I Love Walking In The Rain Because Nobody Can See My Tears…
I Love Walking In The Rain Because Nobody Can See My Tears…
I Love Walking In The Rain Because Nobody Can See My Tears…
تا اربعین..
کربلا می خواهم آقا..
ابری ام، بارانی ام، حال و هوایم خوب نیست
چشم سر، خیس است امّا چشم دل، مرطوب نیست
آفت عصیان به جان نخل دل افتاده است
علتش این است اگر محصول ها مرغوب نیست
سود بازار عمل از عُرف هم کمتر شده
ای دریغ اوضاع کار و بار من مطلوب نیست
این دل بی در اگرچه جای این و آن شده
غیر تو اصلا ً برای من کسی محبوب نیست
واقعا ً من دوستت دارم عزیز فاطمه!
غیر یوسف هر کسی که دلبر یعقوب نیست
با من ِ بیچاره هم حرفی بزن چیزی بگو
جنس این دل که دگر از جنس سنگ و چوب نیست
طاقت دوری ندارم، رحم کن بر عاشقت
صبر من مانند صبر حضرت ایّوب نیست
کربلا می خواهم آقا ... التماست می کنم
نامه ام را مُهر کن هر چند که مکتوب نیست

خوره ای رفته به جان من و هر دم گوید:
تو اگر پست نبودی حرمت می بردند...
الهم ارزقنا زیارت الحسین (علیه السلام)...
همچون انار، خونِ دل از خویش میخوریم
غم پروریم؛ حوصلۀ شرحِ قصه نیست...
من تاج سر ندارم
دیگر پدر ندارم
می سوزم از هجران بابا
ز تن شده قرارم
که من پدر ندارم
جانم شود قربان بابا
و در پیشانی هر شخص می خوانم
پسر جان در نظر آور زمانی را
که طفل بی گناهی سر به دامن اشک می ریزد
نمی داند چه خواهد شد
پدر در بستر مرگ است
اتاقی تار
پدر افسرده و بیمار
پسر بر بستر تنها امید خویش میگرید
دمی آرام میگیرد
نگاهی کودکانه بر پدر انداخت
نگاهی التماس آمیز
تو گویی روز آغاز جدایی هاست
پایان محبتهاست
پدر می خواند این افسردگی در چهره کودک
و شاید هم جدایی را
وداع مهربانی را
سر و سامان دیرین را
زمان تلخ و شیرین را
دست از دامان احسانت کشیدن زود بود
گرچه این تن بهر روحت حکم زندان بود لیک
در بهاری از قفس اینسان پریدن زود بود
از غم هجران بابایم چنین پشتم خمید
در جوانی اینچنین پشتم خمیدن زود بود
میکشاند پا مرا هردم به دیدارت ولی
داغ فقدان تو را باخود کشیدن زود بود
میدویدم تا کنار بسترت من شامها
لیک از دنبال تابوتت دویدن زود بود
دل زجان خویش کندن بهر من سهل است سهل
رشته مهر تو را از خود بریدن زود بود
با وجودت خانه ما هم صفایی داشت آه
اینچنین باد خزان سویت وزیدن زود بود
ای بسا شبها که سر بر خاک می خفتی دریغ
لیک در خاک از برایت آرمیدن زود بود
قمری شیدای ما از بام این کاشانه رفت
تا که ما شیدای مهر آن پدر گشتیم او
دل ز ما برکند و رخ برتافت چون پروانه رفت
ای فلک با من اگر مهر و وفا داری چرا
مهر تابانم چنین از جمع ما بیگانه رفت
شادمان بودیم ما در سایهی مهرش ولی
قصه آخر شد سر آمد دور و این افسانه رفت
گوییا او با خدای خویش پیمان بسته بود
دل برید از ما چنین و بر سر پیمانه رفت
ما همه مشتاق دیدار رخش بودیم و او
رخ ز ما پوشید و اینسان عاشق و مستانه رفت
درشگفتم او چه از حق دید کهاینسان با شتاب
همچو دانایی که بگریزد ز هر میخانه رفت
شکر لله چون که عمری با خلوص و خیر بود
عاقبت چون سرکشد این باده شکرانه رفت
تکیهگاه خانهی ما بود اما عاقبت
از میان خانهی ما اُستُن حنانه رفت
همچنان «سیمرغ» زیر سایهی آن دولتش
رنگ و رویی داشتیم آن دولت فرزانه رفت
الهم اغفر لنا و لوالدینا و لمن حق علینا و لجمیع المومنین و المومنات
پدرم نقش تو اگر از میانه برخاست
اندوه تو جاودانه بر پاست
شب آخر چه صمیمانه نگاهم کردی
من صمیمانه دلم سوخت تو آهی کردی
بین خوبان جهان هیچ کسی مثل تو نیست
پدرم هیچ زمان، هیچ کسی، مثل تو نیست
روحت شاد