عمو زنجیزباف

82784048178991927920.jpg

عمو زنجیر باف سلام...

عمو زنجیرباف...؟

میشود یکبار بیایی رویاهای مرا ببافی؟

خیلی درهم و برهم شده ساعتها گم میکنم خودم را در انها

نمیدانم انها مرا گم میکنند یا من انها را...!

عمو زنجیر باف؟

خیلی وقت است دیگر نمی ایی سراغ ما

یا شاید ما نمی اییم سراغ تو...!

عمو زنجیر باف؟

چرا این روزها هیچ کس دیگر ان شعر تو را نمیخواند؟

همه یادشان رفته است...

ولی من هیچ وقت تو را یادم نمیرود

چون من همیشه فکر میکردم تو یک ادم خیلی قوی هستی

که تمام زنجیرهای دنیا را تو میسازی...

همیشه فکر میکردم تو یک ادم خیلی گنده هستی

که سبیل دارد!

عمو زنجیر باف؟

خیلی وقت است دیگرکودکی نکرده ام میشود

به جای ان زنجیرهایی که هیچ وقت نبافتی

و هیچ وقت هم پشت کوه نیانداختی...

بیایی رویاهای مرا ببافی و بیاندازی به اسمان؟

شاید خدا خوشش امد و ان را گرفت و برایم اجابتش کرد...

+از شیخ بهایی پرسیدند :سخت میگذرد چه باید کرد؟

گفت:خودت میگویی سخت میگذرد سخت که نمی ماند!

پس خدارو شکر که می گذرد ونمی ماند...!

 

عاشق آدمایی ام که...

os40q14nsza8ja4zv5a.jpg

عاشق آدمایی ام که...

نگفته حالتو می فهمن...

همونا که ناگفته های دلتو بایه نگاه...

به چشمات تاآخر میخونن...!

عاشق آدمایی ام که دلی دارن مثل دریا

وسیع وعمیق...

وجودشون یه پناه قرص ومحکم واسه خستگی هات

یه مرهم واسه زخمات...

دلت از همه دنیام که پر باشه

باواژه ،واژه کلامشون آروم می گیری...

+یه چیزایی،یه حس هایی،یه آدمایی ،یه وقتایی

یه لحظه هایی رو تو زندگی گم میکنیم

و...

هیچ وقت دیگه پیداشون نمیکنیم

هیچ وقت...

+ادامه مطلب...

ادامه نوشته

خیابان زندگی

 

 مثقال سایت

مدارس شهر یکسره باز است

کودکان درس میخوانند بی وقفه

زمستان،تابستان،عید ندارد...

اما دیگر بابانیست آب بدهد یا نان

اینجا...

کودکان بار می برند وگل می فروشند

اسپند دود می کنندتا چشم زخمی به احساس نرسد

وآن مرد با ماشین می آید،اوزیر باران می آید

وبی آنکه خیس شود گل میخرد از کودک زیر باران

وکبری دیگر تصمیم نمیگیرد،آدامس می فروشد

اینجا...

عاطفه زیر آفتاب تابستان می سوزد از شرم

عشق در سرمای زمستان می لرزد از گناه

اینجا مشق درد می نویسند واملا روباه مکار

اینجا خیابان زندگیست...

+ثانیه های انتظار پشت چراغ قرمز را تاب بیاوریم

شاید ثانیه ها دارند آرزوی کودک دستفروش را

برای یک دقیقه کاسبی بیشتر ...

برآورده میکنند.

+ادامه مطلب

ادامه نوشته

یک دقیقه سکوت...

عکس   

یک دقیقه سکوت...

برای کودکی که ازپشت پنجره غبارگرفته باران را نظاره می کند

یک دقیقه سکوت...

برای تمام لحظات ازدست رفته عمر

برای سالهای زندگی پوچ وبی حاصل

یک دقیقه سکوت...

برای رویاهای باطل

برای زیبایی گل هایی که همیشه باخارهمراه بوده

یک دقیقه سکوت...

برای کسانی که از فرط مشکلات به جنون می رسند

برای ورق هایی که بانوشته های این چنین سیاه میشوند

یک دقیقه سکوت...

برای گوش هایی که همیشه شنوا بودندولی هرگز شنیده نشدند

برای اشک هایی که همگان سعی درپنهان کردنشان دارند

یک دقیقه سکوت...

برای احساساتی که همواره نادیده گرفته می شوند

یک دقیقه سکوت...

به خاطرکسانی که هرگز نیاموختند لبخند بزنند

یک دقیقه سکوت...

به خاطرکسانی که از ناراحتی دیگران اندوهگین انددرحالیکه

دیگران هرگز آنان راباورنخواهند کرد

یک دقیقه سکوت...

به احترام کودکانی که امروز متولد می شوند

به احترام تمام کسانی که امروز زندگی را وداع گفتند

یک دقیقه سکوت...

به احترام قلبهایی که ازسنگ اند

به احترام کسانیکه هرگز درک نشدند

یک دقیقه سکوت...

به احترام احساس هایی که هرگز بیان نشدند

یک دقیقه سکوت...

به احترام تمام کسانیکه سکوت کردند.

+همیشه میگن سکوت علامت رضاست اما من میگم نه!

بعضی وقتا سکوت میکنی چون اونقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی

بعضی وقتا سکوت میکنی چون حرفت قابل گفتن نیست

گاهی اوقات سکوت یه اعتراضه

وگاهی...

سکوت برای اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری

توصیف کنه...

+ادامه مطلب

ادامه نوشته

واژه های دنیا

آپلود عكس

من از واژه های دنیا خسته ام

از واژه های نقاب دار...

واژه هایی که تو عزیزی را...

آسان به دیگر برایم مهم نیست تبدیل می کند

من از این ها بیزارم...

ازلبانی که به جرم وبی جرمی می شکنند دلی را...

گاهی چنان بایک واژه دلی را می شکنیم که...

گویاتبرهم جرات چنین ضربه ای را به یک تیشه درخت پیر باغ ندارد

گاهی واژه هایمان کمتر ازسیلی سردی بر ...

صورت دخترک فال فروش نیست

من...

دل شکسته این واژه هایم...

+خیلی از یخ کردن ما آدما...

ازسرما نیست

لحن بعضی آدما بدجور زمستونیه...

+ادامه مطلب

ادامه نوشته

پروردگارت...باعشق

عکس 

می دانم هرزگاهی دلت تنگ می شود

همان دل های بزرگی که جای من درآن است

آنقدر تنگ می شود که یادت می رود من آنجایم

دلتنگی هایت را ازخودت بپرس

ونگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم ...

هنوز خدایت همان خداست...

هنوز روحت از جنس من است ...

امامن نمی خواهم تو همان باشی!

توباید درهر زمان بهترین باشی

نگران شکستن دلت نباش...

میدانی!!شیشه برای این شیشه است که قراره بشکنه

وجنسش عوض نمی شود...

ومیدانی که من شکست ناپذیر هستم

وتو مرا را داری

برای همیشه...

چون هروقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد

چون هرگاه تنها شدی تازه مرا یافته ای

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان واستوارت را بشنوم

صدای خرد شدن دیوار بین خودم وخودت راشنیدم

درست است مرا فراموش کرده ای...

امامن سرانگشتانت را ازیاد نبردم

دلم نمیخواهد غمت را ببینم میخواهم شاد باشی

این را من می خواهم

وتوهم میتوانی این را بخواهی

خشنودی مرا...

گفتم خواب را مایه آرامشت قرار می دهم

ومن هرشب که میخوابی روحت را نگه میدارم تاتازه شود

نگران نباش!

دستان مهربانم قلبت را می فشارد

شب هاکه خوابت نمی برد فکر میکنی تنهایی؟؟

اما نه من هم دل به دلت بیدارم

فقط کافی است خوب گوش بسپاری...

وبشنوی ندایی که تو رافرا میخواند به زیستن

پروردگارت

باعشق

+کاش روزه هایمان در خط قرمز جسمی خلاصه نمیشد

کاش روزه روح و روان داشتیم کاش اخلاقمان غبار روبی می آموخت

کاش برسرسفره افطار لبخند ومحبت می گذاشتیم

کاش نگاهمان روزه داشت یاحتی کلاممان

کاش کلاممان حریم ها را مقدس می شمارد

کاش میهمانی خدا خوبی ها را برایمان جاودانه می ساخت

خداکنه مهمانی امسال برایمان اخلاق به ارمغان آورد

خداکنه...

+ادامه مطلب

ادامه نوشته

غم وشادی

 

عکس 

پرسیدم:چرا گریه میکنی؟؟

گفت:دلم گرفته تحمل نامهربونی هارو ندارم.

گفتم:ولی زندگی قشنگه...

سختی ها یه پیام هستن از طرف خدا

دردا اونقدر بزرگ نیستن که فکرمیکنی...

ازهرفرصتی میشه برای شادی وخنده بهره برد...

مگه دیروز که این همه غصه خوردی امروز اتفاقی افتاد؟؟

نفس عمیقی کشیدوگفت:اشتباه میکنی

زندگی فقط خنده نیست...

خیلی موقع ها باید گریه کرد تامعنی خنده رو فهمید...

درک شادی بدون غصه ممکن نیست...

باید معنی شب رو درک کنی تا روز رو باتمام وجودت احساس کنی...

زنگی نصفش خنده است ونصفش غم!!

نگاهی به من کردو بلندشدورفت.

ومن ساعتها درباره حرفش فکرکردم و درآخر به طرز فکرش...

+بزرگی وصیت کرد برای سلامتی عقلتان هویج بخورید

همه خندیدندوهیچکس ندانست...

که عقل عده ازمردم درچشمشان است.

من...تو...او

 

عکس 

من به مدرسه میرفتم تادرس بخوانم توبه مدرسه می رفتی به توگفته بودندبایدپزشک شوی!

اوبه مدرسه میرفت اما نمیدانست چرا؟؟

من پول توجیبی ام راهفتگی ازپدرم میگرفتم ‌‌توهفتگی نمی گرفتی زیراپول درخانه شما همیشه دردسترس

بوداوبعد ازمدرسه گوشه خیابان آدامس می فروخت...

معلم گفته بود انشایی بنویسیدموضوع این بود:علم بهتراست یاثروت؟؟

من نوشته بودم علم بهتر است مادرم می گفت:باعلم میتوان به ثروت رسیدتوهم نوشته بودی علم

بهتراست شاید پدرت به توگفته بود به ثروت نیازی نداری.او اماهیچ چیز ننوشته بودبرگه اوکاملا سفید بود

خودکارش روز قبل تمام شده بودمعلم آن روز اورا تنبیه کرد.بقیه بچه ها به اوخندیدندواو...

اوآن روز به خاطرتمام نداشته هایش گریه کرد.هیچکس متوجه نشدکه اوچقدر احساس حقارت

کردخب معلم هم نمی دانست اوپول خریدن خودکار رانداشته!

شایدمعلم هم نمیدانست علم وثروت یکجا به هم گره خورده وگاهی نمی شود بی ثروت از علم چیزی نوشت.

من درخانه ای بزرگ میشدم که بهار درحیاطش بوی پیچ امین الدوله می پیچید.

تودرخانه ای بزرگ می شدی که شبهادرآن بوی دست گلهایی می پیچیدکه پدرت برای مادرت می خرید.

امااو...

اودرخانه ای بزرگ می شدکه درودیوارش بوی سیگار وتریاکی را می داد که پدرش می کشید!!

سالهای آخردبیرستان بودبایدآماده می شدیم برای ساخت آینده...

من بایدبیشتردرس می خواندم ودنبال کلاسهای تقویتی می رفتم.تودرس خواندن درخارج رابیشتر

ترجیح می دادی وامااو...

اونه انگیزه داشت نه پول درس رارهاکرده بود ودنبال کار میگشت.

روزنامه چاپ شده بود هرکس دنبال چیزی می گشت.من روزنامه خریدم تااسمم رادرلیست قبولی ها ببینم

توروزنامه خریدی تادنبال اعزام دانشجو به خارج بگردی اوهم نامش در روزنامه بود...

دیروز در یک نزاع خیابانی کسی راکشته بود.

من آنروز خوشحال ترازآن بودم که بخواهم فکرکنم که کسی راکشته باشند.

توآن روزمثل همیشه بعدازدیدن عکس های روزنامه آن رابه کناری انداختی واما اوآنجابود

میان صفحات روزنامه...

برای اولین باربودکه درزندگی اش اینقدر به اوتوجه می شد!!

چندی گذشت وقت گرفتن نتایج بود.من منتظرگرفتن مدرک لیسانس بودم.

توخواستی بامدرک پزشکی برگردی خانه همان آرزوی دیرینه پدرت واو...

اوهرروز منتظرحکم اعدامش بود.

وقت قضاوت بود جامعه ماهمیشه قضاوت میکند.من خیلی خوش حال بودم که مرا تحسین میکنند.

توبه خودمی بالیدی که جامعه ات به توافتخارمیکندو...

اوشرمساربودکه سرزنش ونفرینش می کنند.

زندگی ادامه داردمن موفقم می گویم نتیجه تلاش خودم است.توخیلی موفقی ومی گویی نتیجه پشتکارخودم است وامااوزیرمشتی خاک است.مردم می گویند تقصیرخودش است.

هیچگاه درکنارهم نبودیم همدیگررانمی شناختیم اما...

امااگرمن وتو جای اوبودیم آخرداستان چگونه می شد؟؟

هرروز ازکنارمردمانی میگذریم که من اند یا تو یا او!!

وبه راستی نه موفقیت های من همه از آن من است نه افتخارات تو همه از آن تو و...

ونه تقصیرهای اوهمگی ازآن او.

+آنقدرزمین خورده ام که بدانم

برای برخاستن نه دستی ازبرون بلکه

همتی ازدرون لازم است

اما حال نمیخواهم برخیزم

میخواهم اندکی بیاسایم

فردابرمیخیزم وقتیکه فهمیده باشم

چرا زمین خورده ام.

 

ردپای آدما...

عکس

مهم نیست آدم بزرگی هستی یانه...

مهم نیست میتونی رو پای خودت بایستی یانه...

مهم اینه که وقتی پات رو توی زندگی کسی میذاری

واززندگیش عبورمیکنی زمانیکه مهلتت تموم شد

وفقط ردپات باقی موند...

اونقدر ردپات خواستنی باشه

که به کسی اجازه نده پاشو روی ردپات بذاره...

+ای کاش ته دلامون صافه صاف بود ته قلبامون یه ذره محبت بود

ته حرفامون تلخی نداشت...

ای کاش سیاهه چشمامون مثله سیاهی شب برای آرامش بود و...

ای کاش میدونستیم قلبهارو نباید بهم هدیه کرد باید قلبهارو بدست آورد...

ادامه نوشته

قدکشیده ام...

عکس

قد کشیده ام!...انقدر که فرق سرم می خورد به سقف باید و نبایدهای این روزگار....

بزرگ شده ام! ... انقدر که درک این روزهای تکراری، مثل سرکشیدن چائی سرد،دیگر دلچسب نیست

می فهمم! ........ انقدر که گاه .....از سایه ام نیز خطر می کنم.......

کاش نمی دانستم این همه را...........

کاش نمی دانستم!....تا قلم فهم ، این چنین فکر ثانیه هایم را خط خطی نمی کرد....

کاش نمی فهمیدم!.... تا فکر و خیال های پژمرده ، این چنین آرامشم را به تاراج نمی برد...

کاش نمی ترسیدم!......تا ضربان های ملتهب ، این گونه لرزه بر اندامم نمی انداخت....

چه سخت است بزرگ شدن......و چه مکافات بزرگی ست بزرگ دیدن...و بزرگ فهمیدن

وسهم من از این همه...........

تنها کوهی از خستگی های سترگ است که روی شانه های جوانی ام سنگینی می کند

و اکنون این چشمان خسته.......

چه با غبطه می نگرد......تمام دنیای خردسالی را که بی محابا خطر می کند

چه نا شکیب می دود پی توپ لحظه هایش در عرض بزرگراه زمان.......

بی هیچ دلهره ای.....بی هیچ ذره ای هراس!

چه آسود می برد انگشت کنجکاوی اش را، در دل کندوی حادثه.......

بی هیچ ترسی از نیش های زهرآگین!

چه خوش خیال دست می کشد بر لبه تیز چاقوی فریب .....

بی هیچ واهمه ای از خون سرخ دستان کوچکش...

و از این همه......تنها پی همان قهقهه های کودکانه است و آن لذت وهیجان زود گذر

نه طعم دلتنگی می فهمد....نه راز تنهایی می داند....و نه حتی آه و اندوه و غم می شناسد

کاش تنها می دانست .....که نباید بزرگ شود!

+تازه میفهمم

بازی های کودکی حکمت داشت....

((زووووووووووووو))

تمرین روزهای نفس گیر زندگی بود!

چقدردلم تنگه....

 

عکس

بعضی آدم هااونقدرنگاهشون

چشماشون دستاشون

مهربون هست که دلت میخواد

یکبار درحقشون بدی کنی ونامهربونی

وببینی نگاهشون چشماشون دستاشون

وقتی نامهربون میشه چه شکلی میشه

درنهایت حیرت میبینی

انگار مهربون ترمیشن

بدیت رو باخوبی

نامهربونیت رو با مهربونی

پاسخ میدن

چقدر دلم تنگه واسه دیدن چنین آدمهایی

+اگه خودکارت به اندازه نوشتن یه جمله جوهر

داشته باشه چی مینویسی؟؟؟؟؟

من باوردارم...

عکس

من باور دارم ...

که دعوا و جرّ و بحث دو نفر با هم به معنى

این که آن‌ها همدیگر را دوست ندارند نیست.

و دعوا نکردن دو نفر با هم نیز به معنى این که

آن‌ها همدیگر را دوست دارند نمى‌باشد.

من باور دارم ...

که هر چقدر دوستمان خوب و صمیمى

باشد هر از گاهى باعث ناراحتى ما

خواهد شد و ما باید بدین خاطر او را

ببخشیم.


من باور دارم ...

که دوستى واقعى به رشد خود ادامه خواهد

داد حتى در دورترین فاصله‌ها. عشق واقعى

نیز همین طور است.

من باور دارم ...

که ما مى‌توانیم در یک لحظه کارى کنیم که

براى تمام عمر قلب ما را به درد آورد.


من باور دارم ...

که زمان زیادى طول مى‌کشد تا من همان آدم

بشوم که مى‌خواهم.


من باور دارم ...

که همیشه باید کسانى که صمیمانه

دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و

دوستانه ترک گویم زیرا ممکن است آخرین

بارى باشد که آن‌ها را مى‌بینم.


من باور دارم ...

که ما مسئول کارهایى هستیم که انجام

مى‌دهیم، صرفنظر از این که چه احساسى

داشته باشیم.


من باور دارم ...

که اگر من نگرش و طرز فکرم را کنترل

نکنم،او مرا تحت کنترل خود درخواهد

آورد.



من باور دارم...

که قهرمان کسى است که کارى که باید

انجام گیرد را در زمانى که باید انجام گیرد،

انجام مى‌دهد، صرفنظر از پیامدهاى آن.


من باور دارم ...

که گاهى کسانى که انتظار داریم در مواقع

پریشانى و درماندگى به ما ضربه بزنند، به

کمک ما مى‌آیند و ما را نجات مى‌دهند.


من باور دارم ...

که گاهى هنگامى که عصبانى هستم

حق دارم که عصبانى باشم امّا این به

من این حق را نمى‌دهد که ظالم و بیرحم

باشم.


من باور دارم ...

که بلوغ بیشتر به انواع تجربیاتى که داشته‌ایم

و آنچه از آن‌ها آموخته‌ایم بستگى دارد تا به

این که چند بار جشن تولد گرفته‌ایم.


من باور دارم ...

که همیشه کافى نیست که توسط دیگران

بخشیده شویم، گاهى باید یاد بگیریم که

خودمان هم خودمان را ببخشیم.

من باور دارم ...

که صرفنظر از این که چقدر دلمان شکسته

باشد دنیا به خاطر غم و غصه ما از حرکت باز

نخواهد ایستاد.


من باور دارم ...

که زمینه‌ها و شرایط خانوادگى و اجتماعى

برآنچه که هستم تاثیرگذار بوده‌اند امّا من

خودم مسئول آنچه که خواهم شد هستم.

من باور دارم ...

که نباید خیلى براى کشف یک راز کند و کاو

کنم، زیرا ممکن است براى همیشه زندگى

مرا تغییر دهد.


من باور دارم ...

که دو نفر ممکن است دقیقاً به یک چیز نگاه

کنند و دو چیز کاملاً متفاوت را ببینند.


من باور دارم ...

که زندگى ما ممکن است ظرف تنها چند

ساعت توسط کسانى که حتى آن‌ها را

نمى‌شناسیم تغییر یابد.


من باور دارم ...

که گواهى‌نامه‌ها و تقدیرنامه‌هایى که بر روى

دیوار نصب شده‌اند براى ما احترام و منزلت به

ارمغان نخواهند آورد.


من باور دارم ...

که کسانى که بیشتر از همه دوستشان دارم

خیلى زود از دستم گرفته خواهند شد.


من باور دارم ...

«شادترین مردم لزوماً کسى که بهترین چیزها

را دارد نیست

بلکه کسى است که از چیزهایى که دارد

بهترین استفاده را مى‌کند.»

+بعضی آدمها پرازمفهوم بودنند

پرازحس های خوبند

پرازحرف های نگفته اند

وچه هستند

وچه نیستند

یادشون ...

خاطرشون...

حس های خوبشون...

باهامون هست

آدمها... بعضیهاشون

سکوتشونم پرازحرفه...

پرازمرحم به هرزخمه

عیدتون مبارک

یامقلب القلوب والابصار

یامدبرالیل والنهار

یامحول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

9iny1nkkneni1jop2l7p.jpg

بازکن پنجره هاراکه نسیم

روز میلاد اقاقیهارا

جشن می گیرد

وبهارروی هرشاخه کنارهربرگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

وطراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

ودرخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی هارا

گل به دامن کرده است

باز کن پنجره هاراای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت؟

برگ هاپژمردند!

تشنگی باجگرخاک چه کرد؟

هیچ یادت هست

توی تاریکی شبهای بلند

سیلی سرما باتاک چه کرد؟

باسروسینه ی گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟

هیچ یادت هست؟

حالیامعجزه ی باران راباورکن

وسخاوت رادرچشم چمنزارببین

ومحبت رادرروح نسیم

که دراین کوچه تنگ

باهمین دست تهی

روزمیلاداقاقی هارا

جشن می گیرد!

خاک جان یافته

توچراسنگ شدی؟

توچرااین همه دلتنگ شدی؟

بازکن پنجره هارا

وبهاران

راباورکن

دنیاروبراتون شادشادوشادی روبراتون دنیادنیاآرزومندم

عیدتون مبارک .

کلینک خدا

عکس

به کلینک خدارفتم تاچکاپ همیشگی ام را انجام دهم

فهمیدم که بیمارم......

خدافشاره خونم راگرفت

معلوم شدلطافتم پایین آمده!

فهمیدم مشکل نزدیک بینی هم دارم

چون نمی توانستم دیدم راازاشتباهات اطرافیانم فراترببرم

زمانیکه ازمشکل شنوایی ام شکایت کردم

معلوم شد که مدتی است صدای خداراآنگاه که درطول روزبامن سخن می گویدنمی شنوم...!

خدای مهربونم برای همه ی این مشکلات به من مشاوره رایگان داد

ومن به شکرانه اش تصمیم گرفتم

ازاین پس تنها ازداروهایی که درکلمات راستینش برایم تجویزکرده است استفاده کنم:

هرروزصبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل ازرفتن به محل کاریک قاشق آرامش بخورم

هرساعت یک کپسول صبریک فنجان برادری ویک لیوان فروتنی بنوشم

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدارکافی عشق بنوشم

وزمانیکه به بسترمیروم دوعددقرص وجدان آسوده مصرف کنم.

لیلی

عکس

لیلی زیردرخت انارنشست

درخت انارعاشق شد

گل دادسرخ سرخ

گلهاانارشدداغ داغ

هراناری هزاردانه داشت

دانه هاعاشق بودند

دانه هادرانارجانمی شدند

انارکوچک بود

دانه هاترکیدند

انارترک برداشت

خون انار روی دست لیلی چکید

لیلی انارترک خورده راازشاخه چید

مجنون به لیلی اش رسید

خداگفت:

رازرسیدن فقط همین است

کافی است اناردلت ترک بردارد

اینجا....

 

Picture Hosted by Free Photo Hosting at http://www.iranxm.com/

اینجا در قلب من حد ومرزی برای حضور تو نیست

به من نگوکه چگونه بی توزیستن راتمرین کنم

مگرماهی بیرون از آب می تواند نفس بکشد؟؟

مگرمیشودهوا را اززندگی ام برداری ومن

زنده بمانم؟؟

بگومعنی تمرین چیست؟؟

بریدن ازچه چیز راتمرین کنم!!

بریدن ازخودم را!!

از من نپرس که اشک هایم رابرای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه میدانند

دوری توروحم رامی آزارد

توخودپروانه هارابه من سپردی که میهمان لحظه های

بی کسی ام باشند

نگاهت را ازچشمم برندار

مرا ازمن نگیر

هوای سرد اینجارادوست ندارم

مراعاشقانه درآغوش بگیر

ای خدا..........

گاه....

عکس

 

گاه اوج خنده ما گریه است

گاه اوج گریه ماخنده است

گریه دل را آبیاری می کند

خنده یعنی اینکه دل ها زنده است

زندگی ترکیب شادی با غم است

دوست میدارم من این پیوندرا

گرچه می گویندشادی بهتر است

دوست دارم گریه بالبخند را

کاش.....

 

عکس

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی ازپروانه هایادی کنیم

کاش بخشی از زمان خویش را

وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش گاهی در مسیرزندگی

باری ازدوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را

باخطوط دوستی مبهم کنیم

کاش وقتی آرزویی می کنیم

ازدل شفافمان هم رد شود

مرغ آمین هم ازآنجابگذرد

حرف های قلبمان را بشنود