چقدررررر دلم میخواد همه شو بریزم روی میز جلوی همه . بدونن درمورد چی فکر میکنم ُ‌بدونن چی بر من میگذره .

فقط به یک دلیل این کار رو نمیکنم . چون داری تلاشتو میکنی و تقصیر تو نیست . چون دوست دارم و میدونم طاقتشو نداری ...

اندرون من خسته دل نداتم کیست

که من خموشم و او در فغان و غوغاست ....


today is 11th of jan 2025_ 20 min

I woke up so angry without any energy .after eating sth and takaing a shower, I did my practice . I can't anderstand why the time passes so slowly during my practice . evry thing was normal but Ia saw two thing ,first a very big dimond just as big as a watermelon . it was pure and sparkled in very light blue . second I saw two eyes near my face , they were empty but so deep behind.

I wonder if practicing in jungle was a bad descision . now Im much better.


دهم ژانویه ساعت ۸ صبح مدت ۱۰ دقیقه

این دومین روزی بود که با اعصاب خوردی بیدار شدم و نشستم پای مدیتیشن . جالبه وقتایی که ذهنم درگیره تا میشینم پای مدیتیشن ذهنم خلاص میشه ولی یه فرقی داره اینه که برای خالی نگه داشتن ذهنم مشکلی ندارم ولی هیچ ویژنی نمیبینم .

ساعت ۳ بعد از ظهر در جنگل هم امتحان کردم و این بار مشکل صدای موزیک زامبیا بود و معین می خوند تونستم برسم به خلاء ولی صدای موزیک اونجا هم پخش میشد وحشتناک بود من با هزار امید رفتم جنگل خیلی هیجان زده بودم بابت تجربه داخل جنگل ولی چی شد ؟ هیچی ! مدت ده دقیقه

پ ن : بعضیا گااااااون گاااااو ! بشین تو خونه ت عرعر موزیکتو بلند کن ! مردم کلی پول میدن و اپ نصب می کنن صدای جنگل و فلان گوش بدن . چقدر حیف نونید شما؟ تا کجا؟!!!!!! تف ...


امروز نهم ژانویه ست و من دوبار امروز مدیتیشن کردم ُ بار اول ۲۲ دقیق ساعت ۱۰ صبح بود . برخلاف دیروز سروصدایی نبود ولی تصاویر درهم و برهم و مبهمی میومد جلوی چشمم . با اینکه صبح با خشم و بی حوصله گی بیدار شده بودم ولی ذهنم خاموش بود و متمرکز بودم .

دفعه دوم ساعت حدود یک ربع به پنج عصر و همزمان با غروب آفتاب بود و خیلی عجیب . حدود ۳۰ دقیقه و فقط تمرین اول رو انجام دادم . مثل همیشه از خدا خواستم نورش بر من بتابه و منو حفاظت و راهنمایی کنه . روی تختی سلطنتی نشسته بودم و خودم و تخت تمام طول مدت مثل خورشید می درخشیدیم . این بار زمان خیلی کند می گذشت انگار هر دقیقه اینجا یه دقیقه در آنجا بود . خیلی زود متمرکز شدم . اولش نوری از آسمان دیدم که مستقیم به پیشانی ام می تابید و بعدش سف سرم مورمور شد و پوست کف سرم انگاری کشیده شده بود . خیلی عمیق متمرکز بودم ولی زمان نمی گذشت . دچار جنگی بودم بین بدنم که خسته شده بود و تحت فشار بود و ذهنم که اونقدر لذت می برد دلم نمی خواست چشم باز کنم . حس خوبی دارم .

در طول روز حالم خوب بود فقط یه اتفاق نادر افتاد . گلاب به روت همش دلپیچه و ...


هشتم ژانویه ساعت ۹ صبح مدت ۲۳ دقیقه

با یک روز فاصله می نویسم . ده دقیقه اول همش توی سرم همهمه صداهای مختلف بود و فقط به زور دقایق بعدی ساکتشون کردم . مفهوم نبود ُ‌فکر خاصی نبود . فقط همهمه بود . باقی روز سرحال بودم و اتفاق خاصی نیوفتاد . بعدش تمام روز مثل خرس گریزلی خوردم . هیچی توی خونه نموند برای خوردن ُ چهارتا سیب سه تا پرتقال سه بسته بیسکوپیت یه بسته چیپس یه کاشه گنده خوراک لوبیا دوتا تخم مرغ آب پز و نصف نون بربری با پنیر و گردو بقیه شو یادم نمیاد ! وحشتناک بود !


هفتم ژانویه ساعت ۵ عصر مدت ۲۳ دقیقه

امروز قبل طلوع آفتاب بیدار شدم ولی چون بعد از مدیتیشن نمیتونم بخوابم ترجیح دادم بیشتر استراحت کنم . دیروز زیاد کار کرده بودم و دیر خوابیده بودم بدنم به استراحت بیشتری نیاز داشت . حدود ده صبح با حس گرسنگی از رختخواب بیرون آمدم . خواستم اول صبحانه بخورم بعد تمرین کنم ولی هی طول کشید ُ برعکس روزهای قبل که معده م دیگه اسیدی نمی شد باز امروز اسیدی بود و دمار از روزگارم در آورد ، سردرد داشتم و مسکن خوردم . وقت تلف می کردم اصلا نا و رمق هیچ کاری نداشتم . با خودم گفتم امروز باید فقط لش کنم ولی نشد بخوابم . اونقدر وقت تلف کردم تا نزدیک غروب شد ، زورکی اراده ام رو جمع کردم و زدم به دل جاده . امروز هم هر دو تمرین رو انجام دادم با این تفاوت که همش حس سوزش در کف سرم داشتم . تصمیم گرفتم آبی استخری را جایگزین آبی آسمانی کنم که هی سفید نشه و قیافه م خنده دار بود ولی حالم خیلی بهتر شد . از این به بعد باید هر روز قبل از شروع روزمرگی این کار را انجام بدم .

طبق معمول ویژن و مسافرت ممنوع !


روز ۶ژانویه ساعت هشت صبح مدت ۲۵ دقیقه

ده دقیقه اول رو طبق روال انجام دادم و ده دقیقه دوم اولین تجربه یا تمرین رنگ رو داشتم . سخت بود فقط قسمت آبی ، دلم آبی بسیار روشن میخواست ولی به سفیدی میزد همش . وسطای سفر یکهو پیشانی م بین دو ابرو شروع کرد سوختن . حسی که انگار داره سوزنی واردش میشه و بعد تمرین روز خوبی داشتم . کلی تا آخر شب کار کردم و شام پختم و دیر حدود ۱۲شب خوابیدم .


روز پنج ژانویه

ساعت هفت به وقت طلوع آفتاب

مدت بیست دقیقه

مثل روزهای قبل با اشتیاق بیدار شدم، شمعی روشن کردم و رو به شرق نشستم . امروز کمی تمرکز برایم سخت بود . فکر خاصی نداشتم ولی حواسم پرت میشد . ادامه دادم . در بوحبوحه تقلا برای تمرکز و خالی کردن ذهنم نجوایی شنیدم . «دوست عزیز چه می خواهی ؟ » توجهی نکردم و ادامه دادم ولی دوباره تکرار شد «دوست عزیز چه می خواهی ؟ » . غافلگیر شده بودم و آن لحظه پاسخ این سوال را نمی دانستم . با خودم فکر کردم « هیچیزی نمی خواهم ، فقط آمده ام طلوع زیبای خورشید را تحسین کنم و وجودم از این لذت و انرژی پر بشود » . همزمان تصویر زیبای طلوع خورشید را از پس یک تپه در دشت بصورت محو میدیدم .


هی

من هنوز زنده م، دست بردار نیستم!


سایه هایی در شب هستند که گاهی میبینمشان . گاهی هم وقتی در خوابی عمیق هستم سنگینی نگاهش را حس می کنم و بیدار می شوم . چند شب قبل بود که بین خواب و بیداری حس کردم چیزی مثل شمد یا چادر رویم کشید و خنکی اش را روی پوستم حس کردم .

تازگی از حضور کسی که نیست یا شاید هست یا امیدوارم نباشد معذب هستم حتی در حمام یا هنگام لباس عوض کردن . از نگاه کردن به آینه پرهیز می کنم ، میترسم در هر سطحی صیقلی ببینمش .

اگر میدیدمش با او منطقی حرف میزدم ، مثلا می گفتم دوست ندارم همش اینجا باشد ، دوست دارم فضای شخصی خودم را داشته باشم . به او می گفتم که "دست بردار از این در وطن خویش غریب ... "

شاید خود دیگر من باشد، دختری که من نشده، انتخابهای دیگری کرده . ظاهراً چندان فرقی نداشت زندگی ، انتخابهای بهتری داشت که دست آخر به من پناهنده نمیشد!

میگم ، بهش بی محلی کنم بلکه خسته بشه و بره . من حوصله خودم را هم ندارم چه برسد به همراهی سایه ام !

راستی فحش بدم چی؟ ممکنه بهش بر بخوره و بره ؟ مثلا بهش بگم احمق تو هیچ ارزشی برای من نداری و از نظر من موجودی طفیلی بدبختی هستی که خودت رو سرکارگذاشتی ولی اونقدر دست و پا چلفتی و حقیری که حتی نمی تونی جای خودت باشی حتما باید تو سایه ها قایم بشی که چهره حال بهم زنت رو کسی نبینه ، چرا نمیری و خودت رو سر به نیست نمی کنی برووو گم شوووو ... (راستش بیشتر از این حرف تحریک آمیزی به ذهنم نمیرسه الان )

تهدید چی ؟ مثلا الکی با موبایلم حرف بزنم بگم : آره اقدس خانوم شنیدم یه دعا نویس سید هست که هرجا میره روزگار از ما بهترون رو سیاه میکنه ، گفتم بیاد خونه مون اگه موجود فضولی پیدا کرد گوششو بگیره مث آشغال پرتش کنه گوشه یه سیاه چال تاریک و خطرناک تا از وحشت و تنهایی دق کنه بمیره ، آره بابا خودم کارشو دیدم ، مرد دنیا دیده و با خداییه ....

شاید بتونم گولش بزنم ، هان؟ مثلا یه ظرف پر خوراکی و غذاهای خوشمزه بذارم وسط اتاق و یه جا کمین کنم ، هر وقت اومد بگم بسم اله و دودش کنم !

خوب یه کار دیگه هم هست اما خیلی جوانمردانه نیست ! یه دوست خوشگل موشگلم رو دعوت کنم بعد بهش چشمک بزنم بگم ببین این خوشگلتره ، بیا با همین برو خونشون بعدشم خودم با دختره قطع ارتباط کنم ...

اه ، خسته شدم بس که فکر کردم ، فردا میرم میدم یه جمله رو بزرگ برای پیرینت بگیرن میزنم بالا سر تختم به دیوار . این دیگه حداکثر اقدامی هست که حال انجام دادن رو دارم .

جمله : کص ننه هر کی جز من اینجاس !


فشاری روی سینه ام احساس میکنم ، خسته ام اما نمیدونم این کیه تو من که هنوز امیدواره هنوز جون داره برای تلاش ، برای از نو ساختن ، خسته ام لعنتی وا بده !

ته ته ته یه چاه سیاه و نمور ، با دست و پای شکسته و سر و صورت خونی مالی ، درحالیکه اشک گوشه چشمم خشک شده ، نفسم به خس خس افتاده ، عقلم دیگه به جایی قد نمیده ،سرخی و گرمای این قلب لعنتی مثل یک شوخی رذیلانه و بیرحمانه مجبورم میکنه دوباره به بلند شدن فکر کنم . درست مثل نفرین یک عفریته‌ای برام لعنتی! ازت متنفرم ، دست از سرم بردار ، ولم کن ، بذار فقط بمیرم ، خسته م ، بذار بپذیرم ، بذار تموم بشه ، له شدم ، پاره پاره شدم ، هر کاری کردم ، نگاه کن!هیچ نقطه نوری معلوم نیست اون بالا ، چطوری میخوام خودمو بکشم بالا ؟ دست از سر کچل این بازنده بردار ....


به این فکر می کنم که چقدر آدمها تنها شده اند ، واژه ها چقدر مهجور مانده اند ، آدمیزاد تکلم را از یاد بره، و من در میان این روزگار رستاخیز انباشته از دود و خاکستر و بوی گوگرد، در تخیلم رویای ساختن بهشتی دارم ، تصمیم دارم تمام کسانی که دوستشان دارم را بردوشم سوار کنم و به آنجا پرواز کنم، رویای شیرین زندگیی ساده به دور از همه پلیدی ها و مملو از عطر گل و بوی خاک باران خورده ، دنیایی رنگارنگ. جایی که روزهای آفتابی در باغ قدم بزنیم و گل بچینیم برای سر میز نهار و روزهای بارانی ضیافتی بپا کنیم در ساحلی امن و شبها در گوشه و کنار باغ، کنار برکه ها و در زیر نور ماه ، صدای بوسه و مهرورزی عشاق را بتوان یافت.

من به زیبایی و مهر ایمان دارم و به تمام پیشبینی های آلوده ، م ش ک و ک م ....


صداهای دلخراشی میاد

یه جور صدای ناله

نمیتونم تشخیص بدم چه حیوونیه

تو دل شب صدای ناله و زوزه همه سگها و گربه ها و شغالها با هم آمیخته شده

استعاره یا تخیل نیست!

همه هم صدا دارن زوزه میکشن و ناله میکنن...

ترسیدم


چشمانم را می‌بندم ، زنجیری در دستم است و تنها زیر آسمان شب در کنار یک مرداب، درحالیکه مثل گرگ زوزه میکشم وحشانه به تنم تازیانه میزنم ، رحم نمی کنم به سر و صورت و سینه و پشت و دست و پام ، آنقدر بی وقفه آزاده را تنبیه میکنم تا جاری شدن خون کمی آتش خشم و نفرتم را بنشاند.

 


دلم گرفت 

مسخره م میکنن، رفیقامو میگم 

میگن سن خر پیره رو داری هنوز دنبال عشقی؟ 

وقتی کسی با خودخواهی یا حماقتش مایوسم میکنه ، افسوس من رو نمیفهمن ، میگن به تخمت بابا !چیزی که زیاده آدم های جدید....

 

ولی ته دلم هنوز کسی فریاد میزنه ، هنوز میشه عاشق شد . آدم حسابی ها نسلشون منقرض نشده ، نمیدونم شاید تخم عاشقی رو ملخ خورده که اینطور به نظر همه ساده لوحانه و احمقانه میاد

 

چه میدونم.... 

 

 

 


 

بی قرار شدم، حدود ساعت ده شب بود، یک هفته درگیر ورژن جدید کرونا تو خونه فقط مسافت مبل تا دستشویی تا کتری چایی رو متر کرده بودم .اینبار فرق داشت، پاشدم یه گرمکن کشیدم پام کلاهمو تا رو چشمم کشیدم پایین زیپ کاپشن تا خرخره،  دوتا ماسک هم انداختم گل گوشم و زدم بیرون، اولین گل فروشی تعطیل بود، دو تا چهار راه بالاتر، دومی باز بود ، یه دسته داوودی دادم دست پسر بچه افغان شاگرد مغازه ، اول زرد برداشتم، بعد پشیمون شدم و یاسی گرفتم . گفت چطوری تزیین کنم، همون‌طور بی حوصله گفتم تزیین نمیخوام، فقط یه روبان توری مشکی . 

خشک زده گفت نگو مشکی، دلم ریخت .... سرموبالا آوردم و نگاهش کردم ،

_ همسایه م فوت شده ، یه پیرمرد تنها بود ، می‌خوام بذارم پشت در خونه ش ...

انگار دست روی دلش گذاشتم، همینطور که با دقت دسته گل رو مرتب میکرد تعریف کرد که چطور بابای ۳۴ ساله ش یهو چند ماه قبل فوت شده، اینکه شبها عکسش رو تو گوشی نگاه می‌کنه و گریه ش میگیره ...

سر راه یه شمع مشکی هم گرفتم، اخمو اومدم گلها رو کردم تو یه  گلدان و شمع رو با دو تا عود تپاندم تو خاک یه گلدون و رفتم بالا پشت در خونه ش . همینطور که زانو زده بودم با فندک روشنشون کنم، چقدر دلم میخواست چند دقیقه بتونم بشینم همونجا، دلم برای تنهاییش سوخته، سه روز ! سه روز روی مبل افتادی و مردی و هیچ کدوم از این داداش های دیوثت که بدو بدو اومدن کلید خونه رو عوض کردن و وسیله برداشتن یادت نیوفتادن ...

قبول دارم ظاهراً عبوس بودی، اصلا آشنایی من باهات با دعوا و چماق و چاقو و فحش ناموسی شروع شده بود، اما ته قلبم دوست داشتم، تابلو بود مهربونی، چقدر منو یاد کتاب مردی به نام اوه مینداختی . هربار برات غذا میاوردم یهو لبخند می‌زدی و دندانهای یکی در میونت بامزه میکرد قیافه تو، یه بار که حتی به خودت زحمت ندادی یه زیرپوش بکشی تنت و با یه شلوارک اومدی دم در ! 

عن آقا جات خیلی خالیه خوب ! اون صدای اخبار بی بی سی تو مخیت ، اون اخ تف کردنات که کل ساختمون رو میلرزوند ، افسوسم از اینه که میشد بیشتر هواتو داشته باشم اما از ترس این فرهنگ مزخرف و اینکه نکنه فکر و خیال به کله کچلت بزنه مراعات میکردم، کاش لااقل امتحانی گاهی میومدم و یه چایی می‌خوردیم . 

رفیقت که اون شب نگرانت شد اومد در خونه منو زد ، با هم اومدیم سراغت و تو بی شعور مرده بودی ! منو ندیده بود اما می‌شناخت ، توی دهن لق حتی گفته بودی من آواز میخونم ، اصلا خودت از کجا میدونستی ؟!!!!

اکبر خان ، واحد هشت ، این ور که خیلی زندگیت تخمی بود ، اون ور صفا کنی مرد . 

 

 

 


با بوسه میخم کن ، بیخ این دیوار 

که سفرناکم!

اسلحه ای مستم ، روی این آوار 

من خطرناکم!

 

 

 

پ ن : روم نمیشه بگم چقدر دلم برای« بنفشه » تنگ شده ... دور شدن ازش یک خود زنی و تنبیه من بود ، غمگینم.

اگه راه داشت ، خودت بهم بگو !

 

 


فقط خواستم بگم همه تلاشم رو کردم ، نشد . 

زندگی با همه زیبایی‌هاش مال شما . سخت گذشت ، درد خارج از تحمل .خدافظ


دیروز یه فیلم دیدم خیلی جالب بود ، دقیقا تصویر باغ ژاپنی منو داشت بعلاوه نوازنده فلوت !ایمان نمی آورید ؟!!!

 

 

پ ن : وقت اینه بشینم لیست تمام خصلتهایی که دوست ندارم رو ردیف کنم و جلوی هرکدومشون یک ویژگی مثبت اون خصلت رو توی زندیک بیارم .... خدایا تمومی نداره !


اوووف عجب حس وحشتی دارم ، این تیکه ش خیلی جانفرساست ! 

اصلا تخم نمیکنم باهاش مواجه بشم .

 


نفس عمیق کشیدم و دکمه رو زدم . بجای آینه به کف کابین آسانسور خیره بودم . نفسم سنگین شده انگاری خودمم میدونم قراره چه کثافتی رو ببینم . 

در باز شد و مقابلم جنگل تاریک و نیم سوخته ای قرار داره که بوی خون و گوشت کباب شده و دود میاد . دیگه به ترس فکر نمی کنم . راستش دیگه از این وضع خسته شدم باید باهاش مواجه بشم و سر و سامونش بدم ، درست مثل وقتی که بالاخره تصمیم گرفتم و یخچال رو از جاش تکون دادم ، زیرش رو تمیز کردم ، حتی پیچ های پشت موتور رو باز کردم و تمام توی موتورش رو از پرز فرش و پشم سگ و روغن و دوده زدودم . هیچ کس نمیدونست توی موتور یخچال من چه خبر بود یا حتی زیرش رو چه کصافتی گرفته بود اما خودم هربار چشمم بهش میوفتاد تمام اون کثیفی رو تصور می کردم و تو دلم می گفتم باید تمیزش کنم . 

خوب الانم کسی توی جنگل سایه های شخصیتم رو نمی بینه من اون بالا رو خوب بلدم مهار کنم ، اما دیگه به موتورم داره فشار میاد . هرچقدر مثبت اندیشی وکاراکتر پرجرات تمرین کردم باز به همین نقطه رسیدم که باید سرو سامونش بدم . 

برمی گردم به لحظه ، مصمم از کابین پامو میذارم تو جنگل تاریکم . دست کم درسته نمیشناسمش اما میدونم اینجا هم مال خودمه و خطری تهدیدم نمی کنه . چشمامو که ریز کردم یه دروازه غار دیدم که جلوشو کلی تار عنکبوت و مگسهای فراموش شده لای تارها گرفته . 

یه تیکه چوب بر میدارم و با چندش تارها رو پاره می کنم تا راهی باز کنم . بوی بدی میاد که مثل بوی لاشمرده باعث میشه عوق بزنم . مطمئنم کسی اونجاست که باید ملاقاتش کنم . گوشهام رو تیز کردم چون صدای حرکت شنیدم ، حرکت سریعتر شد ، انگار داره فرار می کنه ، کورمال کورمال شروع کردم دویدن ، صدا میزدم آهاااای وایستا باید ببینمت . وایستاااا من بخاطر تو اومدم تا اینجا .

خشکم زد ، یهو جلوم ظاهر شد . نمیتونم تشخیصش بدم . یه چیز که نه انسانه نه حیوان ، یاد یکی از این کاراکترهای فیلم ارباب حلقه ها میندازه منو که نمیدونم چه موجودی بود . 

- ببین من اومدم ببینمت 

با صدای زیر گوشراخی مثل کشیدن ناخن روی دیوار زجه ای می کشه که نمیدونم خیر سرش خندید یا جیغ زد . طبق مکتوب میشینم روبروش تا به چشماش نگاه کنم . تا خوب تماشاش کنم . چشمهاش وق زده و بی حیاست . به خودم میام و اون قیافه مچاله شده مو تغییر میدم و با لبخند بهش چشم میدوزم . خواه ناخواه اون کسی جز من نیست . رفته رفته محیط برام روشنتر میشه شاید هم چشمام به تاریکی عادت کرده ...

انتقال تجربه ای که کردم امکان پذیر نیست فقط میتونم با چندتا واژه خودم رو ، خود تاریکم رو توصیف کنم : موجودی هستم ترسو ، بزدل ، غیر قابل اعتماد ، حال بهم زن ، خودخواه . حقیر و منفعت طلب ...

- میدونی اعتراف می کنم یک عمره از آدمهای ترسوی منفعل بیزارم اما تمام زمانهایی که تلاش میکردم پا روی ترسهام بذارم فقط داشتم با بد بختی اثبات می کردم که خود واقعیم نیستم . آره من خوب میشناسمت . می دونم که ضعیف و ترسو هستم ، مثل اون بار که از جیب بابا پول کش رفتم ، فهمید و شروع کرد امیر رو با چوب تعلیم یا کمربند نمیدونم چه کوفتی بود زدن و من جرأت نکردم بگم کار من بود . مثل وقتی که رئیس کصکشم دست به سینه هام زد و من جای اینکه یه کشیده بخوابونم تو گوشش ، از ترس از دست دادن کارم لبخند زورکی زدم و با حالتی که انگار دارم ناز میکنم خودم رو از چنگش خلاص کردم . من غیر قابل اعتمادم چون وقتی مردی که دوستم عاشقش بود بهم گفت چرا ازش دوری می کنه ، نریدم بهش و دوستم رو در جریان نذاشتم ، راستش ترسیدم اعتماد به نفسش خدشه دار بشه . من حال بهم زنم چون گاهی از تصور سکس با دوستای دخترم جق زدم . من خودخواهم چون تحمل هیچ چیزی که وابسته م کنه و آزادی عملمو ازم بگیره ندارم ، میخواد بچه م باشه ، سگم باشه یا حتی یه گلدون ... من همه اینها رو غل و زنجیر می بینم و حالمو خراب می کنه . من حقیرم چون در خفا ته دلم حسودی می کنم به خیلیا ، تنفر دارم از کسانی که بخت و اقبال همراه آرزوهاشونه آره من بدخواه و تنگ نظر و حسودم هستم . 

همه عمرم در مواجهه با آدمها از زن و مرد ، اولین سوالی که در ذهنم اومده این بوده که این رابطه برام چه منفعتی میتونه داشته باشه ، آره هیچ وقت بخاطر منافعم کسی رو تحمل نکردم یا به کسی باج ندادم ، زیر بار زور و ظلم نرفتم ، تن فروشی و سکس حتی یه بوسه نداشتم .... حتی با انتخاب مردی که به لحاظ مالی و شغلی و فرهنگی و تحصیلی از من پایین تر بود خواستم به خودم  و بقیه اثبات کنم که من آدم منفعت طلبی نیستم پول پرست نیستم ، اما نتونستم تو رو انکار کنم تمام مدت تو هم توم بودی این یعنی فاجعه یعنی دو سر سوخت ...

گریه م بالا گرفت ، من خیلی به زندگی باج دادم برای انکار تمام اینها ... من از این خودم متنفر بودم ... کون خودمو پاره کردم که ثابت کنم من تو نیستم می فهمی ؟ فرصتهای ازدواج های منطقی و روابط پر منفعت رو رد کردم ، سالها اجازه دادم همسرم ازم سواستفاده کنه از جسمم از روحم از تمام روانم از ایمانم تا ثابت کنم که همسر و مادر لایقی هستم ، من حالم از همه زنهایی که می بینم خودشون رو فدای بچه و شوهر می کنن بهم می خوره من دوست ندارم هویتم در قالب نقشهام باشه ، فهمش سخته اما من به هویت مستقل خودم احتیاج دارم اما اونقدر از پذیرش اینکه مادر لایقی نیستم فراری بودم که کارهاییو کردم که خودم همیشه ازش متنفر بودم . تحقیر شدم، مظلوم واقع شدم ، بی هویت شدم تا انکار کنم من از بچه م فراریم من از مادر بودن متنفرم ...با این حال باز همیشه تو بودی و باز هم دو سر سوخت ....

من خیلی خسته م . بیا ، بذار بغلت کنم . از فرار خسته م ، از اینکه از خودم متنفرم خسته م . بیا بغلم ، این بار دلم می خواد تو رو بغل کنم و ببوسمت . میخوام باورت کنم . می خوام بهت احترام بذارم . بپذیرمت . بیا ای من حسود من هرزه من خائن من ترسو من خودخواه من من . دوستت دارم . 

 

 

پ ن : فشار بی حدی بهم اومده ، نمیدونم این تنها من تاریکم هست یا باز هم هستن . اما کمی به گریه احتباج دارم و تنفس ، یکی دو نخ سیگار و قرص خواب . این کابوسهای توی بیداری خیلی ترسناکترن .

 

 


وارد اسانسور شدم و دکمه آخرین طبقه منفی رو زدم ، سکوت بود و خیره به آینه روبروم به خودم نگاه می کردم و نمیدونم چی در انتظارمه . 

در باز شد و نور ملایمی چشمانم را زد . یک جایی بود مشابه تعاریفی از باغ ژاپنی . درختهایی که با دقت خاصی هرس شده بودند اما نه چندان انبوه و رود هایی طراحی شده که از زیر پلهایی هلالی شکل عبور می کردند . بوی چمن تازه می آید و من مبهوت به شکوفه های صورتی و آبی و سفید بر درختان نگاه می کنم . اونقدر این مکان رو میشناسم که انگار باغ آبااجداد کصکشمه !

قرار نبود کسی جز من اینجا حضور داشته باشه اما یه الاغی بی توجه به من داره یه سازی شبیه فلوت میزنه و اون دورها واسه خودش پرسه میزنه . بهش اهمیت نمیدم ، طبق" مکتوب "باید برم و مکان مقدسم رو پیدا کنم و عهد ببندم که دیگه تند تند بهش سر میزنم . یکراست رفتم طرف یک عمارت یک طبقه که چارچوبها و سقف و کفش چوب قهوه ای بود و دری کشویی که با پوسته ای کرم رنگ بجای شیشه پوشانده شده بود را باز کردم و داخل شدم . لباسم تغییر کرده بود . یک کیمونوی سفید تنم بود با کمری ارغوانی رنگ و جورابهای کلفت سفید ، پشت میز کوچکی نشستم روی یک بالشت . اونقدر احساس راحتی می کنم که انگاری تمام عمرم رو اینجا گذروندم . 

همه چیز عالیه فقط اون صدای فلوت روی مخمه ، انتظار حضور کس دیگری رو توی این اعماق نداشتم و اصلا برام خوش آیند نیست !

سعی می کنم بهش توجه نکنم . برای کاری اومدم اینجا . من با پاکترین و آرامترین بخش وجودم قرار ملاقات دارم .

اما اینکه چرا اینجا و من و همه چیز به این شکل هست ....   مغزتو گاییدم  دختر !

 

 


خوابهای تکرار شونده ! 

تعبیرش رو نمی دونم ،

هر بار فقط منم که از وقوع یک حادثه فجیع مطلع هستم ، یکبار زلزله یکبار سیل وحشتناک ، هربار دارم گلومو پاره می کنم که به همه بگم باید از اینجا بریم . با اضطراب التماس می کنم ، فریاد می زنم ، گریه می کنم ، تورو خدا از اینجا برید ، هربار توی محیط خونه و یا ساختمانی هستم که شاید خونه ست ، هر بار افراد بی تفاوت نسبت به التماس من بهانه های مسخره می آورند و بی توجهی می کنند . هربار من هم مجبور شدم که اونجا رو ترک نکنم ، فرار ....تنهایی ... مفهومی نداره . اگر قراره بلایی سر بقیه بیاد ، منم می مونم . تا آخرین لحظه سعی می کنم . نمی تونم فرار کنم ......


بذار خوب نگاهت کنم . این توی مرموز رو میخوام خوب تماشا کنم !

خودم سر خود وارد کلبه چوبی اش شدم .

- نیازی به اجازه ندارم . مگه تو از من اجازه گرفتی اون کارا رو کردی؟

- بذار به چشمای عسلی و موهای بلندت نگاه کنم . من تورو سالهاست سالهاست از اعماق وجودم می شناسم . فقط خودت رو بهم نشون نداده بودی . ببین اصلا برام مهم نیست حرف بزنی یا نه . ولی من حرف دارم باهات !

یه شیشه ویسکی آوردم که باید تا صبح تهشو بالا بیارم ، با تو یا بدون تو ! 

برای خودم یک صفحه انتخاب می کنم و روی دستگاه گرامافون گذاشتم . رفتم و از توی آشپزخانه یک لیوان لعابی لب پریده برداشتم . بی هیچ آدابی یک سوم لیوان را یکباره سر کشیدم و سیگاری روشن کردم . با اون نگاه مغرورش روبروی من ساکت نشسته . پکی عمیق میزنم و فقط به چشمانش خیره میشم .

- واقعاً نمی دونم عاشقتم و بهت افتخار می کنم یا اینکه ازت خشمگین و عاصیم ! تو ! توی عوضی ! منو باش اولین بار که دیدمت فکر کردم تازه دارم باهات آشنا میشم . بذار خوب برات روشن کنم . دیگه مچت رو گرفتم و نمیتونی طفره بری از کاری که سالها با من کردی . 

باقی لیوان رو میرم بالا . 

تو هم جزو کسایی بودی که در من بودی ، من نادیده گرفته بودمت ولی با یه تفاوت ، تو مثل پریزاد نرفتی و کز کنی یه گوشه پیر بشی ! دایم در حال چرخ زدن توی تمام رفتار و اخلاقم بودی . تو ننشستی حرص بخوری که چرا من با مردهای وارد رابطه میشم ، خودت با موزی گری وارد میشدی و حضورت رو به رخشون میکشیدی ! تو تمام این سالها با اعلام حضورت و چرخ زدنت جلوی چشمشون به همه فهموندی که در برابر تو جذابیت و قدرت مردانه ای برای ارائه دادن ندارن ، من بی خبر از همه جا هم هربار شاهد تخریب رابطه ای بودم که دوستش داشتم ، مردی که موقع آشنایی جذب نشانه های مردانه اش شدم و بعد مدتی جلوی چشمم کلا از مردی افتاد ، اخته شد ، جای حمایت کردن از من دایم باید من ازش حمایت میکردم و از دست رفت  ! نه ! نگو که این کار تو نبوده ! هر بار با این مواجه شدم که من خیلی مرد تر از همه شون هستم و این تو بودی که قدرت رو بدست گرفته بودی . 

نمیدونم تو کدوم آرکیتایپی که اینطور اختیار روابط منو بدست میگیری . نمی دونم که باید بهت اعتراض کنم و تو رو برای همیشه از خودم برونم یا اینکه ممنون تو باشم برای اینکه اجازه ندادی هیچ مردی به واقع منو تصاحب کنه . واقعاً باید درباره ت بیشتر فکر کنم و تصمیم بگیرم . 

نمی دونم الان باید به شیطنت هات بخندم و دست مریزاد بگم یا اینکه یه چک بخوابونم توی گوشت و بگم گوه خوردی دخالت کردی ! 

چیزی که می دونم اینه که بین تمام شخصیتهای درون ناخود آگاه من ، تو یکی حق اعتراض نداری که نادیده گرفته شدی ، پس زده شدی و ... تو یکی خوب از پس نیازهای خودت بر اومدی و حسابی هم نقشه ریختی و تفریح کردی . 

حس مادری رو دارم که داره بچه شو دعوا میکنه ولی نمیتونه خنده ناشی از حیرتش رو پنهان کنه .  لعنت به تو !


قدم به قدم دستم در دستش دوش به دوش هردو خیره به روبرو از جادهای سبز عبور می کردیم . انعکاس تابش خورشید بر روی چمنزار را بر پوست خود حس میکردیم . نسیم ملایمی دشت را نوازش می کرد و آوای دلنشینی در فضا پخش می شد . دستانم در دستانش گرم می شود و لطافت زیر پوست هایمان جاری می گردد . آرام آرام شروع می کنم به زمزمه ترانه ای ، گامهایم به رقص می ماند و دستمان را به جلو و عقب تاب می دهم . 

تو شب بیدار منی 

همه جا تکرار منی 

گرچه بی من ، گرچه که دور 

دل من دلیار منی ....

عطر چمن زار ها و بال زدن پروانه های ریز و درشت سحرم کرده  و از سرخوشی چشمانم تر شده است . با رقص چرخی میزنم، عقب عقب می روم  و به او نگاه می کنم . نور به صورتش تابیده و تمام چروکهای صورتش محو شده اند . موهایش پریشان از نسیم روی شانه اش پخش شده است . دیگر جلودار اشک شوقم نبودم و بلند بلند فریاد می کشم و او با همان ملاحت و متانت می خندد . 

- چشمات چشمات چشمات .... من عاشق این چشمام ! اسمت رو فهمیدم . تو پریزادی !

با خجالت می خندد و همپای من آواز می خواند و جست و خیز می کند . 

 (کاش رقص انگشتانم بر روی کیبور قابل توصیف بود تا می گفتم چطور همه چیز برایم به یک ملاقات رویایی عطر آگین ، خوش نوا و با طعمی بی مثال بدل شده است . )

من پریزادم رو شناختم . او زیبا ترین زن دنیای من است و ما تا پایان دنیا را با هم کشف خواهیم کرد . 


به چشمانش نگاه می کنم . سرد ، بی فروغ ، تنگ و شکاک است . لبخند می زنم به چشمانش و بدون هیچ مقدمه ای می پرم و بغلش می کنم . حتی جنس تور لباس تنش آهار خورده و خشک است . اول تلاش می کند خودش را از آغوشم خلاص کند اما من ول نمی کنم و محکم می چسبانمش به سینه ام . بعد چند لحظه تسلیم می شود و دست از تقلا بر می دارد . آرام در گوشش زمزمه می کنم من دوستت دارم ، ببخش که اینقدر آزارت دادم .

بعد شانه هایش را می گیرم و عقب میکشم خودم رو ، و باز در چشمانش خیره می شوم . سکوت کرده و فقط نگاهم می کند . دستم را روی صورت پر چروکش می کشم ، قلبم برایش برایش به درد آمده .

عمیقا متاسفم که تا بحال ندیده بودمت !

من نیازی به ترحم تو ندارم دختر !

من خیلی خوشحالم که همدیگرو ملاقات کردیم 

دیگه دیر شده ، من عمرم گذشته و چیزی نمونده . 

دستت رو بده من ، به من نگاه کن ، من تصمیم دارم جادو کنم ! من تو را جوان می کنم . ما خیلی هنوز با هم باید از زندگی لذت ببریم . من سر جادوگری یاد گرفتم ، من سرمستت می کنم . زیباروی جوانی با موهای تاب دار خرمایی بلند و چشمانی که از شادی و خوشبختی بدرخشند . حالا که تورا پیدا کردم دیگه ازت جدا نمیشم . من عاشقت شدم بانو !

با تردید نگاهم می کند اما بارقه ای از امید خیلی ریز در آن هویداست . دستش را در دستم نگه می دارم و دعوتش می کنم تا کمی با هم قدم بزنیم ....


تو کی هستی؟ چرا اینقدر عصبانیی؟ببینمت . 

برات مهم نیست بی خود اصرار نکن !

چرا برام مهمه . تصمیم گرفتم اینبار ببینمت !

دارم حست می کنم . یه مرد حدود چهل ساله . باچهره و اندام زمخت ، موهای لخت قهوه ای که یه وری ریخته رو پیشونیت . فکر کنم هیزم شکنی . بیا از در اون کلبه چوبی بیرون . نمیدونم چرا همه شما ها تو جنگل زندگی می کنین! 

اسم تو چیه ؟

حالا هم یه پیر زن لاغر اندام و عبوسی با لباس مشکی و تور مشکی روی صورتت رو پوشونده ! اسم شما چیه ؟ چرا اینقدر خشمگینی؟یکی به من جواب بده . من خیلی خسته م . نایی ندارم . توروخدا شما با من نجنگین . بهم بگین چیکار کردم خشمگینین ؟

پیرزن: من از تو بدم میاد. تو زن بی عقلی هستی . من الان شصت سالمه و تنهام . تو همیشه مردهای اشتباه رو برای همراهی من انتخاب میکنی !از حماقتهای تو منم که رنج میبرم . 

من فکر میکردم انتخابم درسته . چه کنم؟ آدمها عوض میشن ....

تو هرزه و لاابالی هستی دختر ! من از دستت خیلی عصبانیم !تو من رو سرافکنده و سیاه پوش کردی . من از جامعه دورم ، خجالت میکشم از کارای تو !

بسه ! اینقدر به من توهین نکن ! خیلی باهوش و آدم شناسی چرا خودت انتخاب نمیکنی؟!

دختر سبک سر ، تو باید مرد زندگی انتخاب کنی ، همش عین دختربچه ها توی رویاهاتی !

مرد هیزم شکن : خفه شید جفتتون ! اه اه حالم بهم می خوره از اینهمه بیچارگی شما زنها برای پیدا کردن مرد . منو نمی بینی ؟پس من عنم این وسط ؟ من خودم مردم . من زور بازو دارم ، قدرت دارم ، تفکر دارم .... اینقدر منو ننداز زیر دست این الاغهایی که میاری تو زندگیت ! من به هیچ کدومشون نیازی ندارم . من از اینکه باورم نداری روانی میشم ! باور کن منو . اعتماد کن به من . به خزعبلات این پیرزن جادوگر هم گوش نده !

من خسته م  ، خواهش میکنم اینقدر منو قضاوتم نکنین . حق با هردوی شماست . من دیگه عقلم به جایی نمی رسه . بلدین منو آروم کنین ؟ بلدین راهی پیش پام بذارین ؟ این جنگل تاریک کجاست که تو توش زندگی می کنی؟ یا شما خانوم ! این قصر متروک چی میگه ؟ ببینین ، لطفا تنهام نذارید و دوباره خودتونو قایم نکنین . باشین تا بیشتر باهاتون آشنا بشم . من یه کم گیج شدم . از اون ور دختر سرخپوستی که دنبال قبیله ش میگرده و لت و پار و آواره ست ، حالا هم شما دوتا با هم پیداتون شده . اگر قراره قهرمان این داستان من باشم ، باید اول همه تونو بشناسم . 

 


یادم میاد ... با یک تابش آفتاب ضعیف پاییزی قطره قطره چکیدن یخ های آب شده از سرشاخه های درختان جنگل رو , سوار اسب در جنگل گشت میزدم , بخار نفسم به صورت خودم برمیگشت , بوی برگهای خیس خورده, زندگی در همان لحظه بود تیر و کمانی پشتم بسته بودم و در زندگی غوطه ور بودم .

گرگ ، صدای گرگ ها را میشناسم , آنها با من حرف میزنند , من یک گله گرگ دارم .صدای آواز پیرمردی میشنم , صدا خش دار است و یک ریتم تکراری میخواند , با فصل پاییز حرف میزند و آنرا ستایش میکند , مراسمی مذهبی اجرا میکند و سایر اهالی قبیله پشت سرش ایستاده اند و ذکری را تکرار میکنند . زندگی ام مجزا از این جنگل و زمین و فصل و حیوانات و مردم قبیله ام نیست . من قطره ای از این دریا هستم به همان یگانگی . به آب به زمین به تمام اجزای هستی پیوند خوردم و همچون رقصی زیبا همه با هم هارمونی داریم . من نمیدانم خوشبختی چیست , هیچ وقت دنبالش نبودم , هیچ چیز غمگینم نمیکند , همه چیز کامل , کافی و در جای خودش است . در قبیله من کسی همسر کسی نیست. خانواده یعنی قبیله , وقتی کودک بودم همه زنان قبیله مادرم و همه مردان پدرم بودند . زمان و ساعتی وجود نداره , شب و روز تکرار نمیشوند , بلکه مثل رود جاری و بی مثال پیش میروند , زندگی یک تجربه شگفت انگیزه که هیچ لحظه ای تکرار نمیشه و باید بود . همه کائنات و زمین و آسمان و طبیعت و ارواح دور یک آتش با هم میرقصند و هرکدام خودش است , منظورم اینه هیچ تعارضی مفهوم نداره , تو فقط به جمعشان میپیوندی و خودت هستی . توله گرگ هایی که با هم بزرگ شدیم , خانواده من هستند . ساعتها با هم بازی میکنیم , عاشق نفسهای گرمشان هستم . مالکیت برای کسی مفهوم ندارد . به معنای مطلق ما چنین واژه ای نداریم .


نشسته بودم توی بالکن تا آخرین سیگار قبل خوابم را بکشم . سوز می آمد و لز کردم ، گوله شدم روی صندلی و همینطور که پک میزدم به آسمان خیره شدم . یکی فریاد زد : من قبیله ام رو گم کردم !

به دور و برم نگاه کردم . صدا از چپ و راستم نبود صدا اصلا از بیرون نبود . یکی در من فریاد زده بود . متعجب خیره شدم اصلا نمیدونستم چه خبره . کم کم چهره ای از فضای مه آلود ذهنم ظاهر شد جلوم . 

پیشانی اش را با نواری چرمی پوشانده بود . صورتی آفتاب سوخت ... نه شایدم سرخ از زخم بود . میدانم جوان است اما چقدر چین و چروک داشت صورتش . موهای حجیم مشکی اش را از دو طرف گیس کرده بود . به گمانم چیزی شبیه یک نوزاد هم در آغوشش است . 

اشک روی گونه اش جاری بود و چشمانش غرق وحشت . حرفی نمیتونستم بزنم . اصلا نیازی نبود . این دختر من بودم . فقط گویا هزار سال فراموشش کرده بودم . از توی جنگل تاریک و مه زده درونم بالاخره پیداش شد . 

چقدر سرنوشت شومی داشت . قلبم از اندوه فشرده شد . حرف بزن دختر . بگو چه بر سرت گذشته . بگو . از اول بگو 


دل دل میزنم و چشمهایم مثل کودکی از سر عجز T ولی امیدوار به تو دوخته شده . صدایت ، صدایت .... امید و اشتیاقم را بغض آلوده پنهان می کنم و سکوت کردم . صدایت اما ... تمام جانم را منجمد کرد ، قندیل بستم ، خاموشم کرد آن لحن بی تفاوتت که انگاری با میوه فروش و بقال و منشی حرف میزد . 

سوز سرما در تمام سلولهایم رخنه کرده و سخت میلرزم ، فروغ از نگاهم رفته و به تاریکی خیره شدم . 

... کص خارش ، یا جان میکنم و خلاص ، یا بالاخره خورشید میتابه و نجاتم میده . دیگر تلاشی نمیکنم .


 نوشته بزرگترین و سخت ترین اعتیاد انسان طی قرون اخیر دو چیز بوده : 

- نیاز به رابطه رمانتیک 

- خوردن غذا 

نوشته به تعبیری انسان نیازی بسیار حیاتی به ایجاد رابطه رمانتیک در خود احساس می نماید که این نیاز در حد جایگزینی آن با خداوند خود است ، یعنی نوعی از کفر ....

یا خدا ! یعنی نیاز به رابطه عاشقانه یه اعتیاد همه گیره ؟!!!!!

خو آره ... من یکی رو که فلج میکنه ، تو رو نمیدونم !

خوب ینی چی ؟ یعنی نباید باشه ؟ 

 

پ ن  بعد از یکساعت : خدایا رابطه رمانتیک نخواستیم منو رو از شر این کصکشای دور و برم تو محیط کار خلاص کن ! بعدا درباره اینا حرف میزنیم !

 


ساخت كد آهنگ

ساخت كد آهنگ

ساخت كد آهنگ

ساخت كد آهنگ

ساخت كد آهنگ