+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۴ و ساعت 21:27 |

روایتی از زندگی کارگران در جنوب تهران: برخی نان را هم نسیه می‌خرند

.

بار سنگین این اقتصادِ ازهم‌گسیخته، بیش از همه بر دوش زنان در خانوارهای کارگری و مزدبگیر آوار شده است. از خیابان مختاری به سمت شوش و دروازه‌غار، فقر دیگر یک پدیدۀ پنهان یا یک عدد در آمارهای رسمی نیست بلکه به متن روزمرۀ خیابان تبدیل شده است.

چرخش چرخ اقتصاد در حاشیه و بافت فرسودۀ کلان‌شهرها مدت‌هاست که از ریتم افتاده و جای خود را به تقلا برای بقای روزمره داده است. از خیابان مختاری تا کوچه‌پس‌کوچه‌های دروازه‌غار تهران، بحران معیشت به نقطه‌ای از ویرانی رسیده که دیگر نه مردم توان تسویۀ حساب دارد و نه کاسبِ خُرد یارای تداوم نسیه‌فروشی. در این جغرافیای طردشده، جایی که طبقۀ کارگر غیررسمی و اقشار فرودست روزگار می‌گذرانند، شکاف طبقاتی و اقتصاد سیاسیِ نابرابر، به عینی‌ترین و خشن‌ترین شکل ممکن خود را نشان می‌دهد.

به گزارش ایلنا، بار سنگین این اقتصادِ ازهم‌گسیخته، بیش از همه بر دوش زنان در خانوارهای کارگری و مزدبگیر آوار شده است. از خیابان مختاری به سمت شوش و دروازه‌غار، فقر دیگر یک پدیدۀ پنهان یا یک عدد در آمارهای رسمی نیست بلکه به متن روزمرۀ خیابان تبدیل شده است؛ جایی که برج‌ها و مجتمع‌های تجاری نوساز سر به فلک کشیده‌اند و در سایۀ سنگین آن‌ها، مردم برای تهیۀ چندصد گرم گوشت یا استخوان مرغ در صف می‌ایستند.

آنچه آمار می‌گوید و آنچه کف خیابان روایت می‌کند

این تصویر میدانی، در شرایطی شکل می‌گیرد که آمارهای رسمی نیز از تشدید فشار تورمی بر خانوارها حکایت دارند. بر اساس جدیدترین داده‌های مرکز آمار ایران، تورم نقطه‌به‌نقطه خانوارهای کشور در مردادماه به ۸۹ درصد رسیده است. شاخص قیمت مصرف‌کننده نیز در این ماه نسبت به ماه قبل ۳.۴ درصد افزایش داشته و تورم سالانه به ۶۹.۹ درصد رسیده است.

عضویت در کانال تلگرام/روبیکا/بله عصر ایران

فشار تورمی برای دهک‌های پایین درآمدی، به‌مراتب سنگین‌تر از دهک‌های بالاتر بوده است؛ به‌طوری که تورم سالانه دهک دوم در مردادماه به ۷۸.۳ درصد رسیده، در حالی که این نرخ برای دهک دهم ۶۷.۶ درصد بوده است. در همین ماه، تورم نقطه‌به‌نقطه گروه خوراکی‌ها و آشامیدنی‌ها نیز به ۱۲۷.۵ درصد رسیده؛ رقمی که نشان می‌دهد کالاهای اساسی سفره، از گوشت و مرغ و تخم‌مرغ گرفته تا حبوبات، برنج و حتی نان، برای خانوارهای کم‌درآمد هر روز دسترس‌ناپذیرتر می‌شوند.

برآوردهای مستقل نیز، برای تأمین هزینه‌های زندگی یک خانوار، درآمد ماهانه‌ای در حدود ۹۰ میلیون تومان را ضروری می‌دانند. اما این اعداد، هرچقدر هم بزرگ و تکان‌دهنده باشند، تنها بخشی از واقعیت را نشان می‌دهند. پرسش مهم‌تر این است که تورم ۸۹ درصدی و افزایش بیش از دوبرابری قیمت خوراکی‌ها، در زندگی روزمره کارگران و فرودستان چه معنایی پیدا کرده است؟ وقتی درآمد خانوار با سرعت افزایش قیمت‌ها همراه نمی‌شود، اولین نشانه‌های این فشار در کجا دیده می‌شود؟

برای یافتن پاسخ، از خیابان مختاری به سمت شوش و دروازه‌غار رفتیم؛ جایی که می‌توان اثر این اعداد را نه در جدول‌های آماری، بلکه در رفتار خریداران، میزان فروش مغازه‌ها و سفره‌هایی دید که هر روز کوچک‌تر می‌شوند. در این راسته، مشتریانی را می‌بینیم که برای نان، مواد غذایی، گوشت و حتی یک پرس غذای ساده درخواست نسیه دارند و در مقابل، کاسبانی هستند که خود دیگر توان ادامۀ این چرخه‌ی قسطی را ندارند. روایت این آدم‌ها، تصویری ملموس از آن واقعیتی‌ است که پشت اعداد تورم پنهان مانده است.

پایان مدارا در بازار بی‌رمق

گرانی‌های بی‌وقفه، رمق کاسبی‌های کوچک خیابان مختاری تهران را گرفته است. صاحب یک جگرکی در این محله، با چشمان خودش خلوت شدن روزبه‌روز مغازه‌اش را دیده و در نهایت، ناخواسته کاغذی روی شیشه زده تا جلوی شرمندگی نسیه‌دادن را بگیرد: همه چیز گران شده و کلی از مشتری‌هایمان را از دست داده‌ایم. تا همین یکی دو سال پیش درآمد ما خیلی بهتر بود، اما حالا مجبور شدم سردر مغازه یادداشت بزنم که نسیه نمی‌فروشم، چون دیگر چرخ زندگی خودم هم نمی‌چرخد.

برای سوپریِ محله نیز، تورم مانند چرخه‌ای است که سرمایۀ در گردش او را می‌بلعد. او مجبور است در برابر خواستۀ هم‌محله‌ای‌های کارگرش سخت‌گیر باشد، حتی اگر دیدن دست‌های خالیِ مردمی که پس از چک کردن قیمت‌ها با خجالت از مغازه بیرون می‌روند، دلش را به درد بیاورد: «امروز جنس می‌فروشی و فردا قیمتش بالا می‌رود؛ پولی دستمان نمی‌ماند که جایش جنس جدید بار بزنیم. خیلی از مشتری‌ها تقاضای نسیه دارند اما مجبورم قبول نکنم. خیلی‌ها می‌آیند، قیمت می‌پرسند و دست‌خالی برمی‌گردند.»

در این میان، نانوایی‌ها آخرین سنگر معیشت فرودستان‌اند. شاطر محله وقتی می‌بیند سفره‌ها چطور خالی‌تر شده‌اند، منطق سود و زیان را کنار گذاشته است:

همه چیز صد برابر گران شده. کار به جایی رسیده که ملت نان را هم نسیه می‌خرند. خیلی وقت‌ها نان را می‌برند و پولش را نمی‌آورند. من دیگر بی‌خیال شده‌ام. نان است دیگر، مردم نیاز دارند. من از سود و درآمد خودم گذشتم؛ در این اوضاع باید هوای همدیگر را داشته باشیم

زوال پروتئین در سبد خرید کارگران

کمی پایین‌تر، قصاب محله بیشتر ساعات روز را دم در روی صندلی می‌نشیند و گذر بی‌رمق خیابان را تماشا می‌کند؛ کسب‌وکاری که اگر یارانه‌ها و طرح کالابرگ نبود، رسماً از پا درمی‌آمد: فقط گوشت و مرغ عادی می‌فروشم ولی خیلی کمتر از گذشته. اگر کالابرگ نباشد مشتری خیلی کم است. نسیه هم فقط به مشتری‌های قدیمی و اهل محل می‌دهم، با این حال تقاضای نسیه به‌شدت بالاست.

این انقباض معیشتی در قصابی دیگری در همان راسته ملموس‌تر است. کاسبی که تغییر سهمیۀ غذایی خانوارها را با چشم می‌بیند؛ می‌گوید:

اونی که قبلاً هشت تا مرغ می‌خرید الان پنج تا می‌خرد؛ اونی که پنج تا می‌خرید الان به زور دو تا می‌برد. آنقدر درخواست نسیه داریم که حد ندارد. دلم نمی‌خواهد بنده‌های خدا را دست خالی رد کنم، اما چند بار جنس نسیه دادم و پولش برنگشت. ناچاریم فقط به محلی‌ها اعتماد کنیم.

حتی قصابی‌های مدرن‌تر خیابان نیز از سرمای رکود در امان نمانده‌اند. فروشنده می‌گوید: فروش ما رسماً نصف شده و به زور هفته‌ای دو گوسفند می‌فروشیم. فروش نسیه هم به کل نداریم.

حسرت اعتمادهای ازدست‌رفته در روزگار تنگدستی

فقر، تنها جیب‌ها را خالی نکرده، بلکه سرمایۀ اجتماعی و اعتماد محلی را هم فرسوده ساخته است. در صف نانوایی، زوج سالمند بازنشسته‌ای ایستاده‌اند که حقوقشان حتی تا هفتۀ اول ماه هم دوام نمی‌آورد. زن با گلایه از شکسته شدن کمر اعتماد در بازار می‌گوید: حقوق به روز چهارم نکشیده تمام می‌شود. اینجا کسی نسیه نمی‌دهد. چرا اعتماد کنند؟ وقتی هر لحظه اجناس گران‌تر می‌شوند، چه کسی جرات دارد نسیه بفروشد؟

صاحب یک جگرکی دیگر در محله، سعی می‌کند نگاهش را از سفره‌های خالی برنگرداند. او بارها زنانی و مردانی را دیده که توان خرید یک پرس غذای ساده را هم ندارند:

«مردم از قبل خیلی فقیرتر شده‌اند. رهگذر زیاد است که پول یک پرس غذا ندارد و نسیه می‌خواهد. خیلی وقت‌ها خودم قیمت را پایین‌تر حساب می‌کنم یا اصلاً پول نمی‌گیرم. اینجا همه فقیرند و باید هوای هم را داشته باشیم.»

اما کمی آن‌طرف‌تر، یک کباب‌پز سنتی با ۴۰ سال سابقه، با نگاهی سخت‌گیرانه‌تر به منطق بازار نگاه می‌کند: خریدار می‌خواهد غذا را نسیه ببرد و مفت‌بری کنند، اما از این خبرها نیست. چرخ کاسبی با نسیه نمی‌چرخد. برای غذای با کیفیت باید پول بدهی!

فروشندگان میوه، برنج و حبوبات این محله نیز همین حقیقت تلخ را تکرار می‌کنند؛ موج آدم‌هایی که برای خرید چند کیلو کالای غذایی دست‌به‌دامن نسیه می‌شوند، اما با درهای بسته و خطوط قرمز مغازه‌داران برای حفظ سرمایه روبه‌رو می‌گردند.

عادی‌سازی فقر در سایۀ تجمل

از خیابان مختاری به سمت شوش و دروازه‌غار، نشانه‌های محرومیت عریان‌تر می‌شود. از تعداد جواهر فروشی و قصابی‌ها کم می‌شود و بیشتر در طول خیابان شاهد گاراژها و کارگاه‌هایی هستیم که کارگران بسیاری در آن مشغول به کارند.

حوالی دروازه‌غار از سمت شوش، به سراغ یک بقالی می‌رویم. مغازه‌دار می‌گوید: اینجا محلۀ ضعیفی است. همیشه نسیه‌فروشی داشته‌ایم، اما حالا عده‌ای نسیه می‌برند و برای همیشه غیب‌شان می‌زند. ما هم توان تامین جنس جدید نداریم.

همزمان با صحبت ما، پیرمرد زباله‌گردی در سطل مقابل مغازه دنبال باقی‌ماندۀ غذا می‌گردد؛ صحنه‌ای که برای کاسب و اهالی محل به یک نمایش روزمره تبدیل شده است.

در طول خیابان شوش، حتی یک دکان قصابی هم به چشم نمی‌خورد. برای پیدا کردن مرغ‌فروشی، وارد یکی از کوچه‌پس‌کوچه‌های باریک این محله می‌شویم؛ مسیرهای تاریک، پر از دست‌انداز و چاله چوله و خانه‌های کاه‌گلی. اینجا پر از گاراژها و کارگاه‌هایی است که در آن کودکان در کنار استادکاران مشغول به کارند. پسربچه‌هایی در سنین ۷ تا ۱۲ساله، با بدن و چهره‌هایی رنجور از سوءتغذیه و با دست‌هایی روغنی و سیاه.

این تصویرِ بزرگ از فقر، درست در مجاورت یک سازۀ غول‌پیکر قرار دارد: «مجتمع تجاری شوش سیتی‌سنتر»؛ برجی شیک که اهالی بومی تنها تماشاگرانِ حسرت‌به‌دلِ آن هستند. با وجود پوسترهای امکان خرید قسطی برای بازنشستگان و یا امکان استفاده از اسنپ‌پی و تارا و ...، واقعا چقدر احتمال دارد که کسی از اهالی این محله امکان خرید از این مجموعه‌ی لاکچری را داشته باشد؟

مرغ‌فروشی‌ این کوچه، خریدارانِ بی‌پول را به خیابان پشتی هدایت می‌کند: ما ضایعات مرغ نداریم. اگر کسی اسکلت و ضایعات بخواهد باید برود خیابان پشتی؛ آنجا مغازه‌ای هست که همه مردم محله برای خرید ضایعات صف می‌کشند.

دیواری میان دو جهان فقرا و ثروتمندان

از مسیر کوچه‌پس‌کوچه‌ها، مجتمع تجاری غول پیکر را دور می‌زنیم و وارد خیابان صاحب جم می‌شویم. در امتداد خیابان، پارکی با حصار وجود دارد. زنی مبتلا به اعتیاد با خونسردی به نرده‌های حصار تکیه داده و در پیاده‌رو، در ملاءعام مشغول آماده‌سازی بساط تزریق هروئین است.

حضور مجتمع تجاری در چند قدمی این فقر و تباهی مطلق، شبیه یک دهن‌کجی بزرگ به فرودستان و آسیب‌دیدگان است.....

در کوچه پس‌کوچه ها قدم می‌زنیم و از این صحنه‌ها کم نمی‌بینیم؛ ترکیبی زشت و خشن از فقر، تهیدستی، اعتیاد و زباله‌گردی...

آخرین مقصد ما یک لبنیاتی در محله‌ی دروازه‌غار است؛ اینجا گرانی‌های شش ماه اخیر رکود سنگینی به بار آورده است. در این مغازه، شیشه‌های مربا با قیمت‌های ماه‌ها پیش خاک می‌خورند. مغازه‌دار شیشه‌های مربایی را نشان می‌دهد که قیمت‌های چند ماه پیش را با قیمت جدید مقایسه کنیم؛ واقعا باورکردنی نیست. مغازه‌دار در حالی که از جهش قبض برق مغازه‌اش از ۴۰۰ هزار تومان به یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان مستأصل است، می‌گوید:

در یک سال اخیر قیمت همه چیز حداقل دو برابر شده اما فروشم به یک‌چهارم رسیده است. فروش لبنیات رسماً به صفر نزدیک شده و از آن طرف قبض برق مغازه از ۴۰۰ هزار تومان به یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان رسیده است. از کجا بیاورم بدهم؟ جنس جدید می‌آوریم اما جنس قبلی هنوز فروش نرفته و روی دستمان مانده است. قیمت‌ها آن‌قدر سریع بالا می‌روند که مشتری توان خرید ندارد.

در کوچه‌پس‌کوچه‌های مختاری، شوش و دروازه‌غار، آنچه دیده می‌شود، فقط کاهش فروش چند مغازه یا بیشتر شدن درخواست‌های نسیه نیست. «نسیه» اینجا نشانه‌ی شکافی‌ست که هر روز میان درآمد خانوار و هزینه‌های روزمره زندگی عمیق‌تر می‌شود؛ شکافی که هم مشتری را از خریدهای معمولی بازمی‌دارد و هم کاسب خُرد را از ادامه نسیه‌فروشی ناتوان می‌سازد.

یک خانوار کارگری و فرودست، خرید چند مرغ را به دو قطعه کاهش می‌دهد، مشتریِ فقیر گوشت مصرفی در ماه را به ربع‌کیلو یا نیم‌کیلو می‌رساند، ضایعات مرغ و گوشت به کالایی پرتقاضا در بازار تبدیل می‌شود و حتی نان، آخرین کالای سفره، آخرین سنگر معیشت فرودستان، نسیه بُرده می‌شود. در سوی دیگر، مغازه‌داری ایستاده که قیمت کالاهای جدید را نمی‌تواند با سرمایه قبلی جایگزین کند، فروشش به نصف یا یک‌چهارمِ قبل رسیده و بخشی از فروش قسطی و نسیه‌اش دیگر هرگز بازنمی‌گردد.

شاید روایت قصاب در خیابان شوش، بیش از هر توضیح دیگری عمق این وضعیت را نشان دهد؛ مغازه‌داری که می‌گوید «در یک ماه حتی به اندازه یک شقه گوسفند فروش ندارد، مردم صبح‌ها برای خرید ضایعات صف می‌کشند و خودش ۳۰۰ میلیون تومان جنس نسیه به مشتری‌ها داده که هنوز پولش را پس نگرفته است.» در نهایت، جمله او خلاصه‌ای از چرخه‌ای است که از مشتری تا کاسب ادامه پیدا کرده است: «درآمدم کفاف زندگی‌ام را نمی‌دهد.»

مسئله فقط این نیست که مردم کمتر می‌خرند؛ مسئله این است که چراغ‌های بازار، حتی بازار کالاهای خوراکی، در حال خاموش شدن است؛ مشتری و کاسب، هر دو از رمق افتاده‌اند و توان ادامه ندارند.....

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۲۲ و ساعت 15:26 |

میان قانون‌مداری و دموکراسی: گفت‌وگویی انتقادی دربارۀ مشروطه، دوران پهلوی و کودتای ۲۸ امرداد 1332

و

از کودتای 28 مرداد 1332 به عنوان زنده ترین رخداد تاریخ معاصر یاد می شود چون همچنان بر سر آن بحث می شود و در گذشته متوقف نیست و به امروز هم پیوند خورده. استاد نام‌آشنای فلسفه به مهم ترین پرسش ها و ابهامات در این باره پاسخ داده است.

عصر ایران- متن حاضر گفت‌وگوی تلگرامی یکی از صاحبان نظر در‌باره‌ی تحولات سیاسی معاصر ایران با دکتر موسی اکرمی است در واکنش به نوشته استاد فلسفه با فرنام:«میان سنت، مدرنیته و اقتدار: بررسی انتقادی روایت پهلوی‌گرایانه از ثبات ملی».

آقای دکتر اکرمی یادآور شده‌اند: من جز انتخاب فرنام برای این گفت‌وگو و بخش‌های پنج گانۀ آن هیچ تغییری در متن گفت‌وگوها و ترتیب آن‌ها انجام نداده‌ام.

یکم. مشروطه: آغاز گذار به دموکراسی یا نظمی همچنان غیر‌دموکراتیک؟

اظهار نظر آقای دکتر در آغاز: «شاید برابر دانستن مشروطه با دموکراسی موجب سوء تفاهم باشد؟ قانون اساسی به امضای مطفرالدین شاه و خصوصا متمم قانون اساسی به امضای محمدعلی شاه و اصلاحات بعدی را بررسی فرمایید.

عضویت در کانال تلگرام/روبیکا/بله عصر ایران

سلطنت قاجار استبدادی با اختیارات مطلقه نسبت به جان و مال مردم بود. ۹۵ درصد مردم بیسواد و ۹۰ درصد در پیله‌های بسته روستایی و عشایری از عالم بی‌خبر و‌بنده ملایان و مناسک دینی بودند.

روشنفکران خواهان عدالتخانه در قالب «یک کلمه» یعنی «قانون» و رهایی از احکام استبدادی شاه و حاکمانش نسبت به دعاوی خود بودند. این خواسته با دخالت روحانیت باسواد درک و حمایت و منجر به صدور فرمان مشروطیت شد.

خرید شمش پلمپ طلاسی، از ۰.۵ گرم تا ۱۰ گرم

خریدطلا

خرید شمش پلمپ طلاسی، از ۰.۵ گرم تا ۱۰ گرم

مگر شاه دیوانه بود که ناگهان از کل آن اختیارات مطلقه بگذرد و تبدیل به دمکراسی در آن زمان بی بدیل در جهان و تبدیل به عکس روی پول و تمبر شود؟

شاه اختیارات زیر را برای خودش در قانون اساسی تصریح و حفظ کرد:

اصل ۴۸ تا ۵۰ متمم قانون اساسی فرماندهی کل قوای مسلح و ترفیع و انتصابات آن. مسؤولیت اجرای قوانین با وزرا. عزل و نصب وزرا اصل ۴۶ متمم قانون اساسی. مجلس دوم کنگره از میان جنابان و تیمساران. تازه نیمی با انتصاب توسط شاه. ایجاد عدالتخانه که مستلزم قوانین شکلی و قوانین ماهوی برای صدور احکام باشد. همین!

دموکراسی نیاز به فرایندی صد ساله داشت که قدم نخست آن باقانونمداری و تصویب مجموعه قوانین در زمان رضاشاه برداشته و توسعه آموزشی و فرهنگی برای رسیدن به بلوغ سیاسی و اجتماعی و کسب لیاقت دموکراسی آغاز شد.

در جهان رضا شاه، استالین بر روسیه، هیتلر بر آلمان، موسولینی بر ایتالیا، هیرهیتو بر ژاپن، تبعیض نژادی در آمریکا، فرانکو بر اسپانیا، سالازار بر پرتغال و آتاتورک بر ترکیه حکومت میکردند و بقیه جهان عرب و آفریقا و آمریکا و آسیا مستعمرات انگلیس و فرانسه و اسپانیا و پرتغال و بلژیک و هلند بودند.

کجا دموکراسی بود که بر سر امری محال و بر خلاف نص قانون اساسی ایران بحث شود، که در آن اختیارات شاه و وزرا تصریح شده و اصلا نامی از نخست وزیر در کل قانون اساسی و متمم آن نیامده است!

اختیارات نخست و بر یا رئیس‌ الوزرا در قانون اساسی چیست؟ قانون دموکراتیک نبود؟ بله. دموکراتیک نبود! نیاز به اصلاح و دموکراتیک شدن داشت؟ بله. اما زمانش با انقلاب اسلامی و بیداری و سهم طلبی توده بزرگ مسلمان و سنتی در شهر و روستا منقطع شد. ولی توسعه فرهنگی زیر پوست جامعه به رشد به سوی بلوغ ادامه داد.»

*

پاسخ یکم موسی اکرمی: «سلام آقای دکتر عزیز. سپاس از دقت شما. نکاتی که آورده‌اید درست‌اند: مشروطه در چهره‌ی تاریخی آن را نمی‌توان به‌سادگی مساوی با دموکراسی دانست، و قانون اساسی مشروطه نیز سلطنت را محدود نکرد، بلکه همچنان اختیارات فراوانی برای شاه باقی گذاشت. ولی نکته‌ی اصلی این است که مشروطه آغاز گذار به دموکراسی بود، نه تحقق کامل آن. البته جناب عالی به عقب‌نشینی‌های صورت گرفته در متمم قانون اساسی توجه دارید.

درست است که بیشتر مردم ایران بی‌سواد بودند و نهادهای مدرن تازه شکل می‌گرفتند، اولی تجربه‌ی مجلس، مطبوعات آزاد، احزاب و انجمن‌ها در همان سال‌های آغازین نشان داد که جامعه توانایی حرکت در مسیر قانون‌گرایی و مشارکت را دارد. مشکل اصلی این بود که به‌جای تقویت تدریجی نهادهای مشروطه، سلطنت مطلقه با کودتا و انسداد سیاسی دوباره بازتولید شد که متمم قانون اساسی‌ای که شما به آن استناد کرده‌اید خود یکی از تجلیات این بازتولید بود.

این که جهان آن روز سرشار از جلوه‌های اقتدارگرایی بود، نمی‌تواند توجیه کافی برای سرکوب نهادهای مشروطه در ایران باشد. بسیاری از کشورها همان زمان (مانند هند، برخی کشورهای اروپای شرقی و اسکاندیناوی) مسیر دشوار ولی تدریجی دموکراتیک‌سازی را طی کردند.

بنابراین بحث بر سر این نیست که چرا مشروطه یک‌باره دموکراسی نیاورد، بلکه بر سر این است که چرا روند تدریجی دموکراتیک‌سازی - که می‌توانست در چارچوب مشروطه ادامه یابد - به دست سلطنت و اقتدارگرایی متوقف شد.»

*

دوم. آیا اقتدارگرایی را می‌توان مرحله‌ای از گذار به دموکراسی دانست؟

اظهارات آقای دکتر: «مجلس اول که ریش سفیدانه بود. مجالس بعدی هم الزاما متعلق به خوانین و متنفذین و فرمایشی از میان اشخاص قادر به درک و مباحث قانونگذاری بودند و از آنها استفاده می‌شد. سه مجلس دوران بی‌شاهی که در کل سه سال فقر و هرج و مرج کاری نمی توانستند بکنند و از مجلس چهارم که بعد از کودتا گشوده شد در دوران پهلوی هرگز تعطیل نشد و وظیفه خود را خصوصا در باب بودجه به خوبی انجام می داد و راه را برای طی دوره انتقالی ۱۰۰ ساله هموار می‌کرد. توقع دموکراسی در ایران بیمار فقر زده و جهل زده اصلا منطقی نیست. خصوصا اگر ایران را بخواهیم تنها دموکراسی در جهان آن روزگار بپنداریم.

از زمان نفوذ چپ طرفدار شوروی معنای دموکراسی نزد آنان به معنی دیکتاتوری پرولتاریا و خلقی بوده است. مصدق هم خودش ملی بود ولی حکومتش همان عادت قاجاری و در خانه اگر کس است یک حرف بس است بود و آن یک حرف هم که البته مرغ یکپا بود خودشان بودند. تنها مأموریت او به سامان رساندن سریع قانون ملی کردن نفت بود که قانونش را پیش از دولت به تصویب رساند ولی در بهره‌مند کردن ملت درماند! خویشاوندش امینی ثابت کرد که چه خوب قابل حل و فصل بود. ایشان هم نه دموکرات بود و دنبال امر محال دموکراسی. آزادی احزاب و خوانین دوران ۱۵ ساله پس از نهضت مشروطه اولی سلیقه‌های فردی دایره‌ای کوچک بود و ثانیا هرج و مرج کامل و فروپاشی بود. در سال ۵۷ هنوز ۵۳ درصد جامعه بیسواد و ۹۰ درصد دارای ریشه در دین‌خواهی روستایی بودند. از جمله رهبران نسل روحانیون روستایی.»

پاسخ دوم موسی اکرمی: «سپاس برای توضیحات بیشتر شما. لازم است چند نکته‌ی اساسی در این باره عرض کنم:

۱. مسأله بر سر «توقع دموکراسی فوری» نیست

هیچ‌کس نمی‌گوید ایران در سال ۱۲۸۵ یا حتی ۱۳۳۰ می‌توانست به یک دموکراسی کامل بدل شود. بحث بر سر این است که آیا روند تدریجی تقویت نهادهای مشروطه ادامه یافت یا سرکوب و کودتا این روند را متوقف کرد. آنچه تجربه‌ی کشورهای دیگر نشان می‌دهد این است که حتی در جوامع بی‌سواد و سنتی، تقویت تدریجی نهادهای نمایندگی و آزادی‌ها، پایه‌ی گذار پایدار به دموکراسی می‌شود.

۲. ضعف مجلس یا احزاب دلیل یا علت کافی برای کودتا و انسداد نیست

این‌که مجالس اولیه ضعیف یا پر از متنفذان بودند، حقیقت دارد. ولی راه حل ضعف نهادها، اصلاح و تقویت تدریجی آنهاست، نه بازگرداندن قدرت مطلقه به سلطنت. کودتای ۱۲۹۹ و سپس ۱۳۳۲ در واقع همین مسیر تدریجی را سد کردند.

3. نمی‌توان استبداد را به نام «انتقال ۱۰۰ ساله» توجیه کرد

ادعای «انتقال ۱۰۰ ساله» بیشتر یک توجیه پسینی است. اگر واقعاً هدف، گذار آرام به دموکراسی بود، باید نهادهایی چون احزاب مستقل، مطبوعات آزاد و انتخابات غیر فرمایشی تقویت می‌شدند، نه این‌که همگی سرکوب شوند.

۴. مصدق و مسأله‌ی نفت

حتی اگر بپذیریم دکتر مصدق در مدیریت بحران سیاسی خطاهائی داشت، کودتا علیه او نه تنها بحران را حل نکرد، بلکه نهادهای مشروطه را عملاً بی‌خاصیت کرد و سلطنت مطلقه را تثبیت نمود. نقد مصدق، نباید توجیه‌گر کودتا یا بازگشت به انسداد سیاسی ‌شود.

۵. بی‌سوادی یا دین‌خواهی مردم دلیل محروم کردن آنان از حقوق سیاسی نیست

این استدلال در تاریخ بارها تکرار شده: «مردم هنوز آماده نیستند.» ولی پرسش این است: چه کسی و چه نهادی باید آماده‌سازی را انجام دهد؟ سلطنت اقتدارگرا عملاً آموزش سیاسی مردم و نهادسازی مدنی را سرکوب کرد. در نتیجه جامعه نه «آماده‌تر» بلکه شکننده‌تر شد، و همین به انفجار ۱۳۵۷ انجامید.»

*

سوم. کودتا، توسعه و آزادی: ۲۸ مرداد؛ گشایش تاریخی یا انسداد سیاسی؟

اظهارات آقای دکتر: «کودتای سوم اسفند با نهادینه کردن قانونمداری مسیر طولانی دموکراسی را گشود.

درباره ۲۸ مرداد که زمانی در جوانی منتقد و مخالف آن بودم، اکنون آن برکناری قانونی را فرصتی برای توسعه اقتصادی و آموزشی می‌دانم که هنوز هم فرایند آن یعنی رسیدن به بلوغ اجتماعی و آزادی‌خواهی ادامه دارد. دموکراسی و جامعه مدنی پس از نیل به آزادی میسر است.

تلاش مصدق در به تصویب رساندن ملی کردن نفت سزاوار تقدیر است. ولی این‌که نتوانست یا نخواست، و تبدیل جنبش به مبارزه قدرت کینخواهانه را باید محکوم کرد. امینی با چهار ماه مذاکره آگاهانه به نتیجه مطلوب رسید و به ۴ سال تعطیل صنعت نفت ایران پایان داد. زاهدی که زمانی منجی وحدت ملی ایران و مانع گسست [وحدت ملی با] امارت کردی سیمیتقو و عربستان خزعل و جمهوری شوروی سوسیالیستی میرزا کوچک خان بود، دولت جبهه ملی را روی کار آورد و در نهایت ایران را از کودتای حزب توده نجات داد.»

پاسخ سوم موسی اکرمی: «ناگزیرم ادعاهای جناب عالی را تفکیک کنم و به هر یک پاسخی کوتاه بدهم امیدوارم برای علاقمندان سودمند باشند.

۱. کودتای سوم اسفند با نهادینه کردن قانونمداری مسیر طولانی دموکراسی را گشود.

پاسخ. واقعیت این است که کودتای ۱۲۹۹ آغاز بازگشت به تمرکز قدرت و اقتدار فردی بود. رضاشاه - به یاری خردمندانی چون فروغی و داور و بسا کسان دیگر ـ برخی اصلاحات مدرن (دادگستری نوین، ثبت اسناد، ارتش مدرن) را پیش برد، ولی خود او هم‌زمان آزادی مطبوعات، احزاب و انجمن‌ها را نابود کرد و مجلس را به نهادی فرمایشی بدل ساخت.

قانونمداری بدون آزادی و تفکیک قوا معنای واقعی ندارد. آنچه پس از کودتا شکل گرفت بیشتر نظم بوروکراتیک اقتدارگرایانه بود، نه قانون‌مداری به معنای مشروطه.

۲. برکناری در ۲۸ مرداد برکناری قانونی فرصتی برای توسعه اقتصادی و آموزشی بود

پاسخ. باید بگویم که آن برکناری قانونی نبود: مطابق قانون اساسی، شاه حق انحلال مجلس را نداشت و فرمان عزل نخست‌وزیر بدون تأیید مجلس فاقد وجاهت بود. همه‌ی سردمداران کودتا اقرار کرده‌اند که سقوط دولت دکتر مصدق با توسل به زور و از طریقی غیرقانونی صورت گرفته است. شما مسلما مطالب لازم را در نوشته‌ها و اسناد و خاطرات برجای مانده - از کرومیت روزولت و اردشیر زاهدی تا شعبان جعفری و اسناد سیا - خوانده‌اید.

همچنین باید گفت که توسعه‌ی اقتصادی و آموزشی پس از ۱۳۳۲ واقع شد، ولی به بهای نابودی آزادی‌ها و وابستگی شدید به آمریکا. «فرصت توسعه» در واقع بر پایه‌ی انسداد سیاسی و سرکوب هر صدای مخالف به دست آمد. این توسعه‌ی نامتوازن زمینه‌ی بحران‌های اجتماعی دهه‌ی ۱۳۵۰ و انقلاب ۱۳۵۷ را فراهم کرد.

۳. دموکراسی و جامعه مدنی پس از نیل به آزادی میسر است.

پاسخ. با پوزش بسیار باید بگویم در فلسفه‌ی سیاسی این گزاره دقیقا وارونه است. آزادی و جامعه‌ی مدنی پیش‌شرط دموکراسی‌اند، نه نتیجه‌ی پس از آن. بدون نهادهای مستقل، آزادی بیان و مشارکت سیاسی، هرگز بلوغ اجتماعی به دست نمی‌آید. برعکس، سرکوب آزادی‌ها جامعه را ناپخته و منفعل نگه می‌دارد.

۴. مصدق ملی کردن نفت را تصویب کرد، ولی جنبش را به مبارزه قدرت کین‌خواهانه بدل کرد.

پاسخ: دکتر مصدق قانون ملی شدن نفت را اجرا کرد، ولی بحران اصلی ناشی از فشار خارجی و کارشکنی داخلی بود. او کوشید با رفراندوم و اختیارات ویژه از انسداد ساختاری عبور کند. تعبیر «مبارزه‌ی قدرت کین‌خواهانه» تحریف است: دکتر مصدق نه به‌دنبال انتقام شخصی، بلکه به‌دنبال حفظ استقلال سیاسی و اقتصادی کشور در برابر دخالت خارجی و سلطنت مطلقه بود.

۵. امینی با چهار ماه مذاکره به نتیجه مطلوب رسید و به تعطیل صنعت نفت پایان داد.

پاسخ: بزرگوار! این چه روایتی است؟!

دکتر امینی چونان وزیر دارایی، در سال ۱۳۳۳ قرارداد کنسرسیوم را امضا کرد که عملاً نفت ایران را دوباره به شرکت‌های خارجی سپرد! این توافق در کوتاه‌مدت تولید نفت را بازگرداند، ولی استقلال اقتصادی ایران را تضعیف کرد.

اجازه دهید بگویم از این نگاه شما در شگفتم. مقایسه‌ی این قرارداد با ملی شدن نفت، مقایسه‌ی «بازگشت به وابستگی» با «کوشش برای استقلال» است.

۶. زاهدی منجی وحدت ملی بود و ایران را از کودتای حزب توده نجات داد.

پاسخ: زاهدی - با هر گذشته‌ای که داشت - با حمایت مستقیم سیا و ام‌آی۶ به قدرت رسید. نقش او در «نجات از توده» اغراق‌آمیز است؛ حزب توده در ۱۳۳۲ ضعیف و پراکنده بود و از توانایی کودتا برخوردار نبود. شما را به همان خاطرات فرزند آقای فضل‌الله زاهدی – یعنی آقای اردشیر زاهدی، داماد شاه، که از شاهدان رویدادهای «کودتا»ی 28 امرداد 1332 بوده و آن رویداد را در کتاب خاطرات خود (۲۵ سال در کنار پادشاه) گزارش کرده است - ارجاع می‌دهم، که به عنوان یک ضد کمونیست و توده‌ای‌ستیز تمام عیار در برابر تاریخ شهادت می‌دهد که تبلیغات انگلستان بود که از حزب توده‌ی ایران برای آمریکا لولو ساخت و همچنین جریانی به نام «توده نفتی» پدید آورد.

اقدامات «سپهبد» زاهدی بیش از آنکه منجی وحدت ملی باشد، تثبیت سلطنت و وابستگی ایران به آمریکا بود.

دکتر عزیز، کودتای ۱۲۹۹ و سپس کودتای ۲۸ امرداد 1332 مسیر دموکراسی را نگشودند، بلکه آن را بستند. اصلاحات مدرن و توسعه‌ی اقتصادی در چارچوب اقتدارگرایی ممکن شد، ولی بدون آزادی و عدالت ماندگار نبود. روایت‌هایی که کودتاها را «قانونی» یا «منجیانه» می‌نامند، در واقع توجیه‌گر انسداد سیاسی هستند، نه بازخوانی بی‌طرفانه‌ی تاریخ.»

*

چهارم. نظم بوروکراتیک یا حاکمیت قانون؟ بازخوانی رضا شاه، مشروطه و بحران ۱۳۳۲

اظهارات آقای دکتر: «رضا شاه نه معماری می‌دانست و نه قانون. معلوم است که توسط به کارگیری کارشناسان کرد. آنها قبلا هم بودند!اما ایران را جمع کرد و قانون‌مدار کرد! کدام کشور کل آسیا غیر از ترکیه قانون‌مدار بود؟

آزادی حاصل و فرایند قانون‌مداری است نه برعکس. کشور آسیایی و آفریقایی دیگر بهره مند از آزادی کدام است. صد سال بعد هنوز به آزادی نرسیده است.

تفکیک قوا ربطی به آزادی مطبوعات ندارد. تفکیک قوا در ایران و ترکیه بیش از همه کشورهای آسیا و آفریقا وجود داشت.

بله پس از کودتای سوم اسفند که پس از سه ماه قوام و مصدق و مشیرالدوله و مستوفی هم به آن پیوستند و کنار سردار سپه نشستند و کارایی نشان دادند نظم بوروکراتیک اقتدارگرایانه بود که ایران نداشت. ایرانی وجود نداشت!

معنی مشروطه هم تنها عدالتخانه و حکومت قانون است. عدل مطفر!

در مورد برکناری مصدق که خواهان قبضه حکومت فردی بود اولا شاه طبق فانون اساسی ۱۳۲۸ که مصدق به آن دوبار سوگند خورده بود مانند کشورهای مشروطه دموکراتیک حق انحلال مجلس را نداشت. تازه شاه مجلس را منحل نکرد. مصدق به بهانه رفراندوم در ۲۲ مرداد انحلال آن را اعلام کرد که تعطیل تلقی میشود.

مجلس اول و دوم و سوم هم تعطیل شدند و نخست و زیرا توسط شاه عزل و نصب شدند. عزل وزیر طبق اصل ۴۶ متمم قانون اساسی با شاه است! اختیارات نخست وزیر کجاست! ضمنا مصدق معتقد است که شاه اصولا حق عزل و نصب نخست وزیر را دارد!!! این‌که دیگر ‌دفاع ندارد!»

پاسخ چهارم موسی اکرمی: «متأسفانه بدون دریافت پاسخ بسیاری از نقدهای خود، از جمله نقد به ادعاهای شش‌گانه‌ی استخراج شده از نوشته‌ی شما، باز هم ناگزیرم همچنان پاسخ‌های موجز دقیقی عرض کنم. ازاین‌رو باز هم اجازه‌می‌خواهم که ادعاهای مهم این فرسته‌ی شما را نیز استخراج کنم و به هر یک از آن‌ها پاسخ دهم.

۱) رضا شاه ایران را «جمع کرد» و «قانون‌مدار» کرد؛ او معمار نبود، از کارشناسان استفاده کرد - و جز ترکیه، کدام کشور آسیا قانون‌مدار بود؟

پاسخ: این راست است که رضاخان / رضا شاه بر زمینه‌ی نیازهای کشور و یاری افرادی بسیار داناتر از خود او ظرفیت سازمان‌دهی حکومت مرکزی، ارتش و پروژه‌های عمرانی را فعال کرد و نهادهای بوروکراتیک مدرن ساخت، ولی میان «نوسازی اداری» و «حاکمیت قانونِ واقعی» فرقی بنیادین وجود دارد. آنچه حکومت او پدید آورد «نظم بوروکراتیک اقتدارگرایانه» بود: استقلالِ مؤسسات قضائی، آزادی مطبوعات، احزاب و فضای سیاسی آزاد عملاً تضعیف یا تعطیل شد - یعنی «قانون‌مداری»ی دموکراتیک (تفکیک قوا، مسئولیت دولت در برابر پارلمان، حقوق شهروندی و آزادی بیان) محقق نشد.

یادآوری: ادعای «فقط ترکیه قانونمدار بود» یک ادعای راست نیست - تاریخ آسیا نشان می‌دهد کشورهائی دیگر (مانند ژاپن از دوره‌ی میجی به بعد، و در سده‌ی بیستم هند پس از استقلال، و سپس کره‌ی جنوبی، تایوان و برخی دیگر) مؤلفه‌های قانونی و پارلمانیِ نسبتاً مستقل داشته‌اند. ازاین‌رو ایرانِ دوران پهلوی را نباید صرفاً با «استثنا بودن ترکیه» توجیه کرد.

۲) آزادی نتیجه‌ی قانون‌مندسازی است، نه بالعکس - آسیا و آفریقا هنوز آزاد نشده‌اند.

پاسخ: رابطه میان قانون‌مندی و آزادی دوسویه و پیش‌رونده است. قانون‌مندی برخوردار از صورت ولی تهی از حقوق و نهادهای نظارتی (دادگاه‌های مستقل، مطبوعات آزاد، جامعه‌ی مدنی) می‌تواند تبدیل به ابزار اقتدارگرایی شود. مطالعات و شاخص‌های بین‌المللی نشان می‌دهند رسانه‌ی آزاد و نهادهای مستقل دقیقاً نقشِ «پیش‌شرط» یا همزادِ دموکراسی را دارند؛ نبودشان هر قدر هم «قوانین» مصوب وجود داشته باشند، به سرکوب سیاسی منتهی می‌شود. ازاین‌رو حکمِ «ابتدا قانون، بعد آزادی» اگر به معنای «تحمیل قانونی از بالا بدون حقوق مدنی» باشد، عملاً تجربه‌ی تاریخی ایران و نمونه‌های دیگر را توضیح نمی‌دهد.

۳) تفکیک قوا ربطی به آزادی مطبوعات ندارد؛ در ایران و ترکیه تفکیک قوا بیشتر از بقیه‌ی آسیا و آفریقا بود.

پاسخ: «نصِ قانونیِ تفکیک قوا» و «اجرای واقعیِ آن» دو چیزند. ممکن است در قوانین نقش‌های جداگانه تعریف شده باشند ولی اگر قوه‌ی قضائیه مستقل نباشد، مجلس تحت فشار قرار گیرد یا فرمایشی شود، و مطبوعات ممنوع یا سانسور گردند، آن «تفکیک» کارکرد نظارتی و مهارکنندگی قدرت را از دست می‌دهد. تجربه نشان می‌دهد که در ایرانِ دوران پهلوی بسیاری از اصول دست‌کم در عمل زیر پا گذاشته شدند یا تضعیف گردیدند؛ ازاین‌رو ادعای وجودِ مؤثرِ «تفکیک قوا» تنها با استناد به متن قانون قابل دفاع نیست - باید به واقعیاتِ کارکردی توجه شود. (متن‌ قانون اساسی و متمم آن وجود داشتند، ولی تفسیر و اجرای آن‌ها مهم‌اند).

۴) کودتای ۳ اسفند (۱۹۲۱) نظم آورد؛ رجال و کابینه‌ها کنار سردارِ سپه نشستند و کارآمدی نشان دادند - ایران نظم نداشت.

پاسخ: به‌راستی کودتا توانست دولتِ مرکزی را مقتدر کند و برخی شورش‌ها و قدرت‌های ملوک‌الطوایفی محلی را سرکوب نماید؛ ولی «نظم» به‌ بهای تعطیلی عرصه‌ی سیاسی و حذفِ نهادهای آزاد و عرصه‌ی انتقاد عمومی به‌دست آمد. در واقع سال سلطنت‌یابی رضاشاه، در 1304، نقطه‌ی آغازِ تمرکز قدرت و سپس تولد رژیمی شد که اصلاحات از بالا را با حذف آزادی‌های سیاسی همراه کرد. نتیجه‌گیری تاریخی باید هم ملاحظه‌ی ظرفیتِ دولت مرکزی را داشته باشد و هم ملاحظه‌ی هزینه‌ی نبود نهادهای دموکراتیک را.

5. مشروطه به معنی «عدل/عدالتخانه» و حکومت قانون است؛ همین قاعده کافی بود.

پاسخ: جنبش انقلابی مشروطه‌خواهی و دستاوردش قطعاً به «حکومت قانون» و ایجاد عدالتخانه‌ها / دادگاه‌های منصفانه اهمیت بخشیدند، ولی مفهومِ مشروطه در زبانِ سیاسیِ مدرن وسیع‌تر است: پارلمانِ نمایندگی، مسئولیتِ دولت در برابر مجلس، آزادی‌های عمومی (مطبوعات، اجتماعات، احزاب) و نظارت قانونی بر اعمال حاکمیت. اگر تنها «وجود نهاد قضایی» را ملاک بگیریم، از سویه‌ی بیرونی شکلِ قانونمندی را می‌پذیریم، ولی از مشروطه سویه‌ی عملکردی و مشارکتی ناقص می‌ماند. به‌دیگر سخن، «عدل» (که نوع مظفری‌اش حداقلی بود و جانشین مظفرالدین شاه همان را نیز نپذیرفت) لازم است ولی به‌تنهایی کافی نیست - بدون نهادهای سیاسی و اجتماعی مستقل، عدالت و قانون به ابزارهائی زیر نظر قدرت تبدیل می‌شوند.

۶) درباره‌ی برکناری دکتر مصدق و رفراندوم: شاه طبق قانون‌اساسی در ۱۳۲۸ حق انحلال مجلس را نداشت؛ شاه مجلس را منحل نکرد؛ مصدق با رفراندوم (۲۲ مرداد) آن را منحل اعلام کرد؛ ازاین‌رو دفاعی برای مصدق نیست.

پاسخ: واقعیت سیاسی - حقوقیِ رویداد امرداد ماه ۱۳۳۲ پیچیده است و در تحلیل آن هم «نصِ قانون» و هم «عمل سیاسی» اهمیت دارند. متمم و اصول قانون اساسی (متون مشروطه با الحاقات بعدی) برخی اختیارات صوریِ پادشاه را می‌پذیرفتند (مانند نقش او در انتصاب / فرمان‌ها) ولی روح مشروطیت و تفسیرِ بسیاری از حقوق مطرح در قانون اساسی بر آن دلالت داشتند که کارکرد اجراییِ عزل و نصب نباید در غیاب نمایندگی پارلمانی صورت گیرد؛ بازاین‌رو متن و تفسیرِ حقوقیِ عزل نخست‌وزیر و انحلال مجلس محل منازعه‌ی حقوقی و سیاسی بود.

یادآوری یکم. درباره‌ی رفراندوم و انحلال مجلس

دکتر مصدق در تابستان ۱۳۳۲ از رفراندوم چونان ابزاری برای کسب مشروعیت مردمی و عبور از بحران پارلمانی استفاده کرد؛ نتیجه‌ی رسمی رفراندوم به‌نفع او اعلام شد، و او پس از آن اعلام کرد که مجلس عملاً منحل شده است - این اقدام از دید مخالفان «فراقانونی و خودمحور» تلقی شد و از دید طرفداران او پاسخ به بن‌بست نهادی بود. ولی همین بحران زمینه‌ی مداخله‌ی خارجی و کودتا را فراهم ساخت؛ کودتای ۲۸ امرداد از سوی عوامل خارجی و داخلی، چنان کرد که حتی اگر کسی بتواند با استناد به متن قانون اساسی (برای نمونه، اصل ۴۶ متمم قانون اساسی یا تفسیری از آن) برای عزل نخست‌وزیر یا انحلال مجلس توجیه حقوقیِ صوری پیدا کند، اتفاقی که عملاً رخ داد ـ یعنی کودتای ۲۸ امرداد و سرکوب خونین نیروهای سیاسی ـ همه‌ی آن بحث‌های صرفاً استوار بر نص را بی‌اعتبار می‌سازد. به دیگر سخن هنگامی که روند واقعی با زور نظامی، دخالت خارجی و نقض آشکار اصول مشروطه رقم خورد، دیگر بحث این‌که «در فلان اصل شاه چنین اختیاری داشت یا نه» جنبه‌ی فرعی می‌یابد زیر نتیجه‌ی نهایی نه اجرای قانون، بلکه لغو عملی قانون و انسداد سیاسی بود.

بدین‌سان، حتی اگر دکتر مصدق خطاهای حقوقی یا سیاسی‌ای انجام داد، نتیجه‌ی اصلی کودتا و سرکوب دموکراتیک و مرگِ فرصت نهادسازی بود.

یادآوری دوم. یک نکته‌ی حقوقی

بسیاری از حقوق‌دانان و مورخان معتقدند که «صدور فرمانِ عزل» در شرایطی که مجلس وجود دارد و نخست‌وزیر مورد اعتماد اکثریت است، با روح مشروطه ناسازگار است؛ ازاین‌رو استدلالِ صرفِ «نصِ صوریِ یک اصل» برای توجیه کودتا یا برکناری قهری کافی نیست. (تفسیر و اجرای قانون تعیین‌کننده‌اند).»

*

پنجم. قانون اساسی و برکناری مصدق: نص قانون، روح مشروطه و واقعیت کودتا

اظهارات آقای دکتر: «در ادامه متن اصول ۴۶ تا ۵۰ متمم قانون اساسی مشروطهٔ ایران را در باب بخشی از اختیارات شاه در زیر آوردم:

لطفا شما هم متن اختیارات نخست وزیر یا ماده ای که نامی از نخست وزیر برده باشد ذکر فرمایید.

اصل چهل‌وششم: عزل و نصب وزرا، به موجب فرمان همایون پادشاه است.

اصل چهل‌وهفتم: اعطای درجات نظامی و نشان و امتیازات افتخاری با مراعات قانون مختص شخص پادشاه است.

اصل چهل‌وهشتم: انتخاب مأمورین رئیسه دوایر دولتی، از داخله و خارجه، با تصویب وزیر مسئول، از حقوق پادشاه است، مگر در مواقعی که قانون استثناء نموده باشد. ولی تعیین سایر مأمورین راجع به پادشاه نیست مگر در مواردی که قانون تصریح می‌کند.

اصل چهل‌ونهم: صدور فرامین و احکام برای اجرای قوانین از حقوق پادشاه است، بدون این که هرگز اجرای آن قوانین را تعویق یا توقیف نمایند.

اصل پنجاهم: فرمانفرمائی کل قشون بری و بحری با شخص پادشاه است.

اصل پنجاه و یکم: اعطای درجات و ترفیعات نظامی با امضای شخص پادشاه است.

اختیار مهم دیگر انتصاب نیمی از سناتورهاست.

کودتایی رخ نداد. برکنار شد. . مصدق پس از شکست در تنها مأموریت خود یعنی نفت به جای اتخاذ سیاست اقتصاد بدون نفت و تعطیل درآمد ملی باید خودش استعفا می‌کرد.

تعطیل سنا!!! تحصیل اختیارات قانونگذاری! و قبضه کردن فرماندهی نیروهای مسلح ربطی به نخست وزیر نداشته و حتی در کشورهای دموکراتیک غیر قانونی است.

در دوران دو سال و نیم ایشان هیچ کار مثبتی انجام نشد! برنامه اول تعطیل و چاپ اسکناس صرف پرداخت حقوق کارمندان شد. البته که دموکراتیک نبود! جامعه عقب مانده ایران هم دموکراتیک نبود. جبهه ملی در ۱۳۵۷ دولت را در اختیار گرفت و از نظامی و غیر نظامی به اعدام سپرده و بی حساب شدند.»

پاسخ پنجم موسی اکرمی: «باز هم بدون پاسخ دادن به برخی نقدهای من به زمینه‌ی کمابیش متفاوتی پرداخته‌اید. اجازه دهید همچنان به گونه‌ای جدا جدا تک تک نکات شما را طرح و نقد کنم.

۱. قانون اساسی و جایگاه نخست‌وزیر

درست است که در متمم قانون اساسی مشروطه از «شاه» و «وزرا» سخن گفته شده و نامی از «نخست‌وزیر» به صراحت نیامده است. ولی در عمل و در عرف مشروطیت، مقام «رئیس‌الوزرا» (و بعدها نخست‌وزیر) وجود داشت و وزرا مسئول امور مملکتی بودند

ازاین‌رو هر وزیری که به ریاست کابینه می‌رسید، در برابر مجلس و ملت مسئولیت داشت، نه شخص شاه. این اصل، مبنای محدودسازی قدرت مطلقه‌ی شاه و اصل «مسئولیت سیاسی دولت» بوده است. مطابق اصول ۲۷، ۲۸ و ۲۹ قانون اساسی، مجلس اختیار «سؤال و استیضاح» وزرا را دارد. این به معنای آن است که نخست‌وزیر و کابینه وابسته به اعتماد مجلس بودند، نه به اراده‌ی شخص شاه.

۲. مسئله‌ی عزل مصدق

استناد به اصل ۴۶ متمم قانون اساسی (عزل و نصب وزرا به موجب فرمان پادشاه است) باید با توجه به سایر اصول روی دهد. این اصل در زمان مشروطه به معنای «تشریفات» حقوقی بوده، نه اختیار مطلق. یعنی شاه بدون تصویب یا اعتماد مجلس، نمی‌توانست آزادانه وزیران را تغییر دهد. اگر شاه می‌توانست در هر زمان که خواست نخست‌وزیر را عزل کند، اصول مربوط به «مسئولیت وزرا در برابر مجلس» بی‌معنا می‌شد.

ازاین‌رو، عزل نخست‌وزیر تنها در صورتی مشروع بود که مجلس هم از او سلب اعتماد می‌کرد. در قضیه‌ی دکتر مصدق، مجلس در تیرماه ۱۳۳۲ منحل نشده بود، بلکه او درخواست همه‌پرسی برای انحلال مجلس هفدهم کرد. این امر قابل بحث است، اما تا پیش از اجرای همه‌پرسی، شاه عملاً نمی‌توانست با اتکا به فرمان فردی، نخست‌وزیر را برکنار کند.

۳. اختیارات ویژه (اختیارات شش‌ماهه‌ی دکتر مصدق)

اعطای اختیارات قانونگذاری به دولت دکتر مصدق با تصویب مجلس انجام شد (اصول ۲۷ و ۲۸). در بسیاری از کشورها در شرایط اضطراری، پارلمان اختیارات ویژه به دولت می‌دهد. این کار خلاف قانون اساسی نبود.

در مورد فرماندهی کل قوا نیز باید گفت درست است که مطابق قانون، شاه فرمانده بود، ولی در عمل، اختیارات اجرایی و عملیاتی ارتش با دولت بود. دکتر مصدق هنگامی که خواست کنترل وزارت جنگ را در دست گیرد، بر مبنای اصل «مسئولیت دولت» در برابر مجلس عمل ‌کرد، زیرا نمی‌توانست در برابر ارتشی که در اختیار شاه بود ولی به نام دولت هزینه می‌گرفت، مسئول باشد بدون آنکه اختیار داشته باشد.

۴. عملکرد دکتر مصدق

برخلاف این ادعا که «هیچ کار مثبتی انجام نشد»، دکتر مصدق دستاوردهای مهمی داشت که به شماری از آن‌ها اشاره می‌کنم:

الف) ملی‌کردن صنعت نفت و پایان دادن به سلطه‌ی استعمار اقتصادی انگلستان (برپایه‌ی مقاومت ضد استعماری دیرین او بر متن خواست گفته و ناگفته‌ی ملی).

ب) تقویت نهادهای دموکراتیک (برگزاری همه‌پرسی، مبارزه با فساد دربار و دربارسالاری).

پ) کوشش برای اصلاحات مالی و کاهش هزینه‌های دربار و ارتش.

ت) تکیه به نیروی مردم در اداره‌ی کشور.

این راست است که اقتصاد دچار بحران شد، ولی این نتیجه‌ی فشار خارجی (تحریم نفتی انگلستان، محاصره‌ی اقتصادی، بستن حساب‌ها در خارج و نهایتاً کودتای سیا و MI6) بود، نه صرفاً ناکارآمدی داخلی.

۵. عزل قانونی یا کودتا؟

اسناد منتشرشده از سوی آمریکا و انگلیس (عملیات آژاکس) نشان می‌دهند که سقوط دکتر مصدق یک «عزل قانونی» نبود؛ بلکه کودتایی سازمان‌یافته با پول، تبلیغات و دخالت مستقیم سازمان‌های جاسوسی بود. اگر صرف فرمان شاه کافی بود، چرا لازم شد کودتای ۲۸ امرداد با تانک و پول و اوباش اجرا شود؟

۶. پرسش‌های اساسی

برای گفت‌وگوئی منطقی پرسش‌های زیر را با شما در میان می‌گذارم که امیدوارم به گونه‌ای دقیق و یک به یک پاسخ دهید وگرنه به نظر می‌رسد سود بیشتری در ادامه‌ی این بحث دو نفره نیست:

الف) اگر شاه می‌توانست آزادانه نخست‌وزیر را عزل کند، پس چرا اصول مسئولیت وزرا در برابر مجلس تصویب شد؟

ب) اگر کودتایی رخ نداد، اسناد سازمان سیا (۲۰۱۳) و کتاب‌های رسمی آمریکا و انگلیس درباره‌ی عملیات آژاکس را چگونه توضیح می‌دهید؟

پ) آیا مشروع است که شاه بدون رأی مجلس، نخست‌وزیری را که دو بار اکثریت مجلس به او رأی اعتماد داده بود، صرفاً با یک فرمان کنار بزند؟

ت) اگر عملکرد دکتر مصدق «هیچ کار مثبتی» نبود، چرا حتی شماری از مخالفانش به دستاورد ملی‌شدن صنعت نفت اذعان می‌کنند؟»

آقای دکتر پاسخی به درخواست من ندادند و گفت‌وگو پایان یافت.

یادآوری مهم در باره‌ی این گفت‌وگو: اختلاف بر سر تاریخ یا اختلاف بر سر معنای قانون‌مداری؟

این گفت‌وگوی در ظاهر درباره‌ی مجموعه‌ای از رویدادها و شخصیت‌های تاریخ معاصر ایران است: مشروطه، مجالس نخستین، کودتای سوم اسفند، رضاشاه، دکتر مصدق، ۲۸ امرداد 1332، دکتر امینی و سپهبد زاهدی. اما با اندکی دقت روشن می‌شود که اختلاف طرفین تنها بر سر تفسیر چند واقعه‌ی تاریخی نیست؛ در ژرفای این گفت‌وگو، دو برداشت متفاوت از قانون‌مداری، آزادی، نظم سیاسی و مسیر گذار به دموکراسی در برابر یکدیگر قرار گرفته‌اند.

در یک سوی بحث، بر شرایط تاریخی و اجتماعی ایران، ضعف نهادهای نوپا، بی‌سوادی گسترده، سنتی‌بودن جامعه، ضرورت ایجاد دولت مرکزی مقتدر و نقش قانون‌گذاری و نوسازی اداری در فراهم‌کردن مقدمات توسعه تأکید می‌شود. بر پایه‌ی این نگرش، نمی‌توان از جامعه‌ای که هنوز از نظر آموزشی، اجتماعی و نهادی آمادگی لازم را ندارد، انتظار دموکراسی کامل داشت؛ ازاین‌رو ایجاد نظم، قانون، دولت کارآمد و توسعه‌ی آموزشی و اقتصادی می‌تواند مرحله‌ای مقدماتی برای رسیدن به آزادی و دموکراسی در آینده تلقی شود. از این دیدگاه، حتی اقدامات اقتدارگرایانه نیز ممکن است در چارچوب یک «فرایند انتقالی» و با توجه به شرایط زمانه ارزیابی شوند.

در سوی دیگر، استدلال بر این تمایز بنیادین استوار است که نوسازی دولت با حاکمیت قانون، و نظم سیاسی با آزادی سیاسی، یکی نیستند. ایجاد ارتش منظم، دستگاه اداری، دادگستری نوین، توسعه‌ی اقتصادی یا گسترش آموزش، هر اندازه مهم باشند، به‌خودی‌خود به معنای تحقق قانون‌مداری نیستند. قانون‌مداری، در معنای سیاسی و مشروطه‌خواهانه‌ی آن، هنگامی تحقق می‌یابد که قدرت نیز خود در برابر قانون محدود باشد، نهادهای نمایندگی استقلال داشته باشند، دولت در برابر مجلس پاسخ‌گو باشد، قوه‌ی قضائیه از مداخله‌ی قدرت سیاسی مصون بماند و آزادی مطبوعات، اجتماعات و مشارکت سیاسی امکان نقد و مهار قدرت را فراهم کنند.

از همین‌جا یکی از اختلاف‌های اساسی گفت‌وگو آشکار می‌شود: آیا آزادی محصول قانون‌مداری است یا یکی از شرایط تحقق قانون‌مداری؟ اگر قانون را صرفاً مجموعه‌ای از مقرراتی بدانیم که از سوی حکومت وضع و اجرا می‌شوند، ممکن است دولتی اقتدارگرا نیز در معنایی محدود «قانون‌مدار» نامیده شود. اما اگر قانون‌مداری را به معنای حاکمیت قانون بر خودِ قدرت سیاسی، استقلال نهادها و تضمین حقوق شهروندان بفهمیم، صرف وجود قوانین و دستگاه‌های اداری برای تحقق آن کافی نیستند. در این معنا، آزادی و قانون‌مداری نه دو مرحله‌ی کاملاً جدا از یکدیگر، بلکه عناصر به‌هم‌پیوسته‌ی یک نظم سیاسی مشروطه‌اند.

همین اختلاف در ارزیابی مشروطه نیز خود را نشان می‌دهد. این‌که مشروطه‌ی ایران در سال‌های نخست خود دموکراسی کامل نبود، محل مناقشه‌ی جدی نیست. مسئله‌ی مهم‌تر این است که آیا باید آن را صرفاً نظمی ناقص و نابالغ دانست که جامعه برای آن آمادگی نداشت، یا آن را آغاز نهادیِ فرایندی تاریخی برای محدودکردن قدرت و گسترش مشارکت سیاسی تلقی کرد. در برداشت دوم، ضعف مجلس، احزاب و نهادهای مدنی دلیل کافی برای تعطیل یا تضعیف آنها نیست؛ بلکه دقیقاً نشان‌دهنده‌ی ضرورت تقویت تدریجی آنها است.

اختلاف درباره‌ی کودتای ۲۸ امرداد 1332 نیز در همین چارچوب قابل فهم‌تر می‌شود. اگر مسئله را صرفاً از دیدگاه کارآمدی دولت، توسعه‌ی اقتصادی یا امکان بازگرداندن نظم سیاسی بنگریم، ممکن است کودتا چونان نقطه‌ی آغاز دوره‌ای از ثبات و توسعه تفسیر شود. اما اگر معیار اصلی، استمرار نهادهای مشروطه، استقلال سیاسی و امکان رشد تدریجی جامعه‌ی مدنی باشد، پرسش دیگری پیش می‌آید: آیا توسعه‌ای که با حذف یا تضعیف نهادهای مستقل سیاسی همراه شود، می‌تواند جایگزین توسعه‌ی سیاسی و نهادی شود؟ این همان نقطه‌ای است که ارزیابی تاریخیِ «پیامدهای توسعه» از داوری درباره‌ی «شیوه‌ی دستیابی به آن» جدا می‌شود.

ازاین‌رو، حتی اگر درباره‌ی برخی تصمیم‌های دکتر مصدق، نحوه‌ی برخورد او با مجلس، رفراندوم، اختیارات ویژه یا سیاست اقتصادی او نقدهای جدی داشته باشیم، این نقدها به‌خودی‌خود پاسخ به پرسش دیگری، یعنی ماهیت و پیامدهای مداخله‌ی ۲۸ امرداد، نیستند. : به همین سان، پذیرش برخی دستاوردهای نوسازی در دوره‌ی رضاشاه یا توسعه‌ی اقتصادی و آموزشی پس از ۱۳۳۲ نیز الزاماً به معنای پذیرش همه‌ی شیوه‌های اعمال قدرت در آن دوره‌ها نیست.

بنابراین شاید مهم‌ترین نتیجه‌ی این گفت‌وگو این باشد که برای داوری درباره‌ی تاریخ سیاسی ایران، باید میان چند مفهوم که غالباً در هم آمیخته می‌شوند تمایز بگذاریم: دولت مقتدر، دولت کارآمد، دولت قانون‌مدار، دولت مشروطه و دولت دموکراتیک. ممکن است دولتی مقتدر باشد اما قانون‌مدار نباشد؛ ممکن است دولتی قانون‌مدار باشد اما هنوز کاملاً دموکراتیک نشده باشد؛ و ممکن است دولتی از نظر اداری و اقتصادی کارآمد باشد، اما از نظر حقوق سیاسی و آزادی‌های مدنی محدودکننده باشد. نادیده‌گرفتن این تمایزها، ارزیابی تاریخی را به آسانی به توجیه‌گری سیاسی تبدیل می‌کند.

در نهایت، اهمیت این گفت‌وگو شاید نه در آن باشد که کدام‌یک از دو طرف در همه‌ی جزئیات تاریخی حق دارد، بلکه در این است که نشان می‌دهد معنای قانون‌مداری و نسبت آن با آزادی و دموکراسی همچنان یکی از مسائل بنیادی در فهم تاریخ معاصر ایران است. اگر قرار باشد از تاریخ برای فهم آینده بهره گیریم، شاید لازم باشد نه میان «نظم» و «آزادی» یکی را انتخاب کنیم و نه توسعه‌ی اقتصادی را در برابر توسعه‌ی سیاسی قرار دهیم؛ بلکه باید بپرسیم چگونه می‌توان نظمی ساخت که هم توانایی ایجاد دولت و اجرای قانون را داشته باشد و هم خودِ قدرت را در برابر قانون، نهادهای مستقل و حقوق شهروندان پاسخ‌گو کند.

این پرسش، گفت‌وگوی حاضر را از یک مجادله‌ی تاریخی درباره‌ی گذشته فراتر می‌برد و آن را به مسئله‌ای همچنان زنده درباره‌ی معماری یک نظم سیاسی پایدار، قانون‌مدار و آزادی‌محور تبدیل می‌کند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۲۹ و ساعت 22:56 |

کشف جو برای یک سیاره سنگی قابل سکونت!/ گامی مهم در جست‌وجوی حیات فرازمینی

حیات فرازمینی

ستاره‌شناسان برای نخستین بار شواهدی از وجود جو در اطراف یک سیاره سنگی مشاهده کردند، آن‌ها با رصد نشت گاز هلیوم از سیاره LHS 1140 b دریافتند که این جهان فراخورشیدی احتمالا از جوی پایدار برخوردار است؛ کشفی که می‌تواند این سیاره را به یکی از امیدوارکننده‌ترین گزینه‌ها برای جست‌وجوی حیات در خارج از منظومه شمسی تبدیل کند.

ستاره‌شناسان موفق شده‌اند نشت گاز هلیوم را از یک سیاره سنگی فراخورشیدی شناسایی کنند؛ نشانه‌ای که احتمال وجود جو در اطراف این سیاره را تقویت می‌کند. اگر این نتیجه با مشاهدات بیشتر تأیید شود، نخستین بار خواهد بود که وجود جو برای یک سیاره سنگی مشابه زمین در منطقه قابل سکونت ستاره میزبانش به اثبات می‌رسد؛ دستاوردی که می‌تواند نقطه عطفی در جست‌وجوی حیات فرازمینی باشد.

به گزارش خبرآنلاین، سیاره LHS 1140 b یک ابرزمین سنگی است که به همراه سیاره دیگری به دور ستاره LHS 1140 در فاصله حدود ۵۰ سال نوری از زمین و در صورت فلکی قیطس (Cetus) می‌گردد. ستاره میزبان از نوع کوتوله سرخ (M dwarf) است؛ ستاره‌ای که تنها حدود یک‌پنجم خورشید قطر دارد و کمتر از یک درصد نور آن را تولید می‌کند.

تیمی از پژوهشگران به سرپرستی کالین چروبیم، دانشجوی دکتری دانشگاه هاروارد، در سال ۲۰۲۴ میلادی (۱۴۰۳ شمسی) با استفاده از طیف‌نگار بسیار حساس نصب‌شده روی تلسکوپ مگلان کلی در صحرای آتاکامای شیلی، هنگام عبور این سیاره از مقابل ستاره میزبان، شواهدی از وجود جو آن را ثبت کردند. نتایج این پژوهش در نشریه Science منتشر شد و LHS 1140 b را به یکی از مهم‌ترین اهداف آینده برای بررسی قابلیت سکونت سیارات فراخورشیدی تبدیل کرد.

چروبیم در گفت‌وگویی با مجله Science گفت: «معمولاً تصور می‌کنیم یک سیاره برای قابل سکونت بودن باید عمدتاً سنگی باشد، جوی داشته باشد که از سطح آن در برابر تابش‌های زیان‌بار محافظت کند و همچنین امکان باقی ماندن آب مایع را فراهم سازد. اکنون می‌دانیم LHS 1140 b این شرایط را دارد.»

چرا یافتن جو در اطراف سیارات کوتوله‌های سرخ دشوار است؟

از زمان کشف نخستین سیاره فراخورشیدی در سال ۱۹۹۲، بیش از ۶۳۰۰ سیاره فراخورشیدی شناسایی شده‌اند، اما تنها تعداد محدودی از آن‌ها در منطقه قابل سکونت ستاره خود قرار دارند.

بیشتر این سیاره‌ها با روش گذر (Transit) کشف می‌شوند؛ روشی که در آن کاهش اندک نور ستاره هنگام عبور سیاره از مقابل آن اندازه‌گیری می‌شود. از آنجا که سیارات سنگی کوچک هستند، رصد آن‌ها دشوار است، مگر اینکه به دور ستاره‌های کوچک و کم‌نور مانند کوتوله‌های سرخ گردش کنند.

با این حال، کوتوله‌های سرخ یک مشکل مهم دارند؛ این ستاره‌ها به‌طور مداوم فوران می‌کنند و مقدار زیادی پرتو فرابنفش و پرتو ایکس منتشر می‌کنند. این تابش می‌تواند جو سیارات نزدیک را گرم کرده و باعث فرار آن به فضا شود. به همین دلیل، با وجود کشف سیارات سنگی فراوان در منطقه قابل سکونت این ستاره‌ها، تاکنون وجود جو در هیچ‌یک از آن‌ها به‌طور قطعی تأیید نشده بود.

کشف هلیوم؛ نشانه‌ای از وجود جو

پژوهشگران برای بررسی جو LHS 1140 b از طیف‌سنجی گذر (Transit Spectroscopy) استفاده کردند. هنگام عبور سیاره از مقابل ستاره، بخشی از نور ستاره از میان جو سیاره عبور می‌کند. با تجزیه این نور به طول موج‌های مختلف، می‌توان عناصر موجود در جو را شناسایی کرد.

نتایج نشان داد که هنگام گذر شهریور ۱۴۰۳، گاز هلیوم از لایه‌های بالایی جو LHS 1140 b در حال فرار بوده است.

پژوهشگران همچنین سیاره دوم این منظومه، LHS 1140 c، را نیز بررسی کردند. این سیاره در مدار نزدیک‌تری به ستاره قرار دارد و تقریباً پنج برابر بیشتر از LHS 1140 b تابش دریافت می‌کند. در این سیاره هیچ نشانه‌ای از هلیوم مشاهده نشد.

به گفته چروبیم، نبود جو در سیاره داخلی چندان غیرمنتظره نیست، زیرا تابش شدیدتر ستاره باعث از بین رفتن آن شده است؛ در حالی که سیاره بیرونی با پیش‌بینی مدل‌های رایانه‌ای درباره حفظ بخشی از جو اولیه خود مطابقت دارد.

تلسکوپ زمینی که از جیمز وب پیشی گرفت

نکته جالب این کشف آن است که نه با تلسکوپ فضایی جیمز وب، بلکه با تلسکوپ زمینی مگلان کلی انجام شده است.

اگرچه هر دو تلسکوپ آینه‌ای با قطر ۶.۵ متر دارند، اما برگ برنده مگلان، طیف‌نگار WINERED است که قدرت تفکیک بسیار بالاتری نسبت به ابزار مشابه در جیمز وب دارد. این ویژگی امکان شناسایی دقیق‌تر خطوط طیفی هلیوم را فراهم کرده است.

آیا این سیاره اقیانوس دارد؟

اندازه‌گیری جرم و شعاع LHS 1140 b نشان می‌دهد این سیاره سنگی، چگالی کمتری نسبت به زمین دارد؛ موضوعی که می‌تواند نشان‌دهنده وجود جوی ضخیم، حجم زیادی از آب یا ترکیبی از هر دو باشد.

چروبیم معتقد است اکنون که وجود جو تا حد زیادی تأیید شده، احتمال وجود آب نیز افزایش یافته است. مدل‌های رایانه‌ای تیم او نشان می‌دهد این سیاره احتمالاً دارای یک تله سرمایی (Cold Trap) بسیار قدرتمندتر از زمین است؛ لایه‌ای سرد در جو که از فرار بخار آب به فضا جلوگیری می‌کند.

به گفته او، اگر LHS 1140 b در گذشته آب داشته باشد، احتمال زیادی وجود دارد که هنوز هم آن را حفظ کرده باشد و در نتیجه یک سیاره اقیانوسی باشد.

گام بعدی؛ جست‌وجوی نشانه‌های حیات

قرار است در مشاهدات آینده با تلسکوپ فضایی جیمز وب، مولکول‌هایی مانند دی‌اکسید کربن و سایر ترکیبات شیمیایی موجود در جو این سیاره بررسی شوند. دانشمندان همچنین به دنبال ناهنجاری‌هایی در ترکیب شیمیایی جو خواهند بود؛ ناهنجاری‌هایی که شاید از فعالیت فرایندهایی مانند حیات حکایت داشته باشند.

هرچند چنین نشانه‌هایی به‌تنهایی اثبات‌کننده وجود موجودات زنده نیستند، اما کشف یک سیاره سنگی، معتدل و دارای جو در فاصله تنها ۵۰ سال نوری از زمین، LHS 1140 b را به یکی از مهم‌ترین اهداف بشر در مسیر یافتن حیات فرازمینی تبدیل کرده است.

منبع: astronomy

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۵/۱۲ و ساعت 13:26 |

چرا «خانواده مقدس» همچنان اهمیت دارد؟ آیا هژمونی فرهنگی گرامشی گسست از مارکسیسم است؟ – ترجمه‌ی: بابک احمدی

کتاب خانواده مقدس چند اصل ماندگار را صورت‌بندی می‌کند: شرایط مادی، نه ایده‌های انتزاعی، محرک تحول تاریخی‌اند؛ انسان‌ها تاریخ را از طریق فعالیت اجتماعیِ جمعی می‌سازند؛ طبقه کارگر نیروی مرکزی دگرگونی انقلابی است؛ و نظریه تنها در پیوند با کنش عملیِ سیاسی معنا می‌یابد

بازخوانی «خانواده مقدس»: مارکس، انگلس و بنیان‌های ماتریالیسم تاریخی
نوشته: پون چاندران

وقتی کارل مارکس و فریدریش انگلس در سال ۱۸۴۵ کتاب خانواده مقدس (Die heilige Familie) را منتشر کردند، صرفاً در پی حل‌وفصل اختلاف‌های فلسفی با هم‌عصران خود نبودند. آنان نقطه عطفی تعیین‌کننده را در تکوین اندیشه مارکسیستی رقم زدند. این کتاب که عنوان فرعیِ نقد نقد انتقادی را بر خود دارد، در ظاهر جدلی علیه برونو بائر و هگلی‌های جوان است، اما اهمیت تاریخی آن بسیار فراتر از آن مجادله مشخص است.

خانواده مقدس بیانگر لحظه‌ای است که مارکس و انگلس به‌طور قاطع از ایدئالیسم آلمانی گسستند و بنیان‌های فکری ماتریالیسم تاریخی را پی ریختند. این کتاب تمرکز نظریه انقلابی را از تأملات انتزاعی فلسفی به شرایط مادی مشخص زندگی انسان منتقل کرد.

گسست از ایدئالیسم

هدف اصلی مارکس و انگلس، ایدئالیسم فلسفیِ برونو بائر و پیروانش بود. بائر استدلال می‌کرد که تاریخ اساساً به‌وسیله رشد «خودآگاهی» یا «روح» به پیش رانده می‌شود. بر اساس این دیدگاه، پیشرفت در درجه نخست به تکامل ایده‌ها بستگی دارد، در حالی که توده‌ها صرفاً دریافت‌کنندگان منفعل روشنگری فکری‌ هستند.

مارکس و انگلس این ديدگاه را به‌کلی وارونه کردند.

آنان استدلال کردند، ایده‌ها همچون نیروهایی مستقل، فراز جامعه شناور نیستند. ایده‌ها از شرایط مادی‌ای برمی‌خیزند که انسان‌ها در آن زندگی و کار می‌کنند. تاریخ را نه مفاهیم انتزاعی، بلکه انسان‌های واقعی‌ای می‌سازند که درگیر تولید، کار و مبارزه اجتماعی‌ هستند.

ایده‌ها تنها زمانی نیرویی دگرگون‌کننده پیدا می‌کنند که بیانگر منافع و نیازهای مادیِ انسان‌های زنده باشند. این نه آگاهی است که هستی را تعیین می‌کند، بلکه این هستی اجتماعی است که آگاهی را شکل می‌دهد.

این صرفاً یک اصلاح فلسفی نبود. بلکه روشی کاملاً نو برای فهم تاریخ بنیان گذاشت.

طبقه کارگر به‌عنوان سوژه تاریخ

یکی از مهم‌ترین دستاوردهای خانواده مقدس، نحوه پرداختن آن به پرولتاریاست.

مارکس، در برابر پیش‌فرض‌های نخبه‌گرایانه هگلی‌های جوان، طبقه کارگر را نه توده‌ای ناآگاه که نیازمند هدایت فکری باشد، بلکه نیرویی فعال معرفی می‌کند که قادر به دگرگون کردن جامعه است.

مارکس استدلال می‌کند که سرمایه‌داری تضادی ژرف ایجاد می‌کند. این نظام، در همان حال که مالکیت خصوصی را حفظ می‌کند، همزمان پرولتاریا را نیز پدید می‌آورد، یعنی همان طبقه‌ای که موجودیتش از استثمار جدایی‌ناپذیر است. وخامت روزافزون شرایطی که بر کارگران تحمیل می‌شود، آنان را وامی‌دارد که نه فقط علیه ستم بی‌واسطه‌ای که بر آن‌ها می‌رود، بلکه در نهایت علیه خودِ نظام مالکیت خصوصی مبارزه کنند.

بنابراين، سرمایه‌داری نیروی اجتماعی‌ای را پدید می‌آورد که می‌تواند خودِ آن را از میان بردارد.

این بینش بعدها به یکی از گزاره‌های محوری مارکسیسم بدل شد: رهایی طبقه کارگر باید به دست خودِ طبقه کارگر تحقق یابد.

از فلسفه به پراتیک

هگلی‌های جوان بر این باور بودند که دگرگونی اجتماعی، پیش از هر چیز، به نقد ایده‌ها و آگاهی نیاز دارد. مارکس و انگلس، در مقابل، تأکید داشتند که نقد به‌تنهایی هرگز نمی‌تواند جامعه را تغییر دهد.

آن‌ها به‌روشنی می‌نویسند:

«ایده‌ها هرگز نمی‌توانند از نظم کهنه جهان فراتر روند، بلکه فقط از ایده‌های نظم کهنه جهان فراتر می‌روند. ایده‌ها به‌هیچ‌وجه قادر به انجام هیچ کاری نیستند. برای تحقق ایده‌ها، انسان‌هایی لازم‌اند که از نیرویی عملی برخوردار باشند.»

در اینجا صورت‌بندی اولیه مفهومی پدیدار می‌شود که بعدها مارکسیست‌ها آن را «پراکسیس» ــ وحدت نظریه و عمل ــ توصیف کردند.

وظیفه فلسفه صرفاً تفسیر جهان نیست، بلکه مشارکت در دگرگون ساختن آن است. نظریه انقلابی باید از دل پراتیک اجتماعی برخیزد و به آن بازگردد.

بازیابی سنت ماتریالیستی

یکی از جنبه‌های خانواده مقدس که اغلب نادیده گرفته می‌شود، بازسازی مارکس از تاریخ فکری ماتریالیسم است.

او سیر تحول اندیشه ماتریالیستیِ مدرن را از تجربه‌گرایی بریتانیایی، به‌ویژه جان لاک، تا متفکران عصر روشنگری فرانسه، همچون دنی دیدرو و پل-آنری دولباخ، دنبال می‌کند. مارکس استدلال می‌کند که این سنت‌ها به‌طور طبیعی به نتایج سوسیالیستی رهنمون می‌شوند.

اگر منش انسان به جای طبیعت انسانیِ تغییرناپذیر، توسط مناسبات اجتماعی شکل می‌گیرد، در این صورت دگرگون کردن جامعه هم ممکن و هم ضروری است. بنابراین، رهایی انسان مستلزم تغییر شرایط مادی‌ای است که انسان‌ها در آن زندگی می‌کنند.

بدین‌سان، ماتریالیسم تاریخی نه به‌عنوان آموزه‌ای مجزا، بلکه به‌عنوان اوج یک تحول فکری گسترده‌تر پدیدار می‌شود.

چرا خانواده مقدس همچنان اهمیت دارد

گرچه خانواده مقدس اغلب زیر سایه آثار متأخرتر، مانند ایدئولوژی آلمانی، مانیفست کمونیست و سرمایه قرار می‌گیرد، اما اهمیت آن را نمی‌توان نادیده گرفت.

این کتاب چند اصل ماندگار را مطرح می‌کند:

  • شرایط مادی، نه ايده‌های انتزاعی، محرک تحول تاریخی‌ هستند.
  • انسان‌ها از طریق فعالیت اجتماعیِ جمعی، تاریخ را می‌سازند.
  • طبقه کارگر نيروی اصلی دگرگونی انقلابی است.
  • نظریه تنها از خلال کنش عملیِ سیاسی معنا پیدا می‌کند.

این اصول همچنان روش مارکسیستیِ تحلیل جامعه را تعریف می‌کنند.

آیا هژمونی فرهنگیِ گرامشی گسستی از مارکسیسم است؟

پرسشی که بارها مطرح شده این است که آیا مفهوم هژمونی فرهنگیِ آنتونیو گرامشی، گسست از مارکسیسم کلاسیک به شمار می‌رود؟

پاسخ منفی است.

گرامشی که در دهه‌های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰، در دوران زندان خود تحت رژیم فاشیستیِ بنیتو موسولینی می‌نوشت، می‌کوشید توضیح دهد چرا جوامع سرمایه‌داری، با وجود نابرابری‌های عمیق اقتصادی، از ثبات سیاسی برخوردارند. او به جای کنار گذاشتن ماتریالیسم تاریخی، تحلیل آن را به حوزه فرهنگ گسترش داد.

گرامشی استدلال می‌کرد که طبقات حاکم از طریق دو سازوکارِ به‌هم‌پیوسته قدرت خود را حفظ می‌کنند.

نخست، اجبار که از طریق نهادهای دولت، یعنی ارتش، پلیس، دادگاه‌ها و زندان‌ها اعمال می‌شود.

دوم، و اغلب مؤثرتر، رضایت می باشد که در جامعه مدنی و از طریق مدارس، نهادهای دینی، رسانه‌ها، خانواده‌ها، اتحادیه‌های کارگری و دیگر سازمان‌های فرهنگی تولید می‌شود.

از طریق این نهادها، اندیشه‌های حاکم به‌عنوان عقل سلیم پذیرفته می‌شوند. مردم نظم اجتماعی موجود را نه همچون امری که در تاریخ ساخته شده، بلکه به‌مثابه امری طبیعی و اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌کنند.

هژمونی فرهنگی در زندگی روزمره

مفهوم گرامشی همچنان از اهمیتی چشمگیر برخوردار است، زیرا نشان می‌دهد ایدئولوژی چگونه در زندگی روزمره عمل می‌کند.

این باور که موفقیت صرفاً به تلاش فردی بستگی دارد، اغلب نابرابری‌های ساختاریِ نهفته در جامعه سرمایه‌داری را پنهان می‌کند. فقر به‌جای آنکه به‌عنوان بی‌عدالتیِ نظام‌مند توضیح داده شود، به شکست فردی نسبت داده می‌شود.

به همین ترتیب، سرمایه‌داری اغلب نه به‌عنوان یکی از نظام‌های اقتصادیِ تاریخی در کنار نظام‌های دیگر، بلکه به‌عنوان تنها شکل عملیِ سازمان‌دهی جامعه معرفی می‌شود.

انتخاب مصرف‌کننده نیز با خودِ آزادی یکسان انگاشته می‌شود و بدین‌ترتیب آزادی سیاسی به توانایی انتخاب میان کالاها فروکاسته می‌شود، در حالی که قدرت اقتصادیِ زیربنایی دست‌نخورده باقی می‌ماند.

چنین ایده‌هایی نه از آن رو که با زور تحمیل می‌شوند، بلکه به این دلیل که پیوسته از طریق آموزش، رسانه‌ها، سرگرمی و شیوه‌های فرهنگی روزمره بازتولید می‌شوند، قدرت می‌یابند.

روشنفکران ارگانیک و ضدهژمونی

گرامشی همچنین از طریق تحلیل خود از روشنفکران، نظریه مارکسیستی را بسط داد.

او استدلال می‌کرد که هر طبقه اجتماعی، «روشنفکران ارگانیک» خود را پدید می‌آورد؛ کسانی که جهان‌بینی آن طبقه را صورت‌بندی، دفاع و سازمان‌دهی می‌کنند.

در جامعه سرمایه‌داری، این گروه روزنامه‌نگاران، مفسران رسانه‌ای، رهبران شرکت‌ها، متخصصان تبلیغات، استراتژیست‌های سیاسی و تولیدکنندگان فرهنگی را دربر می‌گیرد که به حفظ سلطه ایدئولوژیک نظم موجود یاری می‌رسانند.

اگر طبقات حاکم از طریق فرهنگ هژمونی می‌سازند، آنان که در پی دگرگونی اجتماعی‌ هستند نیز باید ضدهژمونی ایجاد کنند.

این امر مستلزم ایجاد نهادهای آموزشیِ مستقل، رسانه‌های جایگزین، سازمان‌های دموکراتیک و سنت‌های فکری‌ای است که بتوانند چشم‌اندازی متفاوت از جامعه را صورت‌بندی کنند.

گرامشی این مبارزه طولانی در درون جامعه مدنی را «جنگ موضعی» نامید. تنها پس از آنکه چنین زمینه‌سازی فرهنگی و ایدئولوژیکی انجام گیرد، دگرگونی سیاسیِ عمیق‌تر امکان‌پذیر خواهد شد.

میراثی ماندگار

نظریه هژمونی فرهنگیِ گرامشی نه‌تنها گسست از مارکسیسم نیست، بلکه بینش‌هایی را ژرف‌تر می‌کند که نخستین‌بار در خانواده مقدس صورت‌بندی شدند.

مارکس و انگلس نشان دادند که ايده‌ها از روابط اجتماعیِ مادی برمی‌خیزند، نه آنکه مستقل از آن‌ها وجود داشته باشند. گرامشی نشان داد که همین ايده‌ها، هنگامی که در فرهنگ نهادینه می‌شوند، به بازتولید همان روابط مادی‌ای کمک می‌کنند که از دل آن‌ها پدید آمده‌اند.

این آثار، در کنار یکدیگر، به ما یادآوری می‌کنند که مبارزه برای دگرگونی اجتماعی را نمی‌توان تنها به تضاد اقتصادی یا صرفاً به مجادله فلسفی محدود کرد. شرایط مادی، سازمان‌یابی سیاسی، نهادهای فرهنگی و عاملیت انسانی، همگی ابعاد جدایی‌ناپذیر تحول تاریخی‌ هستند.

بیش از ۱۸۰ سال پس از انتشار، خانواده مقدس همچنان یکی از لحظات تعیین‌کننده در پیدایش مارکسیسم به شمار می‌رود؛ اثری که فلسفه را به سوی تاریخ جهت داد، نظریه را در پراتیک اجتماعی ریشه‌دار کرد و طبقه کارگر را به‌عنوان نیروی مرکزی‌ای شناسایی کرد که قادر است جهانی اساساً متفاوت ایجاد کند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۵/۰۵/۰۲ و ساعت 21:10 |

به سوی جامعه مدنی و دولت «خودانگیخته»

معرفی کتاب

در این جامعه مدنى، افراد باید بتوانند بر خود حکومت کنند و این حکومت بر خود آنان، نه‏ تنها با جامعه مدنى در تضاد قرار نگیرد بلکه به ادامه ی طبیعى و جزءِ ارگانیک آن بدل شود.

عصر ایران؛ جواد لگزیان - آنتونیو گرامشی (۲۲ ژانویه ۱۸۹۱ در ساردینیا، ایتالیا – ۲۲ آوریل ۱۹۳۷ در رم، ایتالیا) فیلسوف و نظریه‌پرداز ایتالیایی در سال‌های تلخ اسارت در محبس فاشیسم با تحریر «یادداشت‌های زندان» تکاپویی همه‌جانبه در تداوم تفکر و زندگی خود را برگزید که یکی از فرازهای مهم این مقالات کتاب «دولت و جامعه مدنی» است.

در این کتاب گرامشی با نبوغی بی‌نظیر سعی دارد با بحث درباره دولت، حزب، جامعه مدنی و دیگر مفاهیم سیاسی، اندیشه سیاسی خود را تدوین و به سوی عمل سیاسی گام بردارد. آنتونیو گرامشی در جدال با فاشیسم موسولینی جامعه مدنی را آغاز حیات شکل نوینی از دولت تعریف می‌ کند و در سراسر کتاب اهمیت جامعه مدنی و ضرورت ایجاد آن را به روشنفکران و کارگران یادآور می‌ شود.

در ابتدای بحث، گرامشی سرشت واقعی دولت در معناى کامل آن را دیکتاتورى به‌اضافه‌ى هژمونى می‌ داند و تاکید می‌ کند که یکى از مهم‏ترین وظائف دولت ارتقاى سطح اخلاق و فرهنگ توده‏ ها به سطح یا سنخ معینى است که با ضرورتهاى تکاملى نیروهاى تولیدى جامعه منطبق است و لاجرم در خدمت طبقات حاکم قرار دارد.

در این راستا، مدارس به‏ عنوان کارکرد آموزنده ‏ى مثبت، و دادگاه‏ها به عنوان کارکرد سرکوب‏گر و آموزنده ی منفى دولت، اساسى ‏ترین فعالیت‏ هاى دولت را در برمى‏ گیرند. اما در واقع فعالیت‏ ها و ابتکارات خصوصى متعدد دیگرى نیز دقیقآ همین هدف را دنبال مى‏ کنند. این فعالیت‏ها و ابتکارات، در کل، دستگاه هژمونى فرهنگى و سیاسى طبقات حاکم را تشکیل مى‏ دهند.

ولى چگونه افراد خود را همگام انسان جمعى جامعه‌ى خود خواهند ساخت و چگونه از فشارهاى آموزشى استفاده خواهد شد تا همدلى و همکارى آحاد جامعه فراهم آید و جبر و قهر به «آزادى» بدل شود؟

به عقیده گرامشی این‌جا مسئله‌ى قانون مطرح است: حوزه‌ى شمول این مفهوم را باید چنان گستراند که فعالیت‌هایى را که امروزه «قانونا خنثى» قلمداد مى‌ شوند، و به حوزه‌ى جامعه‌ى مدنى تعلق دارند، در برگیرند. جامعه‌ى مدنى کار خود را بدون «تنبیه» و بدون «وظایف» تحمیلى انجام مى‌ دهد؛ ولى در مقابل، با وارد کردن فشارهاى جمعى به نتایجى عینى دست مى‌ یابد و این نتایج در شکل تحولاتى در سنت، طرز فکر و اخلاقیات و عمل جامعه متجلى مى‌ شوند.

درباره مفهوم قانون گرامشی می‌ نویسد: در هیچ یک از مکاتب موجود نمى‌توان با مفهومى خلاق و کاملى از قانون برخورد کرد. اگر هر دولتى بر آن است که سنخ معینى شهروند و تمدن (و لاجرم نوع مشخصى حیات اجتماعى و روابط فردى) را بیافریند و حفظ کند، و برخى سنت‌ها را نابود و بعضى را ترویج کند، پس قانون (در کنار دستگاه آموزش و نهادها و فعالیت‌هاى دیگر) اهرم تحقق این هدف است. این اهرم را باید چنان تکامل بخشید که متناسب این هدف و تا حد ممکن مؤثر و سازنده و سودبخش باشد.

آنتونیو گرامشی، یکی از برجسته‌ترین نظریه‌پردازان مارکسیسم در قرن بیستم، سیاستمداری ایتالیایی و از بنیانگذاران حزب کمونیست ایتالیا بود
 آنتونیو گرامشی

گرامشی تصریح می‌ کند: مفهوم قانون را باید از بقایاى هر گونه تعالى‌گرایى و مطلق‌نگرى منزه کرد و عملا آن را از هر گونه تعصب اخلاقى رهایى بخشید. البته نمى‌ توان از این نقطه نظر عزیمت کرد که دولت «کیفر» نمى‌ دهد و تنها با «خطر» اجتماعى مى‌ ستیزد. در واقع، دولت را باید در عین حال نوعى «آموزگار» دانست، زیرا دقیقآ مى‌ کوشد سطح و نوع نوینى از تمدن را بیافریند.

از این واقعیت که دولت اساسآ بر محور نیروهاى اقتصادى فعالیت مى‌ کند و دستگاه تولید را تکامل و سامان مى‌ بخشد و دستگاه‌هاى نویى را در این راستا ایجاد مى‌ کند، نباید چنین استنتاج کرد که دستگاه روبنا را باید به‌حال خود رها کرد تا به‌گونه‌اى خودانگیخته و نیم‌بند و نامنظم تکامل و تکوین یابد.

در این حوزه نیز دولت همچون اهرمى براى «عقلایى کردن» و تسریع و تیلورى کردن عمل مى‌ کند. در این زمینه، دولت بر اساس برنامه‌ى معینى عمل مى‌ کند و به تشویق‌ها و تهییج‌ها و ترغیب‌ها و کیفرهاى لازم دست مى‌ زند؛ زیرا، زمانى که شرایط لازم براى سبک زندگى معینى «فراهم» شد، آن‌گاه باید براى «اعمال جنایت‌کارانه و یا سهل‌انگارانه» کیفرهایى تعیین کرد.

از دید گرامشی انقلابى که طبقه‌ى بورژوازى در مفهوم قانون، و از این طریق در کارکرد دولت، پدید آورد، دقیقآ در مسئله‌ى میل به همنوایى متجلى است و اخلاقیت دولت و قانون نیز از همین‌جا ناشى مى‌ شود: طبقات حاکم گذشته اساسآ از این جنبه محافظه‌کار بودند که تمایلى به ایجاد پیوندى ارگانیک میان خود و طبقات دیگر، و یا به عبارت دیگر به گسترش حوزه‌ى تکنیکى و ایدئولوژیکى طبقه‌ى خود نداشتند: مفهوم آنان از طبقه بیشتر شبیه یک کاست بسته بود.

در مقابل، بورژوازى خود را به‌عنوان ارگانیسمى دائمآ متحرک عرضه مى‌ کرد که قادر است تمامى جامعه را جذب و آن را با سطح فرهنگى و اقتصادى مطلوب خود هماهنگ کند. به این سان، در دوران بورژوازى کارکرد دولت اساسآ تغییر کرد: دولت به یک «آموزنده» بدل شد.

اما چگونه این جریان متوقف شد و به مفهوم دولت به‌عنوان قوه‌ى قهریه‌ى صرف رجعت شد، گرامشی می‌ گوید: طبقه‌ى بورژوازى «اشباع» شده؛ این طبقه دیگر نه‌تنها گسترش نمى‌ یابد بلکه رو به زوال است؛ نه‌تنها عناصر تازه را جذب نمى‌ کند، بلکه اجزایى از خود را نیز از دست مى‌ دهد (و یا حداقل آن‌چه از دست مى‌ دهد به‌مراتب بیشتر از آن چیزى است که جذب مى‌ کند).

کتاب  دولت و  جامعه مدنی

اما پرولتاریا، به‌عنوان طبقه‌اى که واقعآ مدعى توان جذب کامل جامعه است، و مى‌ تواند عملا چنین جریانى را به منصه‌ى عمل درآورد، بالمآل مفهوم دولت و قانون را به این شکل کمال خواهد بخشید که پایان دولت و قانون را نوید خواهد داد؛ زیرا کارکردهاى دولت و قانون هر دو منسوخ و مختوم شده و جذب جامعه‌ى مدنى خواهد شد.

در ادامه در یادداشتی شایسته تامل به نام تجربه دولت‌داری، درباره ی برخورد هر یک از گروه ‏هاى اجتماعى نسبت به دولت خود، گرامشی خاطرنشان می‌ کند: در زبان و فرهنگ دوره ‏هاى تاریخى گوناگون، دولت در دو شکل جامعه ی مدنى و جامعه ی سیاسى ظاهر مى‏ شود، و بدون در نظر گرفتن این اشکال دوگانه تحلیل‏ هاى ما نادقیق خواهند بود.

واژه ی «تجربه ی دولت‌داری» به برخورد معینى نسبت به «حکومت کارگزاران» یا جامعه ی سیاسى اطلاق مى‏ شود؛ البته، در زبان عامیانه، تجربه ی دولت‌داری شکلى از همان حیات سیاسى دولت انگاشته مى‏ شود و براى اشاره به آن همان مفهوم دولت به کار مى‏رود و همین مقوله تمامى دستگاه دولت را تحت پوشش دارد.

این ادعا که دولت را مى‏ توان با افراد یک گروه اجتماعى یکى پنداشت و آن را بخشى از یک فرهنگ زنده به ‏شمار آورد یعنى جزئى از جنبشى در راه ایجاد یک تمدن جدید و نوع جدیدى از انسان و شهروند، باید در عین حال در خدمت ارزیابى و شناسایى آن اراده ‏اى باشد که مى‏ کوشد، در بستر جامعه ی سیاسى، یک جامعه ی مدنى مدون و سازمان ‏یافته ایجاد کند و در این جامعه ی مدنى، افراد بتوانند بر خود حکومت کنند و این حکومت بر خود آنان، نه‏ تنها با جامعه ی مدنى در تضاد قرار نگیرد بلکه به ادامه ی طبیعى و جزءِ ارگانیک آن بدل شود.

و در نهایت گرامشی رهنمود می‌ دهد: این تجربه ی «دولت‌داری» چیزى جز همان شکل متعارف حیات دولت، و یا حداقل آغاز حیات مستقل یک دولت و ایجاد جامعه ی مدنى نیست که تحقق آن قبل از دست یافتن به یک حیات دولتى مستقل میسّر نبود.

البته چنین تجربه ی دولت‌داری را نباید به حال خود رها کرد و مخصوصآ نباید اجازه داد که در لواى یک تعصب نظرى، چیزى دائمى انگاشته شود. این مفهوم را دقیقآ باید نقد کرد تا از این رهگذر اشکال نوینى از حیات دولتى پدید آید که در آن ابتکارات فردى و گروهى، بدون آن که صرفآ مولود «حکومت کارگزاران» باشد، سرشتى دولتى بیابد. به دیگر سخن، باید دولت را «خودانگیخته» ساخت.

کتاب «دولت و جامعه مدنی» نوشته آنتونیو گرامشی با ترجمه عباس میلانی در ۱۲۸ صفحه را انتشارات اختران رهسپار بازار کتاب کرده است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۵ و ساعت 13:26 |

باج‌گیری کانال‌های تلگرام از طریق تصاویر خصوصی زنان در ایران

نیلوفر غلامی

انتشار تصاویر خصوصی زنان در برخی کانال‌های تلگرامی در استان‌های غربی ایران، زندگی شماری از قربانیان را به بحرانی عمیق کشانده است. این بحران در مواردی به خودکشی و دست‌کم در یک مورد به قتل زنی توسط یکی از نزدیکانش انجامید.

انتشار تصاویر و چت‌های خصوصی زنان در کانال‌های تلگرامی در استان‌های لرستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی با هدف اخاذی از آنان، شوک بزرگی برای کاربران فضای مجازی و ضربه‌ای عمیق به امنیت روانی زنان برای فعالیت در فضای آنلاین بود.

بازتاب این خبر در شبکه‌های اجتماعی موجب شد که روزنامه شرق در گزارشی به این موضوع بپردازد و بر اساس این گزارش که روز دوشنبه ۲۲ تیرماه (۱۳ ژوئیه) منتشر شده، با وجود شکایت‌های متعدد و وعده پلیس و دستگاه قضایی برای پیگیری، این کانال‌ها همچنان مشغول فعالیت هستند.

به گفته فعالان فضای مجازی و منابع محلی، انتشار تصاویر شخصی برای برخی از قربانیان پیامدهایی فراتر از نقض حریم خصوصی داشته و در مواردی به خودکشی و دست‌کم در یک مورد به قتل ناموسی انجامیده است.

فعالان حقوق زنان هشدار می‌دهند که این اقدام می‌تواند آغازگر چرخه‌ای از خشونت علیه قربانیان باشد؛ چرخه‌ای که از نقض حریم خصوصی آغاز می‌شود و ممکن است به تهدید، طرد اجتماعی، خشونت خانوادگی و مرگ بینجامد.

سمانه سوادی، حقوق‌دان و کنشگر برابری جنسیتی، به دویچه وله فارسی می‌گوید، "فرهنگ زن‌ستیز و مردسالار" به اشکال مختلف جان و امنیت زنان را می‌گیرد.

او می‌افزاید: «در روزهایی که مردم ایران با جنگ، فقر، فضای امنیتی و رعب و هراسی که جمهوری اسلامی در شهرها به وجود آورده زندگی می‌کنند، این اتفاق یک یادآوری چندباره به ما است که به جز حکومت، به جز استبداد داخلی و استبداد خارجی و جنگ، دشمنان دیگری هم داریم؛ دشمنی که در خانه ماست، در فرهنگ ماست، در پوست و گوشت و استخوان ماست و جان و امنیت زنان را می‌گیرد.»

سمانه سوادی، حقوق‌دان و کنشگر برابری جنسیتیسمانه سوادی، حقوق‌دان و کنشگر برابری جنسیتی

سوادی می‌گوید باید یکصدا از حضور اجتماعی زنان در شبکه‌های اجتماعی و عرصه اجتماعی حمایت کنیمعکس: Privat

به گفته او، نقض حریم خصوصی و انتشار تصاویر زنان یک چیز است، اما اینکه چرا این اتفاق می‌افتد و در چه بستری و در چه فرهنگی چنین اتفاقی ممکن می‌شود، نیاز به بررسی دارد.

این کنشگر برابری جنسیتی پرسشی بنیادین مطرح می‌کند: «چرا پروفایل فردی در شبکه‌های اجتماعی باید آن‌قدر اهمیت داشته باشد که بتواند باعث نقض حق حیات آن انسان شود.»

از نگاه او اینکه فردی حاضر باشد «از جان خود بگذرد تا برای مثال خانواده‌اش متوجه نشوند که او پروفایلی و عکسی داشته، تکان‌دهنده است.»

سمانه سوادی به خطر افتادن جان و امنیت زنان با عکس و پروفایل شبکه‌های اجتماعی و سخنان زن‌ستیز نسبت‌داده‌شده به آنان را نشانگر "الگویی" می‌داند که در جامعه ایران وجود دارد و به اشکال مختلف زنان را در معرض خشونت قرار می‌دهد.

او اضافه می‌کند: «بله، این یک جرم سایبری و نقض حریم شخصی و خصوصی زنان است، اما کسانی که مرتکب چنین اقدامی شدند می‌دانستند که در چه بستر و فرهنگی این کار را می‌کنند. از فضای زن‌ستیز استفاده کردند و روی بخش‌هایی از فرهنگ که می‌توانسته بخشی از آن زنان را به جایی بکشاند که برخی از آنان حاضر شوند جان خود را از دست بدهند و برخی مجبور به حذف شبکه‌های اجتماعی و ترک فضای مجازی شوند، دست گذاشته‌اند.»

قوانین زن‌ستیز و پیچیدگی پیگیری حقوقی در ایران

در شرایط تعلل دستگاه قضایی و خلأهای قانونی و با بحرانی‌تر شدن وضعیت این کانال‌ها، شماری از فعالان حقوق دیجیتال و فضای مجازی در حال شکل دادن به گروه‌هایی برای گزارش‌دهی این کانال‌ها به پلتفرم‌های میزبان برای بسته شدن هرچه سریع‌تر کانال‌ها و از دسترس خارج شدن محتوای آنان هستند.

از سوی دیگر، هر کسی که شناختی هرچند محدود از وضعیت دستگاه قضایی و قوانین ایران داشته باشد، می‌داند که پیگیری قضایی برای زنانی که در چنین موقعیتی قرار می‌گیرند، با موانع و هزینه‌های فراوانی همراه است.

سمانه سوادی در همین رابطه معتقد است، وقتی درباره حمایت از قربانیان صحبت می‌کنیم باید آن را به شکلی درهم‌تنیده نگاه کنیم.

او توضیح می‌دهد: «می‌دانیم زنانی هستند که شکایت کرده‌اند و از دستگاه قضایی خواسته‌اند تا وارد عمل شوند. در کنارش هستند زنانی که حاضر نیستند چنین کاری انجام دهند. از خانواده و اطرافیان می‌ترسند. دادگاه‌های جمهوری اسلامی هم دادگاه‌های عادل نیستند. کسی که بخواهد از چنین اقداماتی به دستگاه قضایی شکایت کند، ممکن است از بیم عدم رعایت حجاب یا هر چیز دیگری که در جرم‌انگاری‌های احمقانه جمهوری اسلامی وجود دارد، از این کار منصرف شود.»

فرهنگ همچون چالش اصلی

در بسیاری از موارد، زمانی که موضوع نقض حقوق یک زن در ایران مطرح می‌شود، نخستین واکنش نه همدلی با قربانی، بلکه قضاوت اوست. نتیجه چنین رویکردی، سکوت بسیاری از قربانیان و تداوم چرخه نقض حقوق آنهاست.

سمانه سوادی بر این باور است که «باید قربانیان را تشویق به شکایت کرد، اما در کنار آن بستر [این معضل] را هم نمی‌توان نادیده گرفت.»

به گفته او، باید با خانواده‌ها و با جامعه صحبت کرد و فرهنگ را به گونه‌ای تغییر داد که حضور یک زن در شبکه‌های اجتماعی و داشتن یک پروفایل و گذاشتن یک عکس، باعث تهدید شدنش نشود.

این حقوق‌دان و کنشگر برابری جنسیتی می‌افزاید: «وقتی جامعه فکر نکند حضور زنان اساساً گناه‌آلود است، برای حذف آنان دست به چنین حربه‌ای نمی‌زند. ما حتماً می‌توانیم رپیورتشان کنیم، اما بعد از آن کانال دیگری سر بر می‌آورد. باید ببینیم این کانال‌ها در چه بستری به وجود می‌آیند؛ در بستری که خانواده فرزند دختر، برادرزاده و خواهرزاده را ملک شخصی خودش می‌داند و بدن و چهره و حضور اجتماعی او را از آن خودش می‌بیند و تصمیم او برای داشتن پروفایل را به ابزاری تبدیل می‌کند و می‌گوید من چنین اجازه‌ای به تو نمی‌دهم.»

او سرزنش و بازخواست زنان به دلیل حضور در شبکه‌های اجتماعی، داشتن عکس پروفایل و انتشار تصویر را تکان‌دهنده می‌داند و تاکید می‌کند که باید با چنین فضایی مقابله کرد.

به گفته او، اینجاست که جای جانی و قربانی عوض می‌شود: «به جای اینکه کسانی که مرتکب این اقدامات شدند را سرزنش کنند، زنان را سرزنش می‌کنند. بعضی از این زنان آنچنان از این وضعیت هراس دارند که به زندگی خود پایان می‌دهند و یا پروفایل‌هایشان را حذف می‌کنند تا چنین اتفاقاتی برای آنان رخ ندهد.»

سوادی می‌گوید: «باید یکصدا از حضور اجتماعی زنان در شبکه‌های اجتماعی و عرصه اجتماعی حمایت کنیم و اساساً چنین رفتارهایی را خلاف کرامت انسانی بدانیم، در برابرش بایستیم و ریپورت کنیم. طبیعا اگر کسانی که این کارها را مرتکب می‌شوند احساس کنند که بی‌اثر هستند، آرام آرام بساط چنین رفتارهایی برچیده می‌شود.»

وضعیت در اروپا چگونه است؟

طاهره آدری پناهی، پژوهشگر حقوق دیجیتال و فناوری اطلاعات در دانشگاه کاسل، به دویچه وله فارسی می‌گوید، طبق قوانین کیفری آلمان و مشخصا بر اساس "ماده ۱۸۴ک" قانون جزایی آلمان، در اختیار قرار دادن تصاویر خصوصی یک فرد بدون اجازه او برای شخص ثالث ممنوع است. به گفته او، این ممنوعیت شامل ارسال چنین تصاویری در چت‌ها و پیام‌رسان‌ها نیز می‌شود.

طاهره آدری پناهی، پژوهشگر حقوق دیجیتال و فناوری اطلاعات در دانشگاه کاسلطاهره آدری پناهی، پژوهشگر حقوق دیجیتال و فناوری اطلاعات در دانشگاه کاسل

پناهی می‌گوید، بر اساس قانون جزایی آلمان، در اختیار قرار دادن تصاویر خصوصی یک فرد بدون اجازه او برای شخص ثالث ممنوع استعکس: Privat

پناهی می‌افزاید: «فرد آسیب‌دیده می‌تواند شکایت کیفری مطرح کند. او همچنین می‌تواند مراحل قانونی مدنی را آغاز و درخواست توقف انتشار یا استفاده از تصاویر و در صورت وجود شرایط، مطالبه خسارت کند.»

این پژوهشگر حقوق دیجیتال، با اشاره به تجربه در آلمان و اتحادیه اروپا، همچنین تصریح می‌کند که تلگرام به اندازه کافی برای اقدام علیه محتوای غیرقانونی منتشرشده توسط کاربران، با مقامات همکاری نکرده است.

با این حال به گفته پناهی، به ویژه از زمان معرفی قانون خدمات دیجیتال، ارائه‌دهندگان خدمات، مانند تلگرام، مشمول تعهدات اضافی شده‌اند. آنها موظف‌اند به محض اطلاع از محتوای غیرقانونی، آن را از کانال‌ها و گروه‌های عمومی حذف کنند. علاوه بر این، آنها باید راه ارتباطی را برای مقامات یا نمایندگان قانونی تعیین کنند؛ اقدامی که برای بهبود اجرای قانون در نظر گرفته شده است.

البته وجود چنین قوانین و سازوکارهایی به این معنا نیست که قربانیان در کشورهای اروپایی با مانع یا دشواری روبه‌رو نیستند. بسیاری از آنها همچنان به دلیل ترس از قضاوت عمومی، فشارهای روانی یا پیچیدگی روند رسیدگی، از شکایت صرف‌نظر می‌کنند. تفاوت اما در اینجاست که قانون و نهادهای مسئول، اصل را بر حمایت از قربانی و حفظ کرامت انسانی او می‌گذارند و برای جلوگیری از ادامه نقض حقوقش و پاسخگو کردن عاملان، سازوکارهای مشخصی در نظر گرفته‌اند.

در ایران اما نه تنها چارچوب‌های قانونی کافی برای حمایت از قربانیان وجود ندارد، بلکه زنان در بسیاری از موارد با این نگرانی روبه‌رو هستند که خودشان به دلیل نوع پوشش، محتوای تصاویر یا سبک زندگی‌شان مورد سرزنش، بازخواست یا حتی تعقیب قرار گیرند.

در چنین شرایطی، شکایت کردن برای بسیاری از زنان، نه آغاز مسیر احقاق حق، بلکه آغاز مواجهه با مجموعه‌ای از فشارهای اجتماعی و حقوقی است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در چهارشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۴ و ساعت 21:3 |

فوتبال و نابرابری اجتماعی

نابرابری اجتماعی

عصر ایران؛ بانو بیدرانی - سال‌ها فوتبال را «بازی مردم» می‌نامیدند. ورزشی که از کوچه‌ها، زمین‌های خاکی و محله‌های فقیر آغاز می‌شد و بسیاری از بزرگ‌ترین ستارگانش از دل خانواده‌های کم‌درآمد برخاسته بودند. فوتبال، بیش از هر ورزش دیگری، این امید را زنده نگه می‌داشت که استعداد می‌تواند بر فقر غلبه کند و یک کودک گمنام را به قله شهرت و ثروت برساند.

اما فوتبال امروز، همان فوتبال دیروز نیست. باشگاه‌های بزرگ به بنگاه‌های اقتصادی عظیم تبدیل شده‌اند، قیمت انتقال بازیکنان به صدها میلیون یورو رسیده و قراردادهای نجومی، فاصله‌ای چشمگیر میان ستاره‌های فوتبال و زندگی روزمره هواداران ایجاد کرده است. در بسیاری از کشورها، حتی خرید بلیت مسابقات نیز برای بخش قابل توجهی از طبقه متوسط و فرودست آسان نیست. ورزشی که زمانی نماد مردمی بودن بود، اکنون بیش از هر زمان دیگری با منطق بازار و سرمایه پیوند خورده است.

البته این دگرگونی، روی دیگری نیز دارد. برخلاف بسیاری از عرصه‌های اجتماعی که ثروت خانوادگی نقش تعیین‌کننده‌ای در موفقیت افراد ایفا می‌کند، فوتبال هنوز یکی از معدود میدان‌هایی است که استعداد می‌تواند سرنوشت انسان را تغییر دهد. هر سال، نوجوانانی از محله‌های فقیر آمریکای لاتین، آفریقا و آسیا به بزرگ‌ترین باشگاه‌های جهان راه پیدا می‌کنند و زندگی خود و خانواده‌شان را دگرگون می‌سازند. به همین دلیل، فوتبال همچنان یکی از نیرومندترین نمادهای «تحرک اجتماعی» باقی مانده است.

اما همین امید، گاه واقعیتی تلخ را نیز پنهان می‌کند. میلیون‌ها کودک با رؤیای فوتبالیست شدن بزرگ می‌شوند، در حالی که تنها تعداد بسیار اندکی به فوتبال حرفه‌ای راه می‌یابند. رسانه‌ها معمولاً داستان موفقیت چند ستاره را روایت می‌کنند، اما کمتر از هزاران نوجوانی می‌گویند که سال‌ها برای رسیدن به این رؤیا تلاش کردند و هرگز دیده نشدند. فوتبال، مانند بسیاری از عرصه‌های رقابتی، هم رؤیا می‌آفریند و هم ناکامی.

فوتبال و نابرابری اجتماعی

از سوی دیگر، نابرابری تنها در درآمد بازیکنان خلاصه نمی‌شود. فاصله مالی میان باشگاه‌ها نیز هر سال بیشتر می‌شود. باشگاه‌هایی با بودجه‌های میلیاردی، بهترین بازیکنان جهان را جذب می‌کنند و در مقابل، بسیاری از باشگاه‌های کوچک برای بقا می‌جنگند. در چنین شرایطی، رقابت ورزشی نیز تا حدی از رقابت اقتصادی تأثیر می‌پذیرد و این پرسش را پیش می‌آورد که آیا موفقیت در فوتبال امروز، بیش از گذشته به قدرت مالی وابسته نشده است؟

با این همه، شاید راز ماندگاری فوتبال در همین تناقض باشد. این ورزش، هم ویترین نابرابری‌های جهان امروز است و هم نماد امید به غلبه بر آنها. در کنار قراردادهای چندصد میلیون دلاری، هنوز هم کودکی در زمینی خاکی با یک توپ فرسوده رؤیای پوشیدن پیراهن تیم ملی کشورش را در سر می‌پروراند. فوتبال، هم سرمایه‌داری جهانی را بازتاب می‌دهد و هم رؤیای برابری فرصت‌ها را زنده نگه می‌دارد.

شاید به همین دلیل است که فوتبال هنوز «بازی مردم» باقی مانده است؛ نه به این دلیل که نابرابری در آن وجود ندارد، بلکه چون هنوز این امید را زنده نگه داشته است که استعداد، پشتکار و فرصت، گاهی می‌توانند از دیوارهای بلند نابرابری عبور کنند. پرسش اصلی اما این است که آیا این استثنا، در آینده نیز پابرجا خواهد ماند یا فوتبال نیز مانند بسیاری از عرصه‌های دیگر، بیش از پیش در اختیار سرمایه قرار خواهد گرفت؟

با این حال، نابرابری در فوتبال فقط به دستمزد ستاره‌ها یا بودجه باشگاه‌ها محدود نمی‌شود؛ بلکه به نقطه آغاز مسیر نیز رسیده است. در گذشته، بسیاری از اسطوره‌های فوتبال از زمین‌های خاکی، کوچه‌ها و مسابقات محلی کشف می‌شدند. استعداد، مهم‌ترین سرمایه یک کودک بود. اما فوتبال حرفه‌ای امروز بیش از گذشته به آکادمی‌های مجهز، مربیان تخصصی، امکانات پزشکی، تغذیه مناسب و برنامه‌های علمی استعدادیابی وابسته شده است. هرچند استعداد همچنان شرط اصلی موفقیت است، اما استعداد بدون امکانات، بیش از گذشته در معرض نادیده ماندن قرار دارد.

فوتبال و نابرابری اجتماعی

به بیان دیگر، نابرابری از پایان مسیر به ابتدای آن منتقل شده است. کودکی که خانواده‌اش توان پرداخت هزینه آموزش، رفت‌وآمد، تجهیزات ورزشی یا حضور در آکادمی‌های معتبر را ندارد، ممکن است هرگز فرصت نشان دادن استعداد خود را پیدا نکند. در مقابل، کودک دیگری با استعدادی مشابه، اما برخوردار از امکانات بیشتر، شانس بسیار بالاتری برای دیده شدن خواهد داشت. به این ترتیب، فوتبال نیز مانند بسیاری از عرصه‌های دیگر، با مسئله «نابرابری فرصت‌ها» روبه‌رو شده است.

البته هنوز هم استثناهایی وجود دارند؛ نوجوانانی که از محله‌های فقیر به قله فوتبال جهان می‌رسند و یادآور این حقیقت‌اند که استعداد می‌تواند بر بسیاری از موانع غلبه کند. اما ویژگی استثناها همین است که فراگیر نیستند. اگر روزی موفقیت در فوتبال بیش از آنکه به استعداد وابسته باشد، به امکانات اولیه وابسته شود، آن‌گاه مهم‌ترین ویژگی تاریخی این ورزش، یعنی امید به تحرک اجتماعی، به تدریج کمرنگ خواهد شد. شاید بزرگ‌ترین چالش فوتبال در دهه‌های آینده نیز همین باشد: چگونه می‌توان حرفه‌ای‌تر شد، بی‌آنکه فرصت برابر برای کشف استعدادها از میان برود؟

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۲ و ساعت 21:16 |

دردنوتوس؛ غول پیکرترین دایناسور جهان با فسیل واقعی و کامل

دایناسور

آیا دردنوتوس واقعا 65 تن وزن داشت؟ با دایناسور شگفت انگیزی آشنا شوید که اسکلت 70 درصدی آن، رازهای وزن دایناسورهای غول پیکر را فاش کرد.

عصر ایران - وقتی صحبت از بزرگ ترین دایناسورهای تاریخ می شود، نام هایی چون آرژانتینوسوروس (Argentinosaurus) یا پاتاگوتیتان (Patagotitan) به میان می آیند. اما یک مشکل بزرگ درباره این غول های باستانی وجود دارد: ادعاهای مربوط به سایز و وزن آن ها، تقریبا همیشه بر اساس فسیل های ناقص (گاهی فقط چند تکه استخوان) و تخمین های حدسی استوار است.

در این میان، یک استثنای شگفت انگیز وجود دارد؛ دایناسوری به نام «دردنوتوس شرانی» (Dreadnoughtus schrani). این تیتانوسور غول پیکر که فسیل آن در سال 2014 توسط تیم دکتر کنت لاکووارا در پاتاگونیای آرژانتین کشف شد، دقیق ترین و مستندترین دایناسور بزرگ جهان است. چرا؟ چون برخلاف بقیه، نزدیک به 70 درصد از استخوان های اصلی بدن او (اسکلت پس از جمجمه) کشف شده است! این حجم از کامل بودن فسیل برای دایناسوری با این عظمت، در تاریخ علم یک معجزه به شمار می رود.

اینفوگرافیک مشخصات دایناسوری به نام دردنوتوس شرانی

ابعاد تایید شده: طول واقعی 26 متر

طول بدن این جانور شگفت انگیز 26 متر محاسبه شده است. از آنجا که بیشتر استخوان های ستون فقرات و دم حیوان به طور واقعی کشف شده اند، عدد 26 متر یک حدس و گمان نیست؛ بلکه یک واقعیت فسیلی تایید شده است. اما چالش اصلی و جذاب دردنوتوس، وزن آن است که جامعه علمی را به دو چالش بزرگ کشاند.

چالش بزرگ وزن: از 65 تن ادعایی تا واقعیت 30 تنی!

کامل بودن اسکلت دردنوتوس به دانشمندان اجازه داد تا وزن او را با روش های مختلفی محاسبه کنند. همین موضوع باعث ایجاد دو نظریه و عدد متفاوت در علم شد که هر دو مورد اهمیت بالایی دارند:

تخمین اولیه با فرمول ریاضی: 65 تن (طلایه دار وزن استخوانی)

دیرینه شناسان در سال 2014 با استفاده از روش استاندارد «فرمول رگرسیون توده بدنی»، محیط استخوان های واقعی ران و بازوی دردنوتوس را اندازه گیری کردند. از آنجا که این استخوان ها کاملا سالم و واقعی بودند (نه بازسازی شده از روی حدس)، فرمول ریاضی عدد خیره کننده حدود 60 تا 65 تن را برای وزن این دایناسور خروجی داد. متن های اولیه علمی با اتکا به همین فرمول اعلام کردند که این سنگین ترین وزنی است که از روی استخوان های واقعی یک دایناسور (و نه از روی حدس و گمان) به دست آمده است.

شبیه سازی سه بعدی کامپیوتری: اصلاح وزن به 30 تا 40 تن

اما علم هیچ وقت متوقف نمی شود. در سال 2015، گروهی دیگر از دانشمندان با استفاده از فناوری اسکن سه بعدی پیشرفته، تمام اسکلت 70 درصدی دردنوتوس را به صورت دیجیتالی بازسازی کردند. آن ها روی این اسکلت، حجم گوشت، بافت های داخلی، سیستم تنفسی و پوست دایناسور را شبیه سازی کردند تا ببینند آیا بدنی با این حجم، اصلا گنجایش 65 تن جرم را دارد یا خیر.

نتیجه شگفت انگیز بود؛ شبیه سازی نشان داد که وزن 65 تن برای این اسکلت بیش از حد سنگین است و چگالی بدن حیوان را به شدت بالا می برد. با این روش دقیق تر، وزن دردنوتوس بین 30 تا 40 تن اصلاح شد.

چرا دردنوتوس تا این حد برای جهان مهم است؟

احتمالا دردنوتوس بزرگ ترین دایناسور کل تاریخ نبوده است؛ غول هایی مثل آرژانتینوسوروس ممکن است از او بسیار بزرگ تر بوده باشند، اما اهمیت دردنوتوس در «قطعیت» است.

در دیرینه شناسی، قطعیت یک گوهر نایاب است. ما شاید هرگز متوجه وزن واقعی دایناسورهای دیگر نشویم چون استخوان های کافی از آن ها نداریم، اما به لطف فسیل 70 درصدی دردنوتوس، این دایناسور به یک «متر و معیار» و بنچمارک در دنیای علم تبدیل شد تا دانشمندان بتوانند با فرمول های به دست آمده از آن، وزن بقیه پسرعموهای غول پیکرش را هم با دقت بیشتری حدس بزنند.

تنظیم و ترجمه: محمدمهدی حیدرپور

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۱ و ساعت 15:17 |

100 سالگی روزنامۀ اطلاعات؛ یادی از مسعودی و دعایی و آنها که جوان‌مرگ شدند

«صبح شرف‌یاب شدم. شاهنشاه خیلی اظهار مرحمت فرمودند. عرض کردم بیچاره عباس مسعودی مُرده. وقتی اروپا بودم مرده بود. اجازه فرمایید از خانواده‌اش تفقدی شود. به خصوص که هفته قبل مورد بی‌مرحمتی قرار گرفت. فرمودند: البته، بکنید.» - یادداشت های عَلَم، اول تیر 1353

عصر ایران؛ مهرداد خدیر- امروز 20 تیر 1405 خورشیدی، قدیمی‌ترین روزنامۀ ایران (اطلاعات) 100 سالگی را پشت سر و پا به سده دوم خود گذاشت. نخست باید به مدیران و نویسندگان و همکاران این روزنامه تبریک گفت و تبریک مضاعف به این خاطر که اطلاعات، شبیه همتای خود نیست و به جای پرخاش، به دنبال آرامش است و این سنتی است که زنده یاد سید محمود دعایی از همان ابتدا که در سال 1359 سکان آن را در دست گرفت، پایه گذاشت و تا 1400 که چشم از جهان بست، به آن وفادار ماند و اطلاعات را از زشت‌نویسی برحذر داشت. (البته از ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ تا آبان ۱۳۵۹ اطلاعات را شورایی اداره کرد و شروع کار آقای دعایی را باید از پاییز ۱۳۵۹ دانست).

از 1400 به بعد و در دوران دو مدیر جانشین مرحوم دعایی هم این روند ادامه یافته است. اینها البته نافیِ این واقعیت نیست که در پی انقلاب دیجیتال سنت روزنامه‌‌خوانی نه تنها در ایران که در جهان رو به افول رفته ولی روزنامه‌های چاپی و کاغذی همچنان در جهان منتشر می‌شوند و سندیت آن جای‌گزین ندارد.

پس نکته نخست همین 100 ساله شدن یک نهاد مطبوعاتی و یک نهاد مدرن در ایران است. دوم این که می توانست شبیه دیگری بشود و بوی خون و باروت از آن به مشام برسد ولی با تدبیر مرحوم دعایی و ادامۀ راه او در دوران دو مدیر بعدی نشد.

سوم این که می‌توانست به یک مؤسسه اثرگذارتر بدل شود و البته اگر نشده دلایل متعددی دارد که مهم ترین آنها ملاحظات رسمی و حکومتی است. دست کم انتظار می‌رفت کیفیت روزنامه‌نگاری ایران را با توجه به امکانات گسترده‌ای که در اختیار دارد ارتقا دهد یا پناهی برای روزنامه نگارانی شود که در توفان‌ها بی‌کار می‌شوند ولی به هر دلیل این اتفاق هم رخ نداده و در در میانۀ تبریک بیشتر نمی‌توان در این باره نوشت و به همین اشارت باید بسنده کرد.

روزگاری اطلاعات با ستون‌هایی به قلم جلال رفیع، کیومرث صابری فومنی، محمد جواد حجتی کرمانی، عطاء‌الله مهاجرانی و نام‌های دیگر شناخته می شد و جای همۀ آنها اکنون خالی است ولو برخی گاه‌گداری بنویسند.

چه کسی می‌تواند اثر مقالۀ مشهور آقای مهاجرانی (‌مذاکرۀ مستقیم) در سال 1369 را فراموش کند؟ یا ستون "گل آقا" را یا نوشته‌های شیرین حجتی کرمانی که وقتی مهندس بازرگان درگذشت با نگاهی خاص نوشت اختلافات او و امام خمینی اکنون به پایان رسیده و مطابق آیات قرآن در نیمکت‌های بهشت روبه روی هم می‌نشینند یا حتی محمد جواد اردشیر لاریجانی که شب حملۀ اول آمریکا به عراق در زمان جرج بوش پدر با دلایل متعدد پیش‌بینی کرد آمریکا به عراق حمله نخواهد کرد و صبح که اطلاعات منتشر شد آمریکا حمله کرده بود! البته مهدی نصیری هم در کیهان با این استدلال که صدام حسین مهرۀ آمریکاست حمله را منتفی دانسته بود!

محمد قوچانی روزنامه نگار سرشناس هم خبر داده که در "کتاب نامه" آگاهی نو، گزارش مفصلی به یاد عباس مسعودی و روزنامه و مؤسسۀ اطلاعات نوشته؛ مؤسسه‌ای که پایه گذار روزنامه‌نگاری حرفه‌ای در ایران شد.

آقای قوچانی به این نکته بسنده نکرده و 100 ساله شدن روزنامۀ اطلاعات را نشانه‌ای بر نادرست بودن این گزاره دانسته که ایران، جامعۀ کوتاه مدت است؛ طعنه‌ای ظریف به نظریۀ مشهور دکتر همایون کاتوزیان و جز آن 120 ساله شدن نهضت مشروطیت در مرداد امسال؛ انقلاب ملی ایرانیان که پایه‌گذار بسیاری از نهادهای ملی و مدرن شد همچون مجلس ملی، دانشگاه ملی، بانک ملی، ارتش ملی، دادگستری ملی...

در 100 سالگی باید یاد شود از عباس مسعودی بنیان‌گذار روزنامه اطلاعات که از شاگردی چاپخانه (‌و کمی قبل از آن در مغازه قصابی عمویش) به روزنامه‌داری و مالکیت و مدیریت موسسه اطلاعات و البته شهرت و ثروت و اعتبار و سناتوری و نمایندگی مجلس رسید.

او ۴ سال پیش از پیروزی انقلاب ۵۷ ناگهان درگذشت و از آن پس امور روزنامه را فرزندش فرهاد اداره می‌کرد. بعد از انقلاب با موسسه اطلاعات به مثابه تشکیلاتی وابسته به رژیم پهلوی برخورد و با همین نگاه مصادره شد و در اختیار بنیاد مستضعفان قرار گرفت.

کارکنان اطلاعات اما می‌گفتند ما به خاطر انقلاب دو بار اعتصاب کردیم و پس از اعتصاب ۶۱ روزه دوم مهم‌ترین صدای انقلاب بودیم و دو تیتر مشهور «شاه رفت» و «امام آمد» یادگار آن دوران تاریخی است و اگر مدیر و مالک روزنامه با شاه نزدیک بوده با کارکنان نباید مانند کارخانه‌های مصادره شده برخورد شود و بدین ترتیب از شمول بنیاد مستضعفان خارج شد و امام خمینی خود برای آن سرپرستی گماشت که کسی نبود جز سید محمود دعایی.

او هم دوست نداشت تصور شود مدیر یک بنگاه مصادره‌ای است و برای رفع این ذهنیت سه کار انجام داد:

اول این که فرزند مسعودی و مدیر سال‌های آخر را به همکاری دعوت وبرای او حقوق تعیین کرد. حال آن که هر که غیر دعایی بود جرم مسعودی پسر را بیش از پدر می‌دانست زیرا مقاله توهین به امام خمینی در دوران مسعودیِ پسر منتشر شد.

دوم این که تصریح کرد ما مدیریت موسسه‌ای بدهکار به بانک‌ها را در اختیار گرفتیم و نه بنگاهی مصادره‌ای را.

سوم این که کوشید تریبون همگان و از جمله روشن‌فکران باشد و در ابتدا از شمس آل‌احمد برای سردبیری دعوت کرد. البته پس از حملات صریح امام به روشن‌فکران ناچار شد از این فضا فاصله بگیرد ولی به عکس رقیب، متانت خود را حفظ کرد و علیه اهل فکر فحش‌نامه منتشر نمی‌کرد.


گفته می‌شود سکتۀ منجر به مرگ سناتور عباس مسعودی به خاطر ناخرسندی شاه از او در هفته‌های آخر (‌خرداد ۱۳۵۳ خورشیدی) بوده و این که مورد بی‌مهری شاه قرار گرفته بود.

امیراسدالله عَلَم در یادداشت روز ۱۵ خرداد ۱۳۵۳ در این‌باره با اشاره به ضیافتی که شاه، او و مسعودی حضور داشته‌اند می‌نویسد:

«سر شام رفتم. شاهنشاه خیلی عصبانی بودند: “این مسعودی (مدیر روزنامۀ اطلاعات) را از دور می‌بینم و شاخ‌و‌شانه می‌کشد که بیاید با من حرف بزند”. (در کاخ علیاحضرت ملکه پهلوی، شاهنشاه و خاندان سلطنت جدا شام می‌خورند. میهمان‌ها در سالن دیگر، من هم در حضور شاهنشاه شام می‌خورم).

شاهنشاه فرمودند: “روزنامۀ اطلاعات ارگان مصدقی‌ها و توده‌ای‌ها شده؛ مثلاً امروز از قول تاکسی‌ران‌ها نوشته است که ما مثل سگ زحمت می‌کشیم و این شرکت تعاونی تمام عایدات ما را می‌خورد، مگر شرکت تعاونی مال کیست؟ آن هم که مال خودشان است”.

چون عده‌ای مثل داماد‌ها و علیاحضرت شهبانو سر میز شام بودند، من جرأت نکردم یک و دو بکنم و عرض کردم: “خوب روزنامه باید مطلب را بگوید و جواب هم داده شود و آن را هم منعکس بکند”. به هر صورت برخاستم و به بدبخت مسعودی گفتم که حق ندارد شرف‌یاب بشود و بعد از این هم در کاخ علیاحضرت ملکۀ پهلوی دعوت نخواهد شد.

چیزی نمانده بود که سکته کند، ولی چون آدم مجربی است گفت: “پریشب در همین جا مطلبی را شاهنشاه به من فرمودند که برخلاف میل هویدا بود و اصرار فرمودند به وزیر اطلاعات هم بگویم. من هرگز از این غلط‌ها نمی‌کردم، ولی چون امر بود اطاعت کردم. گویا مطلب بر هویدا نخست‌وزیر گران آمده و مطلبی به شاهنشاه عرض کرده و به هر حال من چوب این کار را می‌خورم” …. والله اعلم به حقایق‌الامور…»

علم تصویر نامه مسعودی به خود در فردای همان شب و با تاریخ ۱۶ خرداد ۱۳۵۳ را نیز در یادداشت های خود قرار داده که در صفحات ۱۳۶ و ۱۳۷ جلد چهارم کتاب چاپ شده است:

«جناب آقای علم وزیر محترم دربار شاهنشاهی، اوامر مطاع ملوکانه که دیشب به بنده ابلاغ فرمودید، تازیانۀ سهمگینی بود که بر چاکر و خانمم وارد آمد. باور بفرمایید تمام شب خواب به چشم ما نرفت، چون من و زنم خودمان را خاکسار درگاه سلطنت می‌دانیم و از جان و دل شیفته عنایات شاهنشاه محبوب خود و خاندان سلطنت هستیم. اگر نقایصی در کار انتشار اخبار و مطالب روزنامه پدید می‌آید حمل بر اهمال و تعلل چاکر نفرمایید چون پیوسته سعی داشته و دارم که خدمتگزاری صدیق در طول عمر خود بوده و پیرو افکار و نیت مبارک شاهانه هستم.

در چنین پیشامدهایی گناهکار نیستم چون به واسطۀ کهولت و ضعف، توانایی آن را ندارم که تمام مطالب روزنامه را شخصاً کنترل کنم و به همین سبب فرزندم فرهاد مسعودی را به کمک طلبیدم. او هم در کمال خلوص نیت و عقیده وظایف خود را انجام می‌دهد. متأسفانه در دو هفتۀ اخیر که به اروپا سفر کرده بود خطاهایی از جمله خطاهای اخیر به وقوع پیوست که چاکر خود پس از طبع و نشر به آن واقف شدم.

نویسندۀ ستون بازار سیاست، جوانی است تحصیل کرده و با ذوق که از گذشته‌ها خبر ندارد و مارهای خوش خط‌وخالی را که از هر فرصتی می‌خواهند استفاده کنند نمی‌شناسد، چنان که بعد از توجه دادن تازه درک مطلب کرد و در ضمن گفت این مطلب یا همین اسامی قبلاً در آیندگان هم چاپ شده بود. اما دربارۀ نویسندۀ رپرتاژ تاکسی او هم مورد سرزنش قرار گرفت و شدیداً مؤاخذه شد…. بدیهی است مطالب زننده‌ای که نوشته شده جبران خواهد شد.

تکدر خاطر ملوکانه بیش از هر چیز مرا رنج می‌دهد و نمی‌دانم چه باید کرد، چون به خوبی می‌دانم که اگر ذره‌ای از عنایات شاهنشاه نسبت به این خدمتگزار کاسته شود و سایۀ پر عطوفت مبارک بر سر این بنده نباشد با وجود دشمنی‌ها که نسبت به چاکر اعمال می‌شود نابود خواهم شد.

آقای علم، شما را به سر مبارک شاهنشاه قسم می‌دهم عرایض چاکر را به سمع ملوکانه برسانید و چاره‌ای بیندیشید که از این پریشانی و تأثر خلاص شوم. هر امری از پیشگاه ملوکانه شرف صدور یابد مطاع است. عباس مسعودی».

عَلَم در یادداشت روز ۱۶ خرداد ۱۳۵۳ خود به واکنش شاه در برابر این نامه اشاره کرده و می‌نویسد: «نامۀ بدبخت مسعودی را دادم خواندند. فرمودند بگویید مسئله عفو شما بسته به رفتار آیندۀ شما خواهد بود.»

۱۱ روز پس از این ماجرا و در ۲۷ خرداد ۱۳۵۳ مسعودی در پشت میز کار خود در روزنامه اطلاعات سکته کرد و جان سپرد.

علم در یادداشت اول تیر ۱۳۵۳ می نویسد: «صبح شرف‌یاب شدم. شاهنشاه خیلی اظهار مرحمت فرمودند. عرض کردم بیچاره عباس مسعودی مُرده. وقتی اروپا بودم مرده بود. اجازه فرمایید از خانواده‌اش تفقدی شود. به خصوص که هفته قبل مورد بی‌مرحمتی قرار گرفت. فرمودند: البته، بکنید… عصری خودم مجلس فاتحه مسعودی رفتم.»

در 100 سالگی اطلاعات بد نیست یادی شود از روزنامه‌هایی که اکنون می‌توانستند 25 ساله یا بیشتر شوند ویکی پس از دیگری به محاق توقیف افتادند و اگر این اتفاقات رخ نداده بود میدان به دست رسانه‌های برانداز فارسی زبان نمی‌افتاد که در سال 1404 بیشترین نقش منفی را ایفا کردند.

افسوس بیشتر این که تصور می شد با افت تیراژ روزنامه ها و میدان‌داری شبکه های اجتماعی و رسانه های مجازی با روزنامه‌های کاغذی مهربان باشند ولی در واپسین روزهای دی ماه سال گذشته روزنامه حرفه ای هم‌میهن به محاق توقیف افتاد اگرچه امید به گشایش آن زنده است.

از 100 سالگی اطلاعات می‌نویسم در حالی که در این 27 سال توقیف یا توقف 6 روزنامه را که با آنها همکاری داشتم، تجربه کرده‌ام: از "پیام آزادی" که در توقیف فله‌ای 4 اردیبهشت 79 از پا افتاد تا روزنامه اقتصادی پول که توقیف نشد ولی به خاطر بیم سرمایه‌گذار از موجودی به نام محمد علی رامین و تکرار سرنوشت "سرمایه" برای آن در خرداد 1389 بعد از 6 سال متوقف شد.

دو روزنامۀ دیگر "آسمان" و " مردم امروز"‌ند. اولی به خاطر نقل قولی از دکتر هرمیداس باوند دربارۀ رخدادی تاریخی و دومی به سبب نقل قولی از جرج کلونی بازیگر مشهور. "اقبال" را هم باید اضافه کرد که سعید مرتضوی از بیم تأثیرگذاری بر مرحله دوم انتخابات سال 84 ریاست جمهوری و در فاصلۀ مرحلۀ اول و دوم بست تا مخاطبان ندانند اصلاح طلبان بنا دارند در مرحلۀ دوم از هاشمی رفسنجانی حمایت کنند و سرانجام " هم‌میهن" که ذکر آن رفت.

از 1378 تا 1405 فراتر از ربع قرن است و هیچ یک از آن روزنامه‌ها نیستند اما اطلاعات 100 ساله شده است. در میانۀ انقلاب هوش و رسانه های مجازی و غیرکاغذی اما از حیث سندیت تاریخی همچنان روزنامه، روزنامه است و اگر قرار بود روزنامه‌ها به خاطر فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های شخصی بلاموضوع شوند این اتفاق باید ابتدا در ژاپن و آمریکا رخ می‌داد اما کماکان روزنامه‌نگار مرجع مخاطب است و اصطلاح شهروند- خبرنگار جای روزنامه‌نگاری حرفه‌ای را نمی‌گیرد و البته که باید رسانه را متنوع کرد و محدود به کاغذ و کلمه نبود و صدا و تصویر هم به میدان بیاید.

کی می تواند در صفحه اینستاگرام خود مثل فریدمن و فرید زکریا بنویسد و خوش بختانه روزنامه‌نگاران حرفه‌ای فراتر از رسانه‌ای که در آن شاغل‌اند مطرح‌اند و از این حیث جای شوربختی است که اطلاعات ۱۰۰ ساله چندان با روزنامه نگاران باسابقه شناخته نمی‌شود و شوربختی مضاعف این که رسانه ها برای کاغذ و چاپ و موارد دیگر هزینه می کنند و به تولید کننده محتوا که می رسند با او مثل کارگر برخورد می‌کنند! یک علت این است که برخی خاصه بر سر بودجه نشسته‌ها چندان به مخاطب نیاز ندارند و گرنه در همین اطلاعات و در یکی از نشریات وابسته آن سردبیر مجله توانست در آمریکا خانه یک میلیون دلاری بخرد چون تیراژ مجله را به ۳۰۰ هزار نسخه رسانده بود و این مصادره ها و حکومتی کردن ها اقتصاد رسانه ها را هم از رونق انداخت.

خوش‌بختانه انحصار رسانه رسمی (صدا و سیما) شکسته و در همین جام جهانی 2026 شاهدیم که گزارش‌گران آن در استودیوهای مختلف در حال اجرا و کارشناسی‌اند. هر چند حضور یکی در استودیویی در آن سو برای او اسباب دردسر شده و با زبان طنز خود باید از این مخمصه برهد.

از سوی دیگر انگار خطا از همه پذیرفتنی است و تنها خدا نکند روزنامه چاپی سخنی بنویسد که برخی خطا بپندارند. دربرنامۀ تلویزیونی یکی می‌تواند دروغ‌ترین تهمت‌ها را به یک استاد مشهور دانشگاه وارد کند و بعد در صفحه شخصی و نه همان برنامه عذرخواهی کند و آب هم از آب تکان نخورد اما خدا نکند روزنامه‌ای مقاله‌ای بنویسد که باب میل نباشد.

با این همه اطلاعات 100 ساله خاصه در دوران بعد انقلاب در بزنگاه ها مواضعی متفاوت اتخاذ کرده است و جا دارد برای نشریات وابسته هم تدبیری بیندیشد. چه، روزگاری شنبه‌ها را با دنیای ورزش با آن کاغذ گلاسه شروع می‌کردیم و بعدتر اطلاعات سیاسی و اقتصادی دریچه‌ای به روی مفاهیم عمیق سیاسی شد.

در خانواده مذهبی و پیش از انقلاب نمی‌شد اطلاعات هفتگی و جوانان امروز با عکس خوانندگان و هنرپیشگان روی جلد را به خانه آورد و خواهری هم نداشتیم تا دختران و پسران موضوعیت داشته باشد؛ همان مجله که خانم زهرا رهنورد بعد از انقلاب سردبیر آن شد و نام آن را به "راه زینب" تغییر داد و تیراژ 200 هزار به دو سه هزار فروکاست و همین تجربه‌ای شد تا شهلا شرکت در زن روز محتاط تر باشد.

100 سالگی روزنامۀ اطلاعات مبارک. جای سید محمود دعایی و نویسندگان صفحات لایی و بزرگان ادبیات و فرهنگ ایران و کسانی چون دکتر باستانی پاریزی و اسلامی ندوشن هم خالی و چون می دانم خوانندۀ حرفه‌ای می‌پرسد نام سعیدی سیرجانی را چرا نیاوردی این اشاره هم به احترام این خوانندگان.

+ نوشته شده توسط سیاوش در شنبه ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ و ساعت 21:9 |

نابود کنید سرمایه‌ و ثروت کلان را: این تنها راه اجتناب از تخریب محیط زیست است-

جورج مونبیو – ترجمه فریبرز فرشیم

  • محيط زيست

یک قایق بزرگ، مثل قایق‌های چند بیلیونر، دائم در اینجا توقف کرده و سالانه هفت‌هزار تُن CO2 تولید می‌کند. عکس از والری هاشه/ای اف پی / گتی ایمچز

خوش‌خدمتی در برابر ثروتمندان ما را دچار این اوضاع وخیم کرده است. ارتباط میان ثروت و رفتار خرابکارانه از این روشن‌تر نمی‌تواند باشد.

بسیاری از آشفته‌کاری‌‌های موجود در جامعه‌ی ما ناشی است از خوش‌خدمتی به ثروتمندان. به این عوامل توجه کنید: حکومت‌‌ها اجازه داده‌اند دموکراسی دستخوش فرسوده‌گی و به‌وساطت لابی‌گران (ازجمله سیاستمدران، که منافع خصوصی فراوان دارند) مستهلک شود؛ بی‌قانونی و طرز عمل آزادنه‌ی آنان که راه را برای کورپوریشن‌ها (شرکت‌های سهامی)، اولیگارک‌ها (عناصر بلندپایه‌ی حکومتی) و مالکان باز می‌گذارند تا شیره‌ی جان کارگران، کارمندان و مستأجران را بمی‌کند و بعد هم مخارج خود را به جامعه تحمیل کنند؛ وضع دل‌بخواهی که در خلال پاندمی برای سرکیسه کردن مردم ایجاد کرده‌اند؛ تقلیل و تضعیف خدمات بهداشتی و پزشکی و تحصیل و دیگر خدمات عمومی از طریق حرکت مداوم به سوی خصوصی‌سازی؛ این‌ها همه نشانه‌های بیماری مشابهی هستند.

همین وضع در مورد بدترین معضل زندگی ما هم صادق است: یعنی تخریب نظام‌های رفاه اجتماعی و حمایت از مردم. آنان که خیلی ثروتمندند سهم شیر را از محیط کره‌ی زمین برای خود به چنگ می‌آورند- زمینی که همه‌ی ما بدان نیاز و وابستگی داریم. فهم این که چرا تا این حد در برابر حملات علیه منافع مشترکمان تحمل داریم، دشوار است. ثروتمندترین افراد دنیا، آن‌ها که در سال بیش‌تر از 172000 دلار درآمد دارند، و بیش ‌از یک‌درصد نیستند، 15 درصد از گاز کربن جهان را تولید و منتشر می‌کنند: این مقدار، دو برابر مجموع تأثیر [مخرب] ناشی از عمل فقیرترین بخش مردم است که 50 درصد جمعیت را شکل می‌دهند. هر یک از آن ثروتمندان به‌طور متوسط بیش از 70 تن دی‌اکسید کربن در سال تولید و منتشر می‌‌کند، یعنی 30 برابر بیش‌تر از آن چیزی که هریک از ما، اگر از حد C1.5 تولید گرمای زمین تجاوز نکنیم، توان تولید و نشتش را داریم.

نیز، در همان حال که انتظار می‌رود، به واسطه‌ی [سیاست] کربون‌زدایی در اقتصادهای جاری، در سال آینده مقدار تولید و انتشار گاز مذکور در میان طبقات متوسط جهان به شدت تنزل یابد، در مقدار تولید آن‌ توسط ثروتمندان، تقریبا به هیچ‌وجه، افتی ایجاد نخواهد شد: به بیان دیگر، سهم مسئولیت مشترک آنان در مقایسه با کل CO2 ، حتی مقدار بیش‌تری خواهد بود. شهروند خوب جهان شدن بدین معناست که آنان به‌طور متوسط 97 درصد از مصرف کربن خود بکاهند.

حتی اگر 90 درصد جمعیت به‌هیچ‌وجه تولید کربن نکند، میزان پیش‌بینی شده‌ی تولید کربن توسط 10 درصد ثروتمندان (آنان که بیش‌تر از 55000 دلار درآمد دارند)، در خلال 9 سال آینده، تقریباً تمامی بودجه‌‌ی جهانی را [برای حل این معضل] به مصرف خواهد رساند. اختلاف در تأثیر بر شرایط مذکور، به معنای وجود نابرابری ملی است. جای شگفتی نیست که افراد موفق در کشورهای ثروتمند جهان علاقه‌ی زیاد دارند که تقصیر را یا به گردن چین بیندازند یا برعهده‌ی نرخ توالد بگذارند: گاه انگار هر کوششی می‌کنند تا متوجه سهم خود در بروز چنین آثار مخربی نشوند.

یکی از آخرین تحلیل‌ها از طرز زندگی 20 میلیاردر دنیا نشان می‌دهد که هریک از آنان به‌طور متوسط 8000 تن اکسید کربن تولید می‌کند: 3500 بار بیش‌تر از سهم عادلانه‌ای که‌ جهانِ مصمم [برای مبارزه] دارد و آن چیزی بیش از C1.5 (یک و نیم C) گرما در سال نیست. علل عمده عبارت‌اند از قایق‌ها و هوپیماهای جت که به ثروتمندان تعلق دارند. یک کلان‌قایق اگر دایم ایستاده باشد، آن گونه که برخی از قایق‌های میلیاردرها هستند، حدود 7000 تن گاز دی اکسید کربن (CO2) تولید می‌کند.

بیل گیتز، که خود را یکی از مبارزان عرصه‌ی حفظ محیط زیست می‌داند، دارای هیچ قایقی نیست؛ اما رد پای او نشان می دهد که سهم آلوده‌سازی وی 3000 بار بیش‌تر از یک شهروند خوب جهانی است، آن قدر زیاد که بتواند پاسخ‌گوی کلکسیون جت‌ها و هلیکوپترهای او باشد. گیتز ادعا می‌کند که از “سوخت سبز هواپیما” استفاده می‌کند، اما چنین چیزی وجود ندارد. زیست‌سوخت (بایوفیول) برای هواپیمای جت، اگر مورد استفاده گسترده پیدا کند، برای حفظ زیست محیط، سرآغازی فاجعه‌‌بار خواهد بود، چرا که مقدار مواد گیاهی لازم برای تولید سوخت سبز مورد نیازِ فقط و فقط یک پرواز، بسیار زیاد است. معنی این سخن چیزی نیست جز این که گیاه‌کاری یا زراعت سبز باید جانشین تولید مواد غذایی یا اکوسیستم‌های طبیعی و بکر گردد. هیچ نوع سوخت هوایی «سبز» دیگری در حال حاضر موجود نیست.

گیتز در پی آن است که این تعارض را از طریق خرید ساقه‌های رونده‌ی کربنی (carbon offsets) حل کند. اما اکنون تمام فرصت‌های موجود برای پایین آوردن [مقدار] دی اکسید کربن از جوّ نیازمند تقلیل سهم عامل انسانی به عنوان یک کل در تولید این گاز است. چرا باید انسان اسیر کسانی شود که می‌خواهند مثل پادشاهان زندگی کنند؟

اغلب در اطلاعیه‌ها به ما می‌گویند که نباید تأثیر پرواز هواپیماها را در وضع اقلیمی مهم بدانیم، چون مقدار آلودگی آن «بیش از یکی دو درصد نیست». اما تنها دلیل پایین بودن نسبی این میزان در مورد مدکور این است که [گاز کربنیک] پرواز بسیار متراکم است. بخش بیشینه‌ی تولید گازهای گلخانه‌ای توسط ابرثروتمندان و به دلیل عامل پرواز است؛ و به این دلیل است که این یک درصد ثروتمندان مسئولیت تولید تقریباً نیمی از گاز کربنیک ناشی از پرواز هواپیما را بر عهده دارند. اگر دیگران می‌خواستند مثل آنان زندگی کنند، در آن صورت هواپیمایی بزرگ‌ترین عامل تخریب شرایط اقلیمی می‌بود. اما ولع این ثروتمندان به تولید کربن حد و مرز ندارد: اکنون برخی از فوق‌ثروتمندان امیدوارند که به فضا هم سفر کنند؛ این یعنی هر کدام‌شان در ظرف ده دقیقه 30 برابر حد متوسط تولید گاز کربنیک سالانه‌ی یک انسان معمولی را تولید خواهد کرد. ثروتمندان خود مدعی‌اند که مولد ثروت‌اند؛ حال آن که، از منظر بوم‌شناختی یا اکولوژیک، آنان مولد ثروت نیستند؛ بل‌که به زبان زیست‌محیطی نه تنها ثروتی تولید نمی‌کنند، برعکس ثروت مردمان را از دست آنان می‌ربایند.

اکنون دیگر پول کلان خریدار همه چیز است: حتی به جلساتی که با هدف بررسی خرابکاری‌های مذکور شکل می‌گیرد دسترسی دارد. بر پایه‌ی برخی گزارش‌ها، امسال، کنفرانس تغییرات اقلیمی سازمان ملل متحد (یعنی Cop26 ) خصوصی‌ترین کنفرانس از نظر دعوت‌شده‌گان به کنفرانس است. نمایندگان ملل فقیر به واسطه‌ی مجموعه‌ای از دشوارترین شرایط پنهانی برای اخذ ویزا با کارشکنی‌ها روبه‌رو شده‌اند، قول واکسن کوید به آنان داده شده، ولی زیر قول شان زده‌اند، جایی هم برایشان آماده نکرده‌اند و بدین ترتیب سخت‌ترین شرایط را به آنان تحمیل کرده‌اند. حتی زمانی که فرستاده‌گان ملل فقیرتر می‌توانند از سد بلند این دیوارها بگذرند، غالباً خود را محروم از ابراز عقیده‌ی خویش می‌یابند و بنابراین نمی‌توانند تأثیری بر آراء و تصمیمات آن کنگره بگذارند. هرگاه مقایسه کنیم، می‌بینیم که به بیش از 500 لابی‌گر سوختِ فسیلی جواز مشارکت داده شده، در حالی که تعداد این افراد بیش‌تر از مجموع فرستاده‌گان هشت کشوری است که در تحت تأثیر شرایط اقلیمی وضع بدی دارند؛ این کشورهاعبارت اند از: پاکستان، بنگلادش، فیلیپین، موزامبیک، میانمار، هائیتی، پورتوریکو، و باهاما. سخنِ مجرمان مسموع است، اما قربانیان محروم‌اند.

اصل شناخته‌ای هست که غالباً بیانش مبهم می‌نماید. می‌گویند: تصور پایان جهان آسان‌تر از تصور پایان سرمایه‌داری است. بخشی از علت ابهام این است که تصور خود سرمایه‌داری آسان نیست. بیش‌تر افراد در تعریف سرمایه‌داری دچار مشکل می‌شوند و پیشتازان این سرمایه‌داری نیز توانسته‌اند چهره‌ و ماهیت واقعی آن را پنهان کنند. پس بگذارید با تصور چیزی شروع کنیم که در‌کش آسان‌تر است: پایان سرمایه و پایان ثروت انباشه- که بقای ما به آن بستگی دارد.

باور من این است که مهم‌ترین گام در حوزه‌ی حفظ محیط زیست، وضعِ مالیات بر ثروت است. جلوگیری سامان‌دار از فروپاشی نظام زیست محیطی، به معنای اقدام به نابود کردن ثروت‌های نامحدود است. این کل بشریت نیست که زمین تاب تحملش را ندارد؛ ابرثروتمندان‌اند که زمین را تهدید می‌کنند.

جورج مونبیو، گاردین، انگلستان.

ترجمه‌ی فریبرز فرشیم

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۵/۰۴/۱۲ و ساعت 15:33 |

«جنایت فیلترینگ»، متهم اول اختلال در سیستم بانکی ایران / منتظر چه فاجعه دیگری هستید؟ فیلترینگ را فوراً حذف و «حامیان خائن» آن را محاکمه کنید

موساد پشت پرده فیلترینگ

عصر ایران - دهها میلیون ایرانی در روزهای اخیر با مشکلات جدی بانکی مواجه شده اند. علتش نیز این است که شبکه بانکی کشور به طور گسترده تحت حملات سنگین هکری قرار دارد.

گزارش ها حاکی از آن است که فیلترینگ در کشور، حملات علیه سیستم بانکی را تسهیل کرده است؛ یعنی اگر در سالیان اخیر، کشور دچار این حجم از فیلترینگ ویرانگر نبود، امروز شاهد زیر ضربه رفتن بانک های ایران نبودیم.

بخش های خلاصه شده ای از یک گزارش در این باره را که خبرگزاری خبرآنلاین منتشر کرده بخوانید:

فیلترینگ باعث شده بخش قابل توجهی از کاربران و حتی کارشناسان فنی برای دسترسی به سرویس‌های ضروری، به استفاده دائمی از فیلترشکن‌ها و پروکسی‌های ناشناس وابسته شوند؛ ابزارهایی که بسیاری از آن‌ها از منابع نامعتبر توزیع شده و دسترسی گسترده‌ای به ترافیک اینترنت کاربران دارند. این وابستگی، سطح حمله (Attack Surface) را به‌طور قابل توجهی افزایش داده و امکان سرقت اطلاعات، رهگیری ارتباطات، تزریق بدافزار و اجرای حملات را برای مهاجمان فراهم می‌کند.

از سوی دیگر، ترافیک رمزگذاری‌شده و عبور داده‌ها از زنجیره‌ای از سرورهای واسط، فرآیند پایش، تشخیص و واکنش سریع تیم‌های امنیتی را نیز دشوارتر می‌کند. در چنین شرایطی، فیلترینگ نه‌تنها مانعی در برابر مهاجمان ایجاد نمی‌کند، بلکه با گسترش استفاده از ابزارهای غیرقابل اعتماد، به عاملی برای افزایش ریسک نفوذ و کاهش دید عملیاتی مدافعان سایبری تبدیل می‌شود.

تجهیزات بازرسی عمیق بسته‌ها (DPI) که توسط شرکت ارتباطات زیرساخت درگاه‌های اینترنت کشور را پایش می‌کنند، توانایی پردازش همزمان و بازرسی ترافیک مبتنی بر پروتکل نسل ششم (IPv6) را به دلیل ساختار رمزنگاری و آدرس‌دهی پیچیده آن ندارند. در نتیجه، متولیان فیلترینگ با حذف سازمان‌یافته این پروتکل، فضای آدرس‌دهی کشور را به محدوده منسوخ IPv4 زنجیر کردند.

این اقدام به اشباع جداول شبکه و بروز پدیده پردازش فرساینده در تجهیزات لبه شبکه منجر شده است. پردازنده‌های روترها تحت بار ترافیکی سنگین ناشی از فیلترشکن‌ها داغ شده و تاخیری نمایی را به کل بسته‌های داده تحمیل می‌کنند. در این بستر ناپایدار، پایگاه‌های داده بانک‌ها هنگام تبادل تراکنش‌ها با سامانه‌های مرکزی نظیر شتاب و شاپرک، مدام با خطای (Timeout) مواجه می‌شوند. مهاجمان سایبری با آگاهی کامل از این خستگی سخت‌افزاری، حملات خود را در ساعات اوج پردازش وارد کرده و به راحتی لایه دسترسی بانک‌ها را منهدم می‌کنند.

به دلیل محدودیت‌های دوطرفه فیلترینگ داخلی و تحریم‌های خارجی، مهندسان نرم‌افزار در بانک‌ها , شرکت‌های تابعه خدمات انفورماتیک، دسترسی مستقیمی به مراجع اصلی پکیج‌های برنامه‌نویسی ندارند. برنامه‌نویسان برای دور زدن این بن‌بست، ناگزیر به استفاده از نمونه‌های داخلی غیررسمی یا اتصال از طریق پروکسی‌های واسطه ناشناس هستند.

مهاجمان با استفاده از تکنیک‌های پیچیده، کتابخانه‌های نرم‌افزاری مخرب با نام‌هایی بسیار مشابه به پکیج‌های اصلی را در این نمونه‌های ناامن تزریق می‌کنند. از آنجا که پکیج‌های دانلودشده فاقد امضاهای دیجیتال معتبر و مراجع راستی‌آزمایی جهانی هستند، کدهای مخرب حاوی (Backdoors) مستقیماً به کدهای منبع پلتفرم‌های بانکی و همراه بانک‌ها راه می‌یابند. این نفوذها بدون جلب توجه سیستم‌های دفاعی، ماه‌ها در لایه‌های عمیق سیستم فعال می‌مانند تا در زمان مقرر، به عنوان مسیر ورود مهاجمان برای تخریب هسته پردازش بانکی مورد استفاده قرار گیرند. (گزارش کامل را اینجا بخوانید)

چندی پیش هم گزارش هایی درباره نفوذ دشمن از مدخل های فیلترشکن برای عملیات شناسایی و ترور در ایران منتشر شده بود.
اکنون نیز که یکی دیگر از آثار مخرب فیلترینگ گسترده مقابل چشمان یک ملت و مسوولان یک کشور قرار دارد، کاملاً مشخص است که گسترش فیلترینگ در ایران، برنامه ای هدایت شده و هدفمند برای نفوذ در عمیق ترین لایه های امنیتی و اقتصادی کشور بوده است و الّا این حجم از حماقت به هیچ عنوان عادی نیست.

واقعاً کدام کشور را در دنیا سراغ دارید که در مدتی کمتر از یک دهه، کاری کند که قریب به اتفاق تلفن های هوشمند و یارانه های شخصی و سازمانی اش آلوده به فیلترشکن هایی شود که توسط خارجی ها تولید و مدیریت می شوند؟!

اگر هم کشورهای معدودی مانند چین برخی پلتفرم های خاص را فیلتر کرده اند، زیرساخت لازم را به لحاظ فنی، اقتصادی و حتی سیاسی و اجتماعی و فرهنگی داشته اند که مردم شان به فیلترشکن های آلوده خارجی پناه نبرند.

حالا دیگر مانند روز روشن است که بخش مهمی از خسارت هایی که حکومت و مردم ایران متحمل شده اند، ریشه در فیلترینگ دارد. بنابر این خردمندی امنیتی ایجاب می کند، حامیان فیلترینگ و عقبه آنها به طور جدی مورد بررسی قرار گیرند تا مشخص شود آنها از کدام سرویس جاسوسی خارجی مأموریت داشته اند با تزریق زهر فیلترشکن به شبکه اینترنت ایران، آن را به اسارت خارجی ها درآورند؟

این که فکر کنیم حامیان اصلی فیلترینگ، صرفاً با نیت خیرخواهانه این جنایت بزرگ را علیه یک ملت انجام داده اند، حماقت محض است، خاصه آن که برخی از این افراد، از نظر فنی هم به مباحث مربوطه مشرف هستند و دقیقاً می دانند که چه می کنند.

اگر فلان جوان نابخرد از فلان پایگاه شهری عکس بگیرد و به شبکه های خارجی بفرستد، مجرم است و باید مجازات شود، این ها که در لباس خودی، فضای اینترنت کشور را در اختیار سرویس های بیگانه قرار داده اند، حتماً مجرمانی بزرگ ترند و باید به طور جدی تری مورد استنطاق و محاکمه قرار گیرند.

دهها سال بعد که اسناد سرویس های اطلاعاتی موساد و سیا از طبقه بندی محرمانه و سری خارج شوند، حتماً به این روزها اشاره خواهد شد که چگونه توانستند با کمک نفوذی های ظاهرالصلاح شان، شبکه اینترنت ایران را آلوده کنند و ضربات متعدد بزنند.

موساد پشت پرده فیلترینگ
همچنین حالا که با حملات بانکی، جنایت فیلترینگ به طرز عمومی و مشهودی در برابر دیدگان همگان قرار دارد، از مقامات ارشد کشور انتظار می رود برای پاکسازی شبکه اینترنت کشور از میلیون ها مین فیلترشکن، به طور فوری، قاطع و میهن دوستانه، دستور رفع کامل فیلترینگ خائنانه کنونی را صادر کنند و تنها سایت های غیراخلاقی و تروریستی را -همانند همه جهان- در فیلتر نگه دارند.

این کار، برای حفظ ایران و نظام جمهوری اسلامی، جزو ضروریات است. هر کس هم که در مقابله با این عزم عاقلانه و نجات بخش، جیغ بنفش کشید، باید مورد بررسی امنیتی قرار بگیرد که چه نفعی در ادامه فیلترینگ و استمرار دسترسی دشمن به فضای اینترنت کشور دارد؟!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۴/۰۷ و ساعت 20:26 |

۶ وسیله آشپزخانه که باید زود به زود عوض کنید

آشپزخانه

بسیاری از وسایل آشپزخانه برخلاف تصور ما عمر نامحدود ندارند و استفاده طولانی‌مدت از آنها می‌تواند سلامت اعضای خانواده را به خطر بیندازد. کارشناسان ایمنی مواد غذایی هشدار می‌دهند برخی از پرکاربردترین وسایل آشپزخانه، پس از مدتی به محلی برای تجمع آلودگی‌ها تبدیل می‌شوند و باید به موقع تعویض شوند.

درآشپزخانه، هیچ قانون سفت وسختی درمورد مدت زمان لازم برای تعویض وسایل آشپزخانه وجود ندارد، زیرا فرسودگی وخرابی آن ها بسته به میزان استفاده، کیفیت اولیه ونحوه نگهداری شما متفاوت است اما. نگه داشتن ظروف، وسایل آشپزخانه ولوازم تمیزکاری فرسوده یا آسیب‌دیده برای مدت طولانی می‌تواند منجربه مشکلات ایمنی و خطرات سلامتی برای شما وخانواده‌تان شود.

به گزارش خراسان، کارشناسان ایمنی موادغذایی نسبت به استفاده وتاریخ انقضای بعضی ازاین وسایل درآشپزخانه هشدارمی‌دهند. این وسیله‌ها را بشناسید.

۱- اسفنج و اسکاچ ظرفشویی

اسفنج‌ها یکی ازپرخطرترین اقلام برای تجمع میکروبی هستند، زیرا ساختارمتخلخل آن ها رطوبت، باقیمانده غذا وباکتری‌ها را به دام می‌اندازد. حتی با ضدعفونی کردن، آن ها به سرعت تجزیه می‌شوند واثربخشی خود را ازدست می‌دهند.

عضویت در کانال تلگرام/روبیکا/بله عصر ایران

اسفنج‌های آشپزخانه را هر چند هفته یک بارعوض کنید. دستمال‌های ظرفشویی معمولابادوام‌ترهستند، اما باید به‌صورت مرتب بین هرباراستفاده شسته شوند. پس بسته به شرایط‌شان، پس از۳ماه استفاده، تعویض آن ها رادرنظربگیرید.

۲- تخته‌های برش

تخته‌های برش پلاستیکی باید هرچندماه یکبارتعویض شوند. همچنین غذاهای خام وآماده مصرف باید تخته‌های مخصوص به خود را داشته باشند تا ازآلودگی متقابل جلوگیری شود. تخته‌های برش بامبو را می‌توان به دلیل مقاومت طبیعی دربرابرباکتری‌ها، سالی یک یا ۲باریا بیشتر تعویض کرد.

۳- قاشق و ظروف چوبی

مانند تخته‌های برش، قاشق‌ها ودیگرظروف ساخته شده ازچوب می‌توانند ترک‌هایی ایجاد کنندکه تمیزکردن کامل آن‌ها رادشوارمی‌کند. کارشناسان می‌گویندطول عمرآن ها حدود ۲تا ۵ سال است، اما درصورت مشاهده هرگونه ترک، بایدزودترتعویض شوند.

۴- ظروف و وسایل آشپزی نچسب

بامراقبت مناسب، قابلمه‌ها، ماهیتابه‌ها وظروف آشپزخانه نچسب می‌توانند چندین سال بدون ایجادخطر برای سلامتی دوام بیاورند. به جای پایبندی به یک جدول زمانی، مراقب علایم آسیب یا مشکلات عملکردی باشید. اقلام نچسب باید به محض بروزخراش یا لب‌پریدگی قابل مشاهده تعویض شوند. وقتی یک ماهیتابه نچسب دیگرکارایی خود را ندارد، وقت آن رسیده که آن را دوربیندازید. خرده‌ها یا بقایای ماهیتابه می‌تواند هنگام پخت وپزبه غذامنتقل شود.

۵- ظروف نگهداری مواد غذایی پلاستیکی

ظروف پلاستیکی، چه ازسفارش‌های تحویلی استفاده مجددشوند وچه نوخریداری شوند، بسته به نحوه استفاده و هرگونه علایم فرسودگی درطول زمان، می‌توانند از۶ماه تا چند سال دوام بیاورند. پلاستیک ها به طورچشمگیری خراب نمی‌شوند. اغلب به تدریج ازطریق لکه‌دارشدن، تاب برداشتن، حفظ بو یا ترک‌های ریزتخریب می‌شود. وقتی سطوح زبریا کج می‌شوند، تمیزکردن موثرآن ها سخت‌ترمی‌شود.

۶- حوله‌های آشپزخانه

اگرازحوله‌های‌ظرفشویی فقط برای خشک کردن ظروف تمیزاستفاده می‌کنید، با شستن آن ها حداقل هفته‌ای یک باردرآشپزخانه، آن ها راتمیزنگه دارید واگرازآن ها برای خشک کردن دست‌ها یاتمیزکردن لکه‌ها استفاده می‌کنید، آن‌ها رابشویید.

زیادتان باشد ساییده شدن پارچه نشانه‌ خوبی است که زمان تعویض دستمال‌های ظرفشویی فرا رسیده. درمورد استفاده‌ روزانه، همیشه دستمال‌های آشپزخانه‌ مرطوب را بچلانید یا آن ها راپهن کنید تاکاملاًدرمعرض هوا خشک شوند. بگذارید بینی‌تان راهنمای شما باشد. اگردستمال‌های ظرفشویی‌تان بدبوشدن شدند، یعنی به درستی خشک نشده‌اند و محل رشد باکتری هستند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۵/۰۳/۲۹ و ساعت 12:17 |

مراقب فتنه «جریان انحرافی دوم» باشید: میراث نامحمود احمدی نژاد با نمایش اغراق شدۀ انقلابیگری!

احمدی نژاد

عصر ایران ؛ جعفر محمدی - در دوران ریاست جمهوری محمود احمدی نژاد، منتقدانش "بی بصیرت" خوانده می شدند، همان گونه که عنوان می شد اطاعت از احمدی نژاد، اطاعت از خداست!

منتقدان احمدی نژاد می گفتند که سیاست های او ، در حال تخریب زیرساخت های کشور است، اقتصاد را ویران می کند، محیط زیست را از بین می برد، به فروپاشی اخلاقی در جامعه می انجامد، انسجام اجتماعی و وحدت ملی را به قهقرا می برد، سیاست ورزی را مختل می کند و روابط خارجی ایران را به دامن بحران های دراز دامن می افکند و ایران را منزوی می کند.

احمدی نژاد و حامیان جناحی و پیروان سیاسی اش اما در برابر این انتقادها ، شعارهای انقلابی سر می دادند، لاف مدیریت جهان می زدند، نابودی اسرائیل را رسالت خویش می شمردند، توان هسته ای ایران را بزرگنمای می کردند و در پشت مجموعه ای از این شعارها و ادعاهای دهان پرکن، سنگر می گرفتند و دلسوزان ایران را "بی بصیرت"، "مرعوب" ، "ترسو" ، تسلیم طلب" ، "غرب زده" و... می خواندند. البته به همین بسنده نمی کردند و بیشترین برخوردها با منتقدان و از جمله رسانه ها در دوران نامحمود او بود.

سال ها گذشت و چرخ ایام چرخید و پرده های بسیاری در توفان حوادث برافتاد: احمدی نژادی که روزگاری معیار انقلابیگری و وفاداری به نظام و ارزش ها بود، علیه تمام آنچه سال ها نان شعارش را خورده و نامش را بزرگ کرده بود، شمشیر کشید. حامیانش ابتدا برای آن که او و در واقع خود را تبرئه کنند، شروع به تحلیل بافی های مضحک کردند که احمدی نژاد، منزه است و اطرافیانی چون مشایی و بقایی، خراب و بدنامش می کنند! اما "با‌بصیرت سابق" ، رسماً و علناً اپوزیسیون نظامی شده بود روزگاری با هزار حرف و حدیث و هزینه، ریاست جمهوری اش را عهده دار شده بود. بدین سان احمدی نژاد و یارانش را "جریان انحرافی" نامیدند.

احمدی نژاد

بعدها که نتایج سیاست های برنامه ریزی شده او در حوزه های فراحکومتی مانند آب و محیط زیست عیان شد، همه دریافتند که احمدی نژاد نه فقط اپوزیسیون نظام سیاسی که گویا مأموری برای تخریب موجودیتی به نام "ایران" بود. کافی است از فعالان حوزه آب و محیط زیست بپرسید که چگونه اصرار داشت خلاف تاکیدات مکرر کارشناسان، حفر چاه های متعدد در حوضه های کم آب را پیگیری کند و این در حالی بود که عالم و آدم می دانستند که این کار تضمینی ترین روش شناخته شده برای از بین بردن ذخایر آبی کشور است. از این مثال ها، بسیارند و این گمان را تقویت می کنند که تصمیمات احمدی نژاد از سر اشتباه یا سیاست های صرفاً پوپولیستی نبود، بلکه او دقیقاً می دانست که کجاهای سازه ای به نام ایران را باید بمب گذاری و منفجر کند تا این تمدن - و نه فقط نظامی سیاسی اش - دچار فروپاشی شود.

در اولین روز از جنگ 40 روزه نیز ، هواپیماهای آمریکایی و اسرائیلی، محل استقرار نگهبانان احمدی نژاد را هدف قرار دادند تا او که به نوعی تحت نظر محافظان بود، بتواند بگریزد و تا این لحظه نیز خبری از او نیست؛ هر چند که برخی منابع گزارش هایی منتشر کرده اند مبنی بر این که قرار بود با فروپاشی نظام - که مد نظر حمله کنندگان بود - همان احمدی نژادی که شعار مبارزه با آمریکا، نابودی اسرائیل و نفی هولوکاست سر می داد، از طرف همان آمریکا و اسرائیل، رئیس حکومت دست نشانده شود!

ماجرای احمدی نژاد، در دهه های آینده که اسناد محرمانه قدیمی سرویش های اطلاعاتی، از رده بندی خارج و منتشر می شود، احتمالاَ به عنوان یکی از نمونه های تاریخی نفوذ در عالی ترین سطوح، مورد مطالعه قرار خواهد گرفت هر چند که "بی بصیرت" های پیشین، سال های بعد را با بصیرت تمام می دیدند و البته اکنون نیز می بینند.

اما غرض از ذکر این تاریخچه پرملال، افشای احمدی نژاد نبود که آنچه عیان است، چه حاجت به بیان است؟! هدف، اشاره مهم به واقعیتی است که ایرانِ امروز را رنج می دهد: همان جریانی که دیروز با شعار انقلابیگری و مقاومت، دور احمدی نژاد جمع شده بود و سیاست های ضد ایرانی او را پیش می برد، امروز نیز با همان شعارها می کوشد ایران را در مسیری انحرافی، وارد ورطه نابودی کند. روش شان هم دقیقاً همان روشی است که در زمان احمدی نژاد داشتند و جواب هم گرفتند: به طرز غلیظ و اغراق شده ای، خود را انقلابی جلوه دادن، نفی هر گونه عقلانیت و تعامل، خط و نشان کشیدن های مکرر، تخریب منتقدان و چسباندن همان انگ های قدیمی به آنان.

اینان نه به ایران دوستانی مانند جواد ظریف که حتی به چهره های اصیل اصولگرایی مانند شهید علی لاریجانی هم رحم نکردند یا اکنون که یکی از همان اصولگرایان کاملاً خودی، یعنی قالیباف، عهده دار مذاکرات شده، علیه او نیز روزنامه و شب نامه منتشر می کنند! تمام هم و غم شان هم این است که الّا و بلّا باید جنگ کنیم (البته خودشان به جنگ نمی ورند و منظورشان جنگ نظام و قربانی شدن مردم است). تمام آرزویشان این است که مذاکرات شکست بخورد و همه رویایشان ایرانی تحت تحریم با زیرساخت های ویران شده و مردمانی فقیر است؛ دقیقاً و دقیقاً همان چیزی که اسرائیل می خواهد. (لابد این نوشتار را هم تسلیم طلبی خواهند خواند ولی برای این که تیرشان به سنگ بخورد صراحتاً می گوییم که در عین مذاکره و دیپلماسی باید قدرت نظامی و از جمله توان موشکی مان را برای دفاع از خود و حملات مرگبار به هر دشمن خارجی تقویت کنیم و در روز نیاز شجاعانه بجنگیم).

اصل مطلب را گم نکنیم: همان جریان احمدی نژاد که بعد از گذشت سال ها، نفاق و خیانتش آشکار شده، اینک سردمدار یک جریان انحرافی انقلابی نما شده است که با صراحت می توان آن را "جریان انحرافی دوم" خواند که فقط احمدی نژاد و مشایی و بقایی اش کم است.
مهم این است که بدانیم ریشه این جریان در خارج از ایران قرار دارد و می کوشد همان بلایی را که در دوران احمدی نژاد بر سر ایران آورد، دوباره بر کشورمان آوار کند.
اگر ما ملتی مؤمن هستیم، باید مصداق این روایت حکیمانه رسول خدا، حضرت محمد (ص) باشیم که فرمودند: مؤمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود.
زینهار که مارهای جریان انحرافی، بار دیگر با انقلابی نمایی، زهر خود را بر رگ های ایران وارد نکنند. مهم ترین هشدار ایران در حال حاضر این است که اگر از آن غفلت کنیم، به "ایران" جفا و خیانت کرده ایم و نفرین شدۀ نوادگان مان خواهیم بود که از ما خواهند پرسید: چطور اجازه دادید یک جریان منحرف با شگردها و نمایش های تکراری، دوباره فریب تان دهد و ایران را و ما را این گونه به خاک سیاه بنشاند؟!

+ نوشته شده توسط سیاوش در یکشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۷ و ساعت 15:33 |

کشف نشانه‌هایی از میدان مغناطیسی در سیاره‌های خارج از منظومهٔ شمسی

۱۲/خرداد/۱۴۰۵

فعالیت مغناطیسی در یک سیارهٔ فراخورشیدی که غول گازی‌ای مانند مشتری است، اما بسیار نزدیک به ستارهٔ میزبان خود می‌گردد و دچار قفل کشندی است
دانشمندان می‌گویند برای نخستین بار به قوی‌ترین شواهدی دست یافته‌اند که نشان می‌دهد شماری از سیاره‌های بیرون از منظومهٔ خورشیدی، مانند زمین و بیشتر سیاره‌های منظومۀ ما، دارای میدان مغناطیسی هستند؛ پدیده‌ای نامرئی اما مهم که می‌تواند در سرنوشت جو سیاره‌ها و حتی امکان زیست‌پذیری آن‌ها نقش داشته باشد.
این یافته‌ها بر پایه بررسی رفتار بادها در هفت سیارۀ گازی بزرگ و بسیار داغ به دست آمده است؛ سیاره‌هایی که در فاصله‌ای بسیار نزدیک به ستاره‌های میزبان خود می‌گردند و به دلیل اندازه و ترکیب‌شان، در اخترشناسی به آن‌ها «مشتری‌های داغ» گفته می‌شود.
این سیاره‌ها، که جرم‌شان از حدود جرم مشتری تا بیش از سه برابر آن است، هیچ‌کدام نامزد میزبانی حیات نیستند. با این حال، نتیجهٔ پژوهش تازه از آن جهت اهمیت دارد که نشان می‌دهد میدان مغناطیسی، که یکی از ویژگی‌های مهم زمین و چند سیارهٔ دیگر منظومهٔ شمسی است، احتمالاً در جهان‌های دوردست نیز پدیده‌ای کمیاب نیست.
میدان مغناطیسی چیست و چرا مهم است؟
میدان مغناطیسی سیاره‌ای، نیرویی نامرئی است که معمولاً از حرکت مواد رسانای الکتریکی در اعماق سیاره، مانند هسته‌ای از فلز گداخته، همراه با چرخش سیاره پدید می‌آید. زمین نیز چنین سپری دارد؛ سپری که در طول زمان به حفظ جو و کاهش اثرات زیان‌بار ذرات باردار خورشیدی کمک کرده است.
در منظومهٔ خورشیدی ما، زمین، مشتری (هرمز)، عطارد (تیر)، زحل (کیوان)، اورانوس و نپتون میدان مغناطیسی جهانی دارند. زهره و مریخ از چنین میدان پایداری بی‌بهره‌اند. مریخ در گذشته میدان مغناطیسی داشت، اما با سرد شدن درون این سیاره، میلیاردها سال پیش آن را از دست داد و امروز تنها جوی بسیار رقیق و سطحی نامساعد دارد.
به همین دلیل، هرچند میدان مغناطیسی به‌تنهایی تعیین نمی‌کند که یک سیاره زیست‌پذیر باشد، اما می‌تواند در روند تکامل آن نقش مهمی داشته باشد.
بیبیانا پرینوت، اخترشناس رصدخانه جنوبی اروپا در آلمان و از نویسندگان این پژوهش، به خبرگزاری رویترز می‌گوید حیات، چنان‌که ما می‌شناسیم، به وجود جو وابسته است؛ جوی که فشار سطحی را حفظ می‌کند، دما را تنظیم می‌کند و در زمین امکان وجود آب مایع را در سطح فراهم کرده است.
بادهایی که راز میدان مغناطیسی را فاش کردند
پژوهش تازه که روز سه‌شنبه ۱۲ خرداد در نشریه «اخترشناسی طبیعت» (Nature Astronomy) منتشر شد، نه با دیدن مستقیم میدان مغناطیسی، بلکه با بررسی رفتار بادهای جوی در این هفت سیاره به نتیجه رسیده است.
این سیاره‌ها آن‌قدر به ستاره‌های خود نزدیک‌اند که یک سوی آن‌ها همیشه رو به ستاره و سوی دیگرشان همیشه پشت به آن است؛ وضعیتی شبیه ماه در برابر زمین. در نتیجه، یک سمت سیاره همواره در معرض گرمای شدید ستاره قرار دارد و سمت دیگر در تاریکی دائمی و سرمای نسبی به سر می‌برد.
بیشتر در این باره:
از انسلادوس یخ‌زده تا نفس‌های یک سیاره دوردست؛ جست‌وجوی حیات در دو جبههٔ کیهان
در چنین جهانی، انتظار طبیعی این است که هرچه دمای سمت روشن سیاره بیشتر باشد، بادهایی نیرومندتر از سمت داغ به سمت تاریک بوزند. اما رصدها چیز دیگری نشان داد. در داغ‌ترین سیاره‌ها، بادها آن‌گونه که انتظار می‌رفت شدیدتر نبودند، بلکه ضعیف‌تر به نظر می‌رسیدند.
جولیا زایدل، اخترشناس آزمایشگاه لاگرانژ در رصدخانه کوت دازور در شهر نیس فرانسه و نویسنده اصلی پژوهش، می‌گوید این نتیجه با شناخت کنونی دانشمندان از رفتار جوها سازگار نیست. به گفتهٔ او، اگر ستاره انرژی بیشتری به جو سیاره وارد کند، باید بادها خشن‌تر و پرسرعت‌تر شوند، اما داده‌ها خلاف آن را نشان می‌دهد.
او توضیح می‌دهد که در چنین حالتی، انرژی واردشده به جو باید از راه دیگری تخلیه شود. به باور پژوهشگران، تنها سازوکاری که می‌تواند جو را با این سرعت و شدت کُند کند، میدان مغناطیسی و برهم‌کنش آن با ذرات باردارِ در حال حرکت در جو است.
در این هفت سیاره، سرعت بادها گاه به حدود ۲۵ هزار کیلومتر در ساعت می‌رسد؛ رقمی بسیار بیشتر از بادهای شناخته‌شده در مشتری، بزرگ‌ترین سیارهٔ منظومهٔ خورشیدی. با این حال، همین بادهای بسیار تند نیز در داغ‌ترین سیاره‌های بررسی‌شده کمتر از حد انتظار بودند و همین مسئله به نشانه‌ای کلیدی برای وجود میدان مغناطیسی تبدیل شد.
میدان‌هایی هم‌سنگ سیاره‌های منظومهٔ شمسی
پژوهشگران می‌گویند میدان‌های مغناطیسی شناسایی‌شده در این سیاره‌ها از میدان مغناطیسی عظیم مشتری کوچک‌ترند، اما از نظر قدرت با میدان‌های مغناطیسی سیاره‌های منظومه شمسی قابل مقایسه‌اند.
مشتری نیرومندترین و گسترده‌ترین میدان مغناطیسی را در منظومهٔ خورشیدی ما دارد. با توجه به این‌که بیشتر سیاره‌های منظومهٔ ما میدان مغناطیسی دارند، دانشمندان می‌گویند وجود چنین میدان‌هایی در سیاره‌های بیرون از منظومهٔ شمسی شگفت‌آور نیست؛ آنچه تاکنون دشوار بوده، یافتن نشانه‌های قانع‌کننده برای اثبات آن بوده است.
اهمیت این پژوهش در آن است که به جای تمرکز بر یک سیاره منفرد، مجموعه‌ای از سیاره‌ها بررسی شده و از میان داده‌ها یک الگوی مشترک بیرون آمده است. به گفتهٔ زایدل، دانشمندان در این بررسی «به یک سیاره تنها نگاه نکردند»، بلکه جمعی از سیاره‌ها را سنجیدند و روندی مشخص را دیدند.
کشف نشانه‌های میدان مغناطیسی در «مشتری‌های داغ» به معنای یافتن حیات در آن‌ها نیست، اما نشان می‌دهد یکی از اجزای مهم داستان زیست‌پذیری، در بیرون از منظومه شمسی نیز قابل ردیابی است.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۴ و ساعت 19:56 |

دو اتفاق کاملاً معمولی که مرا بُرد به سال های نه چندان دور: آستین کوتاه پزشکیان و ختم خواهر خاتمی!

ی

چقدر از انرژی این کشور صرف تقسیم و جداسازی مردم به چادری و غیر چادری، با حجاب و بدحجاب و بی حجاب، آستین بلند پوش و آستین کوتاه پوش، جین پوش و پارچه ای پوش، ریش دار و بی ریش، حزب اللهی و غیر حزب اللهی و ... شد و چطور توانستند به نام اسلام و انقلاب، مردم متحد ایران را شقه شقه کنند! و واقعاً چه کسانی و با چه نیت هایی این بازی ها را طراحی می کردند؟

عصر ایران ؛ جعفر محمدی - روز گذشته، دو اتفاق ساده مرا برد به سال های نه چندان دوری که بر این ملک گذشته است.

اولین اتفاق، حضور رئیس جمهور در یک جلسه، با «پیراهن آستین کوتاه» بود؛ یک موضوع ساده که اساساً جایی برای بحث و بررسی ندارد چرا که در سراسر دنیا و در همین ایران خودمان، انسان های زیادی در فصل گرما، لباس آستین کوتاه می پوشند. اما از آنجا که یکی از مصائب کشور ما این است که "موضوعات پیش پا افتاده در جهان برای ما مسأله است"، این ماجرا هم لابد از این قاعده ملی(!) خارج نیست.

وقتی لباس آستین کوتاه رئیس جمهور کشور را دیدم، ناخودآگاه پرت شدم به سال های نه چندان دور که مأموران کمیته - اسلاف گشت ارشاد - مردانی را که با پیراهن آستین کوتاه در معابر ظاهر می شدند، به زور می گرفتند، به مقر کمیته می بردند و تعهد می گرفتند که دیگر از این غلط ها نکنند. گاهی هم خلاقیت هایی به خرج می دادند تا بلکه مثلاً امر به معروف و نهی از منکرشان، مؤثرتر باشد؛ مثلاً یکی از دوستانم می گفت که یک بار او را که آستین کوتاه پوشیده بود، گرفتند و بازوهایش را تا جایی که بیرون بود، داخل سطل رنگ کردند و گفتند: حالا برو خانه و بشورش تا دیگه با این سر و وضع مبتذل بیرون نیایی!

عضویت در کانال تلگرام/روبیکا/بله عصر ایران

دو اتفاق کاملاً معمولی که مرا بُرد به سال های نه چندان دور: آستین کوتاه پزشکیان و ختم خواهر خاتمی!

یا تصویب کرده بودند که از ورود آقایان آستین کوتاه به ادارات و دانشگاه ها جلوگیری کنند و از این قبیل حماقت ها!

پوشیدن شلوار لی هم که زمانی جزو معاصی کبیره بود و برادران تیغ به دست، در خیابان ها مترصد بودند تا جوانک نادان و گمراه و غرب زده ای که تحت تاثیر "تهاجم فرهنگی" قرار گرفته و گلاب به رویتان(!) جین پوشیده از مقابل شان رد شود تا با تیغ، شلوارش را پاره کنند! (کسی چه می داند؟ شاید این مد پوشیدن شلوارهای پاره اختراع همان "خودی ها" بوده است!)

حکایت برخورد با خانم ها هم که دیگر، قصه ملال مکرر است: از روزی که خانم هایی با مانتوی بلند و مقنعه را به جرم این که کمی از موهایشان از مقنعه های مشکی شان بیرون زده، می گرفتند تا زمانی که چکمه پوشی شان را "تبرّج" نامیدند و تا ماجرای غم انگیز مهسا امینی و نهایتاً به تجمعات شبانه بعد از جنگ اخیر که زنان و دختران بی حجاب، شدند "دختران و خواهران خودمان".

غم انگیز است ولی دارم به این فکر می کنم که چقدر از انرژی این کشور صرف تقسیم و جداسازی مردم به چادری و غیر چادری، با حجاب و بدحجاب و بی حجاب، آستین بلند پوش و آستین کوتاه پوش، جین پوش و پارچه ای پوش، ریش دار و بی ریش، حزب اللهی و غیر حزب اللهی و ... شد و چطور توانستند به نام اسلام و انقلاب، مردم متحد ایران را شقه شقه کنند! و واقعاً چه کسانی و با چه نیت هایی این بازی ها را طراحی می کردند؟

حالا هم البته هنوز عده ای در توهمات شکست خورده قبلی سیر می کنند. خانمی که دانشجو نیست و فقط برای کار اداری به یکی از واحدهای دانشگاه آزاد مراجعه کرده بود، تعریف می کرد که همین دیروز با وجود داشتن روسری ، فقط به دلیل این که مانتوی او تا روی زانو نبوده، اجازه نیافته وارد شود و او را برگردانده اند!

خط و نشان های برخی ائمه جمعه در هفته های اخیر علیه خانم های بی حجاب و بدحجاب را هم که شنیده اید!

دو اتفاق کاملاً معمولی که مرا بُرد به سال های نه چندان دور: آستین کوتاه پزشکیان و ختم خواهر خاتمی!

دو اتفاق کاملاً معمولی که مرا بُرد به سال های نه چندان دور: آستین کوتاه پزشکیان و ختم خواهر خاتمی!

اما اتفاق دوم، انتشار تصاویر مراسم ختم خواهر سیدمحمد خاتمی، رئیس جمهور اسبق ایران است. این هم رویدادی عادی است ولی چه شد که این موضوع معمولی هم، ذهن مرا درگیر کرد؟

سال 1392 بود و انتخابات ریاست جمهوری در پیش؛ آن روزها به همراه دوست هنرمندم محسن خانجهانی در حال تولید فیلم مستند "انتهای خیابان پاستور" بودم که درباره همان انتخابات بود. برای تصویربرداری سکانسی از این فیلم، نزدیک یکی از روستاهای طالقان بودیم که تلفنم زنگ خورد. از "یک جایی" گفتند که آب دستت هست بگذار زمین و برای شرکت در جلسه توجیهی رسانه ها خودت را برسان.

کار را ناتمام گذاشتیم ( و آن سکانس هیچ وقت گرفته نشد) و برگشتیم و من یک راست رفتم به همان یک جایی که مدیران رسانه ها دور تا دور میزی نشسته بودند و آن بالا یکی داشت برایمان خط و نشان می کشید که از این لحظه، اگر اسمی از خاتمی ببرید یا عکسی از او منتشر کنید، سر و کارتان با ماست و رسانه تان را توقیف می کنیم و می بندیم و ال می کنیم و بل می کنیم؛ بدین ترتیب، با تصمیم محفلی شان که آن روز به همه رسانه ها ابلاغ -و در واقع تحمیل کردند- رئیس جمهور پیشین مملکت شد ممنوع التصویر و ممنوع الاسم؛ گو این که در تاریخ ایران و جمهوری اسلامی، سیدمحمد خاتمی نامی، نه آمده و نه رفته است!

حالا آن کسی که آن روز با آن روی عبوس و کلام تهدید آمیز خاتمی را ممنوع التصویر و ممنوع الاسم می کرد، از مجموعه ای که زمانی حاکم بلامنازعش بود، حذف شده و کسی جواب سلامش را هم نمی دهد اما مراسم ختم خواهر خاتمی، غلغله می شود و از مردم عادی تا دولتمردان و اعضای دفتر رهبری برای تسلیت گویی در آن شرکت می کنند و نام و عکس و فیلم خاتمی، منتشر می شود و دیگر کسی برای رسانه ها خط و نشان نمی کشد که چرا عکسش را زدید؟!

این که می گوید عزت و ذلت دست خداست، همین است و پناه باید برد به خود خدا از شر وسوسه ای به نام سوء استفاده از قدرت برای منکوب کردن بندگان خدا.

شرح این رنج ها را گفتن، هم زمان زیاد می خواهد و هم تابی که دیگر ندارمش؛ فقط دعا می کنم که خدایا! «نعمت اندیشه کردن» و «توان عبرت گرفتن» را بر همه ما ارزانی بدار که هر که این دو ندارد، در خفت و خسران و خیره سری خواهد ماند.

+ نوشته شده توسط سیاوش در دوشنبه ۱۴۰۵/۰۳/۱۱ و ساعت 14:54 |

نقدی بر کتاب «پادشاه کرایه‌ای» (روایتی متفاوت از زندگی رضا شاه برای نوجوانان)

نقدی بر کتاب «پادشاه کرایه‌ای» (روایتی متفاوت از زندگی رضا شاه برای نوجوانان)

عصر ایران؛ علی بهاری - کتاب پادشاه کرایه‌ای نوشته تقی شجاعی روایتی طنزآمیز و انتقادی از دوره رضاشاه است که نویسنده آن را برای نوجوانان نوشته؛ اما میان مخاطب‌شناسی، طنزپردازی و تحلیل تاریخی دچار نوسان‌هایی شده که گاه اثر را از هدف اولیه‌اش دور می‌کند.

یکی از خطاهای بارز نویسنده، تکرار بیش از حد برخی اصطلاحات است؛ از جمله تعبیر «زرت کسی را قمصور کردن»؛ این تعبیر آن‌قدر در متن تکرار می‌شود که طراوت و کارکرد طنز خود را از دست می‌دهد. طنز وقتی مؤثر است که غافل‌گیرکننده باشد، نه این‌که مدام به یک تکیه‌کلام مبتنی باشد. همین اتفاق درباره ساختار شوخی «رضاخان به دو دلیل فلان کار را نکرد: دلیل اول و دلیل دوم» نیز رخ می‌دهد. این قالب در دفعات نخست لبخند می‌آورد، اما تکرار مداومش، اثر را از ظرافت به سمت کلیشه می‌برد.

از سوی دیگر، نویسنده در مخاطب‌شناسی هم دچار خطاست. او تصریح می‌کند که کتاب را برای نوجوانان نوشته، اما حجم کنایه‌های سیاسی، اشارات بینامتنی و طعنه به گفتمان‌های معاصر – به‌ویژه اصلاح‌طلبان و میانه‌روها – نشان می‌دهد مخاطب مفروض، بیشتر بزرگسالان آشنا با ادبیات سیاسی امروزند. عباراتی مانند «دنیای بدون جنگ فردا» یا «انگلیس علاوه بر روح از جسم قرارداد هم خارج شد» به ترتیب کنایه به مرحوم هاشمی رفسنجانی و قرارداد برجام‌اند. نوجوان مخاطب این ارجاعات را درنمی‌یابد و بزرگسال نیز از این مزه‌پرانی نابجا زده می‌شود، چون توقع ندارد در اثری که اساسا برای نقد رضاخان نوشته شده، برخی احزاب فعال در جمهوری اسلامی نقد شوند.

«پادشاه کرایه‌ای» روایتی طنزآمیز و انتقادی از دوره رضاشاه برای نوجوانان است«پادشاه کرایه‌ای»

در تحلیل شخصیت رضاشاه نیز کتاب رویکردی یک‌دست و گاه ساده‌سازانه دارد. نویسنده بارها بر ناآگاهی و بی‌سوادی او تأکید می‌کند، حال آن‌که خود اذعان دارد عبدالحسین تیمورتاش که از افراد مورد اعتماد رضا خان و بسیار باسواد بوده است، مسئولیت بسیاری از اصلاحات را به‌عهده داشته است. اگر چنین بوده است، پس نمی‌توان همه تصمیمات و سیاست‌های آن دوره را صرفاً به نادانی شخص شاه تقلیل داد. حضور چهره‌هایی مانند تیمورتاش نشان می‌دهد ساختار تصمیم‌سازی پیچیده‌تر از یک روایت کاریکاتوری است.

نکته قابل توجه دیگر، تغییر ارزش‌گذاری تاریخی در نگاه نسل کنونی است. برخی نقاط ضعفی که نویسنده بر آن‌ها انگشت می‌گذارد - مانند تقابل رضاشاه با روحانیت - برای بخشی از نوجوانان امروز ممکن است نقطه قوت تلقی ‌گردد. بی‌توجهی به این جابه‌جایی در افکار عمومی، باعث می‌شود برخی نقدهای کتاب کارکرد اقناعی خود را از دست بدهند.

در روایت ماجرای گوهرشاد نیز، نویسنده به تیتر روزنامه‌های فردای حادثه می‌پردازد که نوشته‌اند آشوب‌گران قصد براندازی داشته‌اند. این شوخی بیش از آن‌که موجب تنبه مخاطب شود، حس تأثر و همدلی را برمی‌انگیزد؛ همان‌گونه که در روایت تورم و دو برابر شدن قیمت اجناس در شش ماه مخاطب به‌جای عبرت‌گیری، هم‌زادپنداری می‌کند.

تقی شجاعی نویسنده
تقی شجاعی نویسنده

از حیث تحلیل سیاست خارجی نیز برخی گزاره‌ها خلط دعواهای داخلی با مناقشات فراحکومتی است.

نویسنده باید بپذیرد وقتی دارد علیه پهلوی می‌نویسد و در طرف جمهوری اسلامی می‌ایستد دیگر حق ندارد جمهوری اسلامی را تجزیه کند. یا مجموع نظام را قبول داری و یا نداری. نمی‌توانی با بخشی از نظام به جنگ کلیت پهلوی بروی.

مثلاً این‌که رضاشاه با واگذاری برخی مناطق به عراق، ترکیه و افغانستان «سایه جنگ را از سر کشور برداشت»، به‌نظر کنایه به دولت یازدهم و قرارداد برجام است. و البته جنگ دوازده‌روزه نشان داد که آیا برجام در دور کردن سایه جنگ از کشور موثر بود یا خیر!

رضا شاه بنیانگذار سلسله پهلوی
رضا شاه

در حوزه اقتصاد، نویسنده به باوری از رضاشاه اشاره می‌کند که اقتصاد ایران نباید از بحران‌های جهانی آسیب ببیند و آن را به سخره می‌گیرد. این گزاره، فارغ از داوری تاریخی درباره امکان تحقق آن، امروز نیز در تریبون‌های رسمی حاکمیتی تکرار می‌شود. تبری که نویسنده برای زدن ریشه اندیشه پهلوی برداشته پیش از پهلوی، تفکر حامیان مولف را نشانه می‌رود.

در مجموع، پادشاه کرایه‌ای اثری است که می‌خواهد با زبان طنز، روایتی انتقادی از یک دوره تاریخی ارائه دهد، اما در مرز میان طنز و خطابه، تاریخ‌گویی و کنایه‌زنی به سیاست معاصر، و در نهایت نوجوان و بزرگسال سرگردان است.

اگر نویسنده در تکرار شوخی‌ها صرفه‌جویی می‌کرد، در تحلیل تاریخی از ساده‌سازی می‌پرهیزید و مخاطب خود را دقیق‌تر تعریف می‌کرد، می‌توانست منسجم‌تر و اثرگذارتر بنویسد. به هر حال جسارت نویسنده در قدم گذاشتن به این عرصه ستودنی است. برایش آرزوی موفقیت می‌کنیم.

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۰۸ و ساعت 18:4 |

مروری بر کتاب "مصایب آشپزی برای دیکتاتورها"/ از کباب خوری صدام تا پرهیز کاسترو از گوشت

مروری بر کتاب

اینکه دیکتاتورها را از دریچه رژیم غذایی‌ و عادات خورد و خوراک‌شان ببینیم، ایده و فکر بکری است که از مخیلۀ روزنامه نگار لهستانی-ویتولد شابوفسکی- تراویده

عصر ایران؛ مهدی مالمیر- در باب اخلاق و روان‌شناسی دیکتاتورها بسیار نوشته و گفته‌اند اما اینکه دیکتاتورها را از دریچه رژیم غذایی‌شان و عادات خورد و خوراک‌شان ببینیم، ایده و فکر بکری است که از مخیلۀ روزنامه‌نگار لهستانی-ویتولد شابوفسکی- تراویده است.

روزنامه‌نگاری که هم در حوزه ژورنالیسم تحصیل کرده و هم در رشته علوم سیاسی.

خودش هم سابقه کار به عنوان کمک آشپز و سرآشپز در رستوران های مختلف داشته و این تجربیات سبب شده کتابی بنویسد خوش‌خوان با موضوع رابطه دیکتاتورها باغذا و آشپزخانه و آشپزهای‌شان.

برای این کار هم به عراق رخت سفر بسته و هم کوله‌بار سفرش را برای پیدا کردن آشپز -پول بوت- رهبر خمرهای سرخ به کامبوج بسته و سفری هم به آمریکای لاتین داشته تا پایِ حرف آشپز فیدل کاسترو بنشیند.

کتاب افزون بر اطلاعات بامزه و جالب در باب رژیم غذایی دیکتاتورها، نوعی درس روزنامه‌نگاری تحقیقی هم به شمار می‌رود.

اینکه آشپزهای دیکتاتورهای سرنگون شده را با هزار جور ترفند و ارتباط پیدا کنی و مجاب به رازهای مگو کنی، خود نشان از کار‌بلدی نویسنده و روزنامه‌نگار لهستانی است.

کتاب با گفتگو با آشپز صدام حسین آغاز می‌شود. اینکه صدام هر وقت می خواست مهربانی‌یی به اطرافیانش نشان دهد، آنها را به کبابی که خود تهیه می‌دید، میهمان می کرد. البته کبابی که ابتدا توسط آشپز جوری تهیه شده بود که فقط زحمت کباب کردن و باد زدنش بر عهده صدام می‌افتاد.

صدام اگر می دید غذایی که آشپز برایش سرو کرده چندان باب طبع نیست، پول مواد اولیه و غذا را از آشپز می‌گرفت و...

روزنامه نگار لهستانی با آشپز فیدل کاسترو هم گفت‌وگو کرده. آشپزی که هنوز به فیدل پس از مرگش احترام می‌گذارد. فیدل به گفته آشپز چندان شکم‌باره نبود و روی چراغ های سفری، اسپاگتی‌های خوشمزه‌ای می‌پخت. خیلی اهل گوشت نبود و مردم را به خوردن لبنیات دعوت می‌کرد.

تمام مدت حکومت کاسترو را می شود در لطیفه‌ای که مردم در باب وضع خوراک‌شان ساخته بودند دریافت: در اوان کار بر روی قفس حیوانات باغ وحش نوشته شده بود: لطفا به حیوانات غذا ندهید. وقتی که تحر‌یم‌ها شروع شد، روی قفس حیوانات نوشتند لطفا غدای حیوانات را نخورید.آخری‌ها هم که شوروی کمک‌هایش را به عمو فیدل قطع کرده بود، نوشتند: لطفا حیوانات را نخورید!

شایعه‌ای بود که آیدی امین گوشت آدم می‌خورد اما آشپز او اين شایعه را محکم رد می‌کند و چنین چیزی را تهمت می‌دانست.

به گفته وزیر بهداشت ایدی امین البته برخی اوقات خود ایدی امین با جنازه‌های دشمنانش خلوت می‌کرد و انگار نوعی آیین باستانی را که با خون دشمنان برگزار می‌شود با پیکر دشمنانش انجام می‌داد اما این که گوشت‌شان را به نیش می‌کشید دروغ است.

گفتگو با آشپز پول بوت هم خالی از نکته نیست. آدمی که میلیون میلیون انسان را به دره هلاک انداخت و آواره کرد، بر میز غذا آدمی مهربان بود و از میان سوپ‌ها، سوپِ گوشت مار را ترجیح می‌داد و شاید مصداق این ضرب‌المثل فارسی که آن‌قدر مار خورده بود تبدیل به افعی شده بود.

با سر آشپز آشپزخانه- انور خوجه- هم دیدار داشت. آشپز او را فردی کنس و خسیس می‌دانست که از بیماری دیابت در رنج بود و باید غذای رژیمی برایش فراهم می‌شد و ..

پیوند آشپزها با دیکتاتورها اگر کارشان را خوب بلد بودند، رابطه‌ای دوستانه بود. نوعی نگاه مادرانه در لابه‌لای حرف‌های آشپزهای دیکتاتورها دیده می‌شود. آدم هایی که ناگزیرند برای کسی هر روز غذا بپزند، گونه‌ای مهر و محبت در دل‌شان خانه می کند که دست‌کم در این گفت‌و‌شنودها انکار پذیر نیست.

آشپزخانه دیکتاتورها همواره جایی است جدا از آشپزخانه عموم مردم. زمانی که مردم از بی غذایی رنج می‌بردند، مثلا در آشپزخانه صدام حسین چند نوع غذا سرو می‌شد و غذاهای باقی‌مانده را کسی نمی‌توانست دست بزند. زیرا که این غذا فقط مخصوص صدام حسین بود و برای کس دیگری تدارک دیده نشده بود.

خیلی از آشپزها از آشپزی برای دیکتاتورها راضی بودند. اکثرشان پول خوبی دریافت می‌کردند و وضع خورد و خوراک‌شان از بقیه مردم عادی بهتر بود.

در حین مطالعه کتاب می‌شود به انواع اقسام غذاهای مختلف از فرهنگ‌های مختلف هم پی برد، چگونگی پخت آنها و دستور پخت آنها خالی از لطف و نکته نیست

دیکتاتورها همواره آشپزخانۀ رو به راهی داشته‌اند و شاید یکی از دلایل نادیده گرفتن رنج و شکنج مردم عادی همین آشپزخانه‌ها با سرآشپزان درجه یک بوده است.

در حالی که در کامبوج مردم به خوردن موش صحرایی و ساقه گیاه افتاده بودند، در شرایطی که مردم عراق شکم گرسنه بر زمین می گذاشتند، دیکتاتورها گه‌گاه خودشان دستور می دادند فلان گوشت را تا چه حد کباب کنند یا از پودینگ تهیه شده راضی نبودند.

شاید اگر چند روزی آشپزخانه‌شان شبیه مردم عادی می‌شد، توجه بیشتری به مردم‌شان پیدا می‌کردند و برای حفظ خودشان هم که شده، به اوضاع کشورشان سر و سامان بیشتری می‌دادند.

"مصائب آشپزی برای دیکتاتورها" با ترجمه "زینب کاظم‌خواه" کتابی است خواندنی و نشر پارسه روانه بازار کتاب کرده است. (مترجم کتاب از روزنامه‌نگاران سرشناس حوزۀ فرهنگ و هنر است

+ نوشته شده توسط سیاوش در جمعه ۱۴۰۴/۱۲/۰۸ و ساعت 15:2 |

«راهبر رهروان فردا»؛ روایت دختر وکیل مصدق از ۲۸ مرداد

فریبا امینی در خانه محل تبعید محمد مصدق در روستای احمدآباد

فریبا امینی در خانه محل تبعید محمد مصدق در روستای احمدآباد

در شصت سالی که از وقایع ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ می‌گذرد، هر یک از ناظران این رخدادها روایت خود را از آنچه به سقوط دولت محمد مصدق گذشت، به قلم کشیده‌اند و در این زمینه صدها کتاب و مقاله انتشار یافته است.

فریبا امینی، روزنامه‌نگار مستقل ساکن آمریکا، و دختر نصرت‌الله امینی، وکیل دختر مصدق نیز، در یادداشتی، روایت خود از این رویداد را از جمله با تکیه بر خاطرات پدرش* به رشته تحریر درآورده است.

۲۸ مرداد شاید یکی از مهم‌ترین وقایع در تاریخ معاصر ایران باشد که عمق و اهمیت آن نه تنها در اذهان بسیاری زنده است، بلکه مورد بررسی و تحقیقات وسیع از جانب تاریخ‌نویسان، متفکران و روشنفکران ایرانی و خارجی قرار گرفته است.

پس از ۶۰ سال که از آن واقعه می‌گذرد، عده‌ای بر آن شده‌اند که این کودتا را زیر سؤال ببرند و در واقع با تحریف تاریخ در صدند که آن را نه یک کودتای نظامی، بلکه قیام ملی علیه حکومت دکتر مصدق جلوه دهند. اما اسناد و مدارک متعدد چه از طرف سازمان‌های جاسوسی امریکا و انگلیس، و چه اسناد وزارت خارجه‌های آن زمان به وضوح از تدارک و انجام کودتایی سخن می‌گویند که بالاخره در روز ۲۸ مرداد ۱۳۳۲به سرانجام رسید.

ار جمله سفیر وقت فرانسه در تهران در تلگرافی به وزارت خارجه کشورش می‌نویسد که «اتفاقی که چند روز پیش در ایران رخ داد، بدون شک یک کودتای نظامی بود».

شاید بیش از هر کس دیگر، کسانی که خود شاهد عینی وقایع آن روز بودند بهترین گواه این موضوع باشند از جمله اعضای جبهه ملی و کسانی که در آن روزهای تاریخ‌ساز هر لحظه با دکتر محمد مصدق بودند.

دیدار از خانه مصدق در احمدآبادگزارش تصویری:

دیدار از خانه مصدق در احمدآباد

در آن تابستان گرم و واقعه‌ساز، پدر و مادرم، با دو فرزند پسرشان محمد و مسعود، در نارون خارج از تهران خانه‌ای را کرایه کرده بودند که دور از گرمای تهران باشند. پدرم هر روز به سرکار خود در سازمان بیمه‌های اجتماعی در تهران می‌رفت.

دکتر مصدق به خاطر صداقت و درستکاری، پدرم را انتخاب کرده بود که این سازمان را که فساد در آن بی‌داد می‌کرد پاک‌سازی کند. در آن روز به خاطر بیماری یکی از پسران آنها تصمیم می‌گیرند که برای معالجه او به تهران بروند که در راه ماشین‌های ارتشی و سربازان زیادی را می‌بینند که به بازرسی ماشین‌ها مشغولند. آنها دنبال دکتر حسین فاطمی [وزیر خارجه دولت مصدق] می‌گشتند.

بالاخره مادر و پدرم به منزل خود در خیابان هدایت می‌رسند و متوجه می‌شوند که اراذل و اوباش درصدد حمله به منزل‌شان و غارت آن بوده‌اند اما اهالی با شرف محله جلوی آنها را گرفته بودند.

مادرم بارها و بارها مجبور شده بود که اسناد و عکس‌های دکتر مصدق و پدرم را پنهان کند و یا از بین ببرد و البته پس از کودتا و محاکمه ناعادلانه دکتر مصدق شاهد دستگیری پدرم و دیگر هواداران و اعضای جبهه ملی بود.

بدون شک این کودتا و براندازی حکومت دکتر مصدق از مدت‌ها پیش در اتاق‌های فکری و مراکز جاسوسی دولت انگلستان طرح‌ریزی شده بود که البته بعد آمریکایی‌ها نیز به آن پیوستند. ولی این فقط جاسوسان امریکایی انگلیسی و ایرانی نبودند که با دولت مصدق و شخص او غرض‌ورزی و دشمنی داشتند، بلکه این جمله آیت‌الله کاشانی در مصاحبه با مخبر روزنامه المصری نیز گواه بر این است که بسیاری نیز به خاطر منافع خویش و مقام و پول، مصدق را در آخرین لحظه‌های حساس رها کردند. آیت‌الله کاشانی در این مصاحبه گفته است که «خداوند عادل است و آنچه امروز بر مصدق گذشته نتیجه عدل خداوندی است».

شاید هم این حرف سفیر شوروی درست بود که یکسال قبل از وقوع کودتا به مصدق می‌گوید: «شما را چه می‌شود؟ با انگلستان رو به احتضار وارد جنگ شده‌اید تا از حمایت آمریکای قدرتمند برخوردار شوید؟ آمریکا شما را خواهد بلعید».

در خاطرات پدرم آمده است: «بنده در ۲۸ مرداد در سازمان بیمه‌های اجتماعی بودم و واقعاً این ۲۸ مرداد شوکی بود برای من و بسیاری دیگر از مردم وطن‌خواه». در همانجا در مصاحبه با مرحوم دکتر ضیا صدقی در مورد اینکه چرا دکتر مصدق در مقابل کودتا نایستاد می‌گوید که «عده‌ای از طرف سازمان نظامی [حزب توده] آمدند که به ما اسلحه بدهید تا ما در مقابل اینها ایستادگی کنیم. آقای دکتر مصدق گفتند من فدا بشوم بهتر از این است که مملکت فدا شود. دست آن نخست‌وزیری بریده باد که اسلحه ملت را به مخالفین ملت بدهد».

دکتر مصدق به قول پدرم به روس‌ها اعتماد نداشت و می‌گفت که «من دو دستی مملکت را تسلیم روس‌ها نمی‌کنم». پدرم در همان مصاحبه می‌گوید که مصدق به خاطر تسویه‌هایی که در ارتش شده بود به ارتش هم اطمینان نداشت و دکتر فاطمی به نقل از پدرم در حالی که با بدنی تب‌دار بر تخت بیمارستان و قبل از اعدام زمانی که آزموده و عده‌ای از افسران به اتاق او امده بودند می‌گوید که «آقایان افسران این موقعی است که دیگر جایی برای عوام‌فریبی نیست چون بین مرگ و حیات من دقایقی بیش نیست. ما بیست و چند ماه در این مملکت حکومت کردیم و قصدمان این بود که مردم را روشن کنیم که نوکر خودشان باشند ولی متأسفانه دربار نگذاشت».

آن طور که پدرم، نصرت‌الله امینی، در خاطرات خود آورده، دکتر مصدق نمی‌خواست که خون و خونریزی بشود برای اینکه او دولتش به هر قیمتی بمانند. برای او ماندن مملکت مهم‌تر از ماندن خودش بود...«بالاخره این مملکت ماندنی است».

در این خاطرات نصرت‌الله امینی آمده که شاه حتی به دکتر فاطمی پیشنهاد می‌کند که او نخست‌وزیر بشود. شاه دائماً به هرکسی می‌گفته که تو چه چیزی کمتر از مصدق داری؟ و دکتر فاطمی این موضوع را به مصدق اطلاع می‌دهد. مصدق به او می‌گوید که «فوری به مسافرت برو، اینها می‌خواهند تو را بکشند».

فاطمی به مسافرت می‌رود که البته بعد از ۲۸ مرداد این مرد با شهامت را دستگیر کرده و چاقوزده و بقیه‌اش داستانی است بسیار غم‌انگیز. آن طور که پدرم نقل می‌کند، «شاه گفته بود من خودم از داخل دکتر مصدق را ساقط می‌کنم. متأسفانه یکی از رل‌های شاه که خیلی‌ها را گول می‌زد این بود که یکی یکی افراد را می‌خواست و به این‌ها وعده می‌داد».

کودتای ۲۸ مرداد در تاریخ ایران و جهان برای همیشه ثبت شده است حتی امروز که ۶۰ سال از آن می‌گذرد. وزیر اقتصاد انگلیس لسلی رووان مدت‌ها قبل از کودتا می‌گوید که «مصدق که باعث شده سرمایه‌های انگلستان به خطر بیفتد باید داغان شده واز بین برود».

تمام شواهد اسناد و تحقیقات وسیع در مورد کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ گواه بر این است که این کودتا برای نابودی تنها حکومت مردمی و دموکراتیک در ایران انجام گرفت. ولی به قول شاعر آزاده و ملی نعمت آزرم: «اگرچه رهبر دیروزهای ما بودی/هنوز راهبر رهروان فردایی»

-----------------------------------------------------------------------

* نقل قول‌هایی که خانم امینی از پدرشان نصرت‌الله امینی، وکیل شخصی دکتر محمد مصدق و شهردارتهران در زمان صدارت او، در این یادداشت آورده بیشتر از گفت‌وگوی آقای امینی در مجموعه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه هاروارد، روایت شده. این گفت‌وگو در ۱۱ مه ۱۹۸۳، در ویرجینای آمریکا صورت گرفته است.
** نظرات طرح‌شده در این یادداشت، الزاماً بازتاب‌دهنده دیدگاه رادیو فردا نیست.

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۷ و ساعت 18:3 |

نامه سرگشاده به آقای رضا پهلوی – فریبا امینی

جناب آقای رضا پهلوی،

با سلام،

این نامه را نه از سر بی‌احترامی، بلکه با احساس مسئولیت نسبت به تاریخ و سرنوشت سرزمین‌مان می‌نویسم. در این روزگار که مردم ایران فشار، خشونت و سرکوب را بیش از همیشه تجربه کرده‌اند، گفت‌وگو ومطالبه‌گری ضروری‌تر از هر زمان دیگری است.

چند بار شما را در واشنگتن دیدم. آخرین دیدار اتفاقی در فرودگاه دالاس بود؛ زمانی که دوستی عازم ایران بود و من قصد داشتم نامه‌ای برای زنده‌یاد عباس امیرانتظام به او بسپارم. در آن دیدار، بی‌مقدمه به شما گفتم که پدر شما، پدر مرا شش بار به زندان انداخت. شما محترمانه عذر خواستید وگفتید که مجال سخن گفتن ندارید، و من نیز بیش از آن وقت شما را نگرفتم.

من خطاها وعملکرد پدر شما، محمدرضا شاه پهلوی، را متوجه شما نمی‌دانم. اگر چه می دانم که پدر شما هم میهن خود را دوست داشت و خدمت کرد. با این حال، تاریخ را نمی‌توان نادیده‌ گرفت. پدر شما ان پیر محمد احمد ابادی را برای اخر عمرش پس از ان بیدادگاه نظامی به احمد اباد تبعید کرد

. چرا ؟‌چون او خواستار ازادی و حرمت ایران بود. چرا؟ چون او از ملت خود در مقابل دو قدرت جهانی در سارمان ملل دفاع کرده بود؟‌ برای حفظ منافع ایران .

در سال‌هایی که در واشنگتن بودم، شاهد بودم که بسیاری از نظامیان عالی‌رتبه دوره شاه از سر ناچاری وبرای گذران زندگی به مشاغلی نظیر تاکسی‌رانی روی ‌آورده بودند. به‌خاطر دارم که دریادار امیرهوشنگ آرین‌پور برای تأمین معاش در خانه‌های مردم به کار نقاشی ساختمان مشغول بود. اما هرگز ندیدم خانواده شما، در آن سال‌ها، از ایرانیان در تبعید که در تنگنا می‌زیستند حمایت کرده باشد. البته هر فردی حق دارد زندگی شخصی خود را دنبال کند، اما برای من تعجب‌آور بود که چرا شما و خانم فرح دیبا، با وجود تمکن مالی، به ایرانی‌ها یاری نمی‌رساندید. آن سه هواپیمایی که در بحبوحه انقلاب از ایران خارج, شدند و قرار بود به مقصد امریکا بیایند یک دفعه به مقصد سویس نشستند.

بار آن‌‌هواپیما چه بود؟

پرسش دیگرم درباره نقش و جایگاه شما در تحولات سیاسی اخیر است. چه شد که یک‌ باره شما را رهبر نامیدند؟ پس از خیزش «زن، زندگی، آزادی»، جمعی از نیروهای سیاسی در خارج از کشور گرد هم آمدند، اما شما از آن جمع کناره گرفتید. دلیل این تصمیم چه بود؟ اگر خود را «رهبر دوران گذار» می‌دانید، چرا از سازوکار جمعی فاصله گرفتید؟

آخرین مصاحبه با اردشیر زاهدی را من در مونترو سوئیس انجام دادم. او نظر مساعدی نسبت به شما نداشت. البته من با نظرات او به‌ طورکلی موافق نبودم، زیرا پدرش، فضل‌الله زاهدی، همراه کودتاچیان بود؛ همان کودتایی که دولت‌های ایالات متحده آمریکا وبریتانیا علیه دولت دموکراتیک و قانونی دکتر محمد مصدق انجام دادند. آیا شما تاکنون در این‌ باره سخنی گفته‌اید؟ پدر شما را چه کسانی به قدرت رساندند؟ آیا جز این است که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) و سرویس اطلاعات مخفی بریتانیا (ام‌آی‌سیکس) وهمکارانشان در ایران، از جمله سید ابوالقاسم کاشانی و سید محمد بهبهانی، در این ماجرا نقش داشتند؟ تاریخ معاصر ایران، به‌ویژه کودتای ۲۸ مرداد، همچنان با پرسش‌های جدی روبرو است، کودتایی که با نقش‌آفرینی سازمان‌های اطلاعاتی ایالات متحده و بریتانیا علیه دولت قانونی مصدق انجام شد. آیا تاکنون به ‌صراحت درباره آن رخداد ونسبت آن با ساختار سلطنت پهلوی سخن گفته‌اید؟

بازخوانی صادقانه تاریخ، شرط آشتی ملی است.

متاسفانه بسیاری از هواداران شما از تاریخ ایران آگاهی ندارند و در پاسخ‌ صرفاً به فحاشی وهتاکی می‌پردازند. امثال ما را پنجاه وهفتی می‌نامند و به مسخره می‌گیرند و حتی تهدید می کنند.

در دوران حکومت پدر شما، ساخت مساجد در ایران گسترش یافت. اما، هم‌ زمان بسیاری از جوانان بی‌گناه این سرزمین در زندان‌ها و شکنجه‌گاه‌ها جان باختند یا اعدام شدند؛ از جمله خسرو گلسرخی و کرامت ‌الله دانشیان، و همچنین بیژن جزنی و همراهانش در تپه‌های اوین. مگر زنده یاد غلامحسین ساعدی نویسنده بنام ایران چه کار کرده بود که باید به زندان برود و شکنجه شود؟

من یادم است که در سال ۲۰۱۹ به دیدن موزه ای در تهران رفتم. موزه عبرت که قبلا نام ان زندان مشترک ساواک بود و بعد نام زندان توحید را گرفت. در ان مکان بسیاری شکنجه شدند. عکس پرویز ثابتی در ان جا هست. کسی که هنوز زنده است و در ازادی زندگی می کند. در ان زندان مخوف عکس های بسیاری از زندانیان است از جمله ایت الله طالقانی و حتی علی خامنه ای.

‌آیا می‌توان به بهانه جنایات جمهوری اسلامی، آن بخش از تاریخ را نادیده گرفت؟ آیا نقد گذشته، شرط ساختن آینده‌ای دموکراتیک نیست؟ چرا در زمان حکومت پدرتان همراه داشتن کتابی مانند رمان خرمگس موجب مجازات و دستگیری می‌شد؟

از سوی دیگر، مواضع شما درباره دخالت خارجی نیز محل پرسش است. پدر شما، محمدرضا شاه پهلوی، اتفاقاً بسیار هوشمند بود که با همه همسایگان خود روابط خوبی برقرار کرده بود، اما هیچ‌ گاه به دست ‌بوسی اسرائیل نرفت. اما شما به دیدار دولت‌ مردان اسرائیل شتافتید، آن هم در زمانی که، به باور بسیاری، اسرائیل مرتکب جنایت علیه بشریت شده است. همچنین از ایالات متحده برای آزادی ایران درخواست دخالت نظامی کردید. شما باید در این مورد پاسخ ‌گو باشید. اگر اسرائیل دغدغه مردم را داشت، به کشتن بیش از ۷۰ هزار انسان بی‌گناه در غزه دست نمی‌زد. دیدار شما با مقام‌های اسرائیل ودرخواست از دولت‌های خارجی برای اقدام نظامی علیه جمهوری اسلامی، این نگرانی را پدید آورده که راه‌ حل نظامی را ترجیح داده‌ اید. آیا حمله نظامی به ایران می‌تواند آزادی به ارمغان آورد؟ بهای چنین رویکردی را چه کسانی جز مردم عادی خواهند پرداخت؟

هر ایرانی که در این ۴۷ سال حکومت جمهوری اسلامی کشته شده، به‌خصوص بیش از ۶۰۰۰ نفری که جان خود را در یک ماه اخیر به‌طرزی فجیع از دست داده‌اند، ضایعه‌ای بزرگ برای جامعه ایران و جامعه بشری است. اما شما فراخوان دادید وسپس مدعی شدید که «جنگ است و در جنگ افراد کشته می‌شوند». ما در خارج از کشور نمی‌توانیم مردم داخل را به حضور در خیابان و پذیرش خطر مرگ فراخوانیم و سپس صرفاً از آنان قدردانی کنیم، بی‌آنکه مسئولیت اخلاقی پیامدهای آن را بپذیریم.

پدرم پیش از کودتا، در مقام شهردار تهران پدر شما را یک‌ بار برای بازدید از جنوب شهر همراهی کرده بود. پدر شما به او گفته بود: «اقای امینی این یکی از بهترین گشت ‌و‌گذارهای من بود، چون از نزدیک دیدم که مردمم چگونه زندگی می‌کنند.» این آخرین دیدار آنها بود. پس از کودتا، پدرم و بسیاری دیگر زندانی شدند، زیرا او از یاران دکتر مصدق بود و به اصل مشروطه باور داشت؛ اینکه شاه باید سلطنت کند، نه حکومت. با این ‌حال، حتی او با اعدام برخی افسران رژیم پهلوی مخالف بود ومی ‌گفت که آنان باید در دادگاه قانونی محاکمه می ‌شدند، نه آنکه بی ‌محاکمه اعدام گردند. حتی سعی بسیار کرد که تیمسار مقدم را نجات دهد.

او همچنین در مقام استاندار فارس پس از انقلاب، برای حفظ میراث ملی ایستادگی کرد و مانع تخریب تخت جمشید به‌دست خلخالی و همکارانش شد. او در رادیو ان زمان اعلام کرد: «مگر از روی جسد من رد شوید اگر بخواهید که تخت جمشید را نابود کنید. تخت جمشید متعلق به ایران و ایرانی است.»

امروز پرسش من این است: آیا ما همان ۵۷ همی ها چیزی جز استقلال، آزادی و دموکراسی می‌خواهیم؟ اگر شما می‌گویید قصد بازگرداندن سلطنت را ندارید، پس اصرار بر عناوینی چون «پرنس» و «پرنسس» چه جایگاهی در گفتمان سیاسی آینده دارد؟ چرا بخشی از هواداران شما به جای گفت‌وگو، به تخریب و توهین متوسل می‌شوند؟ انهم توهین های کثیف.

چرا کارزار جمعی را رها کردید و حال انتظار دارید دیگران با شما همکاری کنند؟ آیا یک حمله نظامی علیه ایران و مردم آن جایز است؟ مگر غیر از این خواهد بود که ایران ما بیشتر نابود شود؟‌

آیا ما باید خواهان نابودی ایران باشیم، فقط به ‌خاطر اینکه برخی دولت‌های خارجی چنین می‌خواهند؟

تاریخ، همه ما را در نهایت داوری خواهد کرد. مهم آن است که هر یک در کدام سوی تاریخ می‌ایستیم: در کنار مردم، با پذیرش مسئولیت گذشته و تعهد به آینده‌ای دموکراتیک، یا در تکرار چرخه‌ای که ایران را بارها به بحران کشانده است؟

دموکراسی از بین اتش و خون و جنگ در نخواهد امد.

با احترام،

فریبا امینی

+ نوشته شده توسط سیاوش در پنجشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۷ و ساعت 14:30 |