نیستان جایگاه آتش نیست
نیستان
جایگاه آتش نیست
دلم سوخت از افکار پلید
وجدانها
به تمسخر نشسته اند
آندم که خدا
می بیند
چرا به سکوت نشسته ام
چرا مرغان هوس
می ربایند
کودکی پیرمردی ژنده پوش
که در افکار شاعرانه اش
عدالت را ترسیم می کند
چرا تنهاست
مرادی که که دم از آیین می زند
و سربازی که خنده بر اهریمن می کند
ترازویی که برای بقا
کفه اش را به خراج گذاشته است
چرا تنهاست
نفیر درد پیرزنها
که دیگر حتی
توان دعای رزق و روزی را
برای فرزندانشان
در گلو خشکانیده اند
چرا نمی آید موعود
گمانم...
زجر می کشد از تنهایی
چرا ریا
شلوغی بازارش را به رخ مادرم می کشد
چرا همسایه ام دیگر نماز نمی خواند
چرا ابلیسک شیطان
نمای خانه ام را اشغال کرده
چرا چشم جهانبین
مشهدالرضا را
قاپیده است
چرا؟
این بیهوده کنجکاویها
خدا را هم دلیگیر کرده
مرادی تنهاست
و هزارن سخن دردآلود را
برای گوشهایی کر
بازار مملو از خودفروشان
آینده ای را می نویسد
که خریدارش اندک است
اما شلوغی نمایانش بیش
خدایا تو میدانی غصه من چیست
و بس