دخترک تو وبلاگش درباره اینکه مرزها رو خود انسان ها درست کردند و همه انسان ها با هر ملیتی با هم برابر هستند و...خلاصه کلی از این حرف هایی که ده،دوازده سال پیش مُد شده بود و یک عده هم برای ژست روشنفکری و انسان دوستی مدام تکرار می کردند رو نوشته بود.
فکر کنم یک دختر دانشجوی 21ساله بود که حرف هاش درباره موضوعات دیگری هم که توی بلاگش پست کرده بود حرف های دمُده ایی بود که معلوم بود تازه به گوشش رسیده و از نظرش خیلی با این مطالب آدم روشنفکری به حساب میاد.
چندتا پست بعد درباره خواستگارهایی که تو این مدت داشته نوشته بود.
نوشته بود فلانی "حد و مرز" خودش رو نمی دونه! بیشعورخان(!) از من خواستگاری کرده!
من دوست دارم با کسی ازدواج کنم که...
کلی ویژگی های خوب ظاهری و باطنی رو ردیف کرده بود.
البته روی پولدار بودن طرف خیلی بیشتر تاکید داشت.
خلاصه که دنبال یک پسر پولدار خوشگل خوشتیپ بود که باهاش بره یک کشور خوبِ اروپایی.
این پست هاش برعکس اون پست هایی که حرف دیگرانی رو با نوشتن "به نظر من" اول جمله از آن خود کرده بود،بیشتر خود واقعیش بود.
خواستم براش کامنت بذارم چی شد؟!
حد و مرز تعیین می کنی؟! هرکسی حتی حق نداره بهت پیشنهاد ازدواج بده!
باید فلان ویژگی ها رو داشته باشه تا تو قبولش کنی.
پس دولت ها هم حق دارند مرز بکشند تا هر کسی به راحتی وارد اون کشور نشه.
اصلا همون کشورهای اروپایی که آرزو داری دو هفته بهت اقامت بدن اگر مرزهاشون رو سفت و سخت نگرفته بودند و بین خارجی هایی که تقاضای اقامت داده بودند بنا بر ویژگی هایی که دارند فرق نگذاشته بودند،الان تو وبلاگت آرزوی سفر به اون کشورها یا رویای زندگی در اون کشورها رو در سر نداشتی.
وبلاگ مزخرف و چرتی داشت با کلی حرف های پوپولیستی که کامنت های "زنده باد" "حرف حق" "درود بر شما بانوی خوش فکر" برای خودش می گرفت و حال می کرد.
ترجیح دادم بیام بیرون و اینجا پست کنم.
این مطلب رو سه سال پیش نوشتم.بین نوشته هام گُم شده بود و امروز یک مهر 1405 پست می کنم.
پریشب با صدای پَدافند بیدار شدم!
شَبی ام که گذشت با صدای بارون!
مامانم شب قبلش که بارون نیومده بود،به من گفت:دیشب بارون اومد؟ گفتم:نه بابا تو این گرما!
صُبحی هوا دل انگیز بود، رفتم پیاده روی
ریش هام رو بیشتر از دوماهِ که نزدم.عین هَپَلی ها شدم.بیشتر مثل حزب اللهی ها شدم.تو بیرون بَد نگاهم می کنن! دو طرف صورتم ریش هام سفید شده البته یہ چند سالی میشه خیلی سنم رو بالا میبره.هر وقت ریش هام رو می زنم یہ چندسالی دچار صغرسنی میشم.(قشنگ از رو۳۸میام رو۲۸حتی کمتر!)خلاصه اگر تنبلی اجازه بده امروز ریش هام رو می زنم.
از قهرمانی اسپانیا جلوی لات و لوت های آرژانتینی خوشحالم.
حتی از مسی هم به خاطر توهین های 4سال پیشش به لوئیس فن خال متنفر شده بودم.البته نه اینکه رونالدو فن باشم اونم پرتغال رو قشنگ10نفره کرده بود.
ولی رفتار مسی خیلی بد بود با فن خال.خلاصه حال کردم اسپانیایی ها درگیر جنگ روانی آرژانتینی ها نشدند و خیلی شیک،قهرمان جهان شدند.
پی نوشت:
*این قانون وینیسیوس مسخره ترین قانون داوریِ!
*دلم برای اشک های فردوسی پور نسوخت.بیشتر از 20سال تو صدا و سیما بود و بله قربان گو حالا برای اینکه از خودش قهرمان بسازِ میگه بله قربان گو نمیشم!
(فکر کرده یادمون رفته چجوری از شکست های کی روش حماسه می ساخت حتی به عراق جنگ زده!)
موقعی که "نود" رو ازش گرفتند،با خفت موند تو تلویزیون برنامه "فوتبال120" رو برای تلویزیون می بُرد رو آنتن،حالا میگه من بله قربان گو نیستم!
تیم ملی فوتبال ایتالیا در زمان موسولینی دوبار قهرمان جهان شد.
موسولینی رفت،ولی این افتخارات برای فوتبال ایتالیا باقی ماند.
پس اینکه این تیم "جمهوری اسلامیِ" و ما از این تیم حمایت نمی کنیم حرف نادرستی ست.
اصلا چرا این اپوزوسیون خارج نشین، فوتبالیست ها رو با اکتیویست های سیاسی اشتباه گرفتند!
شبکه سه داشت سریال جدید مهران مدیری رو نشون می داد.نیم ساعتش رو دیدم و ترجیح دادم بزنم آی فیلم تا برای بار نمیدونم چَندُم تکرار پایتخت رو ببینم.
سال۹۴ تو یکی دیگہ از وبلاگ هام نوشته بودم که سریال های مدیری بدون پیمان قاسم خانی مثل سریال های غفوریانِ بدون عطاران.
فکر کنم به خاطر سریال در حاشیه اون پست رو گذاشته بودم.
نوشته بودم:
جالب که هم رضا عطاران و هم پیمان قاسم خانی از وقتی که از غفوریان و مدیری جدا شدند،تو کارشون موفق تر بودند.
نوشته بودم:
یک زمانی سریال های یک عده از کارگردان ها برای من در حاشیه بودند و فقط از روی بیکاری شاید چند دقیقه شون رو نگاه می کردم.اون زمان هیچوقت فکرش رو هم نمی کردم که زمانی برسه که سریالی از مهران مدیری هم برام در حاشیه باشه!
چند شب پیش خواب دیدم تیم ملی فوتبال ایران با تانزانیا بازی دوستانه داره که تو یک شلوغی تو محوطه جریمه یک گل در دقیقه25 از تانزانیا خورد.ولی کمک داور که نصرالله رادش بود گل رو آفساید گرفت.
بعد تماشاگران که عصبانی شده بودند علیه رئیس و نایب رئیس فدراسیون شعار می دادند که اونها هم دو چهره سیاسی-سینمایی بودند.(اسم هاشون رو یادم رفته)
بعد من تو کوچه مون با نفیسه روشن سر اینکه باید شعار بدیم یا نه درگیری لفظی پیدا کردم.
خلاصه که اوضاع قاراشمیشی بود.
پی نوشت:
*من بعضی از خواب هام رو می نویسم.
*امروز روز تولد وبلاگمِ و 17سال از عمرش میگذره.
چه دورانی بود دهه هشتاد و وبلاگ نویسی تو اون دوران.
اون زمان خیلی از وبلاگ نویس ها قسمت کامنت ها رو تاییدی نکرده بودند.بلاگفا مثل محله هایی با خونه های ویلایی بود که به خاطر امنیت و اعتماد زیاد اهالی به هم، همیشه در خونه هاش نیمه باز بودند.
که بعد از اعتراضات 88 و سیاسی شدن وبلاگ ها و فیلترینگ احمقانه،وبلاگ نویس ها به فیسبوک پناهنده شدند و دیگه هیچوقت بلاگفا به اون دوران برنگشت.
ما مردم ایران بین دو گروه رادیکال ایدئولوژی زده گیر افتادیم که خود را قیم مردم می دانند.
اینها حاضرند مردم را فدای اهداف ایدئولوژیک خود کنند.
یکی از روزی یک بار غذا خوردن مردم چین صحبت می کند و می گوید تحریم نعمت است! و دیگری طرفدار تحریم حداکثری است تا مردم به این خاطر هم که شده به خیابان ها بیایند.
یک گروه طرفدار جنگ است و توهم دهه شصت را در سر دارد تا مردم را به این شکل با حکومت همراه کند.
گروه خارج نشین هم طرفدار جنگ است و توهم از بین رفتن جمهوری اسلامی به واسطه جنگ را در سر دارد.
گروه حاکم نقشه هایی برای نگه داشتن قدرت دارند،گروه مخالف نقشه هایی برای به دست آوردن قدرت دارند،که هزینه اش را باید ما مردم بدهیم.
من زمان رانندگی دَم دوربرگردون ها خیلی سرعتم رو کَم نمی کنم.همین میشه که امروز با ماشین پدرم یک تصادف خیلی بَد کردم.زدم به بلوک نیوجرسی و جلوبندی نابود شد.
ولی خوبیش این بود که خونسرد بودم.
تا حالا تصادف نکرده بودم. ~-(■_■`),
حیف! همه چیز خوب بود! که یکهو رفتم تو نیوجرسی!
┬┴┬┴┤{⇎_⇎}├┬┴┬┴
بعدش هم یَدَک کش و گاراژ
ولی دم خودپرداز بانک داشت با یک سیبیل قشنگ دعوام می شد.
مردک احمق بیشعور! شاش داشت انگار! هی زودباش زودباش! [•︻•]
زین پس،آهسته تر می رانم البته اگر باز پشت فرمون بنشینم.
باز هم تلویزیون جمهوری اسلامی برای تطهیر چهره افغانی ها سریالی ضد ایرانی با پول مردم ایران ساخت.
این بار یکی از قسمت های سریال "آقای قاضی" که چند ایرانی خبیث یک افغانی مظلوم را گیر آورده بودند و می خواستند تلکه اش کنند که نتوانستند و تازه افغانی نگون بخت را به دادگاه کشانده و از او بابت دزدی شکایت هم کرده بودند.
جالب اینکه آن عده ایرانی خبیث، افرادی ضد حکومت در سریال نمایش داده شدند.
یاد سایت های پایدارچی ها افتادم که در هنگام انتقاد مردم عادی به حضور اتباع افغانی در ایران اَنگ آلبانی نشینی به این عده از مردم می زنند.
بیچاره ما مردم ایران که در کشور خودمان غریب افتادیم.
افسران جنگ نرم برای بالا بردن آگاهی و سواد رسانه ایی ما مردم ایران،توسط دختران افغانستانی موزیک ویدیویی ساختند با نام "برای دختران همسایه"
با دیدن کاور ویدیو،فوری یاد ویدیوی خنده داری افتادم که خبرگزاری های تندروی حکومت از تیپ یگان ویژه زنان پخش کردند که تعدادی دختر اکثراً چشم تنگ در حال سایه زنی هستند و یکسری از فنون رزمی رو به سطحی ترین شکل ممکن روی هم اجرا می کنند.
به نظرم دلیل اصلی ویدیوهایی که با دختران مهاجر هَزاره ای و زهرایی ساختند این بودِ که...
نوشته شده در آبان و اسفند ۱۴۰۱
من هم می خواستم بنویسم حال و هوای عید و سال نو رو ندارم که البته نوشته بودم ولی امروز که تو این هوای بهاری رفتم بیرون نظرم تغییر کرد.
ولی همچنان دوست دارم بگم کاش تو زمستون می موندیم.
از سال ۱۴۰۲ فصل بهار و تابستان برای من خراب شدند.
قدیم باز برنامه های تلویزیون هم بهتر بود.الان از صدقه سر پایدارچی ها،حال آدم از فیلم و سریال و قیافه مجری و اینهمه ارزشی که ریختن تو تلویزیون به هم می خوره.
پی نوشت:
*ولی واقعا تا قبل از ۴۰۲ چقدر بهار رو دوست داشتم.
*امسال بعد سالها روز اول ماه رمضان رو روزه گرفتم.