عادت دارم. ولی وقتی بودی، نشونم دادی میشه به اینکه قلب آدم چنگ بخوره عادت نداشت. که تنها نبودن از تنها بودن بهتره و روزها میتونن رنگ و بو داشته باشن. من همهی اینها رو یادم رفته بود. باورم شده بود که قراره همهی بار دنیا رو تنهایی بکشم. حالا، تو که دلت برام مرده. من هم دلم نایی نداره. ولی روزی دوباره. شاید تصدق چشمت. شاید.