!...سکوت سرد تنهایی

 

دختری بود که با بوی صفا نسبت داشت
 عطراو، پشت درختان زمان جا می ماند
 رد پای نفسش، دورتر از ذهن صدا می پیچید
 شاید او یک حس بود
 مثل این بود که از خواب کسی شکل گرفت
 او به اندازه ی یک پنجره ی باز به من می خندید
 و فقط راز مرا می دانست
 قصه ی شوق مرا با دوصدف، روی گل ناز نوشت
 و به آن، روح فرحناز دمید
 بعد از آن گفت که این نام قشنگ
 بهترین زمزمه ی ذهن تو است
 قصه ی شوق مرا زود به پروانه سپرد
 باد، به پروانه کمک کرد که از خانه ی ما دورشود
 ناگهان رویا رفت
 و دو چشمان من از شوق صدا باز شدند
 شاید این رویا نیست...

 

 

جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲ 17:34 محمد|


در تب رویش یک "واژه"
 دلم می ریزد
 اندکی حوصله ای "عشق"!
 کجا می بری ام؟
 مقصدم پیرهن فاخر رویایم را
 از تنم می دَرَد اما
بی شک
 لحظه ای هست
 که آغوش مرا سیب تو مرغوب کند
 تو مرا
ایکه زلالی چو نگاه!
 جزء همسایگی مهر ِ تبسم بپذیر!
 برکه ی حس من از
 ماه تو پر میگردد
 صدفم خوشدل ازینست:
 تو مرواریدش!
 تو بیا با من باش
 ای که منهای من و جمع منی...!

 

 

پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ 18:31 محمد|

مرگ در آستانه در ایستاده بود
 و به من نگاه می کرد
 که خیره به سقف بی ماهتاب اتاقم مانده بودم
 با دست اشارتی کردم:
 پیشتر بیا 
 آمد و کنار من روی تختخواب دراز کشید
 سرم را روی سینه اش گذاشتم
 و او برای من قصه گفت:
 یکی بود یکی نبود
 زیر گنبد کبود
 غیر از خدای مهربون.....
 حالا من در آستانه در ایستاده بودم
 خیره به جسمی بی روح
 که چشمش بر سقف بی ماهتاب خانه اش دوخته شده بود
 و کنارش هیچکس نبود.

یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۲ 23:59 محمد|

 

 

چهارشنبه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ 22:36 محمد|

 

شب زمستاني ؛
سردار به سرباز نگهبان گفت...سردت نيست ؟؟
سرباز جواب داد : عادت دارم !!!
سردار گفت ميگويم برايت لباس گرم بياورند ... و
رفت و ..... آن وعده که کرد از يادش رفت....!!!
صبح جنازه يخ زده سرباز را ديدند كه روي ديوار نوشته بود :
به سوز سرما عادت داشتم ! .........
وعده واهی تو ............ ويرانم كرد !!!!!

 

 

 

سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ 11:55 محمد|

 

شور تلخی میزند دلم...

تلخی شور دلم به گلویم زده...

بغض...

چه شده است...

روزگار که این شکلی نبود!!!

سه شنبه یکم اسفند ۱۳۹۱ 22:58 محمد|

همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره... تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات مثل ماهِ سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی آدمه آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟ میخوام عاشق ِ تو باشم
تازه فهمیدم به جز تو حرفِ هیشکی خوندنی نیست
آدما میان و میرن هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن تا دوباره جون بگیرم
خستم از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم...

 

 

 



یکشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۱ 17:47 محمد|

 

 

 

کاش میشد...

 

 

 

سه شنبه دهم بهمن ۱۳۹۱ 19:33 محمد|

 

 

 

آدم های ضعیف آرزو میکنن آدم های قوی به دست می آورند...

 

 

 

 

دوشنبه یازدهم دی ۱۳۹۱ 21:29 محمد

 

 

تا حالا دستای خدارو دیدی...؟

 

 

 

 

سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ 21:30 محمد|


»
»
»
» این حال منه بی توست...
»
»
»
»
» ...
» معجزه...
Design By : Pars Skin