آهنم.سنگم.خدایا چیستم؟؟؟
دلخورم از اینکه عاشق نیستم
قلب من لبریز احساس بدی ست
شور و حالی تازه می خواهم که نیست
در دل من انعکاس نور نیست
سرد و خاموشم به قلبم شور نیست
این و آن آتش به جانم می زنند
دم به دم زخم زبانم میزنند
آه آه این بی خیالی تا به کی؟
بی تفاوت لاابالی تا به کی؟
بس که پر از بی خیالی شد دلم
نه به شادی کار دارم نه به غم
خسته ام از این همه سرخوردگی
ناامیدی.انزوا.دلمردگی
سهم من آیا همین افسردگی ست
"مرگ تدریجی به نام زندگیست؟"
اینکه من پر از زلالی نیستم
از کدورت.کینه خالی نیستم
دل کدر از کینه شد آیینه نیست
در دل آیینه جای کینه نیست
خواهش ترد و تری دارد دلم
شاعرانه عشق می خواهد دلم
پرتو عشقی که تابانم کند
محو احساسی درخشانم کند
قلب سردم راشقایق وش کند
بی قرار جذبه ای دلکش کند
جذبه عشقی لطیف و تابناک
عشق افلاکی نه از جنس مغاک
عشق خالص.عشق بی ابهام و شک
باصفا و ساده.بی دوز و کلک