نیستان جایگاه آتش نیست

نیستان

جایگاه آتش نیست

دلم سوخت از افکار پلید

وجدانها

 به تمسخر نشسته اند

آندم که خدا

 می بیند

چرا به سکوت نشسته ام



چرا مرغان هوس

می ربایند

کودکی پیرمردی ژنده پوش

که در افکار شاعرانه اش

عدالت را ترسیم می کند



چرا تنهاست

مرادی که که دم از آیین می زند

و سربازی که خنده بر اهریمن می کند

ترازویی که برای بقا

کفه اش را به خراج گذاشته است



چرا تنهاست

نفیر درد پیرزنها

که دیگر حتی

توان دعای رزق و روزی را

 برای فرزندانشان

در گلو خشکانیده اند



چرا نمی آید موعود

گمانم...

زجر می کشد از تنهایی




چرا ریا

شلوغی بازارش را به رخ مادرم می کشد

چرا همسایه ام دیگر نماز نمی خواند

چرا ابلیسک شیطان

 نمای خانه ام را اشغال کرده

چرا چشم جهانبین

مشهدالرضا را

قاپیده است

چرا؟



این بیهوده کنجکاویها

خدا را هم دلیگیر کرده

مرادی تنهاست

و هزارن سخن دردآلود را

برای گوشهایی کر

 بازار مملو از خودفروشان

آینده ای را می نویسد

که خریدارش اندک است

اما شلوغی نمایانش بیش

خدایا تو میدانی غصه من چیست

و بس

روح و جن(طنز)

جای اینکه از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که

می‌گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه!

اینطوری تعریف میکنه:

من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی. 20کیلومتر از

جاده دور شده بودم که یهو

ماشینم خاموش شد و هرکاری کردم روشن نمیشد. وسط جنگل، داره

شب میشه، نم بارون هم گرفت.

اومدم بیرون یکمی با موتور ور رفتم دیدم نه میبینم، نه از موتور ماشین

سر در میارم!!

راه افتادم تو دل جنگل، راست جاده خاکی رو کرفتم و مسیرم رو ادامه

دادم.

دیگه بارون حسابی تند شده بود.

با یه صدایی برگشتم، دیدم یه ماشین خیلی آرام وبی صدا بغل دستم

وایساد.

من هم بی معطلی پریدم توش.

اینقدر خیس شده بودم که به فکر اینکه توی ماشینو نیگا کنم هم

نبودم.

وقتی روی صندلی عقب جا گرفتم، سرم رو آوردم بالا واسه تشکر

دیدم هیشکی پشت فرمون و صندلی جلو نیست!!

خیلی ترسیدم!

داشتم به خودم میومدم که ماشین یهو همونطور بی صدا راه افتاد.

هنوز خودم رو جفت و جور نکرده بودم که تو یه نور رعدو برق دیدم یه

پیچ جلومونه!

تمام تنم یخ کرده بود.

نمیتونستم حتی جیغ بکشم، ماشین هم همینطور داشت میرفت

طرف دره.

تو لحظه‌های آخر خودم رو به خدا اینقدر نزدیک دیدم که بابا بزرگ خدا

بیامرزم اومد جلو چشمم.

تو لحظه‌های آخر، یه دست از بیرون پنجره، اومد تو و فرمون رو چرخوند

به سمت جاده

نفهمیدم چه مدت گذشت تا به خودم اومدم.

ولی هر دفعه که ماشین به سمت دره یا کوه میرفت، یه دست میومد

و فرمون رو میپیچوند.

از دور یه نوری رو دیدم و حتی یک ثانیه هم تردید به خودم راه ندادم.

در رو باز کردم و خودم رو انداختم بیرون.

اینقدر تند میدویدم که هوا کم آورده بودم.

دویدم به سمت آبادی که نور ازش میومد رفتم توی قهوه خونه و ولو

شدم رو زمین

بعد از اینکه به هوش اومدم جریان رو تعریف کردم، وقتی تموم شد، تا چند ثانیه همه ساکت بودند.

یهو در قهوه خونه باز شد و دو نفر خیس اومدن تو، یکیشون داد زد:

ممد نیگا! این همون احمقیه که وقتی ما داشتیم ماشینو هل میداديم

سوار شده بود!!!؟

تنبلک شیطانم-بنویس

خواب
همان دغدغه بیداری است
نگران
از رفتن نباش
هزاران
یارو خواهدآمد
آندم که کوکب خانم
مهمانان سرزده اش را پذیرفت
بار سنگینی بود
تا مسئولیت
یاروهای امروز را
بر دوش تونهد
.
.
.
روسو
مست بود
کس شعر هم میگفت
خر شدی عزیزم
یک دستی
روسو
از تو برد
دو دستی
.
.
.
رضا به چکارت می آید
هزاران شهرام
بهرام
ویا شاید شاهینها
چهره پیرت را
نقاشی خواهند کشید
آه پیکاسوی من
سگ حشری بکش
.
.
.
آب توبه می خواهی؟
به چکار
شاید شیطان را خواب آلوده میبینی
پس تکلیفهایت
چه شد 
تنبلک شیطانم
بنویس باز هم بنویس
شیطان را بنویس

برای گریز از خودم بودن

هر روز به چهره دارم
هزاران نقابی
برای گریز از خودم بودن
اما
آنکه را هرگز نشناختم
خودم بود
.
.
.

فرهاد قصه ها
تیشه اش به چکار
بیستون
بازهم پابرجاست
آندم
که زحمت عشق را
فرهاد به یغما می برد
تیشه
ورودی ناگزیر به داستان عاشقی را تجربه میکرد
تا
مجازات خود رایان
در سرای پاک عاشقی را
به تصویر کشد
.
.
.
دزدیدن تیشه
از اقبال خوش تو بود
برخیز
و فرمان عشق را
در بهار سی بندگی کن
اگر از خشونت حقیقت رنج نبری
خواهی یافت
فرهاد
سارقی بیش نبود
...

مرداب پیر

آوای غوکهای پیر

در گذر از احساسات تشنه یک آب

سالها روز مرگی اش را

به نغمه نشسته است

.

.

.

آندم

که هجوم سنجاقکها

در لجن زار روز مرگی

فردای غریب امروز را

برایم نقاشی میکند

.

.

.

تا شاید روزگاری

از پی هزاران هی هی چوپان

صدای خفته مرداب

از نفیر نی مهمان امروزم

بپا حیزد

.

.

.

نیزار  فردای من

شاهد بیقرار سکوت

از پی هزاران درد

امروز  هم

راحت خو ابید

تا در فردایی که....



تا حیوانات فریاد بزنند

تقدیر!!!

من هنوز هم

دوران کودکیم را فریاد میزنم

.

.

.

آه

شباهنگ تاریخ

 لحظه های ی ی فراموش شده

 کودکی

آنسوی دیروز

به اسباب بازیهایش

 می اندشد

.

.

.

آندم

دلم برایت بی تابی میکند

و در سراب امروز

هنوز هم

بیجارها از لولو می ترسد

.

.

.

تا در نبودت

با رویای ترسناک قصه های مادر بزرگ

حسنکی باشم

تا حیوانات فریاد بزنند

درفشت را بردار

نگذر
از تکرار روز مرگیم
محکوم
راهی جز تحمل ندارد
آه
سالهاست
سکوت چاشنی سلول زندگی ام شده
اجبار نه
تحمل همراهم شده
برای شروع
رخصتی نیست
بارها
فریادم را قورت دادم
تا انسانیتم را
کشته باشم
آندم
که دستان همت
از کوری گوش رنج میبرند
و فریادت را
عربده بوفی در خرابه می پندارند
رشته دل من
بسته به غل و رنجیر است
هی آریایی
درفشت را بردار
کاوه ترا می خواند

درد بی حاصلی است

درد اندود بود
جانکاه
آندم که
پینه دستانم را
تبر احساس نمودی
آه
لطف و کرم از احساس فقیر
درد بی حاصلی است
که بر هر جویبار می بارد
تا تحفه ای درویش گونه را
برای گدایی فاتحه ای
با پرندگان تقسیم کند
تبر روزگار ما
همیشه اشتباه میزند
برخیز
این نجار سر گران دارد
و تبرهم
دسته ای دل نگران
و خورشید عمر هم
غروبی در کویر
برخیز
دانه ها از پی دام ریخته شده اند
و تبرها از پی نان
 زمخت

بیهودگی -لحظه ای آسایش می خواهد

دلیلی ندارد
بیهودگی را
بر فراز کلمات دیگران
جستجو کنی
کمی آرام
بیهودگی
لحظه ای آسایش می خواهد
.
.
.
سیاه
سپید
قافیه های وحشی اشعارت
کمر هر آینده را میشکند
...
چنگیز خون آشام
اینجا ایران من است
برای هر وجب خاک
آب
و آسمان آبی اش
ترکش در بدن دارم
.
.
.
برای هر ماشین خصم
سیزده سال
شب زنده داری مادر می سوزد
تادر آرامش امروز
دوای کمر درد کسی نباشی
.
.
.
بر روی تن من و تو
نقش خداست
که الیه راجعون
تا در محشر فعل هایمان
سیلی عذاب را به خاطر داشته باشیم

ای به قربانت امیر

باد سرد
 بر فراز اندیشه ام
بردباری را
به تمسخر نشانده است
تا شعله ی کبریت اندیشه ات
مرحم تاریکی ام باشد

.

.

.


هزاران تاریکی
مرا خواهد بلعید
و  تو
برادر ارزشی
آنگاه که از جمع معترفین حرفه ای
برایم جایی خالی را در بهمن
رزو خواهی داشت
تا ستاره سرخ اندیشه ام
بر هر قرض الحسنه ای
مهر روابط عمومی بزند

.

.

.


آه
خان دیروز ما
به استقبال کدخدا خیز بر داشته
البته
تاریخ بیشتر خواهد نوشت
آندم
هزاران آغا
در شورو رویاهایشان
به تماشای خواب آلوده ی امروزشان
بلند نعره خواهند زد
ای به قربانت امیر