مرگ تمام روزهایی که در خاطرم جای داشتی...!
چقدر نوشتن این جمله برام غریب بود...
نمیخوام گلایه های بچه گانه رو دوباره سر بدم...
نمیخوام از خاطرات خوشگلی که با این جمله دارم بگم...
گفتن اینکه یه روزایی بود که با عشق و علاقه خاصی این جمله رو مینوشتم
چه سودی داره جز یاد اوری خاطراتی که دیگر اثری ازشون نیست...!
مرور خاطرات همیشه برام شیرین بوده...البته در صورتی که اون خاطرات هم شیرین
باشند...نه که همش دلنوشته های بچه گانه برای یادی که خاطرم را زمانی پر کرده بود...!
دلنوشته هایی که توشون بغض و اشک حرف اول را میزد...!
دیگر بغض ها فرو خورده شدند...
اشکم هم دیگر خشک شده...
پس کجاست دلیل بودنم....؟
چهار ماه پیش گفتم " برای رسیدن راهی جز رفتن نیست...! "
نمیدونم موقع نوشتنش چه احساسی داشتم...
ولی مطمئنا حق مطلب را خوب ادا نکرده بود که بازم براتون از
" بودنی خواستنی " گفتم...
اگر روزی برایت اشک میریختم و از نبودنت گلایه داشتم فقط و فقط یک دلیل داشت
نوجوان بودم و پر از احساس پر از شور وجود بی پایانت...
ولی گلم مثل تو که بزرگ شدی و همه ما رو توی کوچه های بهاری جا گذاشتی و
گذشتی از ما و خاطرات ما ، منم بزرگ شدم و از کوچه های بهاری خودم رو به زمستان
سرد و پر از برفی رسوندم که برای نسیم های بهاری ارزشی قائل نیستند...!
منم شدم یکی مثل خودت...یکی عین خود بی تفاوتت...
فراموش شدم و فراموش کردم تمام خاطرات بهاریمان را...!
چون : این است رمز موفقیت...؟!
تو هم به بزرگی خودت ببخش روز هایی که برای تو دلتنگی میکردم
به نوجوانی و بچگی ام ببخش که احساس خام و نپخته ام رو به پات ریختم...
و الان چه از من مانده...جز یه حس گس از تمام روز هایی که به پای تو تلف شد...!
نه ناراحت نیستم...این هم تجربه ای بود برای روز های شیرین نوجوانی ام...
برای دو سال با ارزش از عمرم...نمیدانم
شاید اگر تو نبودی رتبه ای بهتر در کنکور داشتم...شاید زمان هایی که به پای تو
پشت این سیستم گذراندم را جای بهتری خرج میکردم...
البته شکایتی هم نیست...تو خودت هم بار ها گفتی...
تو که ما را مجبور نکرده بودی که دوستت داشته باشیم...!
این دل ساده من بود که به سادگی به چشمهای دریا نمایت خودش را باخت...!
دل من بود که ندانست چشمان دریایی جز قوائد دوست داشتن نیست...
باید دلی دریایی داشت تا بتوانی دوستش داشته باشی...
شرمنده تو فاقد ان هستی...!!!!!!
این هم تجربه ای شد برای روز های بلند زمستانی ام...
همیشه نوجوانی را بهار و جوانی را زمستان تشبیه میکردم...
روزهای بهاری ام را دوست دارم...همش اش را منهای لحظاتی که تو در خاطرم بودی...
نه...!!!!
از دروغ گفتن بدم میاد...میدونم دروغ گفتن جز قواعد زمستانی بودن است...
ولی من هنوزم چیز هایی چون صداقت را از روز های خوش بهاری در خاطرم دارم...
لحظاتی که تو را به قلبم راه داده بودم هم شیرین بودند...
از ان روزها کسانی را به یادگار برداشته ام...
کسانی که بر خلاف تو دوستشان دارم و دوستم دارند...
از برداشتنشان میخواستم برای خودم یادگاری باشد تا هیچگاه یادم نرود روزی
بهاری بودم...روزی دلی داشتم که برای همه جا داشت...
البته مهربونم زیاد هم نگران نباش هنوز هم قلبم به وسعت اسمان است
و مانند جذابیت چشمان تو هیچگاه انتها ندارد...
تو هم در خاطرم میمانی...
نمیتونم دلیتت کنم...میخوام از تو به یادگار اسمت رو بردارم...
تا همیشه یادم باشه یه روزی....
مرور کردن خاطرات چه سودی دارد جز به یاد اوردن تلخی روزهایی که بی تو شب
میشدند...
باهات خیلی حرف دارم...اونقدر که به اندازه دوسال از عمر شیرینم وقت میبیرد...
ولی حوصله گفتن ندارم...
چون دیگه برایم رنگی ندارد....نه تو نه خاطرات تو....
میرم از این جا با پای خسته
با چشم گریون قلبی شکسته
هنوزم بغضی مونده تو سینه
دوری چه سخته قسمت همینه
باور نداری...نه...؟؟؟؟؟
من خودم هم باور ندارم که بلاخره احساسم را شناختم...ولی دیگر برایم اهمیتی
ندارد باور ناباورانه ها.....!!!!!
حتی وقتی توی یک کیلومتریم بودی پاهام یاری نمیکرد که بیام طرفت...
واسه همینه که تا اخر اون برنامه نموندم و پا شدم رفتم...
منی که واسه اومدن به اون برنامه تمام تلاشم رو کرده بودم...
ولی عزیز تو دیگه مهم نبودی...!!!
سهم من از دوري تو چيزي جز دلتنگي به اندازه درياها ،
نگاهي تاريك همچون شب هاي بدون مهتاب و لحظه هايي
كه ثانيه به ثانيه ميگذرند نيست .پس اي دوست بشنو صداي دلتنگي مرا
نمیدونم فکر کنم یه ۶۰ تایی ایجا اپ کرده باشم...
دلم نمیاد اینجا رو حذف کنم...البته اگه بمونه هم دیگه اصلا اینجا نمیام...
ولی نگهش میدارم برای روزهایی که دوباره دلم خواست عاشق چشمان کسی شود...!
میام اینجا و تمام اپ ها رو میخونم...میبینم که چه با ذوق شروع کردم به نوشتن...
چقدر خوشگل ادامه دادم و شدم یکی از بهترین ها و صد البته این شعار نیست...!
ولی تمام شدن احساس رنگین کمانی ام رو هم میبینم و درس میگیرم تا ابد جذب
سراب نشم...سراب چشمان دریا نمای توست...!
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم
و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم
روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد
تو این مدت دوستان خوبی پیدا کردم بابت تک تک شون ازت ممنونم...
چیزهای خوبی هم ازت یاد گرفتم که بابتشون ازت سپاس گذارم...
بزرگترینشان گذاشتن و گذشتن از چیز هاییه که دوستشان دارم...!!!
ای پسر رویا های نا تمام برایت عمری بهاری و جاودانه را ارزو مندم...!!!!
از طرف کسی که هیچگاه فراموش نمیکند لحظات انتظار برای دیدن تو را...
دلم برای تمام روزهایی که بی تو شب میشوند تنگ میشود
اینها اکثر عکس هاییه که تو سیستم ام داشتم ولی میخوام دلیتشون کنم
البته تعداد عکس ها بالاست و اپلود کردنشون از حوصله من خارجه فعلا15تاشون
اپلود کردم اگه شد بقیه شون رو همین جا اضافه میکنم :
the memories you dare
پ.ن.۱.حرفایی که توی این دو سال توی دلم تلنبار شده بود خیلی بیشتر از این حرفاست
ولی گفتم که من حوصله گفتن خاطرات تلخم را ندارم...!
پ.ن.۲.اینجا منتظرتون هستم...خواهشا اگه برای محسن افشانی به من سر میزدید
دیگه اونجا نیایید ولی اگر ذره ای در قلبتون جا دارم من در باران بهاری منتظرتون هستم...!
و امروز است مرگ تمام روزهایی که در خاطرم جایی داشتی...!
۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۹
































