سپاس

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند

از کسانیکه مرا دوست دارندممنونم ،آنان قلب مرا بزرگتر می کنند

ازکسانیکه مرا ترک می کنند متشکرم، آنان به من می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست

از کسانیکه با من میمانند سپاسگذارم آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان می دهند

 

 

سال نو مبارک

نرم نرمک مي رسد اينک بهار خوش بحال روزگار

خوش بحال چشمه ها و دشت ها، خوش بحال دانه ها و سبزه ها

خوش بحال غنچه هاي نيمه باز

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


با خوبي ها و بدي ها، هرآنچه که بود؛ برگي ديگر از دفتر روزگار ورق خورد، برگ ديگري
 از درخت  بر زمين افتاد، سالي ديگر گذشت روزهايتان بهاري و بهارتان جاودانه باد.

دوست ندارم مثل همه از خدا بخوام که توي زندگي هيچ غمي نباشه، چرا که شاديها در کنار
 غمهاست که  معنا پيدا ميکنه و زيبا ميشه. تنها از خدا ميخوام قدرتِ درکِ حضورش رو توي
     لحظه هاي زندگي به همه ي مخلوقاتش عطا کنه، که اون وقته که هيچ مشکلي توان شکستن ما رونداره.
سال نو با ديدِ نو به زندگي و فرصتي دوباره براي بهتر زيستن بر شما و خانواده تان خجسته باد.



ادامه نوشته

23 اسفند روز تولد من

آرزوهام رو بر تخته سیاه آسمان می نویسم تا فرشته ها بلند بلند بخوننش


خداجونم امروز که در آسایشم  تو را می پرستم و از تو سپاسگزارم تا درموقع گرفتاری

هنگام بلندکردن دستانم به سمتت احساس خجالت نکنم.

 


 

 

دلم بوی باران می دهد

تو را بلندتر از فاصله ها گریستم

شک نکنی

جز تو کسی بهانۀ من بود

قرارمان   باران

زیر طاق قوس و قزح

مرا زود می یابی

من از بام رنگین کمان

صدایت می زنم

و تو  

آسمان را برایم

دست تکان می دهی

ابرکم !   زود بیا

دلم   ...

بوی باران می دهد

                                                                              منبع:پرویز صادقی

عاشقانه به آسمان نگاه کن

ياد داشته باش 

هر وقت دلتنگ شدي

به اسمان نگاه کن

کسي هست که عاشقانه تو را مي نگرد

و منتظر توست

اشکهاي تو را پاک مي کند

و دستهايت را صميمانه مي فشارد

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

به ياد داشته باش

هر وقت دلتنگ شدي

به اسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشي

مي بيني ستاره ها هم با تو حرف ميزنند

باور کن که با او هرگز تنها نيستي

هرگز

فقط کافي است

عاشقا نه به اسمان نگاه کني...

یلدا مبارک


یلدا یعنی یادمان باشد زندگی آنقدر کوتاه است که

یک دقیقه بیشتر باهم بودن را باید جشن گرفت.


همه لحظه های پایانی پاییزیتان پر از خش خش آرزوهای قشنگ.

یلداتون مبارک

انسانها 4 دسته اند!!!

1- آنهايي كه وقتي هستند،هستند وقتي كه نيستند هم نيستند.(حضور عمده آدم‌ها مبتني بر فيزيك است.تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم مي‌شوند بنابراين اينان تنهاهويت جسمي دارند).


2- آنهايي كه وقتي هستند،نيستند .وقتي كه نيستند هم نيستند(مردگاني متحرك در جهان،خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشته‌اند.بي‌شخصيت‌اند وبي‌اعتبار، هرگز به چشم نمي‌آيند،مرده و زنده‌شان يكي است).


3- آنهايي كه وقتي هستند،هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدم‌هاي معتبر و باشخصيت،كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را مي‌گذارند كساني كه همواره در خاطر ما مي‌مانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم).


4- آنهايي كه وقتي هستند،نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفت‌انگيز‌ترين آدم‌ها. در زمانبودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نمي‌توانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه ازپيش ما مي‌روند نرم‌نرم و آهسته آهسته درك مي‌كنيم .باز مي‌شناسيم، مي‌فهميم كه آنان چه بودند.چه مي‌گفتند و چه مي‌خواستند.ما هميشه عاشق اين آدم‌ها هستيم.هزار حرف داريم برايشان
اما وقتي در برابرشان قرار مي‌گيريم، گويي قفل بر زبانمان مي‌زنند.اختيار از ما سلب مي‌شود.سكوت مي‌كنيم و غرق در حضورآنان مست مي‌شويم و درست در زماني كه مي‌روند يادمانمي‌آيد كه چه حرف‌ها داشتيم و نگفتيم . شايد تعداد اينها درزندگي هر كدام از ما به تعدادانگشتان دست هم نرسد).

شما جزو کدوم دسته اید؟

!خداوندا

خداوندا!

در این دنیای وانفسا

در این دنیایی که چشمها یکدیگر را نمی بینند

گوشها چیزی نمی شنوند

و قلبها برای هم نمی تپند

در این دنیایی که قلمها نمی نویسند

رسانه ها نمی گویند

و جز اندکی،نام بزرگ و زیبای تو را نمی خوانند...

من فقط تو را میخوانم و چشم امیدم فقط به توست.

خداوندا!

اگرچه واژه ها بی تفاوت شده اند و نام ها ترک خورده اند

اگر چه همه چیز دلم را سرد میکند

ولی نام زیبای تو دلم را گرم و نورانی میکند.

محبوب من!

روا مدار که تو را  از یاد ببرم

و بر من نپسند که نعمتها و خوبیهای تو را فراموش کنم

خدایا!

بگذار در هر حال که هستم

چه در آسایش و چه در سختی و ظلم

چه در پیروزی و چه در شکست

چه در سلامتی و چه در بیماری

در همه حال و همیشه به یاد تو باشم...

و پیوسته مرا از گناه دور کن

و مرا به همنشینی با خود مانوس بدار و دوستانت را با من دوست بنمای.

آمین...یا رب العالمین

 

!تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن

روباه گفت:سلام

شازده کوچولو مودبانه گفت:سلام

شازده کوچولو گفت:بیا با من بازی کن. نمی دانی چقدر دلم گرفته است!

روباه گفت: نمی توانم با تو بازی کنم، آخرهنوز کسی مرا اهلی نکرده است.

شازده کوچولو گفت:من دنبال دوست می گردم. اهلی کردن یعنی چه؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده ای است,یعنی "علاقه ایجاد کردن..."

-علاقه ایجاد کردن؟

روباه گفت : البته , تو برای من هنوز پسر بچه ای بیش نیستی

مثل صدها هزار پسر بچه ی دیگر, و من نیازی به تو ندارم تو هم نیازی به من نداری.

من نیز برای تو روباهی هستم شبیه صدها هزار روباه دیگر.

ولی تو اگر مرا اهلی کنی هر دو به هم نیازمند خواهیم شد.

تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می فهمم...گلی هست...

و من گمان میکنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

تو اگر مرا اهلی کنی زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد.

من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت.

صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد ولی صدای پای تو

همچون نغمه ی موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید.بعلاوه,خوب نگاه کن ؛

آن گندمزارها را در آن پایین می بینی؟ من نان نمی خورم.

 به همین دلیل گندم برای من چیز بی فایده ای است و گندمزار مرا به یاد چیزی نمی اندازد،

 و لی این جای تاسف است.

اما تو موهای طلایی داری.وچقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی ؛

چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت.

آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندمزار دوست خواهم داشت.

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.

آخر گفت : بیزحمت...مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت:خیلی دلم می خواهد ولی زیاد وقت ندارم.

من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

روباه گفت هیچ چیز را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت.

آدم ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند

آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان میخرند,اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد

 آدم ها بی دوست و آشنا مانده اند.

تو اگر دوست می خواهی مرا اهلی کن!

 

چشم انداز 120 ساله

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود.

در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم

توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا

اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی

و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش

نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی

بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای

مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت

رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی

تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت

با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.



فقر از دیدگاه دکتر شریعتی


از فقر می خواهم  بگویم

فقر  همه جا سر میكشد

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  

فقر  ،  همان گرد و خاكی است كه بر كتابهای فروش نرفتهء یك كتابفروشی می نشیند

 فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ كه روزنامه های برگشتی را خرد میكند

فقر ، كتیبهء سه هزار ساله ای است كه روی آن یادگاری نوشته اند

فقر ، پوست موزی است كه از پنجره یك اتومبیل به خیابان انداخته میشود

فقر ،  همه جا سر میكشد .

 فقر ، شب را " بی غذا  " سر كردن نیست 

 فقر ، روز را  " بی اندیشه"   سر كردن است

ترس

 چشمانش وسوسه ایست برای

چشمان تنهایم

مرا جذب می کند

در چشمانش غرق می شوم

کور می شوم از برق نگاهش

غوطه می خورم در دنیایی که آنجاست

خود را در میان بازوانش می بینم.

آه،

چه خوب است بودن در کنار کسی که...

نه.

هه چیز از بین می رود.

ناگاه سرد می شوم.

نگاهم را از او می گیرم.

نمی دانم چرا

شاید چون می ترسم..

ترس از خواستن کسی که

شاید

او نیز مال من نیست

چه کسی قلب مرا

برد

و بی خبر

برد..

چه کسی برق نگاهش

چشمان بی گناهم را

به جرم احساس در بند کرد!

   چه کسی برد مرا

به رویای محالِ

عشق...

چه کسی رفت وغریبانه مرا تنها گذاشت!!

در این

مهمانی تلخ عاشقی؟

 

وصیت چارلی چاپلین به دخترش

 جرالدین دخترم، از تو دورم، ولی یک لحظه تصویر تو از دیدگانم دور نمی شود.

اما تو کجایی؟ در پاریس روی صحنه ی تئاتر پر شکوه شانزه لیزه... این را می دانم

 و چنان است که در این سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهایت را می شنوم. شنیده ام

 نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش آن دختر زیبای حاکمی است که اسیر خان

 تاتار شده است. جرالدین، در نقش ستاره باش اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران

 و عطر مستی آور گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هوشیاری داد، بنشین

 و نامه ام را بخوان... من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که هنرنمایی کنی و به

اوج افتخار برسی. امروز نوبت توست که صدای کف زدنهای تماشاگران تو را به

 آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم روی زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن.

زندگی آنان که با شکم گرسنه، در حالی که پاهایشان از بینوایی می لرزد و هنرنمایی

 می کند. من خود یکی از ایشان بودم. جرالدین دخترم، تو مرا درست نمی شناسی.

در آن شبهای بس دور با تو قصه ها بسیار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم.

 آن هم داستانی شنیدنی است. داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه های

لندن آواز می خواند و صدقه می گیرد. این داستان من است. من طعم گرسنگی را

 چشیده ام. من درد نابسامانی را کشیده ام. و از اینها بالاتر رنج حقارت آن دلقک

 دوره گرد که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند.

اما سکه ی صدقه ی آن رهگذر که غرورش را خرد نمی کند رانیز احساس کرده ام.

با این همه زنده ام و از زندگان پیش از آن که بمیرند حرفی نباید زد. داستان من به

 کار نمی آید. از تو حرف بزنم. به دنبال نام تو نام من است.

برای خواندن بقیه به ادامه مطلب بروید.

ادامه نوشته

خدایا کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی گویم 

پریشانم 

چه می خواهی تو از جانم ! 

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی 

 

خداوندا ! 

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی  

لباس فقر پوشی 

غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی  

و شب ، آهسته و خسته 

تهی دست و زبان بسته 

به سوی خانه باز آیی 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر در روز گرما خیز تابستان 

تنت بر سایه دیوار بگشایی 

لبت بر کاسه مسی قیر اندود بگذاری 

و قدری آن طرف تر عمارت های مرمرین بینی 

و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در روان باشد 

زمین و آسمان را کفر می گویی ! نمی گویی ؟ 

 

خداوندا ! 

اگر روزی بشر گردی  

زحال بندگانت با خبر گردی  

پشیمان می شوی از قصه خلقت 

از این بودن ، از این بدعت  

خداوندا تو مسئولی  

                                                                   «کفر نامه کارو»

خداوندا ! 

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است  

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.  

                                                                «دکتر علی شریعتی » 

 

ادامه نوشته

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود...

هر کسی دوتاست و خدا یکی بود

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق  ورزد

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود

و چگونه می توانست نیافریند

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود

و عدم گوش نداشت

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا  برای نگفتن حرف های بسیار داشت

درونش از آنها سرشار بود

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم

جز خدا هیچ نبود

در نبودن ، نتوانستن بود

با نبودن نتوان بودن

و خدا تنها بود

هر کسی گمشده ای دارد

و خدا گمشده ای داشت ...    

                                                                         دکترعلی شریعتی

 

 

 

ادامه نوشته

دوره ارزانی است!

چه كسی میگوید كه گرانی اینجاست؟

دوره ارزانی است!

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان

و دروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یك تكه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!

 

                                                                                           " دکترشریعتی"

 

 خداوندا دستانم خالی اند

و دلم غرق در آرزوهاست

یا با قدرت بیکرانت دستانم راتوانا گردان

 یا دلم را از آرزوهای

دست نیافتنی خالی کن

 

 

دوست داشتن

   

من یاد گرفته ام 

 دوست داشتن دلیل نمی خواهد

ولی نمی دانم چرا !

خیلی ها

و حتی خیلی های دیگر

می گویند :

 این روز ها دوست داشتن دلیل می خواهد   

و پشت یک سلام و لبخندی ساده

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده

دنبال  گودالی از تعفن می گردند

دیشب

که بغض کرده بودم

باز هم به خودم قول دادم

من  "  سلام  "  می گویم

و "   لبخند  "  می زنم  

و قسم می خورم

و می دانم

"  عشق  "  همین است

به همین ساده گی

 

 

   نامه پایین رو بخونین جالبه ...نظرتون رو در موردش بنویسید. 

 

 

مادر اي مهربانترين خلقت هستي ، روزت مبارک

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني

بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام،

طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي

زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در

 گوشم زمزمه مي کند.گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادرتو

شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

مادر مي‌بوسمت‌ و اين‌ بوسه‌ برگونه‌ تمام‌ جهان‌هستي‌ است‌. مادرمي‌بويمت‌ كه‌ عطر تجلي‌

 جنت‌مي‌باشي‌ مادرمقامت‌ آنقدر والاست‌ كه‌ خانه‌ كعبه‌به‌ روي‌ تو باز مي‌گردد تا علي‌ را در

 فضاي‌ ايمان‌ به‌دنيا آوري‌. اي‌ مادرم!صبح‌، ديدگانم‌ را به‌ روي‌ تومي‌گشايم‌ تا گشايش‌ روزيم

‌ باشد، غروب‌ را با ياد توديده‌ فرو مي‌بندم‌ كه‌ در رويا دست‌ در دست‌ توتفرج‌ نمايم‌. زندگيم‌ را

مديون‌ تو مي‌دانم‌ چرا كه‌لحظه‌ لحظه‌ زمان‌ زندگيم‌ با تيك‌ تيك‌ قلبت‌ گره‌خورده‌ است‌. چون‌

دانسته‌ و مي‌دانم‌ هر آن‌نگرانم‌ بودي‌ و با زمين‌ خوردنم‌ مطمئن‌ هستم‌احساس‌ درد مي‌كردي‌

 و با شاديم‌ شادمان‌مي‌شدي‌. گرچه‌ يك‌ روز و آنهم‌ سالروز ولادت‌بي‌بي‌ دو عالم‌ را روزمادر

قرار داده‌اند ليكن‌سال‌، درسي‌ از تو مي‌گيرد. بهارش‌، تابستانش‌،پاييزش‌، زمستانش‌ همه‌

دست‌ نوشته‌هاي‌ تو راورق‌ مي‌زند. شايسته‌ همه‌ گونه‌ قدرداني‌ هستي‌.همه‌ گل‌هاي‌ جهان

‌ مفروش‌ پايت‌ باد و همه‌نغمه‌هاي‌ جهان‌ ترنم‌ لالايي‌ تو را زمزمه‌ مي‌كند.


 

مادرم من تورا مي جويم

درپس شاخه سرخ

پشت زيبايي باران حضور

ته آن كوچه بارك دلم، مادرم!

پي احساس لطيف عشقت

ليك‌ چشمان‌ من‌ اكنون‌ گويي‌ قفل‌ دروازه‌ اين‌قلبم‌ را به‌ نگاه‌ گرمت‌ ناگهان‌ باز مي‌نمايم‌

پي‌ احساس‌ لطيف‌ عشقت‌

مادرم ‌ پي‌ تو مي‌گردم‌

پي‌ نجواي‌ خدا

پشت‌ آن‌ سرو بلند

پشت‌ آن‌ آبي‌ درياي‌ خدا

من‌ تورا مي‌جويم‌

سوي‌ پرهان‌ خيال‌ 

در تمام زندگی ام مادرم تنها دلیل بودنم بود

روزت مبارک فرشته خلقت
 

 

کنم این دل سرایت تا ابد باشد برایت
چو جانم خواهی بخواه حلالت واها نمی کنم رهایت

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.irاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.bahar20.sub.ir

لطفا برای مشاهده بقیه به ادامه مطلب بروید


ادامه نوشته

داستان ایمیل

 

مرد بیکاری برای سمت آبدارچی در مایکروسافت تقاضا داد.

رئیس هیئت مدیره با او مصاحبه کرد وتمیز کردن زمین رو به عنوان نمونه کار دید

وگفت:شما استخدام شدین آدرس ایمیلتون روبدین تا فرم های مربوطه رو واسه تون

 بفرستم تا پرکنین وهمینطور تاریخی که باید کار رو شروع کنین...

مرد جواب داد :اما من کامپیوتر ندارم ایمیل هم ندارم!رئیس هیئت مدیره گفت:متاسفم!

اگه ایمیل ندارین یعنی وجود خارجی ندارین و کسی که وجود خارجی نداره شغل هم

نمیتونه داشته باشه!

مرد در کمال نومیدی اونجارو ترک کرد.نمیدونست با تنها ۱۰ دلاری که در جیبش داشت

 چه کار کنه.تصمیم گرفت به سوپرمارکتی بره ویک صندوق ۱۰ کیلویی گوجه فرنگی بخره.

بعدخونه به خونه گشت وگوجه فرنگی ها رو فروخت.درکمتر از دو ساعت تونست

سرمایه ش رو دو برابر کنه.این عمل رو سه بارتکرار کرد وبا ۶۰ دلار به خونه برگشت.

مرد فهمید میتونه به این طریق زندگیش روبگذرونه وشروع کرد به این که هرروز زودتر بره

 ودیرتر برگرده خونه. درنتیجه پولش هر روز دو یا سه برابر میشد.به زودی یه گاری خرید

 بعد یه کامیون و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزیت پخش محصولات داشت...

پنج سال بعد مرد دیگه یکی از بزرگترین خرده فروشان امریکا شده بود.شروع کرد

تا برای آینده خونوادش برنامه ریزی کنه وتصمیم گرفت بیمه عمر بگیره.

به یه نمایندگی بیمه زنگ زد وسرویسی رو انتخاب کرد.

وقتی صحبتاشون به نتیجه رسید نماینده از آدرس ایمیل مرد پرسید.

مرد جواب داد : من ایمیل ندارم.

نماینده بیمه با کنجکاوی پرسید :شما ایمیل ندارین! ولی با این حال تونستین

 یک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بیارین.

میتونین فکر کنین به کجاها میرسیدین اگه ایمیل هم داشتین؟

مرد برای مدتی فکر کرد وگفت:

آره احتمالا می شدم یه  آبدارچی در شرکت مایکروسافت !!!

سال نو مبارک

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی بکام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

پیشاپیش سال نورو به همه تبریک می گم امیدوارم همه شاد وشادکام باشین.


شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد  .

نامزد وی به عیادتش رفت  و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالیدبیماری زن شدت

گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود

 همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. 20

 همه تعجب کردند. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.


چرازنها گریه می کنند؟

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه مي كني؟

مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم


پسر بچه گفت: من نمي فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد

بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي كند


پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها براي هيچ و همه چیزگريه مي كنند


پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست

چرا زن هابي دليل گريه مي كنند؟

بالاخره سوالش را براي يك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را مي داند.

او از فرشته پرسيد: چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟


فرشته گفت خدا زماني كه زن را خلق كرد مي خواست كه او موجود به خصوصي باشد

بنابراين شانه هاي او را آن قدر قوي آفريد تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين

شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد


به او يك نيروي دروني قوي داد تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد

وقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آن ها را نيز داشته باشد

به او توانايي داد كه در جايي كه همه از جلو رفتند نا اميد شده اند او تسليم نشود

و همچنان پيش برود به او توانايي نگهداري از خانواده اش را داد حتي زماني كه مريض

يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند


به او عشقي داده كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد

حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند . به او توانايي داد كه شوهرش را دوست داشته باشد

 و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد

به او اين شعور را داد كه درك كند. يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند

 اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش مي كند و به او اين توانايي را داد كه تمامي

اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند.

 در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد اين اشك ها فقط مال اوست و تنها

براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد

 او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد

فرشته گفت: زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست

 و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آن قرار دارد.

 

ساعت چنده؟؟؟

  مرد جوان: ببخشید آقا میشه بگین ساعت چنده؟

  پیرمرد: معلومه که نه!

  - چرا آقا... مگه چی ازتون کم میشه اگه به من ساعت رو بگین؟!

  - یه چیزایی کم میشه و اگه به تو ساعت رو بگم به ضررم میشه

  - ولی آقا آخه میشه به من بگین چه جوری؟!

  - ببین اگه من به تو ساعت رو بگم مسلما تو از من تشکر می کنی و شاید فردا

  دوباره از من ساعت رو بپرسی نه؟

  - خوب... آره امکان داره

  - امکانش هم هست که ما دو سه بار یا بیش تر باز هم همدیگه رو ملاقات کنیم

  و تو از من اسم و آدرسم رو هم بپرسی

  - خوب... آره این هم امکان داره

  - یه روزی شاید بیای خونه من و بگی داشتم از این دور و ورا رد می شدم گفتم

  یه سری به شما بزنم و منم بهت تعارف کنم بیای تو تا یه چایی با هم بخوریم و

  بعد این تعارف و ادبی که من به جا آوردم باعث بشه که تو دوباره بیای دیدن من و

  در اون زمانه که میگی به به چه چایی خوش طعمی و بپرسی که کی اونو درست کرده

   - آره ممکنه...

   - بعدش من به تو میگم که دخترم چایی رو درست کرده و در اون زمان هست که باید

  دختر خوشگل و جوونم رو به تو معرفی کنم و تو هم از دختر من خوشت بیاد

   - لبخندی بر لب مرد جوان نشست

   - در این زمان هست که تو هی می خوای بیای و دختر منو ملاقات کنی و ازش

  بخوای باهات قرار بذاره و یا این که با هم برین سینما!

  - مرد جوان از تجسم این موضوع باز هم لبخند زد

  - دختر من هم کم کم به تو علاقمند میشه و همیشه چشم انتظارته که بیای

  و پس از ملاقات های مکرر تو هم عاشقش میشی و ازش درخواست می کنی 

  که باهات ازدواج کنه!!!!!

  - مرد جوان همچنان نیش لبخندش بازتر شد

  - یه روزی هر دوتاتون میاین پیش من و به عشقتون اعتراف می کنین و از من واسه

  عروسیتون اجازه می خواین!!!!

  - اوه بله... حتما و تبسمی عاشقانه بر لبانش نشست

 - پیرمرد با عصبانیت به مرد جوان گفت: من هیچ وقت اجازه نمیدم که دختر

 دسته گلم با آدمی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم نداره ازدواج کنه... می فهمی؟!

  و پیرمرد با عصبانیت از مرد جوان دور شد.


گنجشک و خدا

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هيچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا مي گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت:

مي آيد ؛ من تنها گوشي هستم که غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي هستم

که دردهايش را در خود نگاه ميدارد…..

و سرانجام گنجشک روي شاخه اي از درخت دنيا نشست.

فرشتگان چشم به لب هايش دوختند، گنجشک هيچ نگفت و خدا لب

به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگيني سينه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه

بي کسي ام. تو همان را هم از من گرفتي. اين طوفان بي موقع چه بود؟

چه مي خواستي؟ لانه محقرم کجاي دنيا را گرفت ه بود؟

و سنگيني بغضي راه کلامش بست.

سکوتي در عرش طنين انداخت فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت:ماري در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.

آن گاه تو از کمين مار پر گشودي.

گنجشگ خيره در خدائيِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسيار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم

و تو ندانسته به دشمني ام برخاستي! اشک در ديدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چيزي درونش فرو ريخت …

هاي هاي گريه هايش ملکوت خدا را پر کرد.

زود قضاوت نکنید!

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود.

در حالی که مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد.

دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس می‌کرد

فریاد زد:پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می کنن!

مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کردن.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک 5 ساله رفتار می کرد متعجب شدند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید او با لذت آن را لمس کرد

و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند:

‌چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی می تواند ببیند.



قشنگ کوچک

 

گفت :کسی دوستم ندارد.می دانی چقدر سخت است این که کسی دوستت

نداشته باشد؟توبرای دوست داشتن بود که جهان را ساختی.

حتی تو هم بدون دوست داشتن...! خدا هیچ نگفت.

گفت:به پاهایم نگاه کن !ببین چقدر چندش آور است.چشم ها را آزار می دهم.

دنیا را کثیف می کنم.آدم هایت از من می ترسند.مرا می کشند برای اینکه زشتم.

زشتی جرم من است.خدا هیچ نگفت.

گفت؟این دنیا فقط مال قشنگ هاست.مال گل ها و پروانه ها مال قاصدکهامال من

 نیست.خدا گفت :چرا مال تو هم هست.دوست داشتن یک گل دوست داشتن

یک پروانه یا قاصدک کار چندان سختی نیست.اما دوست داشتن یک سوسک

دوست داشتن تو کاری دشوار است.

دوست داشتن کاری است آموختنی وهمه رنج آموختن را نمی برند.

ببخش کسی را که تو را دوست ندارد زیرا که هنوز مومن نیست.

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته واو ابتدای راه است.

مومن همه رادوست داردزیرا همه از من است ومن زیبایم.

چشم های مومن جز زیبا نمی بیند.زشتی در چشم هاست در این دایره

 هر چه که هست نیکوست.آن که بین آفریده ها ی من خط کشید شیطان بود

شیطان مسئول فاصله هاست.

حالا قشنگ کوچکم !نزدیک تر بیا وغمگین نباش.قشنگ کوچک حرفی نزد

ودیگر هیچگاه نیندیشید که نازیباست.

قشنگ کوچک

 

 

فرشته بیکار

 

مردي خواب عجيبي ديد.او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند.

هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تندتند نامه هايي را كه

 توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز می کنند وآنها را داخل جعبه هایی می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید : (( شما دارید چکار می کنید؟)) فرشته در حالیکه داشت نامه ای را

باز می کرد جواب داد اینجا بخش دریافت است ما دعا و تقاضاهای مردم زمین را که توسط

فرشتگان به ملکوت می رسد به خدا تحویل می دهیم.

مرد کمی جلوتر رفت .باز دسته بزرگ دیگری از فرشتگان را دید که کاغذ هایی را داخل پاکت

 می گذارند و آنها را توسط پیک هایی به زمین می فرستند.

مرد پرسید : ((شماها چکار می کنید؟)) یکی از فرشتگان با عجله گفت اینجا بخش ارسال

 است ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمین می فرستیم.

مرد کمی جلوتر رفت ویک فرشته را دید که بیکار نشسته .

مرد با تعجب از فرشته پرسید ((شما اینجاچکار می کنید وچرا بیکارید؟))

فرشته جواب داد اینجا بخش تصدیق جواب است.مردمی که دعاهایشان مستجاب شده

 باید جواب تصدیق دعا بفرستند.ولی تنها عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید مردم چگونه می توانند جواب تصدیق دعا را بفرستند؟

فرشته پاسخ داد: ((بسیار ساده است فقط کافیست بگویند خدایا متشکرم!))

 

 

معلم نیستم تا عشق را به تو بیاموزم!

ماهیان برای شناکردن

نیازی به آموزش ندارند!

پرندگان نیز برای پرواز...

به تنهایی شنا کن!

 به تنهایی بال بگشا!

عشق کتابی ندارد!

عاشقان بزرگ جهان

خواندن نمی دانستند!

 

آسمان دل

 

دیری است

آسمان دلم را می کاوم

و تو را نمی یابم

مگر ستاره سهیل شده ای

بگو چگونه عاشق شوم

وقتی که

تمام چشمهای دنیا

مرا می پایند؟

 

 

وقتی بزرگ می شوی

وقتی بزرگ می شوی ، دیگر خجالت میکشی به گربه ها سلام کنی و

 برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای میخوانند ، دست تکان بدهی ...

خجالت میکشی دلت شوربزند برای جوجه قمریهایی که مادرشان برنگشته

 ...فکرمیکنی آبرویت میرود اگر یک روز مردم ــ همانهایی که خیلی بزرگ شده اند

 ــ دلشوره های قلبت را ببینند و بتو بخندندوقتی بزرگ میشوی ، دیگر

 نمیترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید ، حتی دلت نمیخواهد پشت

 کوهها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی دیگر دعا نمیکنی

 برای آسمان که دلش گرفته ، حتی آرزو نمیکنی کاش قدت میرسید و

 اشکهای آسمان را پاک میکردی ! وقتی بزرگ میشوی ، قدت کوتاه میشود

،آسمان بالا میرود و تودیگر دستت به ابرها نمیرسد، و برایت مهم نیست که

 توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چه بازی میکنند...

آنها آنقدر دورند که حتی لبخندشان را هم نمی بینی ، وماه ـ همبازی قدیم

 توـ آنقدر کمرنگ میشود که اگر تمام شب راهم دنبالش بگردی ، پیدایش

نمیکنی !وقتی بزرگ میشوی ، دور قلبت سیم خاردار میکشی وتمام

پروانه ها را بیرون میکنی وهمراه بزرگترهای دیگر در مراسم تدفین درختها

 شرکت میکنی وفاتحه تمام آوازها وپرنده ها را می خوانی ! ویک روز

یادت می افتد که سالهاست تو چشمانت را گم کرده ای ودستانت را

در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ! آنروز دیگر خیلی دیر شده است ....

فردای آنروز تو را به خاک میدهند

و میگویند :

خیلی بزرگ شده بود.