اما توی این مدت خیلی اتفاقا افتاده. یکی از دوستای ویلاگیم دو تافرشته کوچولو نصیبش شده. یکی انگار تنها نر شده و ...
واما خودم
دو سال و نیمه که با عشقم ازدواج کردم. متاسفانه هنوز ساعتی توی دانشگاه درس میدم و نتونستم یه کاری پیدا کنم. زندگی خیلی خوبی دارم البته به جز اینکه هنوزم هر روز بیشتر وبیشتر دلم برای شهرم و خانواده و دوستانم تنگ میشه.
تصمیم گرفتم دویاره درس بخونم. حس میکنم به یه کوچه بن بست رسیدم. باید تلاش کنم
یه چیز خنده دار. یه شاگرد دارم حدودا چهل و پنج سالشه هر هفته ده بار اس ام اس میده . طفلی از بس توی تقویمش دنبال مناسبت گشته ، دیگه مناسبت عید را از حالا میده
. سرکلاس هم شیطنت خودشو داشت. سوالای پیچوندنی رو میداد دوستش بپرسه ولی هر بار با شکست مواجه میشد.
در کل آدم بامزه ایه. بعضی وقتا سوتی های خیلی خنده داری میداد سر کلاس منم سریع میگرفتمش و میشد یه داستانی
وای که چه حالی میده سوتی گرفتن
حتی اگه محبتی از ما نبینن
............................................................................
دوستون دارم دوستای خوبم
جز عظمت دلتنگی
که فقط با دور بودن می شه حس کرد
....................................................................................
خب چیه دلم تنگ شده دیگه
نمیدونم چرا منتظر یه سوغات کوچیک بودم اونم تبرّکاً حتی اگه یه هل پوک بود
بیخیال البته.
آخه همینکه توی ذهنم میپیچه
از چشمم اشک میاد
مخاطب خاص