این هوا بارانیست

همه یاری دارند 

« چتر ها » مال شما ..

من در این کوچه ی « باهم بودن »

دست در دستِ خودم

می روم سوی خدا ...


این دلم خنده ندارد به لبش

کوله ای درد برایم کافیست 

این « قفس » مالِ شما ..

بال ها شوق پریدن دارد

می روم سوی خدا ...


بِگُذار رازِ دلم فاش کنم

« لیلیِ » قصه ی من 

پی « مجنونِ » شما ..

عشق در قلبِ من است

می روم سوی خدا ...

از : ابوالفضل زارع


× کنکور هم گذشت

و باز هم ...

من و قافیه ی تنهایی             و معشوقه ای که تنها نیست !

چه سخت است کنکورِ عشق !

آنگاه که ..

گزینه هایِ زندگی ام

من     تو     ما

و دیگری   باشد ...!

به سوالِ چشمانت خیره می شوم

جواب را از نگاهت می خوانم

و برای اثباتِ « دوست داشتنت »

قلمِ قلبم را

بر صفحه یِ دل می گذارم

و از امتحانِ « با تو بودن » 

بیرون می روم ..

ای خوبِ من !

خودت ماندی و دیگری ..

خیالت راحت باشد 

من ترکِ « عشق » کرده ام ... !

از : ابوالفضل زارع

× 17\9\92


من حالم خوب است ...

هر صبح ..

میخندم به لطیفه های زندگی ام

گریه میکنم برای درس های عقب مانده ام

و وقتی به مترو می روم

سرم را بر شانه ی کناری ام می گذارم 

و یک دلِ سیر

به رویای « باهم بودن » می اندیشم !!

من حالم خوب است ...

هر ظهر ..

به آفتاب نگاه میکنم

آب می شوم بر روی برف های زیرِ پایم

از دانه های برف عبور میکنم

و سفری به اعماق زمین می روم

مگر چه فرقی دارد ؟!

فرهاد از عشقِ شیرین سر به کوه نهاد

و من از عشقِ « ... » سر به اعماق زمین میگذارم !!

آهای مردم !

من حالم خوب است ...

هر شب ..

برای فرار از تنهایی

بر خیابان هایِ این شهر سوار می شوم

قدم هایم را می شمارم

به هزار که می رسد 

گوشی ام را نگاه میکنم

و پیامک های ایرانسل را مرور میکنم !

چه روزی خوبی بود ..

به خانه آمدم

...

و دوباره مادرم

لباسم را به آغوش کشید

و 

آهسته به بابا گفت :

لباس پسرم بوی غم می دهد 

انگار حالش خوب نیست !

دلنوشتی از : ابوالفضل زارع

× به یاد دوران کودکی 

15\9\92


یادش بخیر ...

در « دبستان » 

دلخوشی هایم چه « ساده » بود !

برف میآمد

و تمام شب را ..

از پشت پنجره هایِ کوچکِ چشمانم

به آسمان خیره می شدم 

و سوالم تنها همین بود :

« آیا فردا مدرسه تعطیل می شود ؟ »

اما ...

در « دانشگاه »

دلخوشی هایم چه « سنگین » بود !

تمام شب را ..

از پشتِ پنجره هایِ خوابگاه

به بهانه یِ کودکی 

دنبال دلخوشی می گشتم

ولی ..

هیچ برفی مرا عاشق نکرد !

به راستی ..

« من » عوض شده ام

یا 

این « برف » ها ... ؟

دلنوشتی از : ابوالفضل زارع

خیابان های این شهر

قدم های تنهایم را هر روز به زیر سوال می برد

و نیمکت های دو نفره را به رخم می کِشد ...

زمانش رسیده که رازم را فاش کنم ؛

من معشوقه ی خودم شده ام

از وقتی خدا روحش را در من دمید !!!

از : ابوالفضل زارع

این روزها ...

با اشک هایم 

مَشک ها را پُر میکنم

تا وفایِ نامم را به جا آورم ... !

از : ابوالفضل زارع

سخت است ...

بغضت را خنده کنی 

وقتی عشق گریه می کند ... !

آری ...

کمرِ کوه می شکند

از دیدنِ سنگریزه هایِ چشمانت ... !

ای عروسواره ی انار های سرخ !

قلبم ترَک برداشت

وقتی زمین را دریا کردی ... !

صدای شعرم را خوب گوش کن

زبانش به لکنت افتاده 

و می گوید :

« گِ ... گِ ... گِر ... گِریه ... گریه نکن خوبِ من ! »

ببخش هق هقِ صدای شعرم را ... 

از : ابوالفضل زارع

اینبار ...

تمام دنیایم را صحن و سرایت میکنم

تا دلم برای عشق تنگ نشود ... !

از : ابوالفضل زارع

+ در حرم حضرت رضا (ع) دعاگو و نایب الزیاره همه ی دوستان عزیز بودم ...

زمین قلبِ ما ، خالی زِ دام است

تمامِ عشقِ دل ، دستِ به جام است


کمی اشک  و  نمک بر زخمِ دل ها

تمامِ کارِ ما،هر صبح و شام است


درونِ   کافه یِ   تنهاییِ   مرد

هر آنکه جُفت باشد،بی مرام است


دلِ  من  با  دلت  کاری  ندارد

میان اهلِ دل، این دل بِنام است


برو   ای   کفترِ   بامِ  غریبه 

پریدن  در  هوایِ  ما حرام است

از : ابوالفضل زارع

+ گاهی خودمان را درگیر قافیه و وزن میکنیم تا حرفِ دلمان یادمان برود :)

ای غریبه !

می شود اندکی بر شانه ات سر بگذارم ؟!

میترسم این بغضِ دوست داشتنی 

رگم را بزند ... !

از : ابوالفضل زارع

این روز ها ...

کم توقع شده ام !

نه قلب میخواهم

نه سیگار

و نه چای دو نفره ... !

لبخند هایت هم برای خودت !

آری ...

غرورم برای خودش

آسمانی شده 

جایی ندارد برای ...

پرنده ای که دانه از دستِ احساس می خورد

و می پرد بر بامِ غریبه ها ... !

ای خدایی که همه را زوج آفریدی !

میخواهم ثابت کنم

مرد از تنهایی نمی میرد

حتی

بدونِ خودش ... !

از : ابوالفضل زارع 

وقتی احساسات شاعر مریض می شود ، از شعرهایش زود بگذرید !

آدم ماندن سخت است

در دنیایی که ...

حوّا دنبال آدم نمی گردد ... !

از : ابوالفضل زارع

این حرف هایِ پشتِ شیشه هایِ مجازی

قافیه های من         و         تو را نمی فهمند ...

تا به کی حرف هایِ دلمان را تکه کنیم

در تکه هایِ کیبورد ... ؟!

بعضی واژه ها را ندارد این دنیای مجازی ...

آن زمان که

نگاه سخن می گوید

و زبان می شنود ... !

از : ابوالفضل زارع

کاش آینه ی چشمانت 

احساس را

عشق را

و این دلم را هم نشان می داد ... !

تا روزی هزار بار ...

نگاهم بغض نکند

برای اثباتِ اشک به لبخند هایت ... !

و روزی هزار بار ...

خنجر به دلم نزنم

برای آنکه ساده بگویم

من هم دلی دارم ... !

ای خانه نشینِ قلبم !

احساسم بیشتر از سه حرف می فهمد ... !

ع ش ق را میگویم ... 

این احساس بدون هیج واژه ای تقدیم تو باد ...

از : ابوالفضل زارع

دانه بپاش ای دل ...

تا آرام گیرد

کبوترِ قلبم ... 

از دیدنِ فاصله های تا حرم !

دانه بپاش ای دل ...

بر سجاده ای که بویِ خدا می دهد

تا کبوتر رو به هر قبله ای نکند ... !

حتی در قفس 

برایم دانه بپاش ...

آری ... 

این پنجره های قفس هم فولاد می شوند

اگر آقایِ مهربانِ دل ها ، اذنِ دخولم دهد ... !

از : ابوالفضل زارع


+ السلام علیک یا علی بن موسی الرضا ( علیه السلام )

بر قلبت سجده کن

تا خدایِ عشق بر تو سجده کند

و مجنونت در آینه لیلای خودش را پیدا کند ... !

بر قلبت سجده کن

تا تمام کوه ها بر فرهادت سجده کنند

عشق شیرین باشد و بس ... !

بر قلبت سجده کن

نفست را در مشت بگیر

تا همنفس شوی با خدایِ درونت ... !

بر قلبت سجده کن

تا باز هم خدا ...

علیِ دیگری برای زهرا بیآفریند ... !

از : ابوالفضل زارع

و « خدا » کند از « عشق » خالی نشوم ...

نه ... !

بگذار از « عشق » بخواهم

که مرا از « خدا » خالی نکند ... !

از : ابوالفضل زارع

تولدت مبارک ای رفیق !

یک دنیا اشک برایت آورده ام و یک فاتحه

دریا بودنش را ببخش ...

چرا شمع ها را فوت نمی کنی ؟!

دارند آب می شوند

درست مثل من 

درست مثل سه نقطه هایی که آخرش خنده ی تو بود

و درست مثل مادرت 

که غم از شرم

در پیشش لبخند میزند 

« وحید » ... !

...

قافیه ها به احترام نامت به پا می ایستند

من را ببخش که نشسته ام

این روز ها ...

دستانم بر مزارت گره خورده !

از : ابوالفضل زارع

تقدیم به دوست همیشه زنده ام « مرحوم وحید آزادمنش »

کوفه رسم است گر که بال و پر ببینند ، می زنند

در میان کوچه ها  ،  مادر ببینند  ،  می زنند


در ثقیفه دین خود را بر سه کافر می دهند

در نماز ، از پشتِ سر ، حیدر ببینند ، می زنند


کربلا هم بی وفایی ارث برد از کوفیان

هرکجا بالای تن ها ، سر ببینند ، می زنند


کربلا در کربلا می ماند اگر زینب نبود

در میان خیمه ها ، خواهر ببینند ، می زنند


پای تاول زده را به کعب نی می بوسند

در خرابه هر زمان ، دختر ببینند ، می زنند


کودک و شش ماهه هم در کربلا فرقی نداشت

تشنه لب حتی علی اصغر ببینند ، می زنند


در زمین کربلا ، خونِ خدا را می کشند

بعدِ آن ، انگشت و انگشتر ببینند ، می زنند


ترس دارم ، مردمانِ این زمین و این زمان

گر که روزی منجیِ آخر ببینند ، می زنند؟!

از : ابوالفضل زارع


+ اولین شعر بنده در قالبی غیر از  - شعر نو -  و مفهومی مذهبی ؛ ( ضمن عرض معذرت خدمت شعرای غزل سرای عزیز به استحضار می رسانم که بنده مطلع هستم که وزنِ بعضی قسمت های این شعر مطابق با غزل نیست و تعادل وزنی در آن رعایت نشده ولی از این جهت که مورد نقد قرار بگیرد خدمتتان گذاشته شد ، پیشاپیش از انتقادات و نظرات لطفتان سپاسگزارم )

لباسِ مشکی به تن میکند

قلب ها ... !

احساس زنده به گور می شود

و عقل ها

به جرمِ دیوانگی

حبسِ ابد ... !

آداب عشق همین است

وقتی نفهمند

حُرمتِ گل ها را ... 

خدا عشق را بیامرزد ... !

از : ابوالفضل زارع

نه !

تمامِ خورشید ها

گرمای قلبم را نمی فهمند

و تمامِ قلب ها

احساسِ پینه بسته ام را ...!

نه !

نمی فهمند ...

سفره هایِ الفبای بی « نان » را 

آن مردهایی که مرد را دزدیده اند ...!

برج های تا آسمان

نامِ کوچه را نمی فهمند

و قبله های بی نماز 

خدا را ...!

این واژه ها

حرف های به لکنت افتاده ی دلم را

به بازی گرفته اند ...

خوابم می آید ...!

میخواهم همپایِ دخترک ، کبریت بفروشم

قلبم را آتش بزنم  

تا در دیکته ی کلاسِ عشق ...

بابا نان به خانه بَرَد 

و مادر ، بهشتِ زیر پایش را نفروشد

تا دخترش در بهشت بماند ...!

خوابم می آید ...!

میخواهم کمی بخوابم 

تا انسانم بیدار شود ...! 

از : ابوالفضل زارع

این روزها

بغض ها ...

به حال و روزم میخندند

خدا کند چشم هایم باران بگیرد ... !

از : ابوالفضل زارع

خدایا !

خط فاصله بگذار ...

بین قطره های بارانِ تقدیرم

تا بر همه ببارم ...!

بنویس برای تمام عشق ها

یک سیب و یک حوّا ...!

و قفس ها را باز کن

این پرنده ها خدا می خواهند ...!


جای کبوترِ دلت خالیست

بر روی گنبد عشق ...

و یک پرواز فاصله داری تا حرم ...!

امشب در حرم

تمام ستاره ها را می بخشم

تا آسمانِ دل صاف شود

از امروز هایی که دیروز شد

و دعا میکنم

برای تقدیر فرداها ...!

تو هم مرا ببخش

تا شکسته های این دلم به خدا برسد ...!


قلبت را حرم کن

و دستانت را گلدسته ...

بر پنجره ی فولادِ عقل

احساست را دخیل ببند

و پرواز بده کبوترِِ عشق را

تا خدا ...!

و آنگاه که ...

سقاخانه ی چشمانت بارانی شد

برای شفای انسانم دعا کن ...!


انگشتانم کم می آورد

این همه استغفرالله را ...

خدایا !

دستانم را تسبیح کن

و قافیه ها را ساکت ...

شعرها از نگاهم پیداست ...!

امشب میخواهم

من باشم

اشک باشد

و خدا ...

حتی صندلی های خالی هم نباشند ...!

از : ابوالفضل زارع

× سروده شده در شب های قدر در جوار حرم امام رضا (ع)

نایب الزیاره و دعاگوی همه ی دوستان عزیز بودم

دلم خوش است که نامم کبوتر حرم است

شکسته بال تر از من بینِ مرغانِ حرم  نیست ...!


× اگه خوبی و بدی ای حقیقی در این دنیای مجازی از من دیدید به پاکی قلب و وسعت دلِ دریاییتان حلال کنید ...

ای دل ...!

قلم را بگیر ...

یک قفس بکش

و زنجیر بر دست و پایم ببند

عشق را خط بزن

و دهانم را بسته بکش

تا لال شوم

از واژه های بی خدا ...!

میخواهم ...

در قفس پرواز دهم

فاصله ها را ...

و بر چشمانم

خدا را نقاشی کنم ...

این زنجیر ها ، حریفِ دیوانه نمی شوند ...!

دیگر بس است ...

نیمکت های قلبم هوسِ تنهایی کرده اند ...!

ای دل ...!

قلم را بگذار ...

خدا میخواهد برایم بنویسد ...!

از : ابوالفضل زارع

سجاده ی آغوشت را باز میکنم

بوسه بر مُهرِ پیشانی ات میزنم

تمامِ وجودم تسبیح می شود

و هر روز تکرار میکند

قصه ی نبودت را ...

آری ...

میخواهم نمازِ مادر بخوانم ...!

چشم باز میکنم ...

گیسوانِ من مانده

شانه های خاک خورده

و قابِ عکسِ یک مادر ...!

چشم باز میکنم ...

لباسِ مشکی عروسک

خنده های به اجباری

و مادری که باران است ...!

چشم باز میکنم ...

وعده های تکراری

بهشت مانده در گِل

بدون پایِ مادرها ...!

چشم باز میکنم ...

قبرِ خالی از مادر

قلب ها پر از مادر

و خدا گریه اش می گیرد ...!

نمازم تمام شد ...

دیگر باید چشم ها را بست

و پشتِ پلک ها مادر را دید ...!

از : ابوالفضل زارع


تقدیم به دوست عزیزم ؛ که یکی از همین روزا سالگردِ آسمانی شدن مادرشون هست،خدا سایه ی همه ی مادرها رو به سر ما نگه داره و  به تمام عزیزانی که این نعمت رو از دست دادن یا بهتره بگم این نعمت از کنارشون رفته ولی برای همیشه و به یقین در قلبشون زنده هست ، صبر عنایت بفرماید و خدا پشت و پناهشان باشد ...

فاتحه ای برای شادی روح اموات و مادرِ مرحومه آن بزرگوار با دلِ پاکتان هدیه کنید ...

نامِ من مرد است

پیشه ام دیوانگی

کوله بارم عشق

و قلبی دارم  

که هر روز بر غصه هایش کبریت میکشم

تا گرم شود

از سردی خیابان های بی احساس ...!

و نوایی در نفسم جاریست

که می گوید :

نیمه ی ایمانم را گم کرده ام ...!

از : ابوالفضل زارع

میخواهم روزه ی عشق بگیرم

چشمانِ آبی ات را دیگر ننوشم

و زنجیر نکنم

دست هایم را

در دست هایِ قلبت ...

دیگر فراموش میکنم

طعمِ لبانت را ...

فکر را خالی میکنم

از دریا

و قایق را

به سهراب پس میدهم

با قدم هایِ برهنه

دور میشوم

از این ساحلِ احساس

آری ...

گناه است

دیدنِ چشم ها در چشم ها

زنجیرِ دست ها در دست ها

طعمِ لب ها بر لب ها

فکرِ دریا در دریا

و گناه است

عشق ...!

میخواهم کمانِ عقل را

بر قلبم نشانه روم

تا روزه ی عشق بگیرم

میخواهم

تو را

روزه بگیرم ...! 

و میسپارم

افطارِ عشق را

به دستانِ خدا ...

از : ابوالفضل زارع

اشک هایت را نگه دار ...

بارانِ چشمانت را

نمی فهمند ...!

و افسانه می کنند

چتر های تک نفره

قصه های عشق را ...

من را نگاه کن

خیلی وقت است

چشمانم توبه کرده اند ...!

از : ابوالفضل زارع

چقدر این روزها رنگارنگ شده اند ...

آبی می شوی

دریا می شوم ...

قرمز می شوی

قلبم می تپد ...

سبز می شوی

شکوفه می دهم ...

سفید به تن می کنی

سفید مثلِ لباس عروسی ات ...!

و

تمامِ من مشکی می شود

مشکی مثلِ غم ...

زندگی بی رنگ می شود

بی رنگ مثلِ تنهایی ...

شاید وقتش شده

رنگین کمانی شوم ...

رنگین کمانی مثلِ خدا ...!

از : ابوالفضل زارع