سخته نتونی حرفتو بزنی
یهو یه چیزایی میبینی که حالتو خراب میکنه
اونقدر خراب که نمیدونی چی بنویسی
اونقدری که قیدشو میزنی!!!
سخته نتونی حرفتو بزنی
یهو یه چیزایی میبینی که حالتو خراب میکنه
اونقدر خراب که نمیدونی چی بنویسی
اونقدری که قیدشو میزنی!!!
اون کافه رفتنای تنهایی 3 بعدازظهر که کافه چی هم زیاد دل و دماغ تحویل گرفتنت رو نداره...
ولی با این حال بازم همون امریکانو همیشگی رو واست میاره...
میشینی و یه بار دیگه عکساتو میبینی و چکشون میکنی...
امان از اون وقتی که تم عکسات اجتماعی باشه اما از نوع تلخش...
اونوقته که تلخیشون با تلخیه امریکانوت ترکیب میشه و دنیات میشه تلخ تلخ تـــــــــلــــــــخ...
ولی از اونایی نیست که ازش متنفر باشم، جنس این تلخی رو دوست دارم!!!
میدونستم که بالاخره وقتش میرسه...
میدونستم که آخر این کد دادنا و نگفتنا کار دستم میده.
خیلی این حرف رو شنیده بودم ولی هیچ وقت مثل امشب نفهمیده بودمش...
زود دیر میشه...
اینم شنیدم که گذشته ها گذشته....
اینم دیگه از امشب گذشت و رفت قاطی خاطرات سیاه و سفید...
این یکی بیشتر خاکستری بود!!!
قهوه ی سرد...
سیگار خاموش...
کافه تعطیل!!!
عصر پنجشنبه!!!
+فروختی؟
-نه،تو فروختی؟
+آآآآآآرررره ه ه ه ه،یدوووونه!
-یدونه؟!؟!
آره :|
پ.ن:سن دوتاشون روهم به 18 نمی رسید!!!
با خودم که بیشتر از دو کلمه می تونم حرف بزنم !
تازه خودم حرف خودمو بهتر می فهمم ...
اگر به اینجا برسی ، دیگه نه می گردی ، نه انتظار می کشی!!!
و صبح بهانه ای واسه ی بیدار شدن...
میدونی به این چی میگن!؟!؟
بهش میگن مرگ!!!
مردن!!!
