گزارش سالیانه

سال 2021 برای من سال خوب و جالبی بود،
سه ماه اولش خودم رو ذره ذره از ته دره ناامیدی و پوچی بیرون کشیدم، هفته ای چند روز دست خودم رو میگرفتم میبردم بیرون چرخ میزدیم و روزای بهتر رو تصور میکردیم، یه سری حسهای عجیب و غریبی رو هم تجربه کردم که تا اون موقع تجربه نکرده بودم و خوشحالم که این مورد هم تو زندگیم تیک خورد.

سه ماه دومش اما شروع کارم بود و دریچه نوری که هرچقدر به سمتش رفتم بزرگ و بزرگتر شد و بعد یهو نگاه کردم دیدم همه زندگیم رو روشن کرده. دوباره داشتم به آینده امیدوار میشدم، دوباره میتونستم برای خودم آرزو کنم، میتونستم برنامه ریزی کنم، میتونستم بدون ترس پول خرج کنم، میتونستم احساس مفید بودن بکنم و بدونم که دارم توی مسیر درستی پیش میرم.

سه ماه سوم وقت برداشت و وقت تیک زدن هدفهای سال بود، وقت بهره برداری و استفاده از اون امید و انرژی ای که بهم تزریق شده بود. تقریبا همه موزه ها و جاهای دیدنی شهر رو گشتم، 4-5 تا سفر خوب رفتم و دیگه الان میتونم بگم این کشور رو تا حد خوبی گشتم (البته اینقدر که اینجا هر شهر کوچیک و هر روستاش هم دیدنی و فوق العادست فعلا نمیتونم ادعا کنم کل ایتالیا رو دیدم، اما تا همین حدش قابل قبول بود و میتونم ازین به بعد تمرکز رو بذارم روی کشورای دیگه). 6 تا کورس مرتبط با کارم گذروندم و سرتیفیکیتشونو گرفتم، روی روابط اجتماعیم کلی کار کردم و تونستم روی social anxiety که خیلی وقت بود درگیرش بودم یه کم مسلط بشم تا جایی که کل تابستون رو اگر نگم هر روز، حداقل هفته ای 4 بار با اکیپی از دوستا گذروندم، پایان نامه ارشدم رو نوشتم، درصد خوبی از حقوق این 6 ماهم رو ذخیره کردم و از همه مهمتر، کار یاد گرفتم!

سه ماه چهارم هم شلوغ و پر رفت و آمد بود، دفاع کردم و بالاخره مدرکمو گرفتم، چندین و چند کار اداری انجام دادم و نوع کارت اقامتم رو تغییر دادم، پروژه ای که بخاطرش منو استخدام کرده بودن توی شرکت به بن بست خورد و مجبور شدن ماهیت کار رو عوض کنن، رفتم یه تیم جدید با مدیر و کار جدید و چقدر هم به نفعم شد این جابجایی و واقعا چه شانسی آوردم! مدیر جدیدم خیلی حیلی خوبه و کاری که توی این تیم انجام میشه یه لِوِل بالاتر از قبلیه و خودم هم خیلی بیشتر از این تیم و کارش خوشم اومد، خلاصه که قرارداد جدید بستم و یادگیری همه چی از اول شروع شد ولی اتفاق شیرینی بود. شرکت هم گفت که به صورت نیمه حضوری کار رو ادامه بدیم و این یعنی شروع کردیم هفته ای 2-3 روز رو حضوری رفتیم آفیس و این هم در نوع خودش تجربه خوبی بود، بالاخره بعد چندماه همکارا رو دیدم و تعلق خاطر بیشتری به شرکت پیدا کردم، تعاملات و آشنایی و نتورکینگ با آدمای مختلف هم البته خیلی کمک کرد به این موضوع. یه اسباب کشی داشتم به یه جای موقت و یه اسباب کشی دیگه هم آخر ژانویه خواهم داشت به خونه جدیدم. آخر سال هم که با سفرم به ایران و دیدن دوباره خونواده و برادرزاده هام بسته شد که بعد از بیشتر از 2 سال تونستم بیام ببینمشون و خیلی خیلی خوشحالم از این بابت. تولدم رو پیش اونا جشن گرفتم، همه اون غذاهایی که هوس کرده بودم رو خوردم و دوستام رو دیدم و چی بهتر از این پایان برای یه سال شلوغ؟

خببببب،

- من یه شوهرخاله داشتم که یه شوخی ثابتی داشت همیشه. قبلنا که مهمونیای پرطمطراق میگرفتیم و 2-3 مدل غذا میذاشتیم توی سفره، بعد از 1-1.5 ساعت که همه غذاها و سالاد و دسر و نوشابه و همه چی سرو شده بود و دیگه همه خسته و بیحال کم کم شروع میکردن جمع و جور کردن بشقابا، برمیگشت میگفت "خببببب، حالا نهار چی قراره بخوریم؟"

حالا الان چندوقته همین حس رو دارم، همه چی رو برنامه داره پیش میره، خیلی راهها برام مشخص شده یا حداقل مسیر روشنتر شده، انگیزه من باید بیشتر شده باشه ولی همش یه حسی دارم تو این مایه ها که "خببببب، حالا با زندگیم قراره چه کار کنم؟"

شل بگیر هموطن

خب عرضم به حضورتون که ما یه روز داشتیم میرفتیم اداره پست دنبال کارا، دم در دوتا از بچه های سال پایینی رو دیدم واستادم باهاشون تعریف کردن و حرف از کار و فارغ التحصیلی و اینا شد من گفتم که دیگه چندوقته زدم به بیخیالی و گذاشتم هرچه پیش آید خوش آید، خیلی هم مثل قبل دیگه دنبالش نیستم نهایتا با همین استاد تزم چونه میزنم منو برای دکترا بگیره میمونم دکترا میخونم دیگه. یکیشون گفت آره خیلی اوضاع بده، حالا منم بعد کلی اپلای و اینا چندتا مصاحبه گرفتم، اتفاقا یکیشون همین امروز ایمیل زد برای مصاحبه دوم... آقا انصافا من برای اون آدم خوشحال شدما خدایی حسادتی هم در کار نبود چون کلا چیزی که اون براش اپلای میکرد به کار من نمیومد، ولی خب به غیرتم برخورد. با خودم گفتم این بچه که هنوز درسش تموم نشده داره مصاحبه میگیره، من بیخیال شدم نشستم دارم یه قل دو قل بازی میکنم.

این شد که همون شب بعد از شام و اینا هدفون گذاشتم گوشم و یه گلچین شاد از شهره گذاشتم و رفتم توی لینکدین هرچی آگهی شغلی مرتبط میتونستم پیدا کردم و اپلای کردم براشون. نمیدونم جمعش چندتا شد، ولی رفته بودم توی "زون" و دیگه کسی جلودارم نبود، تا ساعت 4-5 صبح رزومه فرستادم و کاورلتر ادیت کردم و اپلای کردم، و نگم براتون که همون شب چه شب پربرکتی شد! منی که توی یکسال بیشتر از 400 جا اپلای کرده بودم (بله، بی اغراق، برای بیشتر از 10 تا کشور و چندین تایتل کاری) و کمتر از 20تا مصاحبه و ایمیل دوم گرفته بودم، از اپلای های همون یه شب 3تا مصاحبه و 4تا ایمیل فالوآپ نصیبم شد!!! باورنکردنی بود!

و کشش ندم، کار پیدا کردم چه کاری! من که تقریبا به کار توی هر شرکتی و با هر شرایطی نزدیک بود تن بدم، کاری پیدا کردم که شاید اگه قبلش از خودم میپرسیدن هم نمیتونستم اینقدر همه چیز رو پرفکت و درست کنار هم بچینم. دقیقا همون پوزیشنی که دنبالش بودم، توی یه شرکت بزرگ چندملیتی، بزرگترین هدکوارتر اروپا، حقوق خوب و (حالا که شروع کردم و تیم رو شناختم) با آدمایی که خیلی خیلی خوب حمایتت میکنن و به معنای واقعی کلمه نایس هستن! واقعا فکر میکنم شانس آوردم و اگه اینهمه مدتی که تلاش کردم و نشد و نشد و نشد به خاطر این بود که بمونه و بمونه و یه همچین جایی برام جور بشه، باید بگم ارزشش رو داشت :)

خلاصه، چند وقتیه شروع کردم به کار (البته که فعلا بخاطر کرونا بصورت دور کاری و آنلاین) و فعلا دارم آموزش میبینم، اوضاع روحیم به طور چشمگیری بهتر شده، البته از حق نگذریم از سه ماه پیش به این طرف اوضاع روحیم رو به بهبود بود ولی خب این مسیر جدیدی که شروع کردم هم خودش خیلی داره کمک میکنه. فارغ التحصیلیم چندماهی به تاخیر میافته ولی خب الان اصلا مهم نیست، دغدغه مالیم تا حد خوبی برطرف شد، و خلاصه که روزا روزای لذت بردن از هوای بهار و اتفاقات جدیده :)

و البته که یه بار دیگه بهم ثابت شد هرچقدر بیشتر شل بگیری، زندگی راحتتر و با کیفیتتر میگذره :)

 

*پ.ن: این بین وبلاگم هم 9 ساله شد، مبارکش باشه :دی

در پس خاطرات

داشتم به یه پلی لیست از ابی و گوگوش و هایده و تمام خوبا گوش میدادم که زد به سرم برم فایلای گوشی قدیمیم رو که قبل از اینکه بترکه بک آپ گرفتم و ریختم رو لپتاپ زیر و رو کنم و نگم چه محشری برپا شد تو دلم.
فارغ التحصیلی لیسانس و بعدش یه مدت طولانی استرس و فشار زیاد و ضعیف شدن اعصاب، لاغری شدید و اگزمایی که کل بدنم رو گرفت، روزای اول تهران رفتنم، خونه برادرم، پانسیون، شرکت اول، سفر اول برای بار اول سفارت، دفتر جدید شرکت اول، خونه اولم، سفر دوم برای بار دوم سفارت، دعوا و استعفا از شرکت اول، شرکت دوم، خونه دومم، استعفا از شرکت دوم و بیکاری طولانی و بی پولی، شرکت سوم، دوباره اپلای و سفارت، فروختن همه چی و تخلیه خونه، اومدن به اینجا، سال اول خونه گرفتن و تجربه خیلی سخت همزیستی با پارتنر سابق، دو ماه تعطیلات تو ایران، برگشتن، خوابگاه، برک آپ و ...!
7 سالی که خودمم خیلی از حال و احوالش رو فراموش کرده بودم. یادم رفته بود این روند همیشگی زندگیم بوده، یه مرحله تموم میشه، به برنامه ای که توی ذهنم داشتم نمیرسم، یه دوره ناامیدی و بی انگیزگی، دوباره چنگ انداختن به در و دیوار و بلند شدن. مثل اینکه نمیشه هیچ مرحله ای رو عین آدم و بدون بدبختی انجام بدم.
نمیدونم من با این سابقه درخشان چرا فکر میکردم تو این مرحله از زندگی بالاخره دنیا کوتاه میاد و یه کم باهام راه میاد و میذاره راحت فارغ التحصیل بشم و برم سر کار! :)) فقط ایندفعه تصمیم گرفت همه رو باهم یه جا بفرسته به گا... کرونا رو فرستاد همه رو باهم درگیر کرد!

حالا البته یه کم آتیشم کند شده، دیگه مثل قبل بی تابی نمیکنم که چرا نتیجه نمیگیرم، دیگه تعداد اپلای ها رو نمیشمارم، نمیتونم بگم چون به این نتیجه رسیدم که این بهتره، شاید چون راه دیگه ای نداشتم... ولی خب این روزا دارم به خودم یادآوری میکنم که اگه چیزی کش پیدا میکنه و هرچقدر میخوای بزنی مرحله بعد نمیشه، یعنی حتما یه چیزایی تو همین مرحله جا مونده که انجام ندادی... مثل بازیای کامپیوتری میمونه، حتما چندتا معما رو حل نکردی، چندتا سکه رو پیدا نکردی، یا حتی شاید هنوز امتیازت به حدنصاب مرحله بعد نرسیده. پس دلیل داره موندنت، حتما هنوز یه چیزایی هست که باید تجربه کنی.
و درسته، اگه طبق چیزی که تو ذهنم بود آخر تابستون کارم اینجا تموم میشد و میرفتم سراغ مرحله بعد و کشور بعدی، چندین و چند شب دورهمی و بازی گروهی و "مهمانی ملل" رو از دست میدادم، تو خوابگاه تولد نمیگرفتم و بچه ها برام گیتار نمیزدن و "تولدت مبارک" به زبان ایتالیایی نمیخوندن... شب وسط زمستون تو حیاط استپ هوا بازی نمیکردیم... بدون اجازه در پشت بوم خوابگاه رو باز نمیکردیم و آتیش بازی شب سال نو رو از پشت بوم طبقه 10 نمیدیدیم... رابطه جدیدم رو شروع نمیکردم... و احتمالا یه سری تجربه دیگه مختص به همین جا و همین زمان هست که باید حتما کامل بشه تا مرحله بعدی برام آنلاک بشه.

راستش دیگه عجله ندارم :)

روزهای نارنجی متمایل به زرد*

ساعت 4:44 صبح شنبه‌ست و من توی اتاق انتهایی سالن مطالعه با یه فلاسک چای خالی و یه تعدادی بیسکوییت با یکی از دوستان هموطن نشستم و بعد از اینکه مقاله 18 صفحه ای کثافت امشب رو هم خوندم به خودم جایزه میدم و میام تو اینترنت میچرخم.
امروز قرار بود یه مصاحبه داشته باشم با یه شرکت برای کارآموزی، ساعت 9 صبح. و خب بعد از هفته‌ها شب بیداری و تا ظهر خوابیدن، یکی از سختترین کارا برام این بود که برای ساعت 9 صبح بتونم سرحال و پرانرژی باشم (اونقدری که بتونم عین آدم بدون تپق انگلیسی حرف بزنم و به صورت همزمان نشون بدم که چه مهاجرِ بدون پاسپورت اروپاییِ بدبخت سن خرِ پیردارِ بدردبخوری هستم) و برای همین از دو روز قبلش برنامه‌ریزی کردم که چطور یه شب دیر بخوابم که فرداش زودتر بیدار شم و تو روز نخوابم که شب قبل مصاحبه خسته باشم که بتونم زودتر بخوابم که 8 صبح بیدار شم... ولی خب همه برنامه‌ریزیا با یه خواب یهویی دم غروب بهم ریخت! از سر شب تلاش برای خواب همانا و ساعت 5.5 صبح به زور و با بدبختی خوابیدن و ساعت 7:45 که زنگ ساعت زد در داغونترین حالت ممکن بیدار شدن همان. یه ربع به خودم پیچیدم، اصن نمیتونستم چشمامو باز نگهدارم چه برسه به اینکه از جام پاشم. بعد از یه ربع بالاخره به خودم فشار آوردم و گوشیم رو برداشتم چک کنم که همون لحظه یه ایمیل اومد، مدیری که باهاش مصاحبه داشتم ایمیل زده بود که "بابت این تغییر برنامه یهویی عذرمیخوام، اما تاریخ مصاحبه رو انداختیم برای دوشنبه 10 صبح، برای اون روز وقتت آزاده؟" داغونتر از اونی بودم که بتونم جواب ایمیل بنویسم، روی دعوتنامه زدم "یس" و رفتم توی کلندر ببینم که آیا قرار امروز جابجا شده یا نه (یا چشمای من اول صبحی اشتباه دیده) که جابجا شده بود. همون لحظه گوشی رو انداختم یه کنار و برگشتم به خواب.
.
.
.
این روزا یه کم سخت میگذرن، سخت از نظر شرایط زندگی و امکانات نه، از نظر روحی و روانی خودم. چندوقت پیش یه روز به خودم اومدم دیدم خیلی بیشتر از حد توانم دارم از روح و روانم کار میکشم، داشت ذره ذره وجودمو میخورد و نابود میکرد، سخت بود ولی به هر شکلی سعی کردم شرایط رو تغییر بدم. اول از همه تمام سورس های اخبار بدی که بهم میرسید و منو بهم میریخت رو محدود کردم، خودمو از فضای مجازی دور کردم، خودمو غرق کردم تو خاطرات روزای خوبم، سعی کردم با آدمای بیشتری اینجا در ارتباط باشم، ازون ارتباطا که صرفا وقتتو پر میکنن و نمیذارن به هزارتا فکر و خیال مزخرفی که تو مغزت رژه میرن فکر کنی، ورزش جدید(!) و البته شروع کردم به تمام کارای کوچیک و ساده و مفیدی که میتونستم انجام بدم... و این برای منی که تقریبا 2 ماه میشد هیچ کار مفیدی، مطلقا هیچ کاری مفیدی نمیتونستم انجام بدم سختتر از چیزیه که به زبون آورده میشه. هنوز اونقدری نگذشته که بتونم بگم نتیجه مفید بوده، هنوزم اگه یه ذره از خودم غافل بشم میتونم غرق بشم تو کلی فکر منفی مزخرف که میتونه ساعتها از کار بندازتم، هنوزم بین امید و خنده یه دفعه مکث میکنم انگار که یه اتفاق غیرطبیعی داره میافته، اما همینکه تونستم بیام و اینجا ازش بنویسم رو به فال نیک میگیرم.

نمیخوام بیخودی شلوغش کنم، بهتر بود اینطوری میگفتم که: با اینکه {خدا رو شکر} هیچ اتفاق بدی نیافتاده و اوضاع خوبه و همه چی آرومه، خودم از درون خیلی مشوش بودم و به این نتیجه رسیدم اگه زود بهش نرسم، شاید جبرانش خیلی سخت بشه؛ و فکر میکنم که به موقع رسیدم، همین!


*داریم از منطقه نارنجی کرونایی میریم تو منطقه زرد :)
**قراره برای اولین بار برای خودم جشن تولد بگیرم، تولد 30 سالگی که اصلا فکر نمیکردم این شکلی باشه، ولی میخوام قبول کنم که شکل بدی هم نیست! :)
***کلی پست موقت نصفه‌نیمه نوشته شده دارم، خودمو جمع کنم همه رو تا قبل تولدم کامل کنم و پست کنم خیلی خوب میشه :)

اردیبهشت غریب

- امروز بعد از ظهر با مادر و خواهرم تماس ویدئویی داشتیم، از زمان قرنطینه به جای هفته ای 1 بار باید هفته ای 3 بار تماس بگیرم با خانواده چون یا نگرانم میشن یا الان که دانشگاه نمیرم بنظرشون منطقیه که هر روز اوکی باشم با تماس گرفتن و صحبت کردن... حالا اینا مهم نیست، داشتیم صحبت میکردیم و مامانم برخلاف همیشه دراز کشیده بود روی مبل و کل زمان صحبتمون از روی مبل بلند نشد، بحث غذا و اینا شد و دیدم یه کم جواباش غیرعادیه، هی سوال جواب کردم و آخرش خواهرم گفت که مامان دیروز پریروز یه سری فشارش بالا پایین شده و یه کم بیحاله، به تو نگفتیم که نگران نشی.
نمیدونن من هر روز و شب با خودم همین فکرا رو دارم که اگر خدای نکرده هر اتفاقی هم برای هرکسی بیافته اینا به من نمیگن و من آخرین کسی خواهم بود که میفهمه، نمیدونن همین نگفتنه آدم رو بیشتر نگران و عصبانی میکنه. نمیدونن و منم هر چی بگم متوجه نمیشن.

- دوست صمیمیم (جز آخرین دوستایی که برام باقی مونده) که صحبت کردن باهاش همیشه خوشحالم میکرد خیلی وقته اوضاع روحی خوبی نداره و از اینکه به اجبار باید مهمونایی که میان خونشون رو تحمل کنه و اونا هم یه مشت بیشعورن که رعایت نمیکنن و اصلا خیالشون نیست که ممکنه آلوده باشن و اینا رو هم آلوده بکنن به شدت عصبانی و ناراحت بود. حقم داره و میدونم که متاسفانه شرایطش بدتر از چیزیه که به من میگه و خیلیاشو تو خودش میریزه. ولی خب در کل دیگه الان نمیتونم با اعصاب خوردیا و ناراحتیا و دغدغه های خودم اونو بیشتر بهم بریزم.

- دوست دیگه ای که هر از چند گاهی باهم صحبت میکردیم و رابطه قدیمی رو سعی داشتیم زنده نگه داریم هم سری آخری که باهاش تماس گرفتم با یه ربع اصرار به اینکه تماس رو تصویری کنیم و من گفتم الان حال و تصویر درستی ندارم نشونت بدم گفت پس بذار یه موقع دیگه صحبت کنیم که توام تماس رو تصویری کنی، چون "دلم تنگ شده میخوام ببینمت"!!!!
یه کم‌شعور به همه اونای دیگه اضافه شد...

- از دیروز اینجا محدودیتهای رفت و آمد رو برداشتن و حالا میتونیم تا چهارتا محله اونورتر هم بریم، ولی نه ذوق و اشتیاقی دارم که برم بیرون، نه استرس اینکه همه جا آلوده ست میذاره راحت باشم. خدا رو شکر کسی هم نیست که بخوام باهاش برم بیرون. تنها نکته مثبتش میتونه این باشه که میتونم برم اون سوپر مارکتی که نزدیک خونه سابقمه و از اون تخمه آفتابگردونایی که دوست دارم و این چند وقته تموم شده بود و نمیتونستم بخرم رو بخرم و بیام لذتشو ببرم! :دی

الان 6 ماهمه!

3 ماه دیگه باید برم در اتاق بغلی رو بزنم، بچه رو بدم بغلش و بگم بیا بچه ات رو تحویل بگیر
ما رو باردار کردی با این گیتار زدنت :-|


*مشکل اینه که کلا دو تا آهنگ رو بلده. یعنی 24/7 داره همین دو تا رو میزنه، دوباره و دوباره و دوباره...
 

خوشبختانه خلوت کردم دیگه اینجور آدما رو نگه نمیدارم

از وقتی از ایران اومدم، یه اتفاق قشنگی که میافته اینه که هر وقت با کسایی که ایران هستن صحبت میکنم، یا کسایی که دارن از اینجا میرن ایران و بعد مدتی قراره برگردن، همه میگن "اگه اونجا کاری داشتی، چیزی خواستی به ما بگو، ما برات انجام میدیم". البته که یه درصدیش مطمئنا تعارف هست و اظهار لطف، ولی همینم برای من خیلی دلگرمیه. واقعا هم خودم هروقت تونستم و در توانم بوده همین رفتار رو در قبال بقیه داشتم.
اما خب این رفتار روی هر کسی هم جواب نمیده دیگه، مثلا پارسال که تازه اومده بودم اینجا و حساب بانکی باز کرده بودم، به یکی از دوستام گفتم "اگه جایی پرداختی دلاری/یورویی میخواستی انجام بدی من هستم، به من بگو." بعدا دیدم دوستمون رفته پشت سر من گفته "فلانی پولشو به رخم کشیده"!
یعنی واقعا یه مدت یه سری شاهکار بعنوان دوست دور خودم جمع کرده بودم! :))))))

حالا خلاصه که تا میتونین برای هم کمک و دلگرمی باشین، ولی ظرفیت ذهنی طرف مقابلتون رو هم حتما در نظر داشته باشین! :دی

این روزا

- کی فکرشو میکرد قرنطینه کامل خانگی و تنهایی مطلق همون چیزی بود که بهش نیاز داشتم تا خودمو از افسردگی نجات بدم؟ واقعا خودمم تصور نمیکردم چند ماه کلافگی و بی انگیزگی بتونه با یه ماه خونه نشستن درمان بشه! البته من قبلش شروع کرده بودم و یه مقدار دور و بر خودم رو خلوت کرده بودم، اما همون small talk با بقیه تو دانشگاه و خوابگاه و سلف غذاخوری و لبخندای تصنعی هم کلافه ام میکرد. الان بیشتر از یک ماه میشه که فقط برای خرید از خونه میرم بیرون و همونم تمام تلاشمو میکنم به سریعترین شکل ممکن انجام بدم و زود برگردم خونه و تمام ارتباطاتم با بقیه مجازی شده و من خیلی از این شیوه زندگی راضیم. وقتی تنها راه مکالمه با تکست و ویدئو کاله، یعنی هروقت که خودم دلم میخواد میتونم آدما رو ببینم و باهاشون حرف بزنم و چی بهتر از این برای منِ "مودی"!؟

- این شرایط قرنطینه و بیکاری البته باعث شد خیلی از کسایی که خیلی وقت بود خبری ازشون نداشتم هم سر و کله شون پیدا بشه که در نوع خودش جالب بود! از اولین دوست پسری که 6 سال بود مطلقا خبری ازش نداشتم تا همکلاسی سوم دبستانم که یادم رفته بود وجود داره، دوستایی که فقط تو اینستاگرام عکساشونو میدیدم و حالا همه کنجکاو شده بودن حالمو بپرسن... و یه نکته جالب این وسط بود؛ موقعی که شروع میکردم به حرف زدن باهاشون، و میدیدم که این آدما یه زمان خیلی بهم نزدیک بودن و خوب منو میشناختن، اما حالا هیچ ایده ای ندارن که من در چه حالیم و چه روزایی رو گذروندم، خوشیا و ناخوشیام چطور بود و چه و چه و چه، یه حس پوچی بهم دست داد. از اینکه تقریبا هیچکس نیست که منو اونطور که باید و شاید "بشناسه"... و این چقدر حس عجیبیه!!

- یکی از قدیمی ترین و نزدیکترین دوستام، که با توجه به بند قبل، تقریبا بیشتر از همه منو "میشناسه" و چندین ساله که مرتب باهم در ارتباطیم؛ مدتی بود تلگرام و واتساپشو دی اکتیو کرده بود، بقیه شبکه های مجازی رو هم که از قبل کلا نداشت، خیلی دوست داشتم باهاش در ارتباط باشم و راستش یه مقداری هم نگرانش بودم؛ ولی اینقدر با همه توی تلگرام و واتساپ حرف زده بودم که ذهنم راه نمیداد راههای ارتباطی دیگه ای هم هست. خلاصه بعد از 3 هفته بی خبری، یادم افتاد میتونم بهش ایمیل بزنم، چون ایمیل رو دیگه همیشه چک میکنه... و ایمیل زدم و بعد چند ساعت جوابمو داد و از اون موقع داریم مرتب به هم ایمیل میزنیم، و قشنگیش به اینه که چون ایمیله و سرعت و کارایی مسنجرها رو نداره، ایمیل ها رو بصورت نامه مینویسیم، و حالا هر چند روز یه بار یه نامه دارم :)

- من همیشه آدم درونگرایی بودم و میل زیادی به بیرون رفتن و دورهمی و این چیزا نداشتم که حالا بخواد سختم باشه. حقیقتش اینه که همیشه وقتای بی حوصلگی؛ داشتن یه مکالمه با کیفیت با یه آدمی که سرش به تنش میارزه برام خیلی قشنگتر و سرحال کننده تر از بیرون رفتن و گشت و گذار و مهمونی بوده. و البته که نکته مهم این وسط پیدا کردن همین "آدم حسابی" ماجراست. روزای اول کرونا بود که شروع کردم با یکی از دوستا حرف زدن، از بدبختیایی که تو مملکت هست و آدمای بیشعوری که رعایت نمیکنن و گِله و اینا شروع شد و حرف کم کم به تعریف کردن خاطره و مسخره بازی و اینا کشید. دو ساعت تمام چت کردیم و وقتی موقع خداحافظی دوستم گفت "امیدوارم بساط کرونا هم بزودی جمع بشه" فهمیدم تو این 1.5 ساعت که از چیزای دیگه حرف زدیم، من حتی 1 لحظه هم یاد کرونا و بیماری و مرگ و میر نبودم! خیلی جالب بود، و تازه اونجا بود که فهمیدم تو زندگیم از همه بیشتر به همچین چیزی نیاز دارم. کسایی که با صحبت کردن باهاشون، اتفاقای بد حتی بصورت موقت از یادم برن!

از این چندماه گذشته گفتم، حیفه اینو نگم.
این چندماه موقع ثبت نام چندتا ایونت و کورس فوق برنامه بود که خیلی دوست داشتم اوکی بشن، برای سه تاشون درخواست فرستادم و شانس خودم رو برای قبولی خیلی بالا میدونستم و هر سه تاشون هم تو همین ماه مارچ برگزار میشدن.
جدای از وقت و انرژی که صرف کردم برای هر کدوم (دوتاشون آزمون ورودی داشتن و اون یکی هم motivation letter خفن میخواست)، چون خیلی ایونت های خوبی بودن خیلی دوست داشتم که پذیرش بگیرم، اما خب دوتاشون ردم کردن و خیلی خورد تو ذوقم، سومی هم یه کورس سه هفته ای تو ایرلند بود که دانشگاه مقصد قبولم کرد و اوکی رو داد، اما انتخاب دانشجوهایی که کمک هزینه شامل حالشون میشد به عهده دانشگاه خودمون بود که طبق معمول همیشه، این دوستان سه تا دانشجوی ایتالیایی رو انتخاب کردن و به ما گفتن اگه میخواین با هزینه خودتون باید برین و از اونجایی که هزینه ش برای من زیاد میشد، عملا این هم برام کنسل شد و سرخورده شدم!!

همه این قضایا مربوط به اواخر آذر و اوایل دی ماه بود و خب دیگه منم بعد از سرخوردگی کوتاه بیخیالشون شده بودم و یادم رفته بود اصن اونا رو، اما همین 1-2 روز پیش یادشون افتادم و تازه فهمیدم چقدر به نفعم شد که هرسه تاشون برام کنسل شد. چون سر قضیه شیوع کرونا، یکیشون کنسل شد، یکیشون هم از بچه هایی که از ایتالیا میان خواسته بودن خودشون کنسل کنن و نیان و البته اگه من قبول شده بودم و هیچکدوم هم کنسل نمیکردن، من خودم نمیرفتم چون واقعا فرودگاه رفتن تو این شرایط خودش اصل خطره!
و شانس اصلی رو اینجا آوردم که اگه هرکدوم اینا رو قبول شده بودم، احتمالا تا الان بلیت رفت و برگشتم و جای اقامتم توی اون شهر رو رزرو کرده بودم و پولش رو داده بودم و کنسل کردنشون فقط باعث میشد پولم از بین بره... و تو این شرایط این تنها چیزی بود که کم داشتم، همین چندرغاز ته حسابم هم سر همچین چیزایی بره هوا!!!

خلاصه که عدو شد سبب خیر. یه وقتایی زمین و زمان بهتر صلاحمون رو میدونن، نباید از نیافتادن یه سری اتفاقا خیلی ناراحت بشیم!

الّا به روزگاران...

خب، بعد از چند ماه چی دارم بگم؟ خیلی چیزا و هیچی!
موقعی که آخرین پست رو گذاشتم (توی آبان) من آلرِدی لبه پرتگاه افسردگی بودم و با خودم قرار گذاشته بودم نیام اینجا آه و ناله راه بندازم، البته نه اینکه سیستم اینستاگرامی داشته باشم و فقط از خوشیا و اتفاقای خوب حرف بزنم، اما یکسره ناله کردن هم نه برای خودم فایده داشت نه برای کسی که میخوند. اما خب نکته اصلی ماجرا، که تا اون موقع فکرشم نمیکردم، این بود که از همون موقع موج اتفاقا و خبرای بد داشت شروع میشد. موج خوندن خبرای نگران کننده و حس بد اینکه هیچ کاری از دستت برنمیاد. اینکه هر روز صبح که از خواب بیدار میشی اولین کارت این باشه که با نگرانی کانال وحید آننلاین رو باز کنی که ببینی تازگی بدبختی جدیدی اضافه شده یا نه.
میدونم و میدونستم که خوندن خبرا و ناراحت شدن و عصبانی شدنِ من اینجا فایده ای نداره و کاری از پیش نمیبره، اما نخوندن و ناآگاهی هم فقط دلشوره ام رو بیشتر میکرد... جدای از همه خبرا و اتفاقای بد، دیدن بیشعوری بعضی از آدما تو این زمینه ها و پشتیبانیشون از سیاهی محض، بیشتر و بیشتر ناراحتم میکرد. یجورایی به زور بهم میفهموند که هیچ امیدی نیست، هرکسی هم بیاد و بره، باز این آدما فکر نکردن و چشم و گوش بسته و گله وار دنبال بقیه افتادن رو یاد گرفتن و حالا حالاها هم تصمیم ندارن تغییر کنن.

بعد از قضایای آبان، خیلی سعی کردم خودم رو آروم کنم، آخرای آذر یه سفر کوتاه رفتم که خیلی حالمو نرمالتر کرد، شب سال نو رو هم با چندنفر از بچه ها برنامه ریزی کردیم و رفتیم یکی از شهرهای اطراف که اتفاقا خیلی هم خوش گذشت و دیگه کم کم داشتم فکر میکردم با این قضیه هم کنار اومدم که خبر هواپیما اومد و همه چیزایی که ساخته بودم رو با خاک یکسان کرد. بعد از اون دیگه یادم نمیاد حتی یکروز به این اتفاق فکر نکرده باشم، خودم رو جای مسافرا یا خانواده و دوستای مسافرا نذاشته باشم، حال خانواده هاشون رو هر روز و هر لحظه تصور نکرده باشم و تونسته باشم یه شب رو راحت بخوابم!

این مرض جدید و این شرایط قرنطینه هم دیگه تیر آخر بود. اون تتمه امید و آرزوهایی که زیر لایه لایه ناامیدی و خشم و ناراحتی قایم کرده بودم هم به لطف این روزای تنها تو اتاق موندن و فکر کردن و مرور خاطرات و خود درگیریِ بیشتر از قبل، کامل از بین رفت.

البته که میدونم این حال و این شرایط هم مثل خیلی چیزای دیگه گذراست. از اولشم خیلی سرِ جنگ با این حالم رو نداشتم، یعنی نمیخواستم هی خودمو مجبور به حال خوب بکنم و هی به زور به خودم بگم خوشحال باش، نباید ناراحت بمونی. میدونم که جنگیدن با حال بد، شنا کردن تو مسیر مخالفه... نتیجه نداره و فقط از پا درت میاره. با حال بد باید بسازی تا خودش خسته بشه و بره. میدونم این چیزا نه برای من و نه برای بقیه دردآورترین شرایط نبوده و نخواهد بود و بعد از یه دوره (شاید خیلی طولانی) دوباره هممون میافتیم تو همون دغدغه های بی ارزش و روزمره...
اما خب، یه چیزی برای همیشه توی من تغییر کرده و اونم اعتقاد راسخ به اینکه این زندگی و این دنیا، واقعا ارزش هیچی رو نداره. مطلقا!

دانشگاه ایمیل زده که به منظور بالا بردن سطح کیفی زندگی دانشجوا، هرکی که نیاز به جلسات مشاوره و روانشناسی داره میتونه درخواست بده و تا 5 جلسه رو بصورت رایگان مشاوره بگیره.
با اینکه میدونم شدیدا به مشاوره نیاز دارم و چندسال اخیر صرفا به خاطر هزینه ش نرفتم سراغش، اما جرئت نمیکنم درخواست بدم. از اونجایی که مشکلات من یکی دوتا نیست و درمانش حالا حالا ها طول میکشه، میترسم بگن تا خوب نشی فارغ التحصیلت نمیکنیم... اینطوری چندسالی باید برم و بیام :))


پ.ن: سابقه کابوس و خواب بد دیدن برای چندشب پشت سرهم رو نداشتم، که شکر خدا اینم بهم اضافه شده

روزمره های اکتبر

- هفته اول ترم، سر یه کلاس استاد شروع کرد به توضیح اینکه ۸ نمره این درس پروژه ست و سیستم هم به این صورته که شما یه گروه ۴ نفره درست میکنین (که نباید بیشتر از ۲ نفر از یه ملیت باشن) و بعد ما دوتا گروه رو بصورت‌ رندوم باهم مچ میکنیم و کل پروژه رو بعنوان یه گروه ۸ نفره باهم‌ باید انجام بدین. استدلالش هم این بود که شما در دنیای کار همیشه همه اعضای تیم رو خودتون انتخاب نمیکنین و باید بتونین با آدمایی که خودتون انتخاب نکردین هم کار کنین، که حرف بسیار منطقی بود. در حالت کلی هم این رو بگم که توی دانشگاه و مخصوصا رشته ما، پروژه های گروهی خیلی اهمیت دارن و حالا هرچقدر هم نمرشون باشه، همه به چشم یکی از مسائل مهم بهش نگاه میکنن، اکثرا هم کیفیت کارایی که تحویل داده میشه خیلی خوبه انصافا.
حالا نکته قشنگ این وسط چی بود؟ اینکه همین بین که استاد داشت راجع به این قضیه حرف میزد، من و یکی از دوستام که ایتالیاییه و همه پروژه های پارسال رو باهم بودیم و قرار گذاشتیم تو همه درسا باهم همگروه بشیم، کنار هم نشسته بودیم و داشتیم میگفتیم خوبه با کیا گروه درست کنیم، من یه پسر اسپانیایی که ترم قبل یه‌ پروژه باهم داشتیم رو گفتم، اونم یه دختر ایتالیایی که تو یه درس دیگه همگروه بودیم... همینطور داشتیم میگفتیم که آره اینا خوبن و حالا توی بریک وسط کلاس میریم باهاشون حرف میزنیم که توی واتساپ برای من پیام اومد: همون دختر ایتالیایی که صحبتش بود بهم پیام داد که میای باهم گروه بدیم؟ اومدم جواب اونو بنویسم دیدم یه پیام دیگه اومد: پسر اسپانیاییه پیام داد که ما دو نفریم، میای تو تیم ما؟ به دوستم پیاما رو نشون دادم و در عرض ۳۰ ثانیه یکی دیگه از همگروهیای ترم یک پیام داد که فلانی میای باهم همگروه شیم؟... اینا همه در حالی بود که هنوز حرفای استاد راجع به شرایط پروژه تموم نشده بود :)) آقا دروغ چرا، از خودم راضیم که جوری کار کردم که قبل از اینکه خودم برم سمت کسی، بقیه درخواست همگروهی میدن، و خدایی همشونم بچه های قوی و کاربلدی بودن :) و البته ناگفته نماند تا آخر اون روز 3 نفر دیگه هم اومدن پیشنهاد همگروهی دادن باز :دی

- پارسال تو یه حرکت وحشیانه گوشی موبایلم رو انداختم زمین و صفحه ش از یه جایی که اصن نمیشد حدس زد خورد شد (گلس نه، صفحه خود گوشی). با توجه به عدم تمکن مالی اون روزا (هنوز پول بورس رو نریخته بودن و منم نگران بودم پولای تو حسابم تا تابستون که میخوام برگردم کافی نباشه) گفتم بیخیال و با همون وضع ادامه دادم و از گوشی استفاده میکردم و هرکی هم میدید تا یه چند دقیقه ای با تعجب نگاه گوشیم میکرد و بعد میپرسید چطوری اینطوری شده و باید براش توضیح میدادم...تا همین ۱-۲ ماه پیش که دیگه دیدم گوشی بعداز ۳ سال جون نداره و باتریش نفسای آخرشه و با استفاده زیاد من از گوشی، روزی ۳ بار باید اینو شارژ کنم، یه مقدار اوضاع مالیمم بهتر شده بود، از یه سری خرجای دیگه زدم و بعد از مدتها بالا پایین کردن و قیمت چک کردن و بررسی و سوال از این و اون تصمیم گرفتم بالاخره گوشی بگیرم و دلتون نخواد، سه هفته پیش یه جا دیدم آفر زده و گوشی ای که میخواستم رو با ۲۰٪ تخفیف خریدم. خوشحال و خرکیف از سودی که کردم اومدم به خودم حال بدم و با مابالتفاوت هزینه ش برای خودم یه کتری برقی و یه کرم پودر هم خریدم. خلاصه همه چی خوب بود و دیگه راحت از گوشیم استفاده میکردم و بساط چای تو اتاقم هم هر لحظه به پا بود و رفاه تا حد زیادی بالا رفته بود که دو روز بعد این خریدا شارژر لپتاپم یهو اتصالی کرد و ترکید :)) یعنی نمیذارن آدم دو روز به حال خودش خوش باشه، باز یه هزینه دیگه رفت تو پاچم!!!

- پارسال خیلی اتفاقی خبردار شدم که یه ایونت هست به اسم business games برای دانشجوهایی که رشتشون به مدیریت تکنولوژی و نوآوری و اینا مرتبطه و چندتا دانشگاه اروپایی هستن که این ایونت رو سالانه برگزار میکنن و کلیت داستان هم اینه که یه سری کمپانی اسم و رسم دار میان اسپانسر میشن و یه سری کیس از مسائلی که توی دنیای واقعی بیزینس بهش برمیخورن طراحی میکنن و دانشجوها باید بیان و این کیس ها رو بررسی کنن و راه حل پیشنهاد بدن و بعدشم کارشونو پرزنت کنن. همون موقع که خبردار شدم برای یکیشون درخواست دادم (از اونجایی که هرکسی باید با یه پارتنر توی مسابقه شرکت میکرد، با یکی از دخترای روس همکلاسیم گروه شدیم)، یه آزمون ورودی داشت که حدودا 6 ماه پیش اون رو هم انجام دادیم و بعد از 2 ماه ایمیل اومد که شما قبول شدین و آخر اکتبر بیاین برای ایونت. این بود که این آخر هفته رو به ایونت گذروندیم. 2 روز رو در یکی از بهترین هتل های شهر گذروندیم، چهارتا چلنج مختلف از چهارتا شرکت بزرگ اینترنشنال بود که برای هرکدوم ما دو تا با دو تا گروه دیگه (یعنی یه گروه 6 نفره در کل) به صورت رندوم همگروه میشدیم و سه ساعت روی مساله ها کار میکردیم و پرزنتیشن آماده میکردیم و این بین با مدیرای خود شرکتا هم به صورت مستقیم در ارتباط بودیم و بین چلنج ها میتونستیم بریم و باهاشون راجع به شرایط کار و استخدام و اینا صحبت کنیم.
با اینکه یکی از شلوغ ترین و خسته ترین 48 ساعتهای عمرم بود، اما در عین حال خیلی تجربه خفنی شد و خیلی احساس خوبی بهم دست داد از اینکه توی یه ایونت رسمی این مدلی شرکت کردم. خیلی چیزا هم یاد گرفتیم و کلی آدم جدید هم به دایره ارتباطاتم اضافه شد که واقعا از این بابت خوشحالم. دو تا نیمچه مصاحبه با دو تا شرکت هم داشتم که امیدوارم بعدا به نتایج مثبتی برسه.
جدا از همه اینا یه بار دیگه بهم ثابت شد چرا لازم بود بیام اینجا، بابت همه این امکاناتی که در اختیار هست و ارزشی که برای دانشجوها و کلا آدمای جوون قائل میشن!

...If I could tell you

آهنگ If I could tell you یانی داره توی گوشم میخونه، ساعت 1 شبه، فردا 8:30 صبح کلاس دارم که متاسفانه نمیشه نرم، ولی خب افتادم رو دور نوشتن و دوست دارم همه چیزایی که این چندوقت تو سرم میچرخه رو بنویسم بلکه یه ذره سرم سبکتر بشه.

رابطه م با الف بالاخره تموم شد. 3-4 شب پشت سرهم رفتم بیرون چندساعت توی مه و نم بارون پیاده روی کردم و آهنگ گوش دادم و فکر کردم و با خودم حرف زدم. شب پنجم بالاخره همه حوصله و توانم رو جمع کردم، صداش زدم اومد تو اتاقم و بالاخره گفتم که میخوام همه چی رو تموم کنیم... برخوردش دقیقا همون چیزی بود که فکر میکردم، همون توجیها و همون حرفایی که پیش بینی میکردم رو زد و همون پیشنهاد همیشگی "حالا بذار یه ذره بگذره، درست میشه!" ولی خب، چندوقت بود خودمو آماده کرده بودم برای همین لحظه ها، ایندفعه محکم پای حرفم واستادم و گفتم که دیگه دلیلی برای ادامه یا فرصت دادن به خودمون نمیبینم.
طولانی ترین و جدی ترین رابطه ام بود با عجیب ترین حس و حالایی که تا حالا تجربه کرده بودم. نه اینکه بگم از تموم شدنش خوشحالم، ولی خب اتفاق یهویی یا ناخواسته ای نبود، چیزی که باید تموم شه، هرچه زودتر تموم شه بهتره... تو این زمینه که برای ما یه مقدار دیر هم شده بود.
میدونم که تصمیم درست بود و روزایی میاد که بابت این روزام به خودم آفرین میگم :)

** دو تا پست پایینتر رو هم قبلا نوشته بودم و توی نوشته های ذخیره شده وبلاگم بود، بعد از برک آپ پستش کردم!

زندگی زیباست

خب، بگم از روزای اول برگشتنم.
همونطوری که قبلا گفته بودن نتیجه خوابگاهها 1-2 روز بعد از تاریخ برگشتنمون میومد، برای همین باید برای چند روز موقت یه اتاق میگرفتیم. از Airbnb یه اتاق اجاره کردیم، صاحبخونه یه خانم 45-50 ساله به اسم پائولا بود، یه پسر داشت که توی یه شهر دیگه دانشجو بود و با شوهرش توی یه خونه بزرگ قشنگ (که کمتر مدلشو دیده بودم اینجا) زندگی میکرد و یه اتاق رو برای اجاره گذاشته بود. البته اتاقش واقعا چیزی از اتاقای هتل کم نداشت، همه چی خیلی شیک و قشنگ بود و همه جا برای مهمونا گل و خوراکی گذاشته بود... به نسبت هزینه ای که برای اتاقش گذاشته بود انصافا خیلی مایه گذاشته بود. صبحونه ها رو هم تکمیل و کامل و خوش سلیقه میچید و هر روز ازمون میپرسید که برای فردا چی رو ترجیح میدین... پائولا خیلی اهل سفر هم بود، وقتی ازمون پرسید کجایی هستیم و گفتیم ایرانی گفت یکی از مقصدام در آینده ایرانه، چند وقت قبلش رفته بود ازبکستان و شنیده بود ایران از اونجا خیلی قشنگتر هم هست. سه هفته بعد هم قرار بود یه ماه بره آمریکای جنوبی و چندتا کشور رو بگرده. همه جای خونه ش هم پر مجسمه و یادگاریای کوچیکی بود که از کشورای مختلف خریده بود. خلاصه که خیلی روزای جالب و قشنگی شد.
فردای روزی که رفتیم جواب خوابگاهها اومد، اما توی ایمیل گفته بودن سوئیتا از 1 اکتبر تحویل داده میشه، این یعنی 2 روز دیرتر از چیزی که فکر میکردیم. خونه پائولا هم برای اون دو روز اضافه رزرو شده بود و خلاصه باید دنبال جای دیگه میگشتیم.
گشتیم و یه جای دیگه تقریبا همون اطراف پیدا کردیم و برای دو روز یه اتاق دیگه اجاره کردیم. دوباره چمدون و بار و بندیل رو جمع کردیم و با خودمون کشیدیم خونه بعدی. این یکی مال یه زوج جوون بود. آندریا و دوست دخترش که یه خونه دو خوابه نقلی داشتن و یه اتاقش رو خودشون برداشته بودن و اون یکی رو برای اجاره آماده کرده بودن. با اینکه خیلی ساده تر از خونه قبلی بود، اما خیلی تمیز و گوگولی بود. خود آندریا و پارتنرش هم صبحا صبحونه رو آماده میچیدن رو میز و زود میرفتن سرکار. خلاصه دو روز هم اونجا بودیم و شب آخر گفتیم بالاخره فردا اتاق رو تحویل میگیریم و ازین آوارگی درمیایم.
داشتیم جمع و جور میکردیم و میگفتیم فردا صبح زود بریم کلیدا رو تحویل بگیریم که ایمیل اومد برامون: "بدلیل اعتصاب کارکنان خوابگاه، فردا 1 اکتبر رسپشن این خوابگاه تعطیله و پروسه تحویل اتاقا از 2 اکتبر به صورت عادی ادامه پیدا میکنه" (توضیح اینکه اینجا خیلی اعتصاب میکنن، راننده های اتوبوس و قطار، کارکنای اداره ها، معلما و خلاصه هر چندوقت یه بار یکی یه جا داره اعتصاب میکنه و به وضع کاریش اعتراض میکنه، و خب شانس ما همون روز کارمندای خوابگاه ما هم اعتصابشون گرفته بود).... وای، میخواستم سرمو بکوبم تو دیوار، رزرو اتاقمون فردا تموم میشد و آندریا هم گفت فردا عصر مهمونای جدید میان برامون. ادامه ایمیل زده بود اگه شرایطتون اورژانسیه و باید حتما فردا یه جا رو بگیرین بهمون ایمیل بزنین و بگین که یه فکری براتون بکنیم. چهارنعل ایمیل زدیم و با خودمون گفتیم فردا اول وقت با چمدون و اینا میریم دم خوابگاه، مجبور میشن بالاخره یه فکری به حالمون بکنن دیگه. تا همون موقعش هم کلی پول بابت این چند روز اجاره موقت اتاقا داده بودیم، اجاره لحظه آخری یه اتاق دیگه هم گرون در میومد.
صبح شد و با چمدون رفتیم دم خوابگاه، دیدیم چه خبره! یه عده با پرچمای قرمز و یه سری پلاکارد واستاده بودن دم در و یه چیزایی میگفتن، جلوی رسپشن هم 20-30 تا دانشجو مثل ما جمع شده بودن و میگفتن حتما امروز اتاق رو میخوان. نیم ساعتی وایسادیم و یه خانم مسئول از اداره اصلی اومد و عذرخواهی کرد و گفت میتونین چمدوناتون رو بذارین توی انباری اینجا برین به کلاساتون برسین و 8 شب بیاین اتاقاتون رو تحویل بگیرین. دیدیم بهترین آپشنی که داریم همینه، همه بارا رو گذاشتیم و رفتیم دانشگاه.
ساعت 10 صبح نشده بود و من اون روز کلاس نداشتم و باید تا 8 شب ول میچرخیدم... بالاخره ساعت 8 شد، رفتیم دم خوابگاه، از رسپشن پرسیدیم ایشالا حله دیگه، الان چک-این میکنین؟؟ گفت نه، ساعت 12 شب!!! گفتیم چرا، گفت اون خانومه یه چیزی برا خودش گفت، ما تا آخر امشب اعتصابمون ادامه داره و ساعت 12 شب به بعد که میشه 2 اکتبر میتونیم شروع به کار کنیم... میزان استیصال ماها تو اون لحظه واقعا تماشایی بود :)) خلاصه دوباره راه گرفتیم رفتیم بیرون شام خوردیم و خواستیم بریم بعدش بستنی بگیریم که بارون گرفت، محکوم بودیم برگردیم توی راهروی خوابگاه بشینیم! چندساعت بعدش هم به هر وضعی بود گذشت و بالاخره ساعت 12 شد، 30-40 نفر دانشجو خسته و داغون با قیافه های هپری صف کشیدیم و یکی یکی کلیدامونو گرفتیم و چمدونا رو به دندون کشیدیم و رفتیم سمت اتاقامون. اومدم کلید انداختم و وارد اتاق شدم، دیدم روتختی، بالش و پتو رو یادم رفته از رسپشن بگیرم، ولی اینقدر خسته بودم که گفتم عمرا دوباره نمیرم بیرون، بذار فردا. یه ملافه از تو چمدونم درآوردم بیرون و انداختم رو تخت و یه سوئیشرت رو گوله کردم زیر سرم و خوابیدم.
هی دانشجوی بدبخت! :))))

-------------------------
پ.ن: همه این رفت و آمدا رو درحالی تصور کنین که دو تا چمدون با سرجمع 40 کیلو بار دنبال سرتون دارین میکشین و یه کوله پشتی 5 کیلویی هم رو دوشتونه! یه هفته ست غذای سلف و آماده و فست فود خوردین و به جز 2-3 تا لباس، بقیه وسایل و لباساتون تو انباری خونه قبلیتونه و تازه بعدا قراره برین بیارینشون!
ولی خب، الان همه چی خوبه و اوضاع آروم و قشنگه :)

چیزناله

از دستت ناراحتم. ولی از همین ناراحت شدنام هم خسته شدم. من ناراحت میشم و تو متوجه نمیشی، یا مجبورم نشون بدم ناراحتیمو که بحث الکی بکنیم و بعدش به هیچ نتیجه ای نرسیم، یا خودمو بزنم به اون راه که انگار چیزی نشده... نتیجه ش در هر دو حالت یکیه، همون رفتارا و حرفا و کارا رو دوباره و دوباره و دوباره انجام میدی.
من خسته شدم که همش داریم به جون هم غر میزنیم. من خیلی وقته حال خوبی از سمت تو نمیگیرم. دیگه از رابطمون لذت نمیبرم. خنده هامون شده فقط وقتایی که یا خودمونو یا یکی دیگه رو داریم مسخره میکنیم. 
قرار نبود رابطمون اینطوری بشه؟ اصلا قراری نذاشته بودیم. از همینم خسته ام. از اینکه هیچیو بین خودمون حل و فصل نکردیم و نمیکنیم، همینطوری هی میگذرونیم. هی روزا میگذره و میشه یه سال و دو سال و سه سال... بعد میگیم اووه، سه سال و نیمه باهمیم!
ولی واقعیت چیه؟ اینکه ما به جز یه سال، یه سال و نیم اول، بقیش رو فقط داریم میگذرونیم. روزمرگی ای که بعضی وقتا برای من عذاب آور هم بوده. البته میدونم اینا رو بشنوی پیش خودت چی میگی، میگی اوووه حالا چقدر شلوغش میکنی، انگار چی شده، مرگ که نیست! آره مرگ شخص من نبوده، ولی مرگ اعتماد و اعتقادم بوده، مرگ باورم بوده. مرگ روزایی که میتونستیم کنار یکی دیگه عالی باشیم بوده، اینا همه مرگه.
و میدونی بزرگترین درد چیه؟ که من اینا رو مینویسم و توام هیچوقت نمیخونی. نمیخونی چون برات نمیفرستم. نمیفرستم چون میدونم هیچی از حرفام نمیفهمی. نمیفهمی چون...اینو دیگه نمیدونم. واقعا نمیدونم چطور یه سری چیزا رو درک نمیکنی،  نمیدونم از اول هم درک نمیکردی و من خیال میکردم میفهمی چی میگم، یا میفهمیدی و الان عوض شدی. ولی دیگه از موقعی که بخوام دنبال کشف این چیزا باشم گذشته، دیگه نه میخوام و نه بدردم میخوره که بفهمم چرا یه کارایی رو انجام میدی و یه سریای دیگه رو انجام نمیدی. دیگه خیلی چیزا رو از سر گذروندیم و خیلی روزا رو دیدیم که باعث شده هیچوقت نتونیم آدمای قبل بشیم. منم حتما اون آدم قبل نیستم، من خودم میدونم نود درصد رفتارم واکنشیه و متاثر از رفتار طرف مقابلمه و با تغییراتی که این چندسال پیش اومده، قطع به یقین رفتار منم از زمین تا آسمون تغییر کرده. فقط بهترین کاری که در حق همدیگه میتونیم انجام بدیم همینه که بدون بجا گذاشتن یه خراش دیگه، رومونو برگردونیم و راه خودمونو بریم.

ولی خب
اینم مثل بقیه حرفا میره توی درفت.

باید لُپ خودم رو بکشم اصلا

با تجربیات/اتفاقاتی که این 2-3 سال اخیر داشتم، متوجه شدم که از نظر شخصیتی دو تا تغییر بزرگ داشتم که اتفاقا خیلی هم تغییرات خوبی هستن و خوشحالم از این بابت.

- یکی از تغییراتم اینه که خیلی عرفانی طور، اعتقاد عمیقی پیدا کردم به مقوله "این نیز بگذرد". یعنی دیگه تو خیلی از سختیا و چالشا و ناراحتیا، هی تو بک گراند به خودم میگم اینم میگذره و تو ذهنم جایی/روزی/لحظه ای رو تصور میکنم که اون مشکل حل شده و به آرامش رسیدم. این حالتم باعث شده دیگه مثل قدیما توی مواقع بحرانی بهم نریزم و کنترلم روی اوضاع خیلی بیشتر شده. کمتر غر میزنم و با چیزای قشنگی که تصویرش رو توی ذهنم میبینم و میدونم که به زودی بهش میرسم حالم خوب میشه و رضایتم از همون لحظه ای که توش هستم هم بیشتر میشه.

- تغییر دیگه م هم اینه که برخلاف قدیم که فقط زبانی میگفتم که نظر دیگران نباید برام اهمیت داشته باشه و من هرطور خودم راحتم رفتار میکنم و نیازی به تظاهر و شوآف ندارم؛ الان دیگه قلبا و درونی این مدلی شدم و واقعا دیگه خیلی چیزا رو از بقیه پنهان نمیکنم و مشکلی هم ندارم که بقیه خیلی چیزا رو بدونن. دیگه خیلی برام مهم نیست اون ظاهر پرفکت و ترتمیز و اتوکشیده ای که خودم دوست دارم رو همیشه دارم یا نه، پوستم اگه لک داره و چشمام اگه از شدت خواب و خستگی شده اندازه نخود، دیگه خیلی مهم نیست که حتما بخوام با کرم پودر و خط چشم کشیدن درستش کنم یا با رژ لب یه رنگ و رویی به خودم بدم. موی زائد هم بنده خداست و دلیلی نداره هی بخوام از بیخ و بن نابودش کنم :))
خیلی خیلی راحتتر از قبل راجع به اینکه یه سری چیزا برای من گرونه و الان پولش رو ندارم و نمیتونم داشته باشمشون صحبت میکنم و از اینکه بگم خیلی چیزا رو تجربه نکردم دیگه خجالت نمیکشم... و باید حتما امتحانش کنین تا ببینین چه حال خوبی داره و چه آرامشی به آدم میده این حالت بیخیالی نسبت به همه چی غیر از حال خوب خودتون.

خلاصه که اگه افزایش سن همیشه از اینجور پختگی ها و شعور همراه خودش میاره، من مشکلی باهاش ندارم، خوش اومد :)

میای دوست بشیم هموطن؟

دیروز چندتا از بچه های ورودی امسال توی سلف منو دیدن و اومدن یه سری راجع به درسای ترم اول سوال بپرسن و مشورت کنن و این چیزا. بعد بین حرفا یکیشون برگشت گفت امسال ما ایرانیا 25 نفریم، ولی یه سری از بچه ها اینقدر نچسبن آدم اصلا دلش نمیخواد باهاشون معاشرت کنه.
منم (که کلا از این مدل حرفا خوشم نمیاد) یهو ناغافل برگشتم گفتم "خب گور بابای ایرانیا، برو با ایتالیاییا معاشرت کن!"... بچه یهو کُپ کرد، دیگه هیچی نگفت! فکر کنم دیگه هیچوقت ازم مشورت نخواد :)))

ولی خب خدایی این چه حرفیه آخه، اولا که کسی مجبورت نکرده با کسی بگردی یا نگردی. ثانیا، صرف هموطن بودن آدما دلیل دوستی و رفاقتشون باهم که نمیشه، همه توی مدرسه و دانشگاه با صدتا بچه ایرانی دیگه همکلاس بودیم دیگه، با همه رفیق و جون جونی نبودیم که... پارامترای دوستی و رفاقت و حتی معاشرت، خیلی پیچیده تر از این حرفاست که با صرف ایرانی بودن یا نبودن بخوایم پروندشو ببندیم.



پ.ن: امروز از اون روزاست... بعدا باید بیام بنویسم از امروز. البته اگه بتونم امروز و امشب رو به سلامت تا صبح برسونم :دی

!Back to new life

خب تعطیلات دو ماهه هم تموم شد و بنده برگشتم به خارج!

- برخلاف تصورم این دوماه سخت و حوصله سر بر نشد و اتفاقا خوش هم گذشت (قبلنا که تهران بودم وقتی برمیگشتم خونه اگه بیشتر از 4-5 روز میموندم دیگه روزای آخر با اهل منزل دعوامون میشد و زود باید برمیگشتم خونه خودم، برای همین فکر میکردم این دو ماه موندن توی خونه پر باشه از دعوا و بحث و جدل، ولی مثل اینکه دیگه زیادی شکل مهمون شده بودم، هیچکس کاری به کارم نداشت دیگه خدا رو شکر :)) )

- خوشحالم که تونستم همه کسایی که میخواستم ببینم رو ببینم و باهاشون خوش بگذرونم و کلی لذت ببرم از داشتن دوستایی که اینقدر خوب همو میفهمیم و اینقدر حرف زدن باهاشون برام دوست داشتنیه. این موضوع مخصوصا الان خیلی برام بیشتر به چشم اومد چون یکسالی بود که دور و برم آدمی که کامل بفهمتم و بفهممش نبود. الف که همیشه درکش از مسائل با من فرق داشته و خیلی وقتا حرفمو نفهمیده، بچه های غیرایرانی دانشگاه هم به خاطر شرایط متفاوتی که توش بودن نمیتونستن خیلی چیزا رو درک کنن و هم دانشگاهی ایرانی هم که یه نمونه اش رو قبلا گفتم چه شاهکاری بود :))، بقیه شونم مثل اکثر هموطنان غیور همش تو این فکر بودن که پشت سر کی حرف بزنن و چوب لاچرخ کی بذارن! خلاصه که دیدن دوستای قدیمی بدجوری چسبید.
* فقط نکته جالبش این بود که بیشترشون تا منو میدیدن میگفتن چقدر موهای سفید درومده تو سرت، چیکار کردی با خودت! پیر شدم جدی جدی :))

- از قدیم گفتن third time's a charm، بعد از دو سفر سخت، سومین پرواز تهران-میلان رو بالاخره بدون بدبختی و سختی و دردسر، بسیار ترتمیز و شیک طی کردم و از خودم راضیم. نکته ذیگه اینکه این سری نه مامانم اینا باهام اومدن تهران، نه گذاشتم برادرم تا فرودگاه بیاد و تنها رفتم فرودگاه تا لحظه احساسی خداحافظی رو دوباره برای خودم ایجاد نکنم و البته موفق هم شدم. اومدم فرودگاه و 1-2 تا از بچه ها رو هم اونجا دیدم و نشستیم به صحبت و مسخره بازی و اصلا تو فاز غمِ رفتن نبودم. تا وقتی رسیدم اینجا و به مامانم زنگ زدم که رسیدنم رو خبر بدم و گفت که جات خیلی معلومه و از وقتی رفتی در اتاقت رو بستم که نبودنت رو نبینم و در کمال تعجب دوباره گریه م گرفت! عجیبم واقعا :))

- ما امسال میتونستیم درخواست خوابگاه بدیم و شبیه انتخاب رشته دانشگاه سراسری، هر کسی اولویت هاش رو از بین خوابگاهها (14 تا گزینه هست) لیست میکنه و بر اساس رتبه و امتیازی که داره خوابگاه بهش تعلق میگیره. خوشبختانه همون خوابگاهی که میخواستم بهم رسید و از 3 روز دیگه سوئیتم رو تحویل میدن و دیگه از این به بعد برای کلاسای 8 صبح میتونم 40 دقیقه بیشتر بخوابم :))، چون از خونه قبلیم تا دانشگاه 45 دقیقه راه بود و الان از خوابگاه تا دانشگاه 5 دقیقه راهه!
و البته خدا رو شکر دوباره زندگی یک نفره و تنهای خودم رو خواهم داشت که من هرچی از سختیای زندگی دونفره (از نظر خودم البته) بگم کم گفتم... من میمیرم برای اون غار تنهایی اصن! :دی

- همینا فعلا :)

خب من که حالا موتورم روشن شده، بذارین تا میتونم پست بذارم چون احتمالا بعدش دوباره یه غیبت صغری خواهم داشت (وقتی از اینجا برگردم احتمالا به مدت یه هفته جا و مکان نخواهم داشت تا خوابگاه بهم بدن، بعدشم تا اتاق بگیرم و اونجا رو جای زندگی بکنم و کلاسا شروع بشه و اینا یه ماهی طول میکشه به حالت نرمال برگردم... و خیر، هنوز هیچ فکری بابت اون یه هفته دربدری نکردم:)) )

بعد از نوبت اول امتحانا و اومدن نتیجه اون امتحان سخت با استاد معروف و تعجب همگان از پاس شدن من (استاد نتایج رو با اسم به صورت عمومی منتشر میکنه و تعداد کسایی که سال دوم و سوم بودن و این امتحان رو میدادن از ماهایی که دفعه اولمون بود بیشتر بود، برای همین دیدن اینکه یه نفر مثل من که به قیافش نمیخوره درسخون باشه توی نوبت اول نمره نسبتا خوبی گرفته جای تعجب داشت برای ملت)؛ یکی از بچه ها بهم پیام داد که برای یه کاری که یه روزه 500-600 یورو درآمد داره پایه هستم یا نه. گفتم چه کاری و گفت یکی از بچه های سال بالایی(غیرایرانی) همه درساشو پاس کرده و فقط این درسش مونده، گفته اگه تو قبول میکنی بری به جاش امتحان بدی و پولشو بگیری!!!
خب برنامه ای که ریخته بودن از نظر امنیتی خیلی باگ داشت و مهمتر از همه چون من کل ترم رو سر کلاسای این استاد حضور فعال داشتم و به خاطر ظاهرِ تابلوم (موهای فرفری عجیب غریب و چهره غیر اروپایی) مطمئن بودم که قیافه م توی ذهن استاد مونده و اگر منو دوباره سر جلسه امتحان ببینه شک میکنه، بر نفس اماره م پا گذاشتم و از خیر پول دو ماه اجاره خونه م گذشتم و گفتم نه.

حالا اومدم اینجا و یه بنده خدای دیگه ای بهم گفته برم به جاش امتحان آیلتس بدم و 250-300 یورو هم بابت نمره 7 یا بالاتر میده بهم! چندباری اصرار کرد و اطمینان داد بهم که مشکلی پیش نمیاد، اما هیچ جوره دوست نداشتم این کارو بکنم، امروز بالاخره همه همّتم رو جمع کردم و بهش پیام دادم که نه آقا من نیستم! و باری از روی دوشم برداشته شد...

فقط حیف اینهمه استعداد که اینطوری داره هدر میره واقعا :)))