حادثه تقویم

بهار شده است

و درختان جوانه زده اند

اما هیچ حادثه سبزی در من اتفاق نیافتاده است.

بهار در درخت

بهار در من !

آن آمده است و این نه !

چرا تقویم، دنیای هر کس را اینگونه متفاوت می سازد؟

پر از حادثه ایم

پر از حادثه ایم

پر از حادثه.

و زندگی

بوته زار تیز و گزنده ای را ماند 

که در میان آن

گلی زیبا و نایاب

امید به روییدن دارد.

 

چشم های تو

یا چشم های تو ، یا اشک های من
فرقش چه می باشد ظلمی که ناحق است

از قصه ات لبریز مانند یک شعری
شعری پر از جوشش شعری که نایاب است

در تو غزل سرشار در تو رباعی ها
از تو چه می خواند بادی که در کوه است

مسجد و میخانه هر دو مرا کعبه
وقتی که چشمانت آخر هر راه است

من غرق در اشکم تنها در این دنیا
مبحوس رویایت، توصیف بی وصف است

این قصه بازی نیست این سرگذشت ماست
من خیره در چشمت ظلمی که ناحق است.

جهان آبستن حرف های نگفته است

جهان آبستن حرف های نگفته

و بغض های در گلو خفته

و سکوت، تیرک داری است.

تناقض در بودن و گفتن

و قلب های شکسته

از حرف های نگفته و حرف های نشنیده

در این حالت

نهنگها خودکشی های خود را به رخ می کشند.

زمان خواهد گذشت

و سکوت، شکستنش را در انتظار می نشیند.

اما

برای پرنده ای که بالش شکسته

پرواز التیام نیست

درد است.

خسته ام

من سالهاست با خودم حرف می زنم

پروانه ای خموش که در آتش بال می زنم

صادقانه بگویم، من، خسته ام

راستی، کدام عهد را شکسته ام؟

آبستن دردم، گواه من، جنون

خشم، پر شده است در سرم، اکنون

اینجا خموش ماندن طعم مرگ می دهد

فریاد هم، نشانی از درد می دهد

اینجا طعم مرگ، هوای تمام قصه هاست

نفس نکش، که حکایت گرگ و بره هاست

این قصه، قصه ای شادمانه نیست

هیچ عجز و بهانه ای جاودانه نیست

چشم چو وا کنی، پر از تناقضی

جواب محبتت، می شود به تو غرضی

اینجا زبان، هم پیاله ی درد می شود

وقتی جواب محبتت، قهر می شود

نیش نمی زنم، سخنم صاف و ساده است

مانند لشکری که سوارش، پیاده است

با هر حکایت تلخی سکوت می کنم

درد می کشم، در انتها سقوط می کنم

من مانده ام که بگویم، خسته ام

راستی کدام عهد را شکسته ام؟

 

سینا کریمی

و ترکش هاست درجانم

لمیدم روی یک مبلو چشام خیره به دیواره

در این جنگی که در سر هست بازم میباره خمپاره

برای هر نفس گفتن تمام سینه می سوزه

هنوزم گیج و مبهوتم عجب حس بدی داره

صدای تیک تیک ساعت صدای نبض این دنیاست

و عمری که گذشت از من چقدر این سر گُنه کاره

تنم خستست از بودن ،دلم دلگیره از دیدن

سرم پر شد از این آتش چرا بارون نمیباره؟

غم و پرسش سرازیره و ترکش هاست درجانم

شبیه کوهی از دردم که در طوفان نمیبازه

ترک ها قصه های من در این دیوار می خوانند

بیاندیش و ببین بازم که دنیا پیچ و خم داره

 

از: سینا کریمی

قصه ی شیشه و سنگ

یه حکایت عجیبی

داره جون می گیره بازم

قصه ی شیشه و سنگِ

قصه ی اشک و ماتم

ما دوباره حرف داریم

ما دوباره بغض داریم

تو بشین ببین که بازم

یه دل پر اشک داریم

حس تردید رو می بینیم  

وقتی حرفا رو نَفَهمَن

این سکوت پر از جنونه

مث آتیش تو ی خرمن

حس ما مث یه شیشه

طاقت سنگ رو نداره

وقتی آزادی نباشه

این سکوت چه فایده داره؟

بیا که رها بشیم باز

فرصت کافی نمونده

توی این مرداب وحشی

کسی مهربون نمونده

این رهاشدن یه لحظست

وقتی از خودت نترسی

حس یک پرواز داری

وقتی آزادی و مستی

ما دوباره جون میگیرم

وقتی که دردی نباشه

وقتی که تو کوچه ی شهر

بچه ای سردش نباشه

ما دوباره پا میگیریم

این شبیه روزگاره

وقتی که زمستونش رفت

نوبت فصل بهاره

 

از:سینا کریمی

بال پرواز

نشسته ام بر روی نیمکتی که زخمی است و رنگ باخته

پُر است از خاطرات مبهم از یکایک همسفرانش

زیر درخت کهنسال

پهلو زده ام به او

می نگرم چون او ، ساکت

آدمیان می گذرند، آدمیان می خندند، آدمیان غم دارند

اینها بدون شک

هر یک قصه ای دارند در سر و شاید قصه ای دیگر در دل

 

هر کداممان می توانستیم

پرنده ای باشیم در فصل بهار

سرکش،خوشحال با آوازهایی بلند

اما ،بالهایمان را بسته ایم

بال های ما می توانست آغازگر معجزه باشد.

 

ای پرنده ی من

بال بگشایی

اوج بگیر و از این طوفان مگس ها بگریز

 

نشسته ام زیر درخت کهنسال

بر روی نیمکتی زخمی

می اندیشم ، پرواز می کنم

بال های اندیشه ما

می تواند آغازگر معجزه باشد.

 

از: سینا کریمی

نان

پنجره را باز می کنم

و بیرون را می نگرم

در این هوای گرگ و میش

ابرهای سیاه می رقصند

بادی می وزد

و شانه درختان را التیام می بخشد

صدای آدمیان در خیابان

ساختمان های برافراشته شده

و درختان ناامید افسرده ،در کنارشان

پرندگانی نیستند که بخوانند

و یا خزندگانی نیستند که بخزند

تنها آدمیان هستند ، چون مردگان متحرک

می روند ، می آیند ، می خورند ، می میرند.

در جهانی که قلب ها زنگ زده است 

و انسانیت شعاری بیش نیست

بوسه ای نخواهی یافت برای عشق

دستی نیست برای نوازش

و سلامی نیست برای محبت

تنها چیز باقی مانده

منفعت است در تکه ای نان بیشتر

دوستی ها ،در نان

عشق ها ،در نان

سلام ها ،در نان.

آری خوب می دانم

جهان عجیبی است؛

خسته ام

و نا امید پنجره را می بندم

برمی گردم و دستی بر صورتم می کشم

و خود را درون آینه می بینم 

"نان".

 

از:سینا کریمی

 

 

 

رنگ های بدون تو

فصل رنگ ها آمده است

اما تو دوری از من.

در کدامین ماهش

در کدامین روزش

با کدامین رنگش

از من جدا شده ای؟.

من بسان یک درخت در دوردست ترین نگاها

و تو بسان برگ رنگارنگش

از من کنده ای و رفته ای.

من بعد از تو به خوابی فرو نخواهم رفت!.

من بعد از تو

خواهم مُرد.

 

کمی حرف بزن

کمی حرف بزن 

کمی از خودت بگو

ساکت که می شوی

فکر می کنم آخرزمان شده است.

کمی حرف بزن

تا آسوده نفسی بکشم.



از: سینا کریمی

گلوله برف


زمستان شده است
و گلوله های برف به زمین نشانه رفته اند
باور کنیم
تنها خداست 
که از محبت 
بر رویمان گلوله می بارد .


از: سینا کریمی

گذشتن


گذشتن بسیار ساده است
اما خدای نکرده
اگر بخواهی از پیش من بروی
تو بگو
با خاطراتمان چه کنیم؟

از:سینا کریمی

پرنده باش

پرنده باش 

اوج بگیر 

و از افقهای دور برایمان بگو

باورمان شده است

که زمین دیگر جای قشنگی نیست .


از: سینا کریمی

برو

پرواز کن پرنده ی من

بال بگشای و  از این جا  برو

هیچ ماندنی تو را به مقصد نمی رساند.


از: سینا کریمی

بهار آمده است

بهار آمده است

 و شاخه های شکسته ی درخت

دوباره جوانه خواهد زد؛

و ترمیم خواهد شد.

بهار آمده است

اما

کودکان یتیم

با قلب شکسته خود

چه کنند؟ 

 

از: سینا کریمی

جادوی یک خود نویس ساده


بیا و به جادوی یک خود نویس ساده 
مرا به اعماق واژه های خیس ببر
تنها جای باقی مانده برای دوست داشتن همین جاست
باور کن
بیرون از اینجا هیچ چیز یکرنگ باقی نمانده است.

از:سینا کریمی

دوره گرد


من هیچ هیزم تَری برای فروش ندارم
تنها یک دل ساده برایم باقی مانده بود
که آن هم فروخته شد
به لبخند دلنشین تو

از: سینا کریمی


پرنده


با دستانت قفسی بساز


و مرا در آن جای بده.


می خواهم شبیه پرنده ای باشم 


که هر صبح


شعر هایش را فقط برای تو می خواند .


از: سینا کریمی

سپیدی - سیاه

دوستت دارمهایت دروغ بود

 

و تو با این حرف


در خاطرات باقی خواهی ماند


باور کن


هیچ نقطه ی سیاهی


نمی تواند خود را در سپیدی پنهان کند


از: سینا کریمی

تمام شعر من

شعر جدیدی در کار نیست

کلمه به کلمه

در جستجویم

بر روی سینه ام

حکاکی خواهم کرد

نشانی از تورا

تو تمام شعر منی

تو را خواهم یافت

تورا خواهم گفت



از: سینا کریمی

سوت های ممتد


هر لحظه بیشتر به یقین می رسم
سوت های ممتد
درون سرم غوغا بپا کرده است
هیچ حس خاصی ندارم
و مبهوت
خیره به دیواری سفید

رگه های تَرَک را دنبال می کنم
فاصله ام تا جنون
بسیار نزدیک است
و خوب می دانم
هیچ اتفاق خاصی رخ نخواهد داد.

درست بود
در این شرایط
تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند.



از: سینا کریمی

جاذبه

یک سیب

بهانه کشف قانون جاذبه بود


با این باور

و با آرزوی تو

سالهاست به زیر درختان

تکیه می دهم

 

و منتظرم

منتظر یک اتفاق

که قانون جذب تو

آن را بهانه کرده باشد


از: سینا کریمی

حکم

همیشه باور داشته ام

میان فاصله ها

عقل نیست که حکم میکند


تاوان دوریت را

به زخمانم می افزایم

هرچند که این حکم احساسی است.


سینا کریمی

سرم درد می کند

سرم درد می کند

و تمام وجودم

هر لحظه

انتظار یک اتفاق ناخوشایند را یدک می کشد


اینرا خوب می فهمم

هیچ چیز بی بهانه نیست

و هیچ اتفاقی بی بهانه اتفاق نمی افتد


سرم درد میکند

و من

بهانه های زیادی برایش ساخته ام



سینا کریمی